روانشناسی و زبانشناسی، لازمه نوشتن برای کودکان است.




عنوان داستان : خرگوش و زرافه
نویسنده داستان : فاطمه فاطمی نیا

به نام خدا
خرگوش وزرافه
خرگوش و زرافه از مدرسه برمی‌گشتند ، توی راه خرگوش به زرافه گفت :« خوش‌به‌حالت ،خیلی پوست قشنگی داری .»
زرافه ایستاد وروبه خرگوش گفت:« جدی می‌گویی؟»
خرگوش دستی روی پوست زرافه کشید و گفت:«آره ،ببین چقدر قشنگ است.»
زرافه دست روی پوست خرگوش گذاشت و گفت:« اما من آرزو دارم پوستم مثل پوست تو باشد؛ نرم و سفید ، خیلی پوستت زیباست.»
هردو چند قدم رفتند که خرگوش ایستاد و رو به زرافه گفت:« بیا پوستمان را با هم عوض کنیم !»
زرافه با تعجب گفت:« پوستمان را عوض کنیم!؟»
خرگوش کیفش را کنار درخت گذاشت و به آن تکیه داد و گفت :«آره»
زرافه گفت :« خب ،چطور این کار را بکنیم؟»
خرگوش گفت:« می‌رویم داخل درخت چنار کنار رودخانه ،من شنیده‌ام آنجا سحرآمیز است.»
زرافه گفت:« کی برویم ؟»
خرگوش گفت:« الان دیر است ، فردا قبل از مدرسه برویم پوستمان را عوض کنیم ، بعد به مدرسه برویم همۀ بچه‌ها غافلگیر می‌شوند.»
زرافه با خوشحالی گفت :« موافقم!»
صبح روز بعد ، قبل مدرسه ، هردو جلو چنار آماده ایستاده بودند،دست هم را گرفتند و از سوراخ بزرگ درخت وارد درخت شدند دور‌برشان را نگاه کردند و باهم گفتند :« ما می خواهیم پوستمان را عوض کنیم راه در آوردن آن را نشان بده!»
چند لحظه بعد روی شکم هرکدام زیپی نمایان شد،هردو با خوشحالی زیپ را باز کردند و پوستشان را در آوردند و به دیگری دادند.خرگوش نگاهی به پوست کرد و با خوشحالی گفت:« آخ جون با این پوست خیلی قشنگ می‌شوم » بعد پایش را جای پای زرافه گذاشت .زرافه هم پوست خرگوش را گرفت و آن را به صورتش مالید وگفت:« چقدرنرم است ، و آن را جلو صورتش گرفت وگفت:« بالاخره مال من شدی.»
هر چه تلاش می‌کردند نمی‌توانستند پوست دیگری را بپوشند ، پوست زرافه خیلی گشاد بود ،خرگوش به زحمت دست وپایش را جای دست وپای زرافه می گذاشت پوست گردن وبدن زرافه روی خرگوش را می پوشاند و خرگوش هیچ جا را نمی‌دید سرش را از زیپ پوست در می‌آورد که بتواند نفس بکشد.

زرافه که وضعش بدتر بود چون پایش راکه داخل پوست خرگوش گذاشته بود ،پوست به بلای پایش هم نمی رسید و خیلی کوتاه بود ،قدزرافه خیلی بلند و پوست خرگوش خیلی کوتاه بود.
زرافه گفت:« خرگوش نمی‌شود ، بی‌فایده است من خسته شدم آنقدربا این پوست ور رفتم.»
خرگوش گفت:« من هم خسته شده‌ام اما بیا این دفعه پوست ها را از سر بپوشیم .»
زرافه سرش را جای سر خرگوش گذاشت اما جایی را نمی دید بلند داد زد:« من جایی را نمی بینم !»
خرگوش گفت:«چون جای گوش تا شده جلو چشمت را گرفته ،آنرا برداری می‌بینی!»
زرافه با دست گوش ها را کنار زد اما تا دستش را برداشت دوباره گوش ها جلو چشمش افتاد ،با عصبانیت گفت:« نمی‌شود ،من که نمی‌توانم همیشه اینها را نگه دارم تازه بقیه پوست هم پشت گردنم افتاده وکوتاه است، به بدنم نمی‌رسد،نمی‌خواهم پوست خودم را بده »
خرگوش که از سرما می‌لرزید گفت:« گوش من هم توی گوش تو جا نمی‌شود.پوست توخیلی بزرگ است.»
همین موقع صدایی داد می‌زد زرافه ،خرگوش، صدا نزدیک تر می‌شد و تعدادشان بیشترمی‌شد .زرافه که دندان هایش از سرما به هم می خورد گفت :« ما را صدا می زنند؟»
خرگوش گفت:« آره ،فکر کنم پدر ومادرمان هستند حالا چکار کنیم ؟»
زرافه گفت:« باید زود پوست خودمان را بپوشیم !»
هردو پوست های خودشان را پوشیدند فقط زیپش مانده بود که آقا خرگوش وارد درخت چنار شد .بعد سرش را بیرون برد و داد زد :«اینجا هستند،بیایید!»
به خرگوش و زرافه گفت:« زود بیایید بیرون!»
هردوبیرون آمدند و رو به روی پدر و مادرهایشان. ایستادند، خانم زرافه گفت :« اینجا چکار می‌کردید ؟ چرا مدرسه نرفتید؟»
خرگوش و زرافه که مدرسه را فراموش کرده بودند گفتند :« وای مدرسه دیر شد ،الان می رویم.»
آقا زرافه با عصبانیت گفت:« الان بعد از ظهر است مدرسه دوساعت است تعطیل‌شده‌است.»
خرگوش و زرافه با تعجب نگاهی به هم انداختند ، این همه وقت گذشته است و آنها متوجه نشده‌اند .
زرافه گفت:« ما از پوست هم خوشمان آمد خواستیم عوض کنیم که نشد» بعد هم سرش را پایین انداخت.
خرگوش که از سرما تمام بدنش می لرزید گفت:« ببخشید !»
خانم خرگوش گفت:« چی؟ پوستتان را عوض کنید ؟»
خانم زرافه گفت:« شما تا حالا قد و هیکل هم را ندیده‌بودید که می‌خواستید این کار را بکنید؟»
آقای خرگوش سرش را تکان داد و گفت :« غیر از اندازه،پوست هرکسی مخصوص خودش است حتی دو خر گوش یا دو زرافه هم نمی‌توانند این کار را بکنند !»
خانم زرافه گفت:« زودتر برویم ، دارند از سرما می‌لرزند.»
فردای آن روز خرسی به خانه خرگوش رفت تا باهم به مدرسه بروند ؛ اما خانم خرگوش گفت : خرگوش مریض شده چند روز نمی‌تواند به مدرسه برود.»
خرسی گفت:« می روم دنبال زرافه!»
خانم خرگوش گفت :« زرافه هم مریض‌شده و نمی‌تواند به مدرسه بیاید.»
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان

با سپاس و تقدیر از شما که با سماجتی قابل تحسین به نوشتن ادامه می‌دهید.
نوشتن برای کودکان در ظاهر آسان است اما از پیچیده‌ترین نوشتن‌ها بشمار می‌آید.
باید نکات بسیار زیادی را هم بیاموزید و هم تمرین کنید.
شما در ابتدا باید از مقدمات روانشناسی کودک با اطلاع باشید و سپس باید به زبانشناسی کودکان مسلط شوید.
آموختن روانشناسی و زبان‌شناسی کودک زیاد سخت نیست. آنچه سخت است پیاده کردن این دانش در داستانتان است. اما راه دارد، راه میان‌بر هم دارد. زیاد هم سخت نیست.
من به شما می‌گویم. اولین کاری که می‌توانید برای رفع این نقص بکنید، خواندن است. آنهم خواندن نویسندگان حرفه‌ای. اگر ترجمه می‌خوانید فقط از داستان‌هایی بخوانید که مترجمان حرفه‌ای آن را ترجمه کرده باشند.
دومین کار خواندن داستان‌ها و حکایت‌ها و افسانه‌های حیوانات که در فرهنگ ما و دیگران وجود دارد، است.
سومین کار یاد گرفتن اصول نوشتن برای کودکان است.
یکی از چیزهایی که نویسندگان کودک به آن توجه نمی‌کنند انتخاب زاویه دید مناسب کودکان است.
شما از یک صحنه شروع کرده‌اید: خرگوش و زرافه از مدرسه بر می‌گشتند.
بیایید ببینیم اگر این‌طوری که من می‌گویم شروع کنید چه‌طور می‌شود؟
- (خرگوش همیشه زرافه را تماشا می‌کرد. زرافه از نگاه‌های خرگوش ناراحت بود.
یک روز زرافه به خرگوش گفت: چیه هی نگاهم می‌گنی؟ یک لگد می‌زنم بهت بروی آن‌طرف جنگل دیگه مسیر خونه‌ات را پیدا نکنی...)_
ببینید که چطوری مخاطبتان را آوردید وسط دعوا...
حالا مخاطب می‌خواهد بداند دلیل نگاه کردن‌های خرگوش چیست و دلیل عصبانیت زرافه کدام است.
اینطوری به خواندن داستان ادامه می‌دهد. اما وقتی آنها را در راه مدرسه نشانش می‌دهید خیلی تمایل ندارد به ادامه‌ی آن. می‌توانید امتحان کنید ببینید بچه‌ها به گدام شروع داستان حساسیت نشان می‌دهند.
داستان شما داستان خوبی است اما خوب نوشته نشده. برای اینکه این نگات را نمی‌دانید و یا اگر می‌دانید آنها را در داستانتان پیاده نکرده‌اید.
حالا از شما می‌خواهم همین داستان را با نکاتی که گفتم بازنویسی کنید.
تا جایی که می‌توانید کلمات اضافه را حذف کنید و کلمات درست به کار ببرید. مثلا نوشته‌اید:
توی راه؟ راه مگر جعبه است؟ راه تو ندارد. واژه‌ی تو برای چیزی استفاده می‌شود که مثل جعبه یا مثل اتاق یا سوراخ درخت یا غار باشد اما راه باز است و تو ندارد. همان کلمه‌ی در راه را به کار ببرید.
و از این جور اشکال‌ها در بقیه داستانتان هم هست. دقت بیشتری بکنید.
برای اینکه حذف واژه‌های اضافی را یاد بگیرید داستان‌های خانم قاسم‌نیا، لاله جعفری و محمدرضا شمس را بخوانید.
و ببینید این نویسندگان چگونه جمله‌ها را کوتاه می‌کنند و چگونه واژ‌ه‌های قابل فهم برای کودکان به کار می‌برند.
نکته دیگر:
خرگوش گفت: « می‌رویم داخل درخت چنار کنار رودخانه، من شنیده‌ام آنجا سحرآمیز است.»
در داستان خیال‌انگیز کودکانه نیازی به پیدا کردن راهی برای توجیه تعویض لباس نباشید. آنها می‌توانند به راحتی زیب را باز کنند لباسشان را در بیاورند و با هم عوض کنند.
آوردن درخت سحر آمیز به کارتان لطمه می‌زند.

(هر چه تلاش می‌کردند نمی‌توانستند پوست دیگری را بپوشند، پوست زرافه خیلی گشاد بود، خرگوش به زحمت دست و پایش را جای دست و پای زرافه می‌گذاشت. پوست گردن و بدن زرافه روی خرگوش را می‌پوشاند و خرگوش هیچ جا را نمی‌دید سرش را از زیپ پوست در می‌آورد که بتواند نفس بکشد) اینجای داستان خوب است.

یک بار بازنویسی کنید و دوباره بفرستید ببینم چه یاد گرفته‌اید.
منتظرم. موقع فرستادن یادداشت بگذارید که داستان‌ بازنویسی‌شده‌تان را برای من بفرستند.
اگر سوالی هم دارید بپرسید. موفق باشید

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت