داستان به مثابه زندگی (از داستان و نوشتن) / حمیدرضا منایی



داستان‌نویسی علمی است که می‌شود آن را فرا گرفت، می‌شود شیوه‌های تکنیکی و اجرای داستانی را آموخت و در هنگام نوشتن آن‌ها را به کار بست.

هر چند شیوه‌ی نوشتن داستان یا روایت برای هر کس مثل اثر انگشت می‌ماند و کاملأ شخصی است.

در واقع آن چه ما باید یاد بگیریم شیوه‌ی داستان نوشتن نیست، بلکه چگونگی فعال شدن عناصر داستان در درون ما و داستانی نگاه کردن دنیاست.

جمله‌ای مهم‌تر از این برای گفتن ندارم؛ داستان‌نویسی شیوه‌ی زندگی است.

این حرف درستی است که ما آن چیزی هستیم که می‌خوریم. یک بعد خوردن جسمانی و بعد دیگرش روانی است. داستان نوشتن با هر دوی این‌ها ارتباط دارد.

از وقت غذا خوردن تا چه خوردن و کی خوابیدن و با که نشست و برخاست کردن، مهم است.

ما انرژی محدودی در اختیار داریم، و زمانی اندک.

نگهداری از انرژی و جهت مناسب به آن دادن اولویت اصلی در تربیت روان برای نوشتن است.

مهمانی رفتن، در محیط شلوغ بودن، زیاد یا کم یا بی‌وقت غذا خوردن و موارد دیگری شبیه این‌ها هرز دادن انرژی و دور شدن از الگوی زندگی نویسندگی است.

می‌گویند در شهری که ایمانوئل کانت زندگی می‌کرد، مردم ساعت‌شان را با حرکت او در مسیر پیاده روی تنظیم می‌کردند! این یعنی چه!؟ یعنی این که زمان برای همشهریان کانت امری بیرونی بود اما برای خودش امری دورنی! نتیجه این حرف نظمی لایتغیر و سفت و سخت است که باید برای فضای کار و فضای روانی نویسنده حکمفرما باشد.

اما اولین قدم برای ایجاد چنین الگویی وفاداری به داستان است.

این جمله را چند باره بخوانید: «داستان هوو قبول نمی‌کند

داستان موجودی تمامیت‌خواه است.

می‌گوید برای این که من به حجله‌ی تو بیایم می‌باید تمامت را به من بدهی. حتی اگر نود و نه درصد از خودت را هم بدهی، من هیچ چیز به تو نخواهم داد! وفاداری به داستان! قصه‌ی مستسقی و آب!

هر بدن و ذهنی فقط ساعاتی معین در طول روز بیشترین راندمان و توانایی را دارد.

خودتان را بشناسید و براساس این شناسایی زمان نوشتن‌تان را تعیین کنید و وفادارانه آن زمان در اختیار داستان باشید. تمام طول روز زمینه‌ای است که ذهن را مهیا کنید تا به ساعت مورد نظر برسید! هیچ چیز نباید بتواند در آن زمان شما را از پای کار و نوشتن بلند کند.

حتی اگر در دوره‌ی نوشتن زمان‌هایی دست‌تان به کار نرود، از زمان داستان برای کار دیگری ندزدید.

ساعت‌تان را بنشینید، کم‌ترین فایده‌اش این است که بدهکار خودتان و داستان نخواهید شد.

حتی اگر روزهای متوالی چیزی ننوشتید یا خراب نوشتید باز هم وفادار بمانید.

شما می‌توانید برای نوشتن از تمام تئوری‌های داستان بی‌اطلاع باشید و حتی یک خط از آن چه در کتاب‌ها راجع به داستان آورده‌اند نخوانید و نویسنده باشید و داستان خوب بنویسید اما محال است که نظم نداشته باشید و کارتان جلو برود...

داستان‌نویسی یکی از خشن‌ترین رفتارهایی است که آدمی می‌تواند با خود و محیط پیرامونش داشته باشد، یک قسمت بزرگ از این خشونت از نظمی که می‌گویم سرچشمه می‌گیرد...

هر چیزی که بخواهد در نظم نوشتن اختلالی  ایجاد کند محکوم به از بین رفتن است...

بر فرض من ساعت یازده باید بنشینم سر کار حتی اگر سنگ از آسمان ببارد یا حتی پدرم مرده باشد...

اما این نظم دو کارکرد هم دارد؛ یکی ایجاد توالی در تولید مطلب؛ طوری که ذهن تربیت می‌شود و عادت می‌کند که سر فلان ساعت متمرکز بر داستان بشود...

دوم و بسیار مهم؛ نظم اُستُن خیمه است...

با هر دوره‌ی فروپاشی ذهنی و افسردگی تنها امکان برگشت به استایل نوشتن، نظمی است که در ما ملکه شده است...

اما خبر خوب!

نظم هیچ نسخه‌ی از پیش تعیین‌شده‌ای ندارد، هر کس می‌تواند الگوی خودش را داشته باشد...

هر کس باید به تناسب روان و بدن خود نظم نوشتن را شکل بدهد...

پیشنهاد می‌کنم بدن و ذهن خودتان را بشناسید و بر آن مبنا زمانی را که از لحاظ بدنی و ذهنی در اوج خلاقیت هستید برای کار انتخاب کنید و به آن ساعت وفادار بمانید...




در تلگرام به اشتراک بگذارید
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت