در حد طرح



عنوان داستان : امید

روز اول : پاییز بود، باد های پاییزی گرد هم آمده بودند. هوا طوفانی شده بود. خورشید هم برای در امان ماندن، از اسمان رخت بسته بود بود و فقط آثار کمی از او باقی مانده بود.و بعد..
بوی خاک نم خورده و صدای بچه هایی که به شالاپ شلوپ های گِلی عشق می ورزیدن، عجیب دل را نوازش میکرد!
روز دوم: چیک... چیک... صدای قطرات باران می اومد.همه جا تاریک بود.آخر زمین و فلک کار خودشونو کرده بودن و منو به اینجا رسونده بودن. اما اینجا دقیقا کجا بود؟
نیاز شدیدی به افتاب داشتم، ضعیف بودم و توانایی چندانی برای گشتن نداشتم. کم کم چشمام داشت بسته میشد، مقاومتی نمی تونستم بکنم... فقط تونستم آرزو کنم کاش این آخر داستانم نباشه.
روز سوم:با حس گرما چشمامو باز کردم. بعد از اینکه بخاطر نبود نور خورشید چشمامو بسته بودم و به جاش، آغوشم رو برای مرگ باز کرده بودم. و حالا...روزنه های نوری جلوی چشمامه که  خوشحالی رو با قطره اشکی نمایان میکنه! و یه حس عجیبی توی دلم جرقه می زنه، نمی تونم وصفش کنم چه حسیه، یه حس ناشناخته اس برام.مثل این می مونه که یکی شاخه های نداشتمو بکشه و بگه:>همین باعث شد، تمام تلاشمو برای رشد بکار بگیرم.
روز چهارم:دقیقا همون شدکه اون حس عجیب و غریب میگفت! رشد چشمگیری دارم. حالا دیگه باید آسفالت رو میشکافتم، و دنیایی که منتظرمه سلام میکردم.آسفالت روزنه کوچکی داره، که از اون نور خورشید بر من می تابه، اما انقدر بزرگ نیس که بتونم ازش عبور کنم. به یک آن ترس تمام وجودمو گرفت، من نمی تونستم! من نمی تونستم! که از این سد فولادین رد بشم، غیر ممکن بود.
باز همان صدا یادآورم شد:باز نگاهی انداختم، من اگر میخواستم رد بشم قطعا زخمی میشدم. دلهره داره زهرش رو وارد وجودم میکنه، شاخه هایی که تازه جان گرفته بود، پژمرده میشدند. انگار قرار است ارام ارام به سوی مرگ حرکت کنم.به راستی که ترس جان را از جسم بیرون میکشه. اما نه با سرعت! آرام آرام! جوری که زجر کش میکند! اما هدف من زجر کش شدن، زیر این سد کوفتی بود؟
باز یاد آوری شد :اره فقط کافی بود بخوام! اشکالی نداره زخمی بشم. اما من باید از اینجا برم، اینجا جای من نیست!. دوباره قدرت توی شاخه هام برگشت.تمام قدرتمو جمع کردم، چشمامو بستم. با تمام وجود ضربه زدم. چندین وچند بار! دیگه برام مهم نبود که زخمی شدم. حتی دیگه دردی احساس نمیکردم! چشمام فقط هدفم رو می دید. سلول هام هدفم رو فریاد می زدن. توی آوند هام فقط اون حس جریان داشت و باعث میشد عقب نکشم!
بوممم
من... من... تونستم! من تونستم!
بلاخره رسیدم به هدفم!
اینجا پایان قصه نیست اشتباه نکنید اینجا تازه نقطه شروع منه!
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
سرکار خانم محدثه داغی‌زاده سلام.
به شما افتخار می‌کنم که در سن هفده‌سالگی جرات کردی و دست به نوشتن زدی. اگر عاشق داستان‌نویسی باشی و مرتب تمرین کنی و بنویسی و تجربه بیاموزی، حتماً روزی خواهد آمد که داستان‌های خوب بنویسی، ولی نوشته شما در حد طرح است. اصلأ به داستان تبدیل نشده است. یک دانه از جوانه زدن و رشدش می‌گوید. از این که ابتدا ضعیف است و آرام آرام قوی می‌شود. خب این متن تعلیق‌اش کجاست؟ کشمکش. دیالوگ‌های قوی.‌ نثر و زبان داستانی در روایت. حس‌برانگیز بودنش کجاست؟ این متن در حد یک گزارش ساده است. (آن‌هم سوژه تجربه ناشده!)
نوشته شما هر چه هست از داستان دور است. من اجازه می‌خواهم به جای پرداختن به نوشته شما تجربه‌ای را با شما به اشتراک بگذارم. تجربه تبدیل یک سوژه خام یا فکر اولیه یا قصه و حکایت به داستان مدرن به داستان امروزی‌، داستانی که حس‌برانگیز باشد. خلق داستان قوی امری است سخت، پیچیده، اما ممکن.
برای اینکه یک داستان حس‌برانگیز باشد. باید سوژه‌اش حس‌برانگیز باشد
خاطره کوتاهی نقل می‌کنم و در آن به صورت ناخودآگاه یک داستان سوژه‌مند برایتان می‌نویسم که تفاوتش برتان مشخص باشد.
‏اما خاطره من؛ حدود یک سالی پیش به کرونا مبتلا شدم، سفت و سخت، تا مرز رفتن رفتم. یک روز که به مطب دکتر رفته بودم، مطب مثل همیشه بسیار بسیار شلوغ بود. در بین مریض‌ها یک زن و شوهر با دو بچه نوجوان نشسته بودند. مرد حدود پنجاه‌ساله بود و زن چهل‌ساله، پسرشان هجده‌ساله و دختر چهارده‌ساله به‌نظر می‌رسید. زن مرتب سرفه می‌کرد بدون توقف لاینقطع. آنقدر حالش بد بود که ما مریض‌ها از منشی خواهش کردیم زن را خارج از نوبت بفرستد پیش دکتر. منشی چنین کرد و آنها را پیش دکتر فرستاد. فقط این را شنیدم که منشی گفت وضعیتش اورژانسی است باید به بیمارستان منتقل شود. من تا اینجا شاهد بودم .بعد چه شد نمی‌دانم. انشالله که مادر بچه ها شفا یافته باشد. ‏این اتفاق بیرونی حسی را در من برانگیخت، یک حس عمیق عاطفی همدردی و اندوه. بسیار متأثر شدم. فکر اولیه شکل گرفت. این سوژه رهایم نکرد. آمدم خانه و شب بسیار به این سوژه فکر کردم و آرام آرام در ذهنم و در قلبم داستانی شکل گرفت‌. اسم مرد را گذاشتم‌ آقای محمودی، اسم زن را عاطفه و اسم پسر را گذاشتم رضا و اسم دختر شد نگار. دیدم بهترین راوی آقای محمودی پدر خانواده می‌تواند باشد، چون هم سالم است و هم بر اوضاع اشراف دارد. داستان را از زبان آقای محمودی پدر خانواده روایت کردم:
«عاطفه یک‌هفته بود رفته بود توی کما. توی اتاق ایزوله بود زیر دستگاه.‌ من و رضا و نگار عین این یک هفته را در بیمارستان مانده بودیم،کجا ؟ توی حیاط و راهرو و نمازخانه. دکتر عاطفه دکتر عبدالهی بود، مردی چهل‌ساله با عینک ته استکانی و صورت کشیده و بسیار مهربان و فهیم. آن‌شب نمازخانه بودم بعد نماز تکیه دادم به دیوار پایم را دراز کردم و گویا به همان حال خوابم برده بود. نمی‌دانم چه وقت شب‌ بود که حس کردم کسی آرام شانه‌هایم را تکان می‌دهد. با هول و ولا از خواب پریدم. دکتر عبداللهی بود. بلافاصله پرسیدم عاطفه ؟
گفت نه طوری نیست آرام باشید
گفتم پس چی؟
گفت آمدم یا شما حرف بزنم. حرف‌های تلخ و بسیار سخت. آمادگی دارید؟
گفتم درباره چی؟
گفت درباره همسرتان عاطفه‌خانم.
گفتم بفرمایید
گفت ببینید آقای محمودی همسر شما بسیار رنج می‌کشد، درد زیادی دارد. کلیه‌هایش ار کار افتاده‌اند، دارد دیالیز می‌شود.‌ کبدش از کار افتاده. هر دو ریه‌اش سفید شده. به زور دستگاه نفس می‌کشند. ایشان باید در چنین شرایطی به رحمت خدا می‌رفتند اما تا الان نرفتند!
گفتم چرا
گفت‌ به خاطر شما و رضا و نگار
گفتم چطور؟
گفت به خاطر عشق به شماها. نگران‌تان است.
گفتم ما باید چه کار کنیم؟
گفت بروید ملاقاتش.‌ خداحافظی کنید. بگویید راضی هستید به رضای خدا. بگویید به رفتنش راضی هستید و راضی نیستید این همه رنج بکشد.
فهمیدم چه می‌گوید خودم را زدم به تجاهل. درباره پرسیدم دوباره توضیح داد. بار سوم که پرسیدم گفت فهمیدید. شانه‌ام را بوسید و گفت بچه‌ها تو راهرو خواب هستند. و رفت. موقع رفتن گفت
تصمیم بسیار سختی است می‌دانم اما باید بالاخره تصمیم بگیرید،.
نگاه ساعت کردم حدود یک نصف شب بود. خدایا چیکار باید می‌کردم؟ چند دقیقه فکر کردم حق با دکتر بود باید خیال عاطفه را راحت می‌کردیم. باید رضایت می‌دادیم به رفتنش
بلند شدم رفتم داخل راهرو. رضا نشسته بر صندلی به دیوار تکیه داده بود و خوابش برده بود. نگار سر گذاشته بود روی شانه برادر و خوابیده بود. رفتم مقابلشان چمباتمه نشستم. آهسته بیدارشان کردم، هر دو هول از خواب پریدند. نگار گفت چیزی شده بابا؟
‏گفتم نگران نباش چیزی نشده ‌
‏چشم‌های نگار پر از خون بود، از شدت بی‌خوابی مثل چشم‌های رضا.
‏رضا گفت پس چی؟
‏گفتم برویم توی حیاط حرف بزنیم‌
رضا گفت همین‌جا حرف می‌زنیم
گفتم باشه همین‌جا حرف می‌زنیم
بعد گفتم که دکتر به من چه گفت و از آنها خواستم بروند مادرشان را ببینند و خداحافظی کنید. ‌نگار با دو دست به سرش کوبید بعد به صورتش. دستهایش را گرفتم خواهر و برادر جوری نگاهم می‌کردند انگار غریبه‌ام، انگار دشمن هستم. فرصت دادم چنددقیقه‌ای فکر کنند. فکر کردند برایشان آب آوردم خوردند. بعد از نیم‌ساعت رضا دست نگار را گرفت بلندش کرد و گفت برویم با مادر خداحافظی کنیم و اجاره بدهیم برود تا این همه درد نکشد!
رفتند. نتوانستم دنبالشان بروم پاهایم جان نداشت. نشستم روی همان صندلی بعد از نیم‌ساعت از اتاق ایزوله آمدند بیرون. بدون اینکه به من نگاه کنند از راهرو گذشتند. رفتند بیرون به سمت حیاط. بعد من رفتم گان پوشیدم، شیلد زدم. رفتم داخل اتاق ایزوله عاطفه آرام دراز کشیده بود روی تخت. انگار خواب بود یک خواب آرام دم صبح. اول پایش را بوسیدم بعد دستش را. به دکتر گفتم صدایم را می‌شنود؟ دکتر از پشت شیشه اشاره کرد بله میشنود. گفتم ای عاطفه من. من از زندگی با تو بسیار راضی هستم. بسیار خوشبخت بودم که با تو ازدواج کردم و آرزو می‌کنم در جهان دیگر هم قسمت هم باشیم، اما دیگر راضی نیستم این همه رنج بکشی برو به سلامت خدا به همراهت. نگران ما هم نباش.
عاطفه چشم‌هایش را باز کرد. غرق اشک بود. چیزی که خیلی دلم را سوزاند، این بود که می‌خواست جمله‌ای را بگوید چیزی را بگوید، نتوانست. خیلی سعی کرد با فشار دست. یا حرکت لبها. نتوانست! نمی‌دانم چه می‌خواست بگوید. می‌خواست درباره بچه‌ها سفارش کند یا می‌خواست چیزی به من وصیت کند. نمی‌دانم نگفت. بعد آرام چشم‌هایش را بست. لب‌هایش را بست. دستم را رها کرد.‌ مانیتوری که ضربان قلب را نشان می‌داد شد خط صاف! عاطفه رفت.
بلند شدم سرپا از اتاق بیرون زدم. لباس عوض کردم و رفتم به طرف حیات. حیات. بیمارستان تاریک بود درخت‌ها شبیه اسکلتها دستهایشان را به طرف آسمان دراز کرده بودند. ترسناک بودند‌ هر چه گشتم رضا و نگار را پیدا نکردم‌»
منتظر آثار بعدی‌تان هستیم و یقین دارم داستان‌های بهتری خواهند شد. موفق باشی. یاعلی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت