تصویرگری




عنوان داستان : مثل بی‌بی
نویسنده داستان : زهره طالبی علی

بابا خیلی دیر کرده بود و هرچه به پریسا می‌گفتم «تو برو» قبول نمی‌کرد. خانه‌شان خیابان پشت آموزشگاه بود و همیشه تنها می‌رفت اما دقیقا امروز که اصلا حوصله‌اش را نداشتم نمی‌رفت. از دستش ناراحت بودم که چرا باید تولدم را یادش می‌رفت. ناراحت نبودم که بابا و سمیراجون یادشان نبوده اما از پریسا انتظار نداشتم. بی‌بی همان اول صبح که سمیراجون مرا به زور با علی فرستاد خانه‌شان سرم را بوسید و گفت «یه سال دیگه قد کشیدنتو دیدم». صدای بی‌بی که توی گوشم می‌پیچید دوباره از ذوق کادویی که داده بود لبخند زدم. دستم به کمرم بود و نگاه‌م به انتهای خیابان میهن که می‌خورد به جاده‌ساحلی و پارک دولت تا ماشین بابا را ببینم. پریسا عین وحشت زده‌ها روبه رویم پرید که «چرا می‌خندی... به چی می‌خندی... مگه چی شده که می‌خندی...؟؟؟». من هم داشتم لبخندم را جمع وجور می‌کردم که بابا رسید. اعتراف می‌کنم حتی وقتی پریسا گفت «می‌خوام بیام خونه‌تون کتاب خیلی سبزم رو بگیرم...» نفهمیده بودم چه خبر است. فقط چند بار توی سرش زدم که «خنگ خدا از کیانپارس میخوای بیای زیتون و دوباره برگردی واسه یه کتاب؟؟؟!!!». پریسا بود دیگر کارهایش حساب کتاب نداشت برای همین باورم شده بود.
کیف‌ گیتار روی دوشم سنگینی می‌کرد. خودم را بزور از پله‌های مجتمع تا طبقه‌ی اول کشاندم و پریسا هنوز داشت پشت‌سرم می‌آمد. در خانه نیمه باز بود و من که داخل رفتم چراغ‌ها و فشفشه‌ها روشن شد، صدای موزیک هَپی بِرزدِی با هم‌خوانی مهمان‌ها ست شد و بعدش هم یک دست زدن طولانی. پریسا هم فقط جیغ می‌زد و از پشت پریده بود روی من و بوس می‌کرد و می‌گفت «تولدت مبارک». حسابی غافلگیر شده بودم. دلم می‌خواست بپرم توی بغل سمیراجون و بگم «مامان خیلی دوستت دارم»، اما خودم رو کنترل کردم و به قول سمیرا جون جو گیر نشدم. سمیراجون خیلی مهمان دعوت کرده بود و بیشترشان از همکارهایی بودند که با آنها رفت و آمد داشتیم. بچه‌هاشان هم یا هم‌سن من بودند و یا یکی دوسال بزرگ‌تر کوچک‌تر. عمه مهتاب و عموجلیل و خاله المیرا هم بودند. عمه کمر علی را گرفته بود و علی دست‌های کوچکش را به هم می‌زد و زانوهاش را خم و راست می‌کرد. سمیراجون کیک گردی ،که اندازه‌ی ذره‌بین سر خیابان‌ها بود، را روی دوتا دست‌هاش گرفته بود و داشت آن وسط پیچ و تاب می‌داد.
عکس من روی کیک چاپ شده بود، همان عکسی که با پریسا توی حیاط آموزشگاه گرفته بودیم. من عینک‌ شش ضلعی پریسا را زده‌بودم تا ژست بچه‌ درس‌خوان بگیرم و بعد هم کلی خندیده بودیم به ژست مسخره‌ای که گرفته بودم. عکس را که دیدم شوکه شدم. رو به پریسا کردم که جفتم ایستاده بود و گفتم «این همه عکس اینو چرا دادی؟؟؟». پریسا همان‌جور که نیشش باز بود گفت «مامانت گفت هرچی عکس داری از سارا بفرست منم فرستادم».
دستم را دور گردنش انداختم و توی گوشش گفتم «فقط سمیراجون بفهمه بهش گفتی مامان حسابت رو می‌رسه». بعد هم که پریسا سرش را تکان داد و با لحن سمیرا‌جون گفت «من هم سن شمام حالا سه چهار سال بیشتر هی مامان مامان راه انداختین»، هردو از خنده افتادیم توی بغل هم. بابا نزدیک میز ایستاده بود. کیک را از سمیراجون گرفت تا بگذارد روی میز. بابا بلند گفت «سارا جون آرزو کن».
یاد حرف بی‌بی افتاده بودم که گفت «آدم وقتی بزرگ می‌شه که آرزوهاش بزرگ بشن...». این را وقتی گفت که من کادو‌اش را باز کرده بودم و گفته‌بودم «بی‌بی آرزوم بود اونقدر بزرگ شم تا سمیراجون از اینا برام بخره». من باید آرزو می‌کردم، یک آرزوی بزرگ. چشم‌هام را بستم وسط صدای موزیک و سمیراجون که می‌گفت «آرزو کن تیزهوشان قبول بشی... آرزو کن یه مدرسه خوب در بیای...»، توی دلم گفتم «آرزو می‌کنم یه مامان بشم مثل بی‌بی».
بی‌بی تولد نیامده بود، هیچ وقت مهمانی‌های شلوغ نمی‌آید چون از سر و صدای زیاد و انواع بو‌ها میگرن‌اش عوت می‌کند و چند روزی می‌افتد گوشه‌ی اتاق تاریک. حالا می‌فهمم سمیرا‌جون چرا امروز را که شیفت نبود مرا فرستاد خانه‌ی بی‌بی.
بی‌بی همیشه حواسش به همه چیز است، برای همین آرزو کردم «یه مامان بشم مثل بی‌بی». مثلا امروز حواسش به این بود من بویی نبرم از نقشه‌های سمیراجون برای همین از صبح که رفتم تا عصر که بابا آمد و مرا برد کلاس گیتار سرم را گرم عوض کردن گلدان‌ها کرد تا تماس تصویری با سمیراجون نگیرم. گلدان‌های بی‌بی کم نیستند اما آمار برگ و ریشه‌ی همه را داشت که کدام باید برود خانه‌ی جدید و کدام نرود.
«بالاخره هر دختری دیر یا زود مادر میشه اما چطو مادری بشه حرفه» این را همیشه بی‌بی می‌گوید من می‌مانم که چطور مادری بشوم خوب است. مادر شدن مدل سمیرا‌جون کلی افتخار دارد که می‌شود همه‌شان را قاب کرد و زد به دیوار اتاق مطالعه اما من حوصله‌اش را ندارم. وقت‌هایی که می‌بینم توی اتاقش زیر تابلوهایی که به دیوار زده روی میز وسط برگه‌ها و کتابهایش خوابش برده دلم به حالش می‌سوزد.
یا مثلا وقتی برای اولین بار دست‌زدن علی را دید اما جلوی بی‌بی وانمود کرد اولین بار نیست علی دست می‌زند. چندماه پیش بود اما خوب یادم مانده، چون صبح همان روز وقتی دیدم علی دست می‌زند داد زدم سمیرا‌جون سمیراجون، اما سمیرا‌جون هنذفری توی گوشش بود و صدای مرا نشنید. همیشه وقتی دارد کارهای خانه را می‌کند توی گوشش یک نفر کتاب‌های عقب افتاده‌اش را می‌خواند. توی آشپزخانه دویدم و روی کتفش زدم و داشتم بال‌بال می‌زدم که بگویم علی دارد دست می‌زند، انگشت اشاره‌اش را جلوی دهانش گرفت تا آرام باشم. دست‌های کفی‌اش را آب کشید و خشک کرد و کتاب توی گوشش را اِستپ کرد و هنذفری را در آورد و گفت «چی‌شده؟». علی از اینکه تنها مانده بود گریه می‌کرد و دیگر دست نمی‌زد. سمیرا جون هم وقتی با لبخند من و گریه علی روبه رو شد اعصابش بهم ریخت.
حق داشت. من را یک ساعت مامور گیتار زدن برای علی کرده بود تا هم خودم تمرین کرده‌باشم و هم علی ذوق کند و هم خودش به آشپزخانه برسد و هم کتابش را گوش دهد اما همه چیز خراب شده بود. همین خراب شدن من را از حرف زدن پشیمان کرد و کلا یادم چه می‌خواستم. شب که بابا بی‌بی را آورد خانه‌مان و بی‌بی داشت برای علی دست‌می‌زد و با دهانش آهنگ نینای نای می‌زد علی باز شروع کرد به دست زدن. بی‌بی اولین بار بود می‌دید، ذوق زد و بابا را خبر کرد و ریتم آهنگش هم تند‌تر کرد. بابا هم که علی را دید شروع کرد به دست زدن و سمیرا جون را صدا زد که بیاید ببیند علی دارد دست می‌زد. سمیراجون تازه از بیمارستان رسیده بود و داشت لباس‌هاش را عوض می‌کرد، تا رسید باز علی دست‌زدنش تمام شده بود. بابا گفت «سمیرا علی دست زدن یاد گرفته نبودی ببینیش...» کاش بابا نگفته بود «نبودی...» که باز بی‌بی برای علی بخواند و علی باز دست بزند اما همین که بابا گفت «نبودی....»، سمیرا‌جون وسط حرفشان پرید که «دو روزه یاد گرفته دست بزنه... دیده بودمش». من مطمئن بودم دو روز نیست، اگر دو روز بود سمیراجون روز بعدش هی برای علی آهنگ نمی‌گذاشت تا بتواند از دست‌زدنش عکس بگیرد و بفرستد برای مادرجان.
سر دندان در آوردن علی هم سمیرا‌جون وقتی فهمید که خانه‌ی بی‌بی جمع بودیم و بی‌بی آش دندان علی را پخته بود. آن روز سمیراجون از صبح تا ظهر دانشگاه بود بعد هم از دانشگاه رفته بود بیمارستان تا شب. نفهمیده بود که بی‌بی آش دندان‌ پخته‌بود. صبح که هنوز هوا تاریک بود، بابا من و علی را برده بود خانه‌ی بی‌بی.
بی‌بی برای علی حریره‌بادام درست کرده بود و همین که خواست با قاشق چایخوری بگذارد دهان علی صدای برخورد قاشق با نک دندان علی را شنید. اصلا همین شد که عزیز پاشد و به من گفت غذای علی را بدهم. آن روز اولین باری بود که من مزه‌ی بزرگ‌شدن را چشیدم و خوشم آمد. غذای علی را دادم و اجازه داشتم مراقبش باشم چون بی‌بی مشغول پختن آش بود، حتی وقتی بی‌بی علی را حمام کرد من پوشکش کردم و لباس تنش کردم. بی‌بی آش دندان علی را از صبح زود شروع به پختنش کرد، من گفتم «بی‌بی از الان زوده...» اما بی‌بی گفت «غذا رو اگه از صبح بار نذاری که جا نمی‌افته بعد میشه مثل غذای بیمارستان، آبش یه ور دونش یه ور...».
سمیرا جون شب که آش دندان علی را دید باورش نمی‌شد علی دندانش نک زده. انگشتش را توی دهان علی کرد و روی لثه‌اش کشید. سمیراجون دندان را حس کرد و هفته‌ی بعدش برای علی جشن دندان گرفت. حتی اولین‌باری که علی توانست روی پایش بایستد باز خانه‌ی بی‌بی بودیم.
برای همین چیزهاست که دلم می‌خواهد یک مامان بشوم مثل بی‌بی، تا همه چیز را اول من ببینم و من بفهمم. یک مامان که اجازه‌ می‌دهد بچه‌هایش مامان صدایش کنند و از اینکه ریشه‌ی سفید موهایش در بیایند خجالت نمی‌کشد. یک مامان که حتی وقتی پسرش با دوتا بچه مثل من و علی سرما بخورد حواسش جمع است و دمنوش درست می‌کند تا زود خوب شود.
بعضی وقت‌ها دلم برای سمیرا جون می‌سوخت که مادرجان از او دور است و سرما که می‌خورد کسی نیست برایش دمنوش درست کند. یکی دوبار وقتی سرما خورد بی‌بی ‌آمد و برایش دمنوش درست کرد اما سمیراجون عادت به خوردن دمنوش ندارد. این را مادر جان گفت، دو سال پیش، وقتی سمیراجون باردار بود و سرمای بدی خورد. دو هفته‌ای طول کشیده بود اما خوب نمی‌شد برای همین زنگ زدم به مادرجان. آن وقت‌ها فکر می‌کردم هر کس دمنوشی که مادرش درست کند را دوست دارد. خیلی می‌ترسیدم اما مادرجان گفت «نگران نباش مادرت خودش دکتره میدونه چی بخوره که خوب شه...».
اینکه سمیرا جون هم باید حواسش به بیمارستان باشد هم دانشگاه هم خانه هم علی هم من، سخت است. برای همین بود که آرزو کردم یک مامان بشوم مثل بی‌بی که فقط آمار برگ‌ گل‌های دور حوضش و بچه‌ها و نوه‌هاش را دارد. هفته‌ی پیش که خانه‌شان بودیم لبه‌ی حوض نشسته بود و داشت با دست‌های لرزانش آب می‌ریخت روی برگ یکی از گلدان‌هاش و قربان صدقه‌شان می‌رفت. رفتم کنارش ایستادم و پرسیدم «بی‌بی چی شده؟» بی‌بی دستم را گفت و نشاند کنار خودش برگ کوچولویی را نشانم داد که بالای فردوس سبز شده بود و گفت «از وقتی اوردمش هیچ قد نکشید دوماهه دارم نازشو می‌کشم امروز تازه بهم بله گفته و جوونه زده... ببین...». خیلی قشنگ بود، یک برگ سبز ریز و لوله‌شده بالای یک ساقه‌ی ضخیم و گوشتی. امروز صبح که خانه‌ی بی‌بی بودیم همان برگ کوچک باز شده بود بزرگ شده بود. بی‌بی داشت گلدانش را عوض می‌کرد که ما رسیدیم.
تولد بعد از بریدن کیک و شام خوردن مهمان‌ها خیلی زود تمام شد، چون همه‌شان مثل سمیرا‌جون صبح باید می‌رفتند سر شیفت. سمیراجون که علی را خواباند آمد توی اتاقم. همه‌ی کادوها روی میزم بودند و من نشسته بودم لبه‌ی تخت. داشتم کادوی بی‌بی را زیر و رو می‌کردم. سمیراجون که آمد توی پاکتش گذاشتم. کنارم نشست و پیشانی‌ام را بوسید و یک بار دیگر تولدم را تبریک گفت بعدش هم کادوی بی‌بی را از دستم گرفت و پرسید «این چیه؟». نتوانستم بگویم ،یک جورایی رویم نمی‌شد، فقط گفتم «کادوی بی‌بیه، صبح بهم داد...»
سمیراجون با کنجکاوی داخل پاکت را نگاه کرد و بدون اینکه لباسی را که بی‌بی گرفته بود دربیاورد خیره شد به من. لبخند زده بود چندبار دیگر توی پاکت را نگاه کرد و بعد من را. نمی‌دانم سمیراجون هم به اندازه‌ی من از کادوی بی‌بی خوشحال شده بود یا نه. فقط من را محکم توی بغلش گرفت و توی گوشم گفت «اعتراف می‌کنم نفهمیده بودم اونقدری بزرگ شدی که از این لباسا لازم داشته باشی». من فقط خنده‌م گرفته بود و برای اینکه خنده‌ام را قایم کنم کادوی بی‌بی را از دست سمیرا جون گرفتم و توی کمدم گذاشتم. سمیراجون پرسید «امروز خوش‌گذشت؟»
گفتم «امروز فوق‌العاده بود سمیراجون، یاد گرفتم بدون کمک بی‌بی گلدوناشو عوض کنم باورت میشه؟.... بی‌بی یادم داد چجوری برنج درست کنم و برنج ناهار رو من پختم، خیلی هیجان‌انگیز بود... بی‌بی می‌گفت دیگه بزرگ شدم لازمه این چیزا رو یاد بگیرم»
سمیرا جون نگاهی به کادوهای تولدم انداخت که روی میز افتاده بودند و گفت «خب بگو ببینم چه آرزویی کردی قبل از فوت کردن شمع تولد ۱۲سالگیت...»
سمیرا جون بلند شده بود و داشت کادوها رو زیر و رو می‌کرد که گفتم «آرزو کردم یه مامان بشم یه مامان مثل بی‌بی». سمیرا جون برگشت و روبروم روی لبه‌ی تخت نشست و پرسید «حالا چرا مثل بی‌بی؟»
نمی‌دونستم چه جور بگویم، فقط شانه‌هام را بالا اندختم و لبخند زدم. سمیراجون یک جوری نگاه کرد که نمی‌شد فهمید خوشحال است یا ناراحت اما چند لحظه که گذشت دستش را دور گردنم انداخت و من را توی بغلش کشاند و گفت «اینو بدون که مامان‌سمیرا خیلی دوستت داره...»
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم زهره طالبی علی سلام و احترام
اینکه نویسنده چگونه جهانِ فکری و سوژه‌ی انتخابی‌اش را بتواند به خواننده نشان دهد بسیار با اهمیت است. بهره‌گیری درست از ابزارهای داستانی به نویسنده کمک خواهد کرد تا در خلقِ جهانِ داستانی خود موفق عمل نماید. خواننده می‌بایست بتواند شخصیت‌ها و فضا و صحنه‌ی داستان را با تصویرگری‌ای که نویسنده انجام داده ببیند. تنها ذکر نامی از یک شخصیت یا فضا و مکان برای نمایشِ داستان کافی نیست و این نمایش و ساختنِ یک جهانِ داستانی است که باعث می‌شود خواننده آن جهان را باور کند و بتواند با داستان‌پردازی و شخصیت‌ها و آنچه در داستان ساخته شده است ارتباط برقرار کند و در ذهنش ماندگار شوند. یکی از راه‌هایی که به نویسنده در خلق تصاویر و نمایش بهترِ داستان کمک می‌کند توجه به جزئیات است؛ پرداخت صحنه و شخصیت‌ها با وارد کردن جزئیات می‌تواند شکلی ملموس‌تر بگیرد و خواننده ارتباط بهتری با عناصر داستانی‌ که نویسنده به کار گرفته برقرار کند؛ شخصیت یا صحنه‌ای را که با جزئیات خلق شده است خواننده می‌تواند ببیند؛ بنابراین باورش می‌کند. گفتگو ابزار دیگری است که کمک می‌تواند به نمایش جهان داستان کمک می‌کند؛ نویسنده می‌تواند برای هر یک از شخصیت‌ها لحن و زبان منحصر به فردی در نظر بگیرد، به این ترتیب گفتگو در پرداخت شخصیت‌ها نیز موثر بوده و آن‌ها را بهتر به خواننده نشان خواهد داد. همچنین گفتگو می‌تواند از روایت‌های طولانی و گزارشی جلوگیری نماید و پیش برنده‌ی داستان باشد. توصیف فضا و صحنه یکی دیگر از مواردی است که می‌تواند جایگزینِ روایتی طولانی برای نمایشِ داستان شود. خواننده می‌بایست بداند داستان در چگونه فضایی رخ می‌دهد، شخصیت‌ها در چه موقعیت و مکانی قرار گرفته‌اند و فضای پیرامون آن‌ها چگونه است. نکته‌ی دیگر برای کمک به نشان دادن داستان پرهیز از کلی گویی و رفع ابهام است. اگر نویسنده به مواردی همچون توجه به جزئیات و چگونگی دیالوگ‌ها و توجه به توصیف صحنه و شخصیت‌پردازی که به‌ آن‌ها اشاره شد به قدر کافی مورد توجه قرار دهد؛ کلی‌گویی پیش نخواهد آمد؛ اما کوتاهی در این موارد موجب ایجاد ابهام در بخش‌های مختلفِ داستان خواهد شد؛ این ابهام گاهی به این معنا است که نویسنده تنها به روایت کلی بخشی از داستان می‌پردازد و بدون اینکه آن را به مخاطب نشان داده باشد فقط درباره‌اش روایت کرده است.
جملات ابتدایی «مثل بی‌بی» برای مخاطب سوال‌برانگیز هستند و او را کنجکاو خواهند کرد برای دانستنِ ادامه‌ی ماجرا؛ بنابراین می‌توان گفت که «مثل بی‌بی» شروع خوبی دارد. در ادامه راوی خواننده را می‌رساند به جشن تولدی که در ابتدا به نظر می‌رسد فراموش شده است؛ ولی چنین نیست. خواننده با خوانش این بخش‌ها به این سوال خواهد رسید که چه اتفاقی قرار است در این جشن تولد بیفتد؟ به عبارتی خواننده منتظرِ یک اتفاقِ داستانی است؛ اما در ادامه نویسنده خواننده را به جای دیگری می‌برد؛ گویی که این جشن تولد بهانه‌ای بوده است تا خواننده با شخصیت‌هایی چون سمیرا جون و بی‌بی بیشتر آشنا شود و به مضمونِ مورد نظر نویسنده برسد و اتفاقا این مقایسه‌ی شخصیت‌ها و رساندن مضمونِ مورد نظر نویسنده تا حدودی خوب درآمده؛ اما داستان قدری با زیاده‌گویی همراه است. و نکته‌ی دیگر اینکه نویسنده در طول داستان بیشتر سعی در روایت داشته‌ است تا نشان دادنِ آنچه می‌خواهد بگوید. به عنوان مثال وقتی حرف از خانه‌ی بی‌بی و گلدان‌هایش می‌شود لازم است که خواننده تصویری از این فضا را بتواند ببیند؛ یا اصلا خود شخصیت بی‌بی را. کلی گویی در مورد شخصیت‌ها آن‌ها را از تبدیل شدن به شخصیت‌هایی واقعی در ذهن مخاطب دور خواهد کرد؛ اینکه سمیراجون خانم دکتری اهل کار و کتاب و سرش شلوغ است یا بی‌بی بیشتر مادرانگی می‌کند برای تبدیل شدن آن‌ها به شخصیت کافی نیست. کلی‌گویی و پرداخت کامل نداشتن از شخصیت‌ها از آن‌ها تیپ خواهد ساخت. نکته‌ی دیگر اینکه اگر قرار است از جشن تولدی در داستان سخن گفت؛ می‌بایست آن جشن تولد کارکرد مهمی در داستان داشته باشد؛ به نحوی که نتوان آن را از داستان حذف کرد؛ بنابراین اینجا در همتنیدگیِ شخصیت و اتفاق داستانی و داستان پردازی روشن خواهد شد. مثلا اگر به جای جشن تولد یک مهمانی ساده بود یا اصلا مهمانی هم نبود باز هم خواننده می‌توانست به آنچه نویسنده می‌خواهد بگوید برسد؛ چرا که حرف نویسنده چیز دیگری بوده و آن، در بخش‌های دیگر داستان با روایات دیگری شرح داده شده است.
پیشنهادی که می‌توان به نویسنده کرد این است که در ابتدا موضوع اصلی و محوری داستان و آنچه را که می‌خواهند بگویند مشخص کنند و تمرکز خود را روی این موضوع محوری اعمال نمایند تا داستان به حاشیه نرود، داستان را به دور از زیاده‌گویی پیش ببرند و تنها چیزهایی را که وجودشان در داستان ضروری است در متن بیاورند و با بهره‌گیری از ابزار داستانی به تصویرگری و نمایش آنچه در ذهن دارند بپردازند نه فقط روایت.
سرکار خانم زهره طالبی علی شما سابقه‌ی کوتاهی در زمینه‌ی داستان‌نویسی دارید و قطعا با خواندن و نوشتن مداوم به نتایج بهتری خواهید رسید. پیشنهاد می‌کنم هنگام مطالعه‌ی آثار موفق داستانی به نحوه‌ی پرداخت عناصر داستان و چگونگی ساخت جهان داستان و نمایش آن توجه نمایید. از اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم و منتظر آثار بعدی شما هستیم. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت