از طرح تا پرداخت




عنوان داستان : عکس درون کیفم موهایش سفید شده بود
نویسنده داستان : لیلا حکاک

این داستان ویرایشی از داستان «عکس درون کیفم موهایش سفید شده بود» می باشد.

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «عکس درون کیفم موهایش سفید شده بود» منتشر شده است.

جلوی آینه‌ی روشویی ایستاد و به نگاهش زل زد. خیلی وقت بود که اینگونه خودش را در آینه ندیده بود. حرف هایش ته کشیده و سکوت بین نگاه و خیالش در نوسان بود. بی قرارانه خانه را ترک کرد باران از صبح نم نم می بارید و قصد بند آمدن نداشت. بی چتر راه افتاد. دستانش را تا ته جیب های بارانی اش فرو برد. لرزی آرام در درونش مور مور می کرد. سرش را بالا گرفت و صورتش را داد به باران، به خنکای نسیمی که هر از گاهی دزدانه عبور می شد . با قدم های آهسته فکرش را مرور می‌کرد: «خدا کنه باشه»...
حال مادرش رو به وخامت بود با عجله فشار سنج را آورد و آستینش را بالا داد، با هوا زدن پمپ عقربه اش از خیالش عبور کرد از لابلای درجه های قرمز گذشت بالا بود ، فشارش خیلی بالا بود. باید کاری می کرد قرص زیر زبانی اش را گذاشت ماشین را روشن کرد. یک رنوی زرد قدیمی در آن طرف تابلوی ایست. خیالش را داد به چراغ قرمز. چند ثانیه بعد به سمت بیمارستان پیچید. سنگینی مادرش روی شانه‌ی چپش جثه ی نحیفش را له می‌کرد. با ورود به بخش اورژانس پرستاری به کمکش آمد. با گرفتن فشار مجددش، خیال سوسن تاب برداشت و با احساسی ترک خورده صدایش را بالا برد: «پس کجاس این دکتر»!؟
با ورود دکتر کمی آرام گرفت، نفس عمیقی کشید. با دستور بستری شدن خیالش راحت شد برای گرفتن داروهایش مجبور شد از چند خیابان عبور کند و دو چراغ قرمز را پشت سر بگذارد. کمی دورتر ماشین را پارک کرد. از انحنای خیابان گذشت و به سمت داروخانه پیچید. نسخه را جلوی پیش خوان گذاشت و منتظر شد. نگاهش از لابلای قوطی های جور واجور داروها، پیچ و خم فرمول های قرص و آمپول و کپسول های دورنگ و شربت راه افتاد و رسید به خون و رگ و سِرُم و سرنگ هایی که خون مردگی شان حالش را بد می کرد و این تکرار را سال ها تجربه کرده بود. از وقتی که پرستار مادرش بود . با صدای تحویل دار جلو رفت و داروها را گرفت. هنوز در دست چپش احساس کرختی می کرد. هنوز سنگینی مادرش روی دوشش واضح بود.
نگاه دکتر راست افتاد در قرنیه‌ی چشمانش. سیاهی در سیاهی گره خورد و از حدقه گذشت . از لابلای پلک هایش سُرید توی دلش، گونه هایش گل انداخت. نگاهش را ازاو گرفت و خود را درون صندلی پلاستیکی سفیدی که کنار تخت مادرش بود جای داد. فیس فیس نفس هایش موسیقی ملایمی برای آرامش دوباره اش بود و چقدر به این حس نیاز داشت . ریتم زمان مساعد بود و عقربه های ساعت به روال می چرخیدند. سِرُم آهسته چکّه می زد «تیک تیک» بی صدا از پیچ و تاب لوله های سرم می گذشت و از آنژوکت عبور می شد و از سر سوزن در خم رگ های سفت شده اش ورود می کرد. دستانی فرسوده از عمری تلاش و رنج و خستگی. هیاهویی که در تلخ و شیرین زندگی، لحظه ها را به بافت زده بود و اکنون از مقیاس جذر به منها و تقسیم رسیده بود، تقسیمی که باقی مانده اش به سه ماه نمی رسید.
باید آنژیو می شد، گرفتگی شریان داشت و قلب بزرگ شده اش در قفسه‌ی سینه اش تنگ و دلتنگ از این همه تقسیم بین آنهایی که در قلبش جا باز کرده بودند.
مراقبت های ویژه توسط دکتر مسعود با جدیت انجام گرفت. پس از بستری در بخشc.c.u و معرفی به پزشک متخصص، درمان شروع شد. در پروسه ی زمانی که او تحت مداوا بود . قلب بزرگ شده اش مانع از بهبودی اش شد. جای نفس های تنگ شده اش قدرت ایستایی اش را گرفت. آنژیو هم افاقه ای نداشت. در غروب یک روز پاییزی خانه را سکوت زد و سوسن را با تمام خاطراتش تنها گذاشت.
برف پاک کن می رقصید و قطرات باران را از جلوی دیدش می زدود اما فکر به هم ریخته اش نمی توانست پازل قلبش را کنار هم بچیند. از ماشین پیاده شد به پَرسگی افتاد. دیدن دشت و فضای طبیعت در جاده ای که دشت را به دو نیم تقسیم می کرد حس آرامی راهی نرون های خیالش می کرد. خودش را به باد و باران سپرد و ریز ریز گذشته اش را ورق زد و با خود لُندید: «از کی من دچار شدم؟ دچار ، دچار ... خودم هم نفهمیدم .. چه اتفاق مبهمی..!!» دلش برای نگاه های ریز شده و بیمارگون مادرش تنگ شده بود. بهانه در بهانه مضروب و صدای هق هقش را در دشت رهانید و بلند مادرش را صدا زد: «مادر ............. نه ، ........... نه!!»
آن طرف تابلوی ایست خیالش به چراغ سبز رسید. از چهار راه گذشت، ماشین را زیر درختان جلو حیاط پارک کرد. وارد خانه که شد سکوت مثل قطاری که تازه راه بیفتد سوت کشید. «باران هنوز می بارید. عکس درون کیفش موهایش سفید شده بود». دلتنگی اش را بلند گفت: «تو نیستی که ببینی اینجا همه چیز عوض شده، من جا موندم. این سکوت لعنتی منو از درون پوک کرده، مثل درختی که موریانه بزنه».
جلوی ساختمان پزشکان ایستاد. لحظه ای مکث کرد و نفسش را رهانید. پا روی اولین پله که گذاشت ریتم ضربان قلبش به تندی رفت، پله ها از جلوی دیدش می گریختند. به آخرین پله که رسید، دستگیره‌ی در را چرخاند. دستش روی دستگیره ماند و خیالش رفت داخل مطب. حجم سکوت هر لحظه بیشتر می شد. ساختمان در حال ریزش بود. صدای افتادن سقف و شکستن شیشه ها در تاریکی راه پله ها وهمناک بود. انگار پاهایش زیر آوار گیر افتاده بودند. نفسش درون سینه دست و پا می زد. صدایش در گلو خفه مرده بود. تلاش می کرد تا صورت حساب سکوتی که چند سال از قدمتش می گذشت را پس بگیرد . یکی از اتاق کناری بیرون آمد : «از اینجا رفته، خیلی وقته ، ببخشید می خوام در ساختمانو ببندم». عکس درون کیفش...
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
با سلام
دوست عزیز خسته نباشید. داستان شما را خواندم. این داستان در واقع بازنویسی داستان قبلی‌تان است. اول از همه باید بگویم شما موفق شده‌اید در مرحله بازنویسی چند قدم به جلو بروید. این خیلی مهم و ارزشمند است. دو ایراد اساسی داستان قبلی را تقریبا رفع کرده‌اید. نخست پیچیده‌گویی و دوم خلق درام. شما از پیچیده‌گویی و گنگ‌بودن داستان بسیار کم کرده‌اید. هرچند هنوز جاهایی نیاز به اصلاح دارد. مانند «کنون از مقیاس جذر به منها و تقسیم رسیده بود، تقسیمی که باقی مانده‌اش به سه ماه نمی‌رسید.» و یا در یک سوم پایانی و بعد از مرگ مادر این پیچیدگی‌ها هنوز در داستان هستند. اما نوشته‌تان خیلی قابل‌فهم‌تر از قبلی است.
نکته دوم این است که شما تنه اصلی درام را در کار ایجاد کرده‌اید. اگر یادتان باشد، دفعه قبل گفتم این داستان به واگویه‌های یک نفر بیشتر نزدیک است. و یا حتی به قطعه ادبی و شعر شبیه است. اما الآن واقعا با داستان طرفیم که یک تنه اصلی دارد.
تنه اصلی آن هم این است که زنی نگران وضع مادرش است که در بیمارستان بستری است و بالاخره پس از چندی، از دنیا می‌رود. این خط یک خط داستانی است. پتانسیل خوبی دارد تا با پرداخت دقیق، یک داستان خوب شود. اما متاسفانه این طرح در داستان، خوب جا نیافتاده است.
اولا درست است که طرح یک طرح تکراری و کلیشه‌ای است (تلاش‌های یک زن برای زنده نگه داشتن مادرش)، ولی می‌توانستید با پرداخت متفاوت این طرح تکراری را احیاء کنید. لحظه مرگ مادر خوب پرداخت نشده است. یعنی انگار نویسنده پس از مدتی ول می‌کند و دیگر ته قصه را می‌گوید. مادر باید با سماجت بمیرد. با خوف و رجا. نویسنده هی او را نزدیک به مرگ کند و هی زنده‌اش کند. نه این‌که غروب یک روز پاییز او از دنیا رفت! و تمام! کل داستان باید همین تلاش باشد. تلاش زن برای زنده نگه داشتن مادرش.
دوما شما باید المان‌های این طرح را در کل داستان متوازن بچینید. یعنی این‌که داستان از مریضی مادر شروع بشود. در ادامه کشمکش‌ها و تلاش‌های زن را داشته باشیم برای زنده نگه داشتن مادر. و در پایان با مرگ مادر و ناامیدی زن، داستان تمام شود. در صورتی که نصف داستان که شما نوشته‌اید، بعد از مرگ مادر است! ما بعد از مرگ مادر دیگر کاری با داستان نداریم. باید با مرگ مادر داستان تمام شود. فوقش یک یا دو جمله می‌توانید بنویسید نه این‌که نصف داستان را! فراموش نکنید که بعد از بازشدن گره قصه (قطعی شدن مرگ مادر) دیگر مخاطب پای داستان نخواهد نشست.
مورد دیگر شخصیت‌پردازی است. زن تنها شخصیت قصه ماست که باید به شخصیت تبدیل شود. این‌که راوی را شما تغییر داده‌اید کار خوبی کرده‌اید. قبلا این داستان با من‌راوی روایت می‌شد، الآن با دانای کل. توانسته‌اید از واگویه‌های یک زن خلاص شوید و اجازه داده‌اید همان زن را یک دانای کل با فاصله تعریفش کند. اما هنوز این زن به شخصیت تبدیل نشده است. باید بچگی‌اش، خانواده کنونی‌اش، شوهر و بچه‌هایش، خاطرات قدیمی با مادر و پدرش و... را بیان کنید. آیا او پدر دارد؟ شوهر دارد؟ چه چیزهایی را دوست دارد؟ از چه چیزهایی متنفر است؟ شما ابعاد شخصیت را باید برملا کنید. از دعواها و لبخندهای این زن با مادرش بگویید. از نوستالژی‌های این زن در کودکی. از قهرها و آشتی‌ها با مادر. سر بالین یک مادر مریض، همه خاطره‌ها به ذهن بچه‌ها می‌آید و صف می‌بندد! بگذارید این خاطره‌ها را خواننده هم مرور کند تا با دختر این مادر اشک بریزد. پیچیده‌گویی و نوشتن جملات ادبی به‌دردنخور، احساسات مخاطب را برنخواهد انگیخت و همذات پنداری اتفاق نخواهد افتاد. ما با شناخت دقیق این شخصیت، برایش دل خواهیم سوزاند!
در پایان تلاشتان را می‌ستایم. شما چند پله بالا آمده‌اید. سعی کنید با اضافه‌کردن درام و داستان و پرداخت دقیق شخصیت، این داستان را به یک داستان خوب تبدیل کنید. خسته نباشید. منتظر داستان‌های دیگری از شما هستم. موفق باشید.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستانم. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت