با ظرافت بیشتر




عنوان داستان : بازگشت
نویسنده داستان : فائزه عباسی فیروزجائی

- مو از اینجا تکون نمی خورم.
سروان ساعت مچی گرد و خاک گرفته اش را به پیراهن مالید و آورد جلو چشمش. چین بر پیشانی بلندش نقش بست. سرش را عقب سمت نخل ها برد. چند تایی سرشان سوخته بود. و دود ازشان بلند بود.دوباره رو به قاسم کرد. سیب گلویش بالا پایین شد. قنداق تفنگ را کوبید زمین: مگه دست خودته همه باید برن تو هم همین طور.
صدای کش دار خمپاره هر لحظه نزدیک تر می شد. سرش رو به آسمان که رفت دید آسمان هم بغض کرده است ،مثل قاسم. شهر رو به خالی شدن بود. باید قاسم را به عقب می برد.
- هیشکی جرأت نمی کنه شهر مون ِ اشغال کنه.
- مگه کری که غرش توپ شان را نمی شنوی، برگشتنی دیگه اینجا نبینمت ، شیر فهم شد؟.
- به تو چه مربوطی داره؟ها! مو سربازت نیستُم ،پسرت هم نیستُم پس سعی نکن مون ِ منصرف کنی.
- پسر چرا حالیت نیس ، دشمن داره میاد تو دل خرمشهر ، وتو داری با من یکی بدو می کنی؟.
دندان های سفیدش هنگام گفت و گو از چشم سروان دور نماند. هیچ همخوانی با رنگ پوستش نداشت.
- مو نمی فهمم پس این نیرو های کمی تون چی شد ، ها؟ تا همینجا بود ؟‌.
- پل رو بمب گذاری کردن نمیشه نیرو و تجهیزات فرستاد ، فعلاً بهترین کار خالی کردن شهرِ تابه وقتش.
- پس اگه ایطوریه خو آبادان هم در خطرِ که ، مو چرا باید بِرُم؟.
- قبر خودشونو کندن ، هیچ فکر کردی چطور می خوان بیان آبادان ؟ با کدوم پل ؟.
- مو با ئی حرف ها کاری ندارُم ،تا کاکامو پیدا نکردم هیچ جا نمیرُم، سی کاکام هر کاری می کنم.
سروان انگشتان دست را لابه لای موی جو گندمی اش برد. لاله گوشش را خاراند. نه مثل اینکه حالا حالا ها با این پسر کار داشت. آخر او که نمی داست سر برادرش چه آمده بود ، پس این همه اصرار ماندن برای چه بود ؟. مانده بود به برادر ِِ دوستش چه بگوید. احساس می کرد قاسم به چیزی فراتر از برادرش فکر می کند. اما مطمئن نبود که حدسش درست است یا نه. با اینکه آفتاب پشت ابرها پنهان شده بود گرما بیداد می کرد. جابه جا پیراهن سبز رنگ سروان شوره بسته بود. لب باریکش به لرزه افتاد. گوشه سبیل خاک گرفته اش را به دندان گرفت ‌. خاک نم گرفته ، مزه خون می داد. قبلاً از جابر شنیده بود که قاسم یکدنده است. اما تا این حد فکرش را هم نمی کرد. از طرفی بهش حق می داد که سرزمین مادری اش دست بعثی‌ها نیفتد. اما به نظرش قاسم الآن باید می رفت ، مثل دیگران. اما فهماندنش به او زمان می برد و الآن هر لحظه ممکن بود اتفاقی بیفتد. به همین خاطر تن صدایش را بالا تر برد: زودتر سوار قایق شو الانه که تانک هایشان از راه برسند.
قاسم تکان نخورد. او را چموش تر از آن دید که به حرفش گوش دهد. بوی دود و خاک خون خورده فضای شهر خرمشهر را دربر گرفت. نمی خواست که بوی خون برادر ِِدوستش هم به آن اضافه شود. نگاهش از روی قاسم و نخل ها سُر خورد سمت سرباز ها. آن ها جوانی را کشان کشان سمت قایقی که روی آب معلق بود می بردند. از قاسم فاصله گرفت و سمت قایق آبی رنگ و پوست پوست شده نزدیک شد. به محض دیدن چشمان بی جان جوان ، رنگ از صورت گندومگونش پرید. پره بینی اش با دیدن سر شکافته جابر به لرزه افتاد. با دیدن دلمه های خونی که تا گوشه لب ترک خورده چسبیده بود ، دلش ریش ریش شد. اشک هایش را پاک کرد و سرش چرخید به جایی که قاسم با آستین کوتاهی ایستاده بود. قاسم با دیدن تن بی جان برادرش چه کار می کرد ؟. اگر جابر را این وضعیتی می دید آیا باز هم می ماند ؟‌. یا اینکه رام می شد و به حرفش گوش می کرد و به عقب بر می گشت ‌. شاید هم باید به زور می بردنش.
سر را نزدیک دو سرباز برده و دم گوششان چیزی گفت. آن ها با کوبیدن پوتین هایشان به زمین خاک بلند کردند. دو سرباز آرام آرام سمت قاسم رفتند. چشمان خماری قاسم پر از اضطراب بود. یعنی می شد به او نفوذ کرد؟. او اصلاً متوجه نزدیک شدن دو سرباز نشد. مثل اینکه به فکر رفت یا شاید دو دل بود. اگر بدون برادرش می رفت شاید تا آخر عمر خود را نمی بخشید، از طرفی هم اگر می ماند معلوم نبود که سرنوشتش چی می شد. صورت آفتاب سوخته قاسم تیره تر شد. یعنی به چی فکر می کرد؟. شاید در ذهنش برادرش را صدا می زد. خرمشهر و برادر هویت او بودند. اما الآن چیزی که فکر سروان را بیشتر از قبل درگیر کرده بود این بود که اگر برادر قاسم پیشش بود آیا باز هم می ماند ؟.
قاسم بهت زده اول به سروان و بعد به دو سربازی که زیر بغلش را گرفته بودند نگاه کرد. تقلا می کرد دست هایش را آزاد کند. آن دو محکم گرفته بودنش. سروان هم به کمک شان رفت. از پشت هلش می داد سمت قایق. اولش تقلا می کرد که نرود. اما وقتی به قایق نزدیک شدند همگی همپای او ایستادند. آخ جنازه برادرش، همه کس و کارش. مگر می شد که شوکه نشود. با چشم هایش به دو سرباز فهماند که بی خیالش شوند . قاسم سکندری خورد و رفت توی قایق. با چشمان از حدقه در آمده تنها دست برادرش را بالا برد. اما طولی نکشید که جاذبه زمین دست را سوی خود کشاند. خودش را چسباند به سینهٔ جابر. از میان پلک های خاک نشسته اش اشک جاری شد و خیال قطع شدن نداشت. سروان هم شانه هایش لرزید. باران ریز ریز می بارید. هق هق قاسم قایق را لرزاند. آیا زخمی بالا تر از این هم هست که برادر تن بی جان برادر را ببیند و دلش مثل شانه هایش نلرزد؟. سروان بغضش را فرو داد و زیر لبی یا حسین گفت. دغدغه اش شده بود ماندن یا برگشتن برادر ِ دوستش. او را آرام دید. رگه های باران صورت استخوانی قاسم را نوازش کرد. می بارید و خیال قطع شدن نداشت. و همچنین چشمی نبود که نبارد. سروان چشم ازش برنمی داشت. قاسم سر را عقب سمت نخل ها برد. لولهٔ تانک عراقی ها لابه لای نخل های سوخته از چشم قاسم و سروان دور نماند. سروان همراه سرباز ها در قایق جای گرفت. تا چند دقیقه قبل نگران این بود که نکند قاسم یکهو مثل ماهی از دستش سُر بخورد . اما الآن خیالش راحت بود. قایق روی رود کارون آرام در حرکت بود و آب تن چند خسته را به کندی به جلو می برد.جابر دراز به دراز بین سراوان و قاسم فاصله انداخته بود. خونش کف قایق پوست پوست شده را قرمز کرد. قاسم هیچ نمی گفت. خیره شد به چشمان سروان. سر را به عقب کج کرد. چند متری از کنار شط فاصله گرفته بودند. قاسم لحظه ای درنگ نکرد و پرید توی آب. آنچنان با غرور به عقب شنا می کرد که سروان نتوانست مخالفت کند. آسمان هم از غبار زدوده شد و ماه زودتر از موعد در حال طلوع بود.
نقد این داستان از : احسان رضایی
سلام و تشکر بابت به اشتراک گذاشتن این داستان. با اینکه نویسندۀ محترم قید فرموده‌اند سابقۀ داستان‌نویسی‌شان کمتر از یک سال است ولی همین متن هزار کلمه‌ای نشان می‌دهد که اگر در این مسیر استمرار داشته باشند، حتما به جای خوب و درستی خواهند رسید. این داستان، روایتی ساده دارد: جوانی خرمشهری در برابر دستور عقب‌نشینی مقاومت می‌کند و وقتی برادر شهیدش را به او نشان می‌دهند، بعد از کمی مکث بر سر جنازۀ برادر، یکباره به سمت دشمن برمی‌گردد. تکنیک اصلی داستان، ضربۀ پایانی و غافلگیری در انتهاست. جایی که خواننده تصور می‌کند جوان (قاسم) با دیدن پیکر غرق به خون برادر، در تصمیمش مردد شود و به توصیه‌ها گوش کند، که نمی‌شود و نمی‌کند. این، یکی از تکنیکهای خوب برای پایان است. غافلگیر شدن یکباره، آن هم در انتهای متن، لذت متن را تا مدتها زیر زبان خواننده نگه می‌دارد. مهمترین نکته در اجرای درست این تکنیک، باورپذیر کردن آن غافلگیری است. یعنی در عین حال که مشتمان را برای خواننده باز نکنیم تا او زودتر از بیان ما، نتواند چنین رفتاری را حدس بزند، اما نشانه‌هایی هم در متن جایگذاری شده باشد که آن رفتار انتهایی را منطقی کند. بهترین شکل اجرای این روش در داستان‌های پلیسی است، جایی که نویسنده از مواد و مصالحی در متن داستان استفاده می‌کند که دارای دو معنا باشد، یکی معنای نزدیک که خواننده در حین خواندن به آن معنا توجه کرده و با همان ذهنیت پیش برود؛ دومی معنای دورتری که خواننده بعد از تمام شدن داستان و حل معما برگردد به متن مراجعه کند و ببیند که فلان موضوع را اینطور هم می‌شده تعبیر کرد. طبیعتا در داستان‌های غیرپلیسی، ماجرا به شکل معما پیش نمی‌رود و آماده‌سازی ذهن مخاطب به گونۀ دیگری است. اجازه دهید برگردیم به همین نمونه متن بالا. اینکه قاسم لجباز است را قبلا در داستان دیده‌ایم و سروان هم تاکید دارد که چنین حرفی را از دیگران شنیده، پس رفتار انتهایی قاسم، باورپذیر است. منتها در ابتدا آن‌قدر بر این لجبازی تاکیده شده که غافلگیری رفتار پایانی کم شده است. از آن‌طرف، این حرف قاسم گفته بوده «تا کاکامو پیدا نکردم هیچ جا نمیرُم، سی کاکام هر کاری می‌کنم.» توجیه غافلگیری پایانی است که بعد از پیدا کردن برادرش هم باز به صحنۀ نبرد برمی‌گردد، ولی اینجا برای برگشت بعد از دیدن برادر، نشانۀ قبلی نداریم. نویسنده سعی کرده با آوردن این دو جمله پیش‌آگهی به ما بدهد: «[سروان] احساس می‌کرد قاسم به چیزی فراتر از برادرش فکر می‌کند. اما مطمئن نبود که حدسش درست است یا نه.» با این حال این جمله هم بسیار رو و گل‌درشت است و هم در نهایت اطلاعی به خواننده نمی‌دهد. آن نشانه‌های درون‌متنی که گفتیم، باید بسیار هنرمندانه‌تر و در عین حال دقیق‌تر طراحی شوند. برای مثال آن تک جمله در مورد اینکه سروان می‌داند چه بر سر برادر قاسم آمده، ذهن مخاطب را برای ورود شهید آماده می‌کنیم، درحالی‌که هنوز سرنوشت برادر هم در این جمله لو نرفته است. داستان نوشتن، کاری بسیار ظریف و دقیق است.

منتقد : احسان رضایی

فارغ التحصیل رشته پزشکی دانشگاه تهران. داستان‌نویس، روزنامه نگار، منتقد ادبی، مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. آثارش در زمینه تاریخ و ادبیات است. با نشریات مختلفی همکاری کرده و سابقه‌ی دبیری تحریریه‌ی هفته‌نامه‌ی «همشهری جوان» را دارد. از سوی نهاد کتاب‌خانه‌های عمومی کشور به‌عنوان پرخواننده‌ترین خبرنگار ستون خبری حوزه‌ی کتاب معرفی شده است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت