روایت داستان، به اندازۀ ایده اهمیت دارد




عنوان داستان : کانی بل
نویسنده داستان : زهرا سپهری راد

کانی بل
یک هفته از مرگ مادر بزرگ میگذرد ،هنوز صدایش در گوشم زمزمه میشود ،غروب خورشید را درکنار چشمه تماشا میکرد ،بزرگ ده مان بود و حتی کدخدا هم از او صلاح و مشورت میخواست .و من از روزی که چشم باز کردم فقط او را دیدم چهره اش خندان بود وگونه هایی گلگون داشت .قصه های زیادی بلد بود ،قصه هایی از روح کوهستان وگل حسرت وکانی بل، کانی بل قصه ی مورد علاقه ام بود ،خدای ابی که بسیار بخشنده بود چشمه ای به ما اعطا کرد تا مردمان قبیله مان بهتر زندگی کنند، اب چشمه فراوان و تمام نشدنی بودو خاصیت درمانی داشت. اما هر چیزی بهایی دارد ،مردم قبیله کنار چشمه سوگند یاد کردند که از این هدیه خدای اب ، بل به خوبی نگهداری کنند .
همیشه سوالات زیادی میپرسیدم و او مهربانانه نگاهم میکرد و میگفت : آسو، برای اینکه به روشنایی برسی اول باید تاریکی رو ببینی تنها دراین صورته که میتونی گرمای خورشید رو حس کنی.کنار ارامگاه او می ایستم کلاوفس را از سرم برمی دارم مینشینم دستم را روی خاک سرد میگذارم ،دلم برایش تنگ شده،در تمام این هفده سال از زندگیم همراهم بود موهای بلندو طلایی ام را شانه میزد و گیس میکرد، میتوانستم سرم را روی پاهایش بگذارم و در ارامش صدایش، چشم های درشت و عسلی ام به خواب بروند،اما حالایک هفته است که خواب ندارم ،نه فقط من بلکه خیلی از بزرگترهای ده ام نمیتوانند بخوابند ،کانی بل دارد ناپدید میشود ،چشمه ای که حیاط بخش دهمان بود ، چشمه ای که اطرافش را علف هفت بند پوشانده بود و روی ان عدسک ابی و نیلوفر های کبود میدرخشیدند حالا دارد خشک میشود و اگر اینطوری ادامه پیدا کند تا یک هفته ی دیگر ما اب نخواهیم داشت .مادربزرگ، یادت هست قصه ی کانی بل را، خدایان اب دارند کانی بل را از ما میگیرند ،همه ی ما میمیریم ، اشک در چشم هایم حلقه میزنند و به هانا فکر میکنم ،مادربزرگ هانا هنوز هفت ساله است یادت هست که میگفتی زندگی کن و کوهستان را بگرد او دیگر نمیتواند زندگی کند و کوهستان را بگردد و به تماشای شب های زیبایش بنشیند نمیتواند شهاب سنگ ها را ببیند و ارزو کند،سرم را روی خاک سرد میگذارم .
میدوم ،سریع ترمیدوم تا از این غار تاریک فرار کنم هرچه بیشتر میدوم راه بیشتر کش می اید و من نفسم میبرد و پایم به سنگی میخورد، پرت میشوم ، نمیتوانم پایم را حرکت دهم همه جا تاریک است صدایی به گوشم میرسد صدای چکه کردن اب ،بدنم را میکشم تا به صدا نزدیک تر شوم برکه ای کوچک که در ان تصویر ماه افتاده است و از برکه اب قطره قطره سرریز میشود ،مشت هایم را پر اب میکنم و تند تند اب میخورم ابش شیرین است انقدر شیرین که انگار در ان عسل ریخته اند چشمم به تصویر ماه می افتد که حالا لرزان است و کسی صدایم میزند آسو ،به اطرافم نگاه میکنم اما همه جا تاریک است صدایش اکو میشود ،آسو نزد من بیا .
چشمانم را باز میکنم اسمان تاریک شده و صورتم خیس عرق ، ماه کامل است یاد خوابم می افتم یاد ان غار و ان برکه ی ماه دستم را روی سرم میگذارم شاید بخاطر سردی هوا تب کرده ام ،بلند میشوم و کلاوفس ام را برمیدارم ،درون کلاهم گردنبندی نقره ای مهره مهره ایست که وسط ان دایره ای شبیه به ماه است که از ان سه زنجیره کوتاه زنگوله مانند اویزانند .به اطرافم نگاه میکنم هیچکس اینجا نیست به سمت خانه راه می افتم و به خوابم فکر میکنم به ان صدا که گفت نزد ان بروم و این گردنبند عجیب ،شاید باید به دنبال اب بروم،چشمانم روی ماه خیره می شنوند ،انهم همین امشب.روی کراس ام کلنجه مخمل یاقوتی رنگی که پایین ان و سر استین هایش پولک دوزی طلایی شده می پوشم وکلاوفس هم شکل ان را روی سرم میگذارم ، هانا خواب است دوساله بود که مادرو پدرش از دنیا رفتند و مادربزرگ ان را به خانه اورد و گفت از این به بعد با ما زندگی میکند. موهای کوتاه اش را از جلوی چشم هایش کنار میزنم و ارام پیشانی اش را میبوسم و میروم ،ارام قدم میزنم ، نمیدانم باید کدام سمت و جهت را بگردم ،کنار چشمه میروم و همان جایی می ایستم که مادر بزرگ غروب را تماشا میکرد، ماه تصویر خودش را درون چشمه انداخته به ان خیره میشوم و اه میکشم ،چرا یکباره این اتفاقات افتاد؟ غرق در افکارم هستم که چشمه ارام از وسط تا ماه کنار میرود، قدم های کوچک ولرزان برمیدارم راهی که دران قدم میگذارم مخوف است و پایانش نامعلوم روی ماه وسط چشمه می ایستم و به ده نگاه میکنم به بچه هایی که هنوز باید زندگی کنند و ادم هایی که هنوز باید باشندو به مادربزرگ فکر میکنم،چشمانم را میبندم و انگار به پایین سقوط میکنم از چاله ای با دیواره ای سنگی به درون اب می افتم اما احساس غرق شدگی نمیکنم و ارام به کف اقیانوس میروم میتوانم راحت حرکت کنم و راه بروم ، اطرافم را نگاه میکنم همه جا تاریک است.کمی به جلو میروم اما بازهم فقط تاریکی است میترسم ترس در همه ی وجودم پخش شده اما نمیتوانم دست روی دست بگذارم باید علت خشک شدن چشمه را پیدا کنم باید مردم ده رو نجات بدم باید زندگی رو به ده برگردونم ،نمیدانم شب است یا روز نمیدانم چقدر اینجا در این مکان تاریک هستم همه جا را گشتم انقدر راه رفتم که پاهایم درد گرفتند و چشمانم خسته اند اما فقط تاریکی و اب است .روی زانو می افتم از این که همه ش در اب بودم ام حالت تهوع دارم چشمانم باز و بسته میشوند و امید ام دارد تحلیل میرود،بیدار شو،توکی هستی؟موجودی شفاف که بدنی مانند حلزون دارد با دوبال کوچک که درون بدنش طلایی است و میدرخشد ،روبه رویم دارد ارام میرقصد ،من معجزه ی توهستم ،کلماتش را در ذهنم مرور میکنم، معجزه ی من میگوید میدانم برای چه به جهان زیرین امدی ،می نشینم و به حرف هایش گوش میدهم،پس اینجا جهان زیرین است سرش را ارام تکان میدهد و میگوید برای اینکه اب دوباره برگردد باید کمی از خونت را به من بدهی ،چشمانم گرد میشود خونم را ؟ انقدر زیباست که نمی توان باورش نکرد درست شبیه به فرشته هاست .قبول میکنم نزدیکم می اید و روی مچ دست چپم را گاز میزند و خونم را می مکد،بی حال میشوم و دست چپم را نمیتوانم حرکت دهم و او دارد تمام خونم را می بلعد توان مقابله ندارم و بی هوش میشوم ،آسو ،آسو، همان صداست همان صدای در خوابم بیدار شو آسو بیدارشو فرشته ی دریایی دارد تو را میکشد ،میگویم اما اون زیباست اون گفت که معجزه ی منه ،میگوید:آسو حقیقت اون چیزی نیست که با چشم هات میبینی و هر چقدر زیبایی بیشتر باشد فریبندگی هم بیشتر میشود ،اون تورو فریب داد تا بتونه از خونت تغذیه کنه بیدار شو آسو،چشمانم را باز میکنم دیدم تار است اما گردنبند نقره ای روی مچ دست چپم است و گردی وسطش قرمز شده او جانم را نجات داده اثری از فرشته ی دریایی نیست،اما همچنان در اینجا گیر افتاده ام ،حقیقت اون چیزی نیست که با چشم هات میبینی ،این حرف مدام در سرم میچرخد چشمانم را میبندم و به دریاچه فکر میکنم به هانا به مادر بزرگ گردنبند نوری را بیرون میدهدو روحم به جایی دیگر میرورد تابش نور باعث میشود چشم هایم را ببندم بعد از مدتی که در تاریکی دریا بودم حالا می توانم گرمای خورشید را حس کنم،جلوی ورودی غاری ایستاده ام ، داخل میشوم نقش و نگاری باستانی روی دیواره ها کشیده شده اند ،ادم هایی با کلاهی باشکوه و موها و ریش هایی بلند که بازو بند هایی بسته اند ،همان برکه ای که در خواب دیدم اما ماه در ان نیست شاید باید صبر کنم تا شب از راه برسد ،خودم را سرگرم نقش و نگار ها میکنم ،نقش هایی از پرنده و انسان هایی که بال دارند ،کنار برکه تصویر پیر مردی است که انگار لب چاهی ایستاده است و نقش و نگار هایی از موج و ماهی به چشم میخورد در زیر چاه تصویری از بزی است که نشسته، غرق در تصویر میشوم شاید تصویر خدای اب باشد .
حالا تصویر ماه در برکه افتاده ،دلم میخواهد اب را بچشم اما میترسم ،میترسم که اتفاق بدی بی افتد گردنبند که خونم هنوز در دایره ی وسطش است را بر روی ماه روی برکه میگذارم خونم از دایره ان بیرون می اید و پیر مردی که نقش و نگار مجسمه اش را دیدم به صورت سایه ای طلایی پدیدار میشود،آسو راه درازی امدی. سرم را به نشانه احترام خم میکنم و میگویم باید می امدم ،برای زندگی بخشیدن به مردم ده ام باید می امدم، میگوید چرا انقدر به انها اهمیت میدهی؟ میگویم مردم ده ام هستند حق زندگی دارند در میان انها کودکانی هستند که هنوز باید زنده باشند اما بی آبی زندگی را از انها میگیرد امدم تا زندگی را به انها برگردانم و درخواست دارم ابی که از انها گرفتید را به انها ببخشید . میگوید:انها خودشان اب را از خودشان گرفتند و بعد چاله هایی تاریک را باز میکند و در ان ادمها را میبینم ،چهره هایی اشنا اما با رفتار هایی غریب ،در یکی از انها عمو چاوه را میبینم که سطلی را که در ان ماده سیاه رنگی است را به درون چشمه میریزد ،در چاله ی دیگری عده ای از مردم در کنار چشمه نشسته اند و پوست خوراکی هایشان را کنار چشمه رها میکنند، کنار چشمه پر شده از پلاستیک و بطری، سرم پر شده از همهمه،قلبم به درد میاید نمی توانم باور کنم که اینها مردم من هستند ، میگوید میبینی انها خودشان زندگی را از خودشان گرفتند،حق دارد برای من هم این تصاویر دردناک هستند،اما به هانا فکر میکنم و میگویم هنوز ادم هایی هستند که محافظ اب اند و هنوز بچه هایی که هیچ گناهی مرتکب نشدند انها حق زندگی دارند ،درست است که بد ها وجود دارند اما نمیتوان خوب ها را نادیده گرفت و اگر بدی نباشه خوبی معنا پیدا نمیکنه همانطور که تا الودگی نباشه پاکی بی معنی باقی می مونه. کمی سکوت میکند و میگوید اما هر چیزی بهایی دارد یک قدم جلوتر میروم و میگویم من حاضرم بهاش رو بپردازم ،خوب نگاه کن آسو بنظرت واقعا این مردم ارزشش رو دارن چشمانم را روی هم میفشارم و باز هم به هانا فکر میکنم اون حق زندگی داره وهنوز زیبایی های دنیا رو ندیده هنوز در کوهستان ندویده و باد به موهایش نخورده هنوز لذت ماهی گیری کنار چشمه را نچشیده ،چشمانم را باز میکنم و میگویم مطمئنم، من بهاش رو می پردازم خدای اب جسم و روحم را میگیرد و بدنم دربرکه فرو میرود .
خورشید دارد غروب میکند ،به هانا نگاه میکنم کنار چشمه ایستاده است و سعی دارد کلاوفس اش را درست روی سرش بگذارد لبان سرخش زیبا میخندند و در چشمانش زندگی باز تاب میکند خدارو شکر که هنوز میتوانم او را ببینم با اینکه فقط یک نیلوفر کبود در کنار چشمه هستم.
نقد این داستان از : احسان رضایی
پیش از هرچیز باید گفت که ایدۀ اصلی داستان، بسیار خوب و جذاب است: یک داستان فانتزی که با ارجاع به داستانی که ماردبزرگ راوی در کودکی برای او تعریف می‌کرده شکل می‌گیرد و راوی متوجه می‌شود این داستان، صرفاً یک قصۀ کودکانه و جهت سرگرمی نبوده، بلکه واقعیتی بیرونی دارد و در این سفر به دنیای داستانی، با موجودات ماورایی مختلفی که یکی‌شان شرور و دیگری نیروی خیر است مواجه شده و موفق به حل مشکل می‌شود. این داستان فانتزی، مضمون و درونمایۀ بسیار خوبی هم دارد و به بحران کم‌آبی و آلودگی محیط زیست پرداخته و می‌گوید برای حل این بحران، نیاز به فداکاری است (کما اینکه خود راوی داستان حاضر می‌شود زندگی‌اش در قالب انسانی را بدهد و تبدیل به گل نیلوفر شود). با این حال، خود داستان به اندازۀ ایده اولیه جذاب از آب درنیامده. چرا؟ این، به شیوۀ روایت داستان برمی‌گردد. در پرداختم این ایده یا به اصطلاح تعریف کردن آن، همان مهارتی که در ایده‌یابی خرج شده را شاهدنیستیم. با اینکه داستان سرشار از وقایع عجیب و غریب است، اما راوی هیچ وقت دچار شگفتی نمی‌شود و همواره با همان لحنی که در ابتدا داشت برایمان غم مرگ مادربزرگ را بعد از یک هفته تعریف می‌کرد، همه چیز را همان‌طوری روایت می‌کند. درست است که در متن به احساسات مختلف راوی اشاره شده و مثلاً آمده است: «می‌ترسم، ترس در همه‌ی وجودم پخش شده اما نمی‌توانم دست روی دست بگذارم» اما این فقط بیان سرسری و شتابزده‌ای است که به‌سرعت از ذهن مخاطب می‌رود. اصل ساده اما بسیار مهمی در داستان‌نویسی داریم که می‌گوید: «نگو، نشان بده» (Show, don't tell). نگو می‌ترسم؛ نشان بده که می‌ترسی. احساس به‌هم‌خوردن تعادل، سرگیجه و سبکی سر، احساس خفگی و بند آمدن نفس، تپش و کوبیدن قلب، عرق کردن یا برعکس یخ کردن، احساس سرمایی که از عمیق جان می‌آید، نفس نفس زدن، سفتی عضلات، ... اینها و هزار شرح دیگر را می‌شود برای ترسیدن تعریف کرد تا خود خواننده بفهمد که ماجرا واقعاً ترسناک است. طبیعتاً این روش توضیح دادن و تصویر کردن علایم و نشانه‌های ترس هم خودش دقت بسیاری لازم دارد. هم باید تصاویر را به اندازۀ مورد نیازمان خرج کنیم تا اهمیت آن یک حس در میان مجموعۀ احساسات و حوادث یه میزانی که لازم داریم، نمایش داده شود و هم باید نسبت این تصاویر با بخش‌های قبلی و بعدی را بسنجیم. مثلا اگر اینجا روی سرگیجه تاکید داریم، باید حواسمان باشد در صحنۀ بعدی، قهرمان داستان یکباره هوشیار و قبراق نشود. و تازه، توصیف، فقط یکی از روش‌های روایت است و این ببارت هم تنها یکی از جملات متن بود. در روایت داستان، باید حوصله و صبوری به خرج داد. هزار بار نوشت و هزار بار خط زد و از نو نوشت و دوباره و سه‌باره و ده‌باره یک جمله را ساخت تا تصویرهایی برای مخاطب بسازیم که موقع خواندن بتواند آنها را در ذهنش تجسم کند. داستان، اینطوری است که برای خواننده باورپذیر می‌شود و در خاطرش می‌ماند. پیشنهاد می‌دهم برای تمرین، نمونه داستان‌های مشهور را زیاد بخوانید و در هر کدام از بخش‌ها، صفحات و پاراگراف‌های داستان دقت کنید و ببینید. برای نمونه بخش انتهایی داستان «گوسیف» چخوف (از مجموعه داستان «دشمنان» ترجمۀ سرکار خانم سیمین دانشور) را اینجا نقل می‌کنم که به ترسیدن هم اشاره دارد:

➖گوسیف زانوهایش را در بغل گرفت، سرش را روی آنها گذاشت و به زادگاهش اندیشید. خدایا! در چنان گرمایی فکر برف و سرما چقدر مطبوع بود. او خود را به نظر آورد که در سورتمه‌ای سوار است و ناگهان اسبها ترسیدند و رم کردند. نه اعتنایی به جاده کردند، نه توجهی به خندق‌ها و گودال‌ها. مثل دیوانه‌ها به دهکده تاخت آوردند. از استخر گذشتند. از کارگاه کوره‌پزخانه گذشتند و سر به مزارع گذاشتند. مردها و عابرین فریاد می‌زدند: جلوش را بگیر! جلوشان را بگیر!

منتقد : احسان رضایی

فارغ التحصیل رشته پزشکی دانشگاه تهران. داستان‌نویس، روزنامه نگار، منتقد ادبی، مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. آثارش در زمینه تاریخ و ادبیات است. با نشریات مختلفی همکاری کرده و سابقه‌ی دبیری تحریریه‌ی هفته‌نامه‌ی «همشهری جوان» را دارد. از سوی نهاد کتاب‌خانه‌های عمومی کشور به‌عنوان پرخواننده‌ترین خبرنگار ستون خبری حوزه‌ی کتاب معرفی شده است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت