به خاطره‌گویی نزدیک است تا داستان ‌




عنوان داستان : میله را محکم گرفته بودم
نویسنده داستان : سروش عالم غیب

به نام خداوند نون و قلم

"میله را محکم گرفته بودم"

مرد تخته کوچک را که میخی از یک طرفش بیرون زده بود، برداشت و چند بار در حلبی شعله ور فرو برد و بیرون آورد. جرقه ها از
اطراف آتش جلز و ولز کنان ناپدید شدند. عاقبت تخته را در حلبی انداخت و رو به جوان پرسید:" خب حبیب جان،گفتی نوزده
سالته؟"حبیب که به آتش خیره شده بود، چیزی نگفت. زیر لب زمزمه کرد:"دیگه حالا حالا ها خوب بشو نیستم." مرد سرش
را نزدیک گوش حبیب برد و به تمسخر گفت:" ببینم، نکنه به غیر از دستت چیز دیگه ای هم شکسته؟ هان؟ راستش رو بگو، قلبت
هم شکسته؟" بعد قهقهه بلندی سر داد که باعث شد حبیب چشم از آتش بردارد و با تعجب به او نگاه کند.

_چی خنده دارد؟ ها؟ نکند این بدبختی من و امثال من برای همه تان خنده دار است؟

مرد دستی به ریش های بلند و نامرتبش برد و با خنده ای گفت:" حبیب جان، حالا چرا ناراحت می شی؟ یک سوال پرسیدم
دیگه، اصلا امشب سیب زمینی سوخته مهمون من، راستی نگفتی ، از کجای افغانستان اومدی، اصلا برای چی اومدی؟" حبیب به
سقف بالای سرش که از گذر ماشین ها به خود می لرزید نگاه کرد و یک دستش را پشت سر گذاشت.

_ای کاش من بی چاره نمی آمدم، ما اصالتاً اهل کابل هستیم، ده سبز زندگی می کردیم؛ دو سال پیش پدرم تو جنگ کشته
شد، بعد عموی پیرم پارسال از خواب بیدار شد و گفت که باید از این جا برویم،من مخالفت کردم، زد تو گوشم، دعوای مفصلی کردیم. گفت اگر عرضه داری برو کار کن نان خانواده ات را بده، به هر صورت خانواده را برد جلال آباد؛ جلال آباد ولایت اجداد مان بوده ولی من هیچ خبر از آنجا نداشتم، حالا هم ندارم میدانی، آن وقت وضع جنگ خیلی خراب بود، الان هم همین . به غیرتم برخورد،مجبورشدم بیایم ایران. با دو سه تا از رفقا صحبت کردیم. من راضی نمی شدم، گفتند اگر نیایی اینجا کار گیرت نمیآید،خانواده ات هم ال می شوند، بل ميشوند و این چیز ها. یکی شان هم می گفت آشنا دارد و سرمان را در یک شغل نان و آب دار بند می کند. خلاصه، به هر گیر و داری بود جمع کردیم آمدیم تهران؛ دو هفته اول را داخل خانه ای بودیم که یکی از بچه ها جور کرده بود، می گفت اجاره کرده، اما همان اول باید میدانستم چی به سرشان می گذرد. چند روز که گذشت، بچه ها گم و گور شدند؛ نه در خانه ازشان خبری بود، نه آناطراف.خودم را گم کرده بودم، فهمیدم که تلکه ام کردند . تمام پول و خنزر پنزر هام را برده بودند مگر دو سه تکه لباس. من هم نمیدانستم به کجا پناه ببرم، نه مدارک درست و درمان داشتم، نه لباس کافی. بله برادر، حالا هم که می بینی؟ وضع و حالم این است." مرد بلند شد و از گونی کنار زباله ها چند سیب زمینی برداشت و انداخت داخل پیت حلبی. ناله کرد و هی کشان گفت:" که اینطور! پس بد رَکَب خوردی. راستی، صورتت چرا اینطوری شده؟"

_سابیده شده به آسفالت.

_آسفالت!؟خب، چی شد که این بلا سرت اومد؟ چطور اینجا اومدی؟

حبیب چشمانش را مالید. شعله های آتش چهره گندمگونش را روشن تر کرده بود. جواب داد:" بعد از آن، دو سه روز آواره پارک و
گوشه خیابان بودم تا آمدم زیر این پل؛ چند روز با گرسنگی و نداری شکمم را سیر کردم تا فهمیدم سر میدانِ ته خیابان، کارگرها جمع می شوند برای کار؛ من هم گفتم کار بنایی که بلدم، پس صبح بلند می شدم می رفتم آنجا مگر اینکه شانس بیارم و سوار یک وانت یا
کامیون بشوم." این را که گفت، تکه زغالی از روی زمین برداشت و درحالی که با آن، روی گچ دست شکسته اش چیزی می کشید،
ادامه داد:" هر روز خدا تو میدان دعوا بود؛ چند تا از بنا های آنجا خوش نداشتند که من به جمع شان اضافه شوم. هر صبح کارمان دعوابود؛ وقتی از سر کار بر می گشتم، زیر چشمم کبود بود و تن و بدنم کوفته، گاهی هم چند تا خراش؛ یا لباسم پاره می
شد. چند روز اول خیلی شدید زد و خورد داشتیم، اما من عقب نمی کشیدم. هر روز متلک می گفتند و خودشان شر به پا می‌کردند . ده ،بیست روز که گذشت، بهتر شد، اما باز هم همان آش بود و همان کاسه."
_پس چرا دنبال کار دیگه ای نرفتی؟
_حقیقت دنبال کار بودم، اما مگر کار پیدا می شود؟ آن هم برای منی که مهاجر غیرقانونی ام؟ حتی ندانسته غیر قانونی ام و اگر
می دانستم که رفقایم با من این طور میکنند، عمرا نمی آمدم . پس ماندم و صبر کردم. هر روز یک سیلی میخوردم و صبر
می کردم، چون آنقدر جمعیت دارند که زورم بهشان نرسد؛ توی آنها حتی یک هم ولایتی هم نداشتم. احساس غربت می کردم، اما
چه کار میکردم؟ بعد از آن همه سیلی و چک و لگد عادت کرده بودم. چند ماه گذشت تا رسید به امروز صبح، دیگر تحمل نداشتم، گفتم یک باره حساب کار را بدم دستشان؛باید بهشان نشان می دادم، مگر من چه کم دارم؟ افغانی ام؟ مهاجر هستم؟"

_ دیدشون عوض شده حبیب، طول می کشه که بفهمن، نمیدونم از زمین این شهره یا آب و هواش، که مردم مثل گرگ شدن.

_چه بدانم؟ حق با شماست، اما بستگان ما که به ایران سفر کرده بودند،خیلی از تهران تعریف میکردند. خلاصه امروز چاقوی دسته شکسته ای را که گیر آورده بودم انداختم ته جیبم و بسم الله. به میدان که رسیدم، رفتم یک کنجی، کنارشان ایستادم. می خواستم نشان بدهم عرضه ایستادن تو روی شان را دارم . یکی گفت: " اوهوی افغانی ! باز هم که اومدی اینجا! بابا چقدر تو پر رویی !" یکی شان گفت:" یک درسی بهش بدم که دیگه این سمت و سو پیداش نشه؟" یکی دیگرشان چشمک زد به صاحب فرماشان گفت:" اوستا، چرا اذیتش کنیم؟ گناه داره، میگم یه حالی بهش بدیم بره پیش پنج شنبه جمعه جونش." بعد همه شان خندیدند. هر چیز که گفتند، نشنیده گرفتم کسی را که کم و بیش می شناختمش، دیدم ، از روی جدول بلند شد آمد کنارم ایستاد. چند باری با او هم مسیر شده بودم و با هم
صحبت کرده بودیم. قبلا می گفت که بروم و پشت سرم را هم نگاه نکنم. فکر می کردم مثل بقیه از سر کینه این طور می گوید،
اما وقتی گفت او هم دنبال کار است، بهتر حالش را فهمیدم . اما امروز بهم گفت: " ببین من می دونم که چاره ای نداری، اما سعی
کن که از اینجا بری. امروز اصلا روز خوبی نیست. اینا یه خیالایی دارن، دعوا نگیر، فقط حواست به خودت باشه." من هم
به شوخی گفتم:"نگران نباش، این کار را هر روز انجام می دهم." ولی حق با او بود، نمی دانستم قرار است چه بشود."
ماشینی از روی پل رد شد و صدایش سکوت شبانه را شکست و در گوش حبیب و مرد کارتن خواب پیچید. مرد گله کرد:"
این ماشین سنگینا هم دیگه تحفه هر شبه، خب آقا حبیب داشتی می گفتی."
حبیب که دستش میان موهای کوتاه و تیره اش بود و داشت سرش را می خاراند، حرفش را پیش گرفت:" آفتاب تازه سر زده بود
که یک وانت آمد . همه ریختند بالا؛ ما حتی نتوانستیم تکان بخوریم و تا نگاه کردیم، دیدیم که وانت سر به سر شده.این از خدا بی خبرهای زورگو هم روز هایی که ماشین دیر میرسید، حال و روز ما را سیاه میکردند، هر روز چشمم به بالای میدان بود که سریع تر ماشینی بیاید و باد شان را بخواباند. نزدیک های ظهر، چهارمین ماشین بود که من هم به جنب و جوش افتادم. تا آن وقت کاری به کارم نداشتند. راننده داد می زد:" فقط ده نفر! فقط ده نفر!" اما مگر گوش این جماعت بدهکار است؟ تقلا کردم و کارگر ها را کنار زدم. وقتی با هر زحمت و جان کندنی که بود سوار شدم،وانت هنوز پر نشده بود. دلم شاد بود که زود سوار شدم صورت بعضی کارگر ها که پایین بودند، چسبیده بود به نرده های وانت؛ چون بقیه از پشت هل می دادند و چند نفری هم از روی سر و کول شان می خواستند خود را به وانت بیندازند که بقیه کارگر ها نمی گذاشتند. چون وقتی ماشین می آید در عرض چند ثانیه غلغله ای می شود که بیا و ببین! کارگرها هنوز درگیر سوار شدن بودند که ماشین حرکت کرد. آنهایی که موفق نشده بودند ول کردند و دست شان را از وانت و آنهایی که سوار بودند پس کشیدند، چند تاشان هم پریدند پایین. هنوز از جمعیت دور نشده بودیم که حس کردم دستی از بین کارگرها و بیل و کلنگ شان یقه ام را چسبیده. هنوز به خودم نیامده بودم که دیدم شروع کرد به کشیدن، داشت مرا به سمت خودش می کشید. صورت های خسته کارگرها که کنار رفت، چهره همان مرد را دیدم که بیشتر از همه به من متلک می گفت و دست سنگینی هم داشت نامرد. نگاهش پر از کینه بود.
از قفا یقه ام را چسبیده بود جوری که بخواهد پاره شود. دو تا دست دیگر هم پشتم را گرفتند.قصد کرده بودند که در همین وانتی که من سوار شدم، بیایند. یک لحظه هول برم داشت. ماشین کم کم سرعت گرفت. نمی دانستم چی تو سرشان می گذرد. بعد هلم دادند به کنار میله ها.
_اوه، چی کار می خواستند بکنند؟

_نمی دانستم، از راسته کارگرها دور شده بودیم،ماشین به سمت بالای میدان حرکت می‌کرد. دستم را برگرداندم که مانع شان شوم؛ یک دستم را در جیبم کردم. داد زدم "یقه ام را ول کن نامرد! " و همینکه چاقو را در آوردم، از پشت دستم را گرفتند. عصبی شدم. شروع کردم به تنه زدن به کارگر ها. خیلی عجیب بود، هیچ کدام شان کمک نکرد. یکدفعه حس کردم، پاهایم را گرفتند و بلندم کردند . خم شده بودم و فقط آسفالت را می دیدم که با سرعت از مقابل چشمانم می گذشت. دیگر فهمیدم، فقط داد می زدم، داد میزدم که ولم
کنید، غلط کردم، چاقو از دستم افتاد . تا آنجا که توانستم مقاومت کردم، دست و پا زدم، اما دست و پایم را در اختیار داشتند.
داد زدم که می روم دنبال کار جدید، شما را به مولا، قسم ولم کنید. آی راننده! نگه دار،جان عزیزت نگه دار! به زور و فشار پرتم کردند، اما همینکه داشتم می افتادم، دست انداختم و میله وانت را گرفتم، آنقدر محکم که تمام وجودم را در دستم قرار داده بودم. هیکلم با زمین دو وجب فاصله داشت. فقط داد می زدم و کمک می خواستم. راننده! راننده! دارم می افتم! صدای خش دار راننده آمد:"خفه خون بگیرید دیگه!" باز داد زدم:"منم! نگه دار، نگه دار عوضی!" در همان حالت معلق، کمی تلاش کردم که با آن یکی دستم هم نرده ها را بگیرم، صدای راننده آمد:"آااااخ! بی پدرا! چیکار کردید! که یک بی مروتی با بیل کوبید روی انگشتانم. دستم رها شد و پخش زمین شدم، انگار ده بار خوردم زمین به طرزی که دستم بین تنم و زمین ماند و شکست.سرم به شدت ضرب دید.صورتم هم سابیده شد به آسفالت خیابان. از درد فقط داد میزدم. چشمم به ماشین افتادکه بالاترین جای میدان ترمز کشید، قبل از اینکه بپیچد. ده متر آن ور تر." مرد با چوبی که تازه از لا به لای وسایلش پیدا کرده بود، محتویات حلبی را آرام آرام زیر و رو می کرد؛ زیر چشمی نگاهی به صورت خراشیده حبیب نگاه کرد. سرش را تکان می داد و جز سکوت چیزی نمی گفت. اشک در چشمان حبیب حلقه زده بود، و با دندان های پایینی لب باالیی اش را تا سبیل کم پشتش گاز گرفت. نگاهش به شعله های آتش بود. شاید همین وقت بود که اشکش خشک شد. باالخره چشم از زبانه ها برداشت و به پرنده ای که با زغال روی گچ دستش کشیده بود، خیره شد.
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
آقای سروش عالم‌غیب سلام. از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. داستان‌تان با عنوان «میله را محکم گرفته بودم» را خواندم. دست مریزاد. دست شما درد نکند. خدا قوت
اولین موضوعی که توجه مرا جلب کرد، این بود که عدم تعادل داستان شما کجاست؟ مردی کارتن‌خواب با یک افغانی مظلوم در کنار آتش پیت حلبی مشغول گپ و گفت هستند. من از شما سوال می‌کنم چرا خواننده باید این گپ و گفت را تعقیب کند وقتی که همه چیز روال عادی خود را طی می‌کند؟ کار تا آنجا پیش می‌رود که حبیب (مرد افغان) از درگیری‌اش با بناها و کارگران ایرانی می‌گوید و علت مجروحیت‌اش را شرح می‌دهد. از اینجا تعادل به هم می‌خورد. از اینجا به بعد است که خواننده راغب می‌شود که کار را بخواند و ببیند سرنوشت راوی چه می‌شود. گرچه خود عنوان داستان لو می‌دهد. داد می‌زند که محکم گرفتن میله‌ها جان راوی را نجات داده است. البته بگویم من از اسم داستان خوشم آمد!
اجازه دهید راجع به فکر اولیه کمی صحبت کنیم. من در هر نقدی به آن اشاره می‌کنم. فایده این کار در آن است که برای هر دو نفرمان یادآوری می‌شود و همین‌طور ممکن است برای دوستانی که داستان شما و یادداشت مرا می‌خوانند، مفید فایده باشد. دنیا را چه دیدی دوست بسیار جوان و هنرمند من.
نویسنده فکر اولیه را معمولا از سه منبع کشف می کند:
1- تجربه زیستی خود
2- حوزه نقل یعنی بر اساس شنیده‌ها، دیده‌ها یا خوانده‌ها.
3- حوزه تخیل یا همان اگرهای جادویی که آقای استانیسلاوسکی نمایشنامه‌نویس و کارگردان معروف روسی آن را مطرح کرد.
تخیلی‌ترین ایده‌ها و افکار آن چیزی است که در ضمیر ناخودآگاه ثبت شده است. انسان ناآگاه به آن نیست و با کنکاش می‌تواند آنها را استخراج کند. برای شروع بهتر است ایده‌ها، فکرهای اولیه را از تجربه زیستی خودمان انتخاب کنیم. بعد از انتخاب فکر اولیه، لازم است کنترلینگ شود، اصطلاح کنترلینگ از سینمای هالیوود آمده است. سینمای هالیوود اعلام کرد که فکرهای اولیه را یک دلار می‌خرد. هزاران هزار فکر اولیه ارائه شد. آنها قابلیت تبدیل شدن به فیلم را نداشتند. پس موضوع کنترلینگ مطرح شد. پارک ژوراسیک از همین فکرهای اولیه زاده شد. فکر اولیه چنین بود: مردی که با دایناسورها کشتی می‌گیرد. بعد نشستند و این فکر اولیه را گسترش دادند تا به پارک ژوراسیک رسیدند.
کنترلینگ در فکر اولیه چنین روندی دارد، نویسنده از خود می‌پرسد: چه کسی است؟ منظور جنسیت، سن و سال، سطح سواد است. کجاست؟ منظور مکان است. در چه زمانی رخ داده است؟ چه شکلی دارد؟ نهایت کار به کجا خواهد انجامید؟ به این مراحل، کنترلینگ می‌گویند.
حالا از شما می‌پرسم: اگر بخواهید به این پرسش‌ها، پاسخ دهید، چه می‌گویید؟
چه کسی است؟ خواهید گفت یک مرد کارتن‌خواب است و یک مرد افغانی مجروح جنسیت؟ هر دو مذکر هستند. چند سال دارند؟ نمی‌دانیم. زمان؟ زمان روایت شب است، مکان؟ زیر پل.
سطح سواد و پایگاه اجتماعی؟ در داستان شما هر دو هم خیلی‌ خوب حرف می زنند هم عین هم! خدا می‌داند اگر نگفته بودی دیالوگ بین یک کارتن‌خواب است و یک مهاجر افغان مظلوم مجروح؛ من فکر می‌کردم دو دانشجو یکی رشته جامعه‌شناسی و دیگری رشته هنر داستان‌نویسی، در دل شب ، در کناد تل آتش نشستند به کپ و گفت دوستانه‌. شخصیت‌ها خیلی خوب از کار درنیامده. بخصوص شخصیت مرد کارتن‌خواب.پرونده ندارند. شخصیت‌ها به تیپ تبدیل شده‌اند.
داستان برای جذاب شدن نیاز به عنصری دارد که درونش کارسازی شود. به این عنصر کشمکش می‌گویند. کشمکش به معنی درگیری و تقابل دو نیرو است. لازم است در برابر خواست یا آرزو یا قصد شخصیت اصلی ما موانع یا چیزهایی وجود داشته باشد که شخصیت را از رسیدن به خواست یا آرزویش دور کند.
برگردیم به قصه شما، کشمکش قصه شما چیست؟ پیدا کردن یک لقمه نان. مرد افغان برای کسب درآمد و روزی حلال می‌رود و در محل تجمع بناها و کارگران منتظر کار به انتظار می‌ایستد. اما بقیه کارگران و بناهای ایرانی می‌خواهند به هر قیمت حبیب را از سر راه کنار بزنند. البته به نقل از روایت حبیب (مرد افغانی). لطفاً به طور اختصار به انواع کشمکش‌ها دقت کن. چون در آینده زیاد به کارت خواهد آمد؛
کشمکش‌ها چهار نوع هستند:
1- کشمکش فرد با خودش که در همه داستان‌ها هست. چه بیان شود چه نشود. هر آدمی که حرکتی انجام می‌دهد بدون شک یک کشمکشی با خودش دارد تا خودش را قانع کند. مثلاً در داستان شما ابتدا حبیب باید خودش را راضی کند که برود کنار کارگران و بناهای ایرانی بایستد تا کار کند. در صورتی که کارگر مهاجر غیر قانونی است.
2- کشمکش با دیگری. اصلی‌ترین کشمکش هم همین است. حبیب هر روز صبح با گروهی از کارگران و بناهای ایرانی درگیری شدید فیزیکی دارد! چون آنها نمی‌خواهند در شرایطی که کار کم است یک نان‌خور اضافه در صف کار منتظر باشد. تا اینجا طبیعی است. اما حرکت آخر برآی پرت کردن حبیب از پشت وانت در حال حرکت با سرعت زیاد اصلا باورپذیر نیست، حالا دیگر ماجرا قتل است و شوخی ندارد. دامن همه را می‌گیرد. مهم‌تر از این کارگران و بناهای ایرانی هرگز چنین رفتاری نمی‌کنند. آنها درست است بسیار رنج کشیدند و به قول معروف روزی گنجشک هستند. اما اتفاقا همین رنج مشترک آنها را سفره‌دار ، مهمان‌نواز و غریب‌نواز کرده است. به همین دلیل شاید ایرانی‌ها این قدر بر صفت غریبی امام رضا علیه السلام تاکید دارند ‌ البته میدانم اولا داستان است و شما حق دارید آدم‌ها را چنین معرفی کنید. ثانیا می‌دانم همه جا استثنا پیدا می‌شود. در هر دو حالت شما به عنوان نویسنده باید با نمایش شرایط سخت و آدم‌های خشن بیمار. این کشمکش را طبیعی جلوه دهید تا خواننده باورش کند.
3- کشمکش با اجتماع
4-کشمکش با طبیعت
: این کشمکش است که باعث تحریک خواننده به ادامه مطالعه می‌شود، لذت بردن از داستان، بی‌تردید به جهت کشمکش‌های هنرمندانه است که درون آن تعبیه شده است.
کشمکش‌ها به چند صورت در داستان‌ها متبلور می‌شود که به آن تنش می‌گویند. ما سه نوع تنش داریم:
1- تنش ذهنی 2- تنش کلامی 3- تنش رفتاری یا فیزیکی که در داستان شما اصل است.
اما مسئله دیگر، مسئله دیالوگ است. داستان شما براساس دیالوگ بنا شده. یعنی دیالوگ محور است. ما اطلاعات‌مان را از راه گفتگوی دو مرد کنار آتش می‌گیریم. زاویه دید دانای کل را انتخاب کردید. نویسنده است و انتخاب زاویه دید. یکی از سخت‌ترین مراحل نوشتن داستان همین انتخاب. زاویه دید است. شما زاویه دید دانای کل نامحدود را برگزید، دست شما درد نکند.
برای دیالوگ از تکنیک خبر، خبر- پرسش، پاسخ استفاده کرده‌اید. یعنی یک اطلاعاتی به همدیگر می‌دهند.یا بیشتر آن پرسش و پاسخ است که به آن اصطلاح پینگ‌پنکی هم گفته می‌شود. قصد ارزش‌گذاری روی تکنیک‌های دیالوگ‌نویسی را ندارم. اما این دو تکنیک دم دستی‌ترین و راحت‌ترین نوع دیالوگ است. تقریباً همه نویسنده‌ها برای آنکه از تکنیک‌های دشوارتر دوری کنند، از این دو استفاده می‌کنند.
متاسفانه اکثر دیالوگ‌ها، تبدیل به مکالمه می‌شوند. مکالمه به گفتگویی گفته می‌شود که در آن اطلاعات ارائه شده، فاقد ارزش داستانی است. داستان را جلو نمی‌برد. اطلاعات را منتقل نمی‌کند و به داستان فقط حجم اضافه می‌کند. مثل آنکه بپرسی: «بچه، کلاس چندمی؟ - کلاس پنجمم. – حال مادرت خوبه؟ - ممنون. خوبه. سلام دارد. و...»
اطلاعات باید تازه باشد. و داستان را پیش ببرد. گاهی باعث حیرت خواننده شود. باید دیالوگ‌های جان‌داری باشد که خواننده توقع شنیدن آن را ندارد. مثل: «پدر از مادر پرسید: زهرا چرا امروز ناهار نخورد؟ مادر: زهرا روزه است. امروز چهلمین روز که روزه گرفته است.» این نشان می‌دهد که پدر چهل روز است که خبر ندارد که دخترش روزه می‌گیرد. یا «مرد: حمید، دیشب کجا بودی؟ حمید: بازداشت شده بودم.» خواننده اصلا توقع بازداشت شده بودن را ندارد
: حداکثر توقعی که از این پرسش و پاسخ می‌رود این است که بگوید: خانه دوستانم بودم . یا سرکار بودم یا درس می‌خواندم. اما وقتی یک چیز غیرمتعارف واقعی گفته می‌شود، قطعاً روی خواننده اثر می‌گذارد.
ما دیالوگ‌هایی داریم مثل پرسش، سکوت یا پرسش، کنش تأثیر اینها بر روی مخاطب بسیار بیشتر است. مثلا، مرد کارتن‌خواب بپرسد هموطن های من آین بلاها را سرت آوردند؟ حبیب به جای جواب ژل بزند به آتش سری به تاسف تکان دهد می‌بینی آقای سروش عزیز چقدر تأثیر سکوت حبیب اثرگذارتر است؟ این است قدرت معجزه‌ای دیالوگ خوب.
دیالوگ خون قصه است. به قصه توان حرکت می‌دهد و موتور حرکتی یک داستان است. دیالوگ دوازده تکنیک دارد، خیلی خوب است که روی تکنیک‌های دیالوگ‌نویسی کار کنیم.
گره داستان شما، خیلی دیر اتفاق می‌افتد. درست در انتهای داستان است. جایی که حبیب ماجرای حمله کارگران به او را آنهم پشت وانت در حال حرکت شرخ می‌دهد از طرفی چون حبیب راوی است و زنده. از اول گره‌گشایی معلوم است، پس رغبتی در خواننده ایجاد نمی‌کند.
دوست هنرمند و جوانم، پایان‌بندی خوب است که: 1- از دل کار برآید و حالت تصادف نداشته باشد. تصادف نباشد. 2- قابل پیش‌بینی برای خواننده نباشد. اگر انتهای یک فیلم یا داستان را حدس بشود زد و خواننده یقین کند که این گونه تمام می‌شود؛ قطعا رغبتش برای خواندن و دیدن کم می‌شود.
یک موضوع حیاتی این که درگیری اصلی در گذشته اتفاق افتاده است. یعنی روایتش به خاطره نزدیک می‌شود نه داستان خوب است وقایع اصلی در صحنه برابر دیدگان خواننده رخ دهد تا ببیند، بشنود، حس کند و قضاوت کند.
: فکر می‌کنم تا اینجا کفایت کند. از اطاله کلام عذرخواهی می‌کنم، به هرحال وظیفه من این است که آنچه را می‌دانم، خدمتتان تقدیم کنم. ممکن است که خیلی خوشتان نیاید، اما دوست من، در آینده نه چندان دور، دقیقاً متوجه خواهید شد، آن چه می‌گویم، دلسوزانه است و برای راهنمایی شما. وگرنه هیچ‌گونه غرض شخصی‌ای نیست. تا می توانید داستان خوب بخوانید و مطالعه کنید و بنویسید. نوشتن را به عنوان یک کار روتین روزمره انجام دهید، مثل غذا خوردن. حداقل شبی یک ساعت داستان، خاطره، گزارش، مقاله، خلاصه داستان، توصیف، صحنه، دیالوگ و... بنویسید. ننوشتن باعث می‌شود قلم‌تان خشک نشود.
برای ارائه داستانی که می‌نویسد، عجله نکنید. بگذارید یک مدتی بماند و بیات شود. وقتی داستانی را می‌نویسیم، داستان یک حوزه جاذبه شدیدی دارد و نویسنده تا زمانی که در آن حوزه جاذبه و میدان مغناطیسی کار قرار دارد، فکر می‌کند شاهکار خلق کرده. اما اگر بگذارید یک مدتی بگذرد. مثلا بیست و یک روز، سه هفته. کار کمی بیات شود، خودش به راحتی متوجه می‌شود چه نوشته. این را به عنوان یک دوست و یک برادر، و به عنوان معلمی با سی و پنج سال تجربه در حوزه آموزش و نوشتن، بپذیر.
با تمام تفاضیل من از داستان شما خوشم آمد داستان صحنه‌پردازی و اتمسفر خیلی خوبی داشت.پایان‌بندی هم عالی بود، آفرین. اما دوست نازنینم آنجا که حبیب ذغال برمی‌دارد و شکلی روی گچ دستش می‌کشد، شما به عنوان نویسنده و با توجه به زاویه دید حق مخفی کردن اطلاعات را نداشتید. باید می گفتید چه روی گچ دستش کشید.
شما جوان با استعدادی هستید حتم دارم اگر دچار غرور نشوید و بسیار کار کنید و بسیارتر گوش و عمل کنید.نویسنده خوبی خواهی شد.
منتظر آثار خوب بعدی شما هستیم‌ انشالله مطالعه شأن سهم من هم بشود. موفق باشید یا علی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت