خیال و خاطره را در ظرف داستان بریزید




عنوان داستان : کودکی گمشده! اورا نمی یابم!
نویسنده داستان : شهین خادمی

کودکی گمشده! او را نمی یابم!
نمی دانم مریض شده ام ویا باز بی خوابی به سرم زده. خوابم نمی برد. سر درد شدیدی دارم. وقتی دست روی پیشانی ام می گذارم داغ است. با سر انگشتان دستهایم شقیقه ها یم را فشار می دهم شاید اندکی سرم سبکتر شود. گردنم سنگینی سر را تحمل ندارد. چرا اینقدر سرم سنگین است؟
احساس می کنم توی سرم به اندازه یک سطل آب است. با روسری نخی بزرگی سرم را می بندم. ولی وقتی سر م را روی بالش هم می گذارم، درد شدیدی احساس می کنم.
ساعت از نیمه شب گذشته بعد از بارندگی عصر وبلند شدن بوی خاک، آلان هوا بسیار مطبوع و ملایم است. کنار پنجره باز می آیم . وبا تمام وجود اکسیژن خالص را تنفس می کنم.
باد خنکی می وزد. شهر در خواب است. بجز صدای جیر جیرک ها و گاهی صدای سگ ویا گربه که توی کوچه از پی هم می دوند ، صدای به گوش نمی رسد. خیلی دلم می خواهد توی این هوا قدم بزنم. خصوصا نزدیک های صبح که شنبم صورتم را خیس کند.
ولی تنها! جرعتش را ندارم. تخم چشهایم از درد می خواهد از حدقه در بیاید! شاید فشارم بالا رفته ! ناچار قرص مسکنی را همراه قمقه آبی که همیشه کنار تخت دارم می خورم.
احساس دلتنگی عجیبی دارم. این بی قراری گاهی سراغم می آید. هر بار زندگیم را مرور می کنم؛ از خودم عصبانیم! گاهی دوست دارم به گذشته برمی گشتم؛ و از نو آنطور که دوست دارم زندگیم را می ساختم. چند وقت پیش فیلمی می دیدم که روانشناس به بیمار می گفت آسیبی که انسان از کودکی می بیند تا پایان عمرش همراه او است. آلبوم عکس های قدیمی را ورق می زنم عکسی با لباس فرم شیر وخورشیدی همراه همکلاسهای ابتدایی در حال بازدید از یک مهد کودک هستیم. عکس های قدیمی مرا به گذشته پرت می کند.
به سبکی پر کاه شده ام! اگر لبه تخت را نگه ندارم حتما شناور می شوم. بالش درازی که کنار تختم همیشه برای خواب دارم؛ آن هم شناور است. سریع مانند اسب در حال حرکت سوارش می شوم. این همه چابکی را فقط زمانی که بچه بودم به خاطر دارم. آرام سوار بر مرکب خوش رکابم از پنجره باز بیرون می آیم. طبقه بالای آپارتمان ایستاده ام. وقتی پایین را نگاه می کنم مثل همیشه همه چیز کوچک وحقیر است. سکوت کامل! هنوز شهر در خواب است. با پا هی به مرکبم می زنم و آن را از بالای کوچه هدایت می کنم سمت خیابان.
کمی پایین تر میایم. مغازه ای باز نیست. ولی چراغ های خیابان روشن ونورانی است. احساس می کنم شهر زیر سیطره من است. تک توک عابری عبو ر می کند. به خیابان اصلی شهر می رسم. اینجا علاوه بر اینکه روشن تر است. دو مامور پلیس هم در حال گشت هستند. فکر کنم بخاطر تعداد زیاد مغازه جواهری است. چیزی برای تماشا نیست! ویترین ها خالی است! سریع از این خیابان می گذرم.
خودم را جلوی دروازه آشنایی می بینم. آرام پایین تر می آیم. اما نمی توانم داخل شوم!
دوباره اوج می گیرم بالا که می رسم، هوا آفتابی و روشن است. حیاط بزرگی جلوی رویم است، پر از بچه که به ترتیب قد صف بسته اند.البته گروه بندی شده اند.جلوتر می روم به بالای سرشان!
مانتو های زرشکی کمر پلیسه ،یقه سفید گلدوزی شده، جوراب ساق کوتاه سفید، موهایشان متفاوت است. ولی چه کوتاه یا بلند! همگی روبان سفید به سر دارند. از ترتیب ایستادنشان معلوم می شود؛ که در چه دوره ای از سال تحصیلی هستند. سکوت مطلق! هیچ کدام حرکت ویا حرفی نمی زنند. اینجا را می شناسم!
بین صف، خانمی با بلوز دامن گلدار قدم می زند، به او دقت می کنم چشمهای سبز زیبایی دارد. موهای صافش تا کمر می رسد. انگار با خط کش توی دستش می خواهد مطمئن بشود صف کاملا صاف ویک دست است. با خط کش به بچه ای که قوز کرده ضربه آرامی می زند، ومی گوید.
"صاف وایسا!»
ورودی کلاسها سه پله دارد. خانمی روی پله ایستاده. او هم بلوز دامن سبزی پوشیده! موهای فر او تا سر شانه ها یش می رسد. به چشمانش که نگاه می کنم هنوز دلم هری می ریزد !
من آن چشمان نا مهربان را می شناسم خط کش به یک دست و در دست دیگر ورقه ای را جلوی صورتش می گیرد و با صدای بلند می خواند.
«اسامی که می خوانم از صف جدا شوند! وکنار دیوار با یستند.»
وبعد می خواند. دستکره، شوارعی.... اسم هفت نفر، و بعد ادامه می دهد.
«مدرسه جای تعلیم و تربیت است! کسانی که به تعلیم آموزگاران مهربان گوش نداده اند باید تربیت بشوند»
به خط کش دستش اشاره می کند.
«این مفت خوارها در درس علوم تجربی نمره زیر ده شدند. همه با هم تنبل خر گاو از خجالت شده آب!»
به بچه ها نگاه می کنم . از صف دانش آموزان سالهای بالا تر زیاد صدای در نمی آید. ولی کلاس اولیها تا توان دارند؛ این شعار را در حالی که زبان کوچکشان مشخص است فریاد می زنند.
به مغزم فشار می آورم، اسم خانم مو فرفری چی بود؟ آهان خانم غنچه!
خانم غنچه به دانش آموزان کنار دیوار نگاه کرد. در حالی که با ابروهای مانند نخ سعی می کرد اخم کند.
گفت: « چه پوست کلفت هم شد ند! می خندند! از کلاس اول برید کلاس! از اینجا که عبور می کنید به این تنبل ها تف بیاندازید!»
خود با خط کش به سمتشان رفت. حالا به لیست خودش نگاه می کند. دوباره یکی یکی اسم ها را خواند؛ که چند نمره کمتر از ده گرفته اند! مثلا اگر هشت گرفتند ! باید دو ضربه با خط کش بر کف دستشان بزند.
از آنها فاصله گرفتم. بد نبال دخترک کلاس اولی که موهایش چهار گیس کوچک داشت، حتما می خواستند موهای فر او را مهار کنند، به کلاس رفتم. چقدر این میز وصند لی کوچک است.
صورت غمگین ونگاه پر از ترسش که سعی می کرد لبه نیمکت بشنید، را می شناسم! و نگاه کینه توزانه بغل دستی که مرتب به او چشم غره می رفت،و با پشت سری حرف می زد.«چرا باید اون اینجا بشینه ! تو پشت سرم ؟» او را هم شناختم.
خانمی با پیراهن حریر گلدار سبز وارد کلاس شد. مبصر گفت:«بر پا»
معلم با دست اشاره کرد بنشینند. به چشمهای مهربانش نگاه می کنم. لبخند بر لب دارد.از شکم بر آمده اش مشخص است که به انتظار کودکی است.
روی تخته سیاه سرمشق گذاشته، بچه ها با مداد سیاه در حال تمرین هستند. بالای سر دخترک موفرفری می آید. دست او را می گیرد آرام به نوشته او شکل می دهد.
«این شکلی بنویس!»
دخترک به صورتش نگاه می کند. خانم معلم به او لبخند می زند. چشمان دخترک برق می زند.
بیرون می آیم؛ و از راهرو خیلی آرام می گذرم.
عصر است. مرکبم مرا به حیاط خانه آشنا می برد. پشت خانه صدای زمزمه ای می آید، کنجکاو می شوم! تا یادم هست آنجا فقط وسایل بدرد نخور انبار می شد!
«سلام! من خوبم! آره! مامانم! خانم اجازه! با من بازی می کنی؟ با من دوست میشی؟»
دخترک مو فرفری خیلی پیشرفت کرده بود. آلان بهتر فارسی حرف می زد. مدتها از ترس مسخره شدند سکوت می کرد. خجالتی و کم حرف بود. وقتی به خانه برمی گشت، یواشکی پشت خانه با دوست خیالی فارسی حرف می زد.
یک بعد ازظهر آفتابی باد خنکی می وزد. باید اردیبهشت باشد همه درختها سبز هستند. بالای مرتع سر سبز وسیعی می رسم. درختان آزاد قد برافراشته اند. از تنومندی و قد آنها مشخص است که سالخورده اند. صدای جیغ و خنده بچه ها را می شنوم. چند پسر و دختر کوچک که باید دبستانی باشند در حال بازی هستند. هر کدام پشت تخته سنگی و یا درختی سنگر گرفته اند. به طرف هم شلیک می کنند. بعضی هفت تیر چوبی در دست دارند؛ که البته تکه چوبی را بصورت هفت تیر کمی شکل داده اند. ولی بیشتر بچه ها با یکی از دستهایشان به شکل هفت تیر گرفته اند، شلیک می کنند. دختر کوچولوی مو فرفری که پیژامه نخی گلدار پوشیده و بلوز آستین کوتاه قرمز، دنپای لا انگشتی آبی به پا دارد؛ دست راستش را جلوی صورتش گرفته! و دو انگشت اشاره و میانه را مستقیم و انگشت انگشتر و کوچک را تا کرده و شصت را با فاصله کاملا شکل هفت تیر نشانه رفته! حتی چشم چپش را هم بسته که خوب نشانه برود، از پشت درخت بیرون آمد.
«آقا من قبول ندارم! هر چه تیر می زنم این پسره نمی افته!»
پسرک که قاه قاه می خندید.« خواب دیدی خانم! من زودتر تو رو دیدم. پس من اول تیر زدم!»
دخترک مو فرفری قهر کرد. سوار چوب بلندی که اسب سرکشی هست، می شود. با ترکه کوتاهی به پشت اسبش می زند و آن را هی می کند سمت خانه. همانطور که غر می زد، گفت به خانه بر می گردد. پسرک با غرور گفت:«کی گفته دخترها کابوی بشن؟محسن تقصیر توهه! که خواهرت رو میاری! بازی رو خراب می کنه!»
پسرک ریزه گندمی که چشم ابروی مشکی زیبایی دارد، و موهای سرش دوسانتی زدند. برافروخته سمتش حمله کرد و با کله توی سینه پسرک رفت، و گفت: دهنت رو آب بکش حرف خواهرم رو می زنی!»
دخترک موفرفری صدا زد.« محسن بیا خونه آبجی کارت داره! باید بری نون بخری.»
من آنها را می شناسم! این خانه را می شناسم! اتاق پر از بچه! هر کدام یک گوشه دارند برای درس خواندن! و گاهی دو نفر یک گوشه!
محسن دست دخترک مو فرفری را گرفته و خوشحال از خانه بیرون می آیند . دخترک دستش را باز می کند و با ذوق می گوید.«من دو ریال پول هفتگیم رو که آقاجان داده دارم.» آنها را تعقیب می کنم. هر دو همان لباسها ی خانه را پوشیده اند. گاهی پشت سرشان را نگاه می کنند. حتما یواشکی بیرون آمده اند.
به دکه سر خیابان رسیدند. به دکه اخته البالو فروشی می روند . بوی گلپر ولگن های پر از اخته والبالو آلوچه خیسانده! بی اختیار آب دهانم را قورت می دهم. شیشه های نوشابه که داخلشان آب اخته والبالو دلبری می کند. محسن دو ریالی را از دست دخترک گرفت، و در دستان زمخت و ترک خورده پیرمرد گذاشت. وگفت:« یکی آلبالو و یکی اخته، گلپر هم بریز » پیرمرد دو شیشه به دستشان داد و یک ریال را به آنها برگرداند. وای دلم خواست در مقابل ترشی کم طاقتم!
در حالی که قورت قورت از شیشه آب آلبالو واخته را می خوردند. چشمانشان می درخشید. بعد از هر بار که شیشه را پایین می آوردند توی روی هم می خندیدند.
یک بعد از ظهر داغ اوایل تابستان است. زنجره یک بند آواز می خواند.بالا می روم روی درخت صنوبر نشسته است. پایین می آیم.
بالای یک تپه سرسبز بلندی ایستاده ام. محسن همراه دخترک مو فرفری تمشک می کندند. محسن که خارها را به سمتش پایین می آورد، می گوید «نخوری! باید تا تاریک نشده سطل رو پر کنیم! آخر سر یک مشت بهت میدم!» دخترک مو فرفری می نالد. «خسته شدم! دستم رو ببین خار کنده! می سوزه.» با دستهای که از رنگ تمشک قرمز شده چشمهایش را می مالد.
آخرین ماه پاییز است. به خانه آشنا می رسم. کنج اتاق محسن ودخترک موفرفری درس می خوانند.
دخترک موفرفری به ذهنش فشار می آورد. هر چه تلاش می کند جواب تمرین های ریاضی را نمی داند. محسن مرتب به او اصرار می کند.
« زودتر حل کن! آلان مرد شش میلیون دلاری شروع میشه! تا اینها رو حل نکنی منم نمی تونم سریال ببینم! اگه غلط بنویسی داداش منو تنبیه می کنه!»
بعد ساعت را نگاه کرد. دفتر را از دخترک گرفت، وتند تند همه جوابهای تمرین ریاضی را نوشت.
همه جا سفید پوش است. سرمای شدیدی احساس می کنم! ارتفاع برف از قد یک آدم بلندتر است.
صبح غافلگیر شده بودند. برف سنگینی باریده بود. برف سطح حیاط تا حصار را یک دست کرده بود. از صبح داداش بزرگه با بیل یک راه باریکی را سمت دروازه باز کرده بود. برق وآب قطع شده بود! و آبجی بزرگه لگن بزرگ پر برف را روی بخاری گذاشته بود، تا آب برای مصرف داشته باشند. محسن ودخترک موفرفری دل توی دلشان نبود به بهانه ای حیاط بروند. محسن یواشکی تشت مسی را برمی دارد یک طرفش را با چوب کوچکی بلند می کند ته چوب را با طناب کوچکی می بندد. زیر تشت یک مشت گندم ریخت. طناب را تا بالای پله می برد. پشت دیوار مخفی می شود . منتظر گنجشکها می ماند تا به تله بیفتند! کمی منتظر می ماند سر و صدای بچه ها که توی کوچه با گلوله برفی همدیگر را تعقیب می کردند، او را وسوسه می کرد. سر طناب را به دست دخترک موفرفری داد.
« هر وقت گنجشکها زیر تشت رفتند طناب رو بکش، بیا منو صدا کن » زود از راه باریکی که صبح داداش بزرگه باز کرده بود، دزدکی به کوچه رفت.
دخترک مو فرفری دستهایش کرخت شده بود! دستها را به هم می مالد و نزدیک دهانش نگه می دارد و به سر انگشتهایش « ها» می کند زود مسیر بخار دهان محو می شود. در جا راه می رود تا پاهایش که گز گز می کند، گرم شود. صدای آبجی بزرگه می آید؛ که او را تهدید می کند، اگر به اتاق برنگردد حسابی تنبیه می شود. او را پشت دیوار در حال نگهبانی تنها می گذارم.
دوباره شناور می شوم. باز به دبستان رسیدم.
جلوی در کلاس سوم ایستاده ام. معلم کلاس که کت و دامن سبز خوشرنگی پوشیده! و موهای صاف کوتاهی دارد؛ ولی همیشه اخمهایش توی هم هستند، بچه های که ریاضی بلد نیستند جلوی تخته سیاه جمع کرده!
« شما باید بگردید کلاس اول هنوز جمع و تفریق ساده رو بلد نیستید !»
مبصر همه را ردیف کرده به سمت کلاس اول می برد! دخترک مو فرفری دوست نداشت با معلم کلاس اول بعنوان دانش آموز تنبل روبرو بشود! دستگیره در کلاس را محکم چسبیده! هر چه مبصر تقلا می کند انگشتهای او را از در کلاس جدا کند موفق نمی شود. معلم کلاس سوم که همیشه رژ لب های جیغی می زند؛ به سمتش می آید. هر چه توان دارد بکار می گیرد، او سفت و سخت به دستگیره در چسبیده! و مرتب تکرار می کند .
«خانم اجازه! همین یه بار بلد نبودم! »
دکمه های مانتویش از پشت همه کنده شدند! موهای فرفریش بهم ریخته! خانم معلم از اینکه حریف یک بچه نیست حرصش می گیرد. در حالی از خشم داد می زند پشت دست دخترک را گاز می گیرد. دستهای دخترک باز می شود. ولی سریع به نرده های راه پله می چسبد! او را رها می کنند. در کلاس بسته می شود. او رنگ قرمز پشت دستش را پاک می کند. ولی علامت دندان به جا می ماند. زیر راه پله مخفی می شود. چشمان قهوه ای او پر آب است.
دوباره هوا گرم و شرجی است. باید وسط تابستان باشد. عطر برنج رسیده از شالیزار نزدیک خانه می آید. صدای قور قور قورباغه ها که با هم هم آوایی می کنند، جیر جیرکها یک نفس می خوانند!
نزدیک غروب است. خورشید نور کم جانی دارد. ماه کم کم جای خورشید خانم را می گیرد . جلوی یک خانه دو طبقه قدیمی با تلار و پله های چوبی ایستاده ام. تعداد زیادی زن جلوی خانه هستند. هر کدام سعی می کنند. بلندتر از دیگری حرف بزنند. تا بیشتر حرف هایش مورد توجه قرار گیرد. چند بچه قد و نیم قد دنبال هم می کنند. گاهی مادری با توپ وتشر سعی دارد بچه اش را راضی به رفتن کند. محسن همراه چند بچه مسابقه گذاشتند که هر کدام از پله های بیشتری بپرند. دخترک مو فرفری هم پشت سر او از پله ها می پرد. حاضر نیست کم بیاورد . پنجمی را هم پرید. چند نفر از ادامه انصراف دادند. اما محسن خیلی راحت ششمی را پرید. دستهایش را بعنوان برنده بالا برد. چون مطمئن است، کسی به پای او نمی رسد؛ اما دخترک مو فرفری نمی خواهد کم بیاورد؛ از پله ها بالا می رود. دستهایش را تاب می دهد تا راحتتر دور خیز کند. کسی متوجه بچه ها نیست. چنان حرف شان گل انداخته است؛ که اگر خانه هم آتش می گرفت نمی دیدند. آخرین بار که دستش را تاب داد بپرد، محسن داد زد.«دیوانه نپر!» ولی دیگر دیر شد. دخترک پرید. در حالی که با دو دست پای راستش را گرفته بود حیغ می زد. در بین غلغه و سر و صدا محسن به مادر آویزان شد، و او را سمت دخترک کشید.
مادر از این همه شلوغی کلافه شده بود. وقتی پیژامه گلدار دخترک را کنار زد. و گفت:«ببینم چه بلای سر خودت آوردی؟» از آنچه که دید وحشت کرد استخوان ساق پای دخترک کاملا بیرون زده بود.
نیمه شب است. صدای ناله وگریه دخترک مزاحم خواب بقیه است. مادر با باد بزن او را باد می زند، و دلداریش می دهد.
قلبم متلاطم است.
مادر با تمام خستگی و مشغله زیاد خانه داری وکشاورزی که شاید در شبانه روز چهار ساعت می خوابید! ولی هنگام بیماری بچه ها، تمام وقت بالای سرشان بیدار می ماند.
آفتاب کم جانی تابیده است. دخترک مو فرفری همراه دوستش ا ز مدرسه خوشحال بیرون آمدند. در دست هر دو نامه ای بود؛ که باید به اولیا می دادند. ولی ناظم سر صف گفته بود، برای بعد از ساعت کلاس در هفته سه روز کلاس فوق برنامه گذاشته اند. دانش آموزان در هر کلاسی علاقه دارند، با اجازه اولیا می توانند شرکت کنند. که البته این کلاسها رایگان است.
دخترک مو فرفری با خوشحالی گفت:«من کلاس نمایشنامه وتئاتر شرکت می کنم! خیلی دوست دارم!» دوست همراهش گفت:«تو خوب نمایشهای کلاس رو می نویسی! ولی من کلاس رقص وباله رو شرکت می کنم.»
دخترک مو فرفری خوشحال نامه را دست آبجی بزرگه داد. از ذوق چشمانش برق می زد، گفت:«می خوام کلاس نمایشنامه وتئاتر برم! »
آبجی بزرگه نامه را گرفت وگفت:«من نمی دونم بذار داداش بزرگه بیاد!»
داداش بزرگه که لیست کلاسها را نگاه کرد. گفت:« فردا خودم مدرسه شما میام! کلاس قرآن و معارف دینی ثبت نامت می کنم! از این به بعد هم باید روسری بذاری دیگه بزرگ شدی!»
به چشمهای پر آب دخترک مو فرفری نگاه می کنم. لب هایش نیمه باز است؛ ولی جرعت حرف زدن و مخالفت ندارد.
مدتی وظیفه جدید محسن یاد دادن نماز به دخترک مو فرفری بود؛ ولی او موفق نمی شد. کلمه های عربی روی زبانش نمی چرخید! وهر بار که جلوی داداش بزرگه امتحان پس می داد، بیشتر اشتباه می خواند.
آنوقت داداش بزرگه محسن ودخترک موفرفری را با خط کش تنبیه می کرد.آنها جرعت داد زدن نداشتند؛ فقط اشک های که روی گونه هایشان سرازیر می شد، پاک می کردند.
ساعت کلاس قرآن دردناکتر بود، چون بچه های دیگر در کلاسهای مورد علاقه شان بودند. روزهای دیگر در باره آنچه یاد گرفته بودند، حرف می زدند. او ساکت فقط به حرف هایشان گوش می داد. خصوصا وقتی برای مناسبتها آنها آماده نمایش می شدند، و دیگر دخترک موفرفری در بین آنها جای نداشت. او هرگز از کلاس فوق برنامه اش چیزی یاد نگرفت!

نزدیک صبحدم است. صدای رفتگر که مشغول جارو کشیدن معابر است؛ را می شنوم. نهیبی به خودم می زنم.
«بخواب صبح شد!»
بالش را روی سرم می گذارم تا صدای را نشنوم! نمی دانم چقدر زمان برد تا به خواب بروم.
نور خورشید با سماجت از درز پرده اتاق به روی صورتم می تابد. به سختی چشمانم را باز می کنم. به پنجره نگاه می کنم. آفتاب تا وسط اتاق آمده؛ پس نزدیکهای ظهر است. کش و قوسی به خودم می دهم. از تخت پایین می آیم. پرده را کنار می زنم تا خورشید خانم به راحتی به اتاقم سرک بکشد. تمام کرختی و سستی بدنم را از بین ببرد. سرم دیگر درد نمی کند. سنگینی شب قبل را ندارد. موقع شتشوی صورت به آینه که نگاه می کنم. چشمانم پف کرده! به تصویر توی آینه زل می زنم و دنبال آن دخترک مو فرفری می گردم! ردی از آن صورت را در آینه نمی یابم! با خود می گویم آیا هرگز می توانم او را بغل بگیرم؟
پایان
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم شهین خادمی سلام
خوشحالم آثارتان را به پایگاه نقد داستان می‌فرستید و از اعتمادتان سپاسگزارم. 《کودکی گمشده...》 را خواندم. اجازه بدهید پیش از پرداختن به اثر شما به نکته‌ای اشاره کنم. ببینید وقتی صحبت از نقد است ممکن است منتظر باشید که منتقد شروع بکند به ارائه‌ی حجم گسترده‌ای از تئوری‌های مربوط به داستان‌نویسی یا نقدادبی و فلان اما واقعیت این است که وقتی نویسنده تجربه‌ی چندانی ندارد و به اصطلاح نوقلم است، نمی‌شود به تئوری متوسل شد چون از نظر من چنین رویه‌ای برای نویسنده کارکرد چندانی ندارد؛ بنابراین ممکن است اشاره‌‌های مشخص به متن اثر و پرداختن به آن‌ها راهگشاتر باشند. در مورد اثر شما هم همینطور است. آنچه به عنوان داستان فرستاده‌اید ضعف‌های ساختاری اساسی دارد پس اگر شما را به خود متن ارجاع بدهم و به نکات مرتبط با متن اشاره کنم شاید نکات مورد اشاره در خلق آثار بعدی به کارتان بیاید یا دست‌کم امیدوارم که اینطور باشد. حالا برسیم به 《کودکی گمشده》. راوی اول شخص است شما از زاویه‌ی دید من‌راوی استفاده کرده‌اید و این راوی زن است. بسیار خوب تا اینجا مشکلی نیست اما باید ببینیم این زن چه داستانی برای ما دارد. راوی می‌گوید سردرد دارد و قرص مسکن می‌خورد و از درد و بی‌خوابی به خودش می‌پیچد... چند پاراگراف ابتدایی با همین کلافگی پر شده است. همین‌جا اشاره کنم که این پاراگراف‌های ابتدایی، یکی از فرصت‌های طلایی نویسنده هستند برای اینکه بتواند مخاطب را با متن اثر درگیر کند و در این پاراگراف‌ها یعنی در افتتاحیه نباید وقت را تلف کرد و نمی‌بایستی اصل داستان را به تعویق انداخت. در هرحال این راوی خوابش نمی‌برد و بعد چه می‌کند؟ تخت‌خواب یا تشک خوابش را اسب تصور می‌کند و در خیال به گذشته‌ها سفر می‌کند. ببینید ماجرا رئال است یعنی با فضای رئالیستی شرع شده است اگر قرار است از این فضا خارج شود به مقدمه‌سازی منطقی نیاز داریم و برای رجوع به گذشته یا (همان فلش‌بک‌ها) چه نیازی به چنین کاری هست؟ نمی‌شود این زن، این راوی، جور دیگری کودکی‌اش را به خاطر بیاورد؟ این زن برای اینکه به گذشته برسد به پل تداعی منطقی‌تر و قوی‌تری نیاز دارد. استفاده از تشک یا تختخواب و تبدیل آن به اسب خیلی دم‌دستی است و توی ذوق می‌زند. این هم به کنار ازش می‌گذریم می‌خواهیم ببینیم در گذشته‌ی این زن چه داستانی وجود دارد؟ متوجهید چه می‌گویم؟ این یعنی مخاطب مدام منتظر است ببیند بالاخره داستان کجا و چگونه شروع می‌شود؟ غافل از اینکه داستان اصلا شروع نمی‌شود. چرا؟  برای اینکه در گذشته‌ی زن هم داستانی وجود ندارد همه‌اش مرور خاطرات پراکنده‌ای است که هیچکدام انسجام ندارند. می‌توانیم فکر کنیم این زن تب دارد و برای همین یادآوری خاطراتش هم پراکنده‌اند اما به هرحال یک جایی باید تصویر کلی داستانی شکل بگیرد یا نه؟ ما تمام مدت دختر موفرفری را می‌بینیم که توی کلاس درس است و برخورد چندتایی معلم را می‌بینیم و بعد اخته آلبالو خوردنش را می‌بینیم و تصویر پراکنده‌ای از مادرش می‌بینیم و چند تصویر پراکنده از طبیعت و ...بعد راوی با اسب خیالی‌اش به خانه برمی‌گردد و تمام؛ پس داستان کجاست؟ اصلا وجود ندارد. فکر کنید قرار است این داستان را تعریف کنید چه باید بگویید؟ حالا چه باید کرد؟ مهمترین کاری که باید انجام بدهید این است که یک اتفاق روشن داستانی داشته باشید. یک اتفاق مشخص و پرکشش که بشود آن را بیان کرد. سوژه را می‌توانید از دل خاطره‌ها و تجربه‌های زیستی‌تان بیرون بکشید اما به اصل خاطره وفادار نباشید. به خاطره‌هایتان عمق و اعتلای داستانی بدهید. اجازه بدهید راوی داستان داشته باشد و ماجرا را با جزییات لازم به نمایش بگذارید نگذارید همه‌اش به خیال و خاطره بگذرد. خیال و خاطره را در محلول داستان بریزید. داستان‌های خوب فراوان بخوانید و آثارتان را برای ما بفرستید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت