رویایی که داستان نشده




عنوان داستان : دنیای درون
نویسنده داستان : فاطمه اسدی

شب بود، اما ماه نبود. آسمان بی خط و خالی از ابری و ستاره ای، در تاریکی غلیظی فرو رفته بود. انگار که تمام سایه ها را در درون خود بلعیده بود.
دست سهیل را محکم گرفته بودم و بدون توقف فقط می‌دویدیم.
صداهای گنگی از پشت سر می آمد. ترس سرتاپای ام را احاطه کرده و به گوشت و خونم نفوذ می کرد.
اشباح سیاه پشت سرم که به یکباره پیدا شده بودند، و من نمی دانستم از جان من چه می خواهند، نزدیک و نزدیک تر میشدند و رد نگاهشان روی بند بند وجودم رخنه می‌کرد.
زمان منجمد شده بود و تاریکی مطلق و بی انتها مدام گسترش می یافت.
به طرز خستگی ناپذیری می دویدیم. حس می کردم دیگر نمی توانم نفس بکشم.
صداها نزدیک و نزدیکتر می شدند و همزمان بوی متعفن و عجیبی در فضا می پیچید. مغزم یخ زده بود و نمی توانستم به یاد بیاورم که بوی چیست. بو غلیظ و غلیظ تر می شد و با تمام وجود دلم میخواست بالا بیاورم، اما گیج و منگ فقط می دویدیم.
نمی دانستم در این ناکجا آباد بی انتها چه می کنم. پاهایم بی اختیار می رفت و دست سهیل را رها نمی کردم. گوش هایم سوت می کشید و موهای تنم سیخ شده بود. پوستم گر گرفته و عرق از سر و رویم روی گوش ها و کمرم می ریخت. دستی که با آن سفت و سخت دست سهیل را گرفته بود بی حس و خشک شده بود، اما باز هم مانع آن نمیشد که لحظه ای برادرم را رها کنم.
ناگهان شهاب سنگی بزرگ و بنفش دل آسمان را شکافت و کمی فضا اطراف را روشن کرد. سمت چپ دیواری بلند و طولانی دیدم که شهاب سنگ به طرف آن می رفت. چیزی درونم می‌گفت به طرف دیوار برو.
بدون این که به پشت سرم نگاه کنم مسیرم حرکتم را کج کردم. به دیوار که رسیدیم متوقف شدیم. هنوز نفس هایمان جا نیامده بود که با عجله دیوار را وارسی کردم. دیوار یکپارچه، با آجری های یک دست به رنگ سبز تیره بود. به قدری بلند و عظیم که سر و ته آن دیده نمی شد. نمی دانستم باید چکار کنم. جرأت به عقب برگشتن و دیدن آن اشباح سیاه را نداشتم.
سهیل که تا این لحظه فقط نفس نفس می زد، گیج و ترسیده با دست به دری کوچک داخل دیوار اشاره کرد.
در به قدری کوچک بود که فقط یک موجود سی سانتی می توانست از آن رد شود، نه من هفده ساله و سهیل نه ساله. در خود به خود باز شد و کسی از پشت دیوار با صدای رسا و زیبا گفت: «رد بشید»
جا خوردم، فکر کردم که کسی پشت دیوار است. با صدای لرزانی که خودم هم به سختی می شنیدم گفتم: «نمی تونیم این در خیلی کوچیکه!»
«نترس! فقط رد بشید.»
چاره ای نبود. در آن لحظه این تنها شانس فرار از چنگال آن سایه های بی قواره بود.
به سهیل گفتم که چشم هایش را ببندد و از در رد بشود. سهیل اعتراضی نکرد. با چشمان بسته اول دست ها، بعد سر و در نهایت همه بدنش را به راحتی از در داخل کرد.
فهمیدم که این یک در معمولی نیست. با عجله من هم خواستم با همان روش سهیل ابتدا دست و سپس سرم را از آن رد کنم. اما در سفت و سخت بود و رد شدن از آن محال‌ ممکن. سهیل از پشت دیوار دستم را گرفت و کشید. با صدای ترسیده فریاد زد:
«می تونی ستاره! من فقط باور کردم که میشه رد شد. چون تو به من گفتی که رد بشم. من باورت کردم. حالا تو هم باور کن.»
اما باور حرف کسی که اصلا او را ندیده ام و باور حرف خودم به برادرم! چطور ممکن بود؟!
گاهی لحظاتی سخت در زندگی هست که هرگز نمی توانی بپذیری که از پسش برمیای. اما وقتی همه آنچه داری «پذیرش» و «قوی بودن» است چه؟ آیا میتوان بدون هیچ سلاحی، دست خالی فقط تسلیم یورش آنچه تار و پودت را از هم می شکافد بشوی؟
زمان یخ زده بود و من به اندازه قدمت دنیا به همه قدرت های درونم اندیشیدم.
حس کردم سرشار از خواستنم. پذیرفتم آبی زلال ام که از سوراخی کوچک در میشود. به آرامی و نرمی.

وارد دنیای دیگری شده بودم. هنوز همه جا تاریک بود اما وهمی در کار نبود. انگار در هوا معلق بودیم و زمین زیر پایمان نبود. صدا از ناکجا آباد گفت:
«نترس تو فعلا در امانی»
نمی‌توانستم متوجه بشوم منبع صدا از کدام طرف است. همین طور که سرم را به هر دو طرف می چرخاندم بلندگفتم : «تو کی هستی؟»
«از من می‌ترسی؟»
نمی ترسیدم! و این عجیب بود. انگار سال ها صدا را می شناختم. صدای مردی بود که نت های صدایش ابریشمی و لطیف بود. پژواک اش اطمینان بخش و تسلی دهنده. به گونه ای که باعث میشد من هم آرام تر حرف بزنم : «اینجا کجاست؟ تو کی هستی؟ چرا خودت رو نشون نمیدی؟»
«بیا یکی، یکی به جوابا برسیم»
سوال های زیادی بود که باید جوابشان را می فهمیدم. سعی کردم یکی یکی به ترتیب اهمیتشان آن را در ذهنم بچینم و شروع کنم به پرسیدن و یافتن جواب.
«اینجا کجاست؟»
«اینجا دنیای توعه»
«دنیای من؟ یعنی چی؟»
«ما خیلی وقت بود که منتظرت بودیم! همه این دنیا دلشون میخواست که تو برگردی و دوباره اینجا رو بسازی. دیگه عصر تاریکی تموم شده و عصر طلوعه!»
از وقتی که وارد این مخمصه شده بودم، کم چیز عجیب و غریب ندیده بودم. اول حضور یک باره ام وسط بیابان و بعد آن سایه ها که حضور تاریکشان مثل سیاه چاله ای همه چیز را به قعر خود می برد و حالا این حرف ها! اگر زمان دیگری بود حس میکردم کسی دستم انداخته. درست بود که من خیلی خیال پرداز بودم. اما این دیگر چیزی فراتر از همه تخیالاتم بود.
صدا افکارم را پاره کرد و گفت:
«تصور کن‌! تو این قدرت رو داری! اگر اینجا تاریکه بخاطر اینه که تو داری اینطور تصور میکنیش! تو اینطور میخوای»
این دیگه آخرش بود! من از تاریکی می ترسیدم. هرگز دلم نمی‌خواست جایی که هستم تاریک باشد.
«درسته ستاره تو از تاریکی می ترسی! الان هم چون ترسیدی همه جا تاریکیه! نترس! همه چی دست توعه!»
صدا داشت افکار من را می‌خواند و من هاج و واج مانده بودم. به قدری با اطمینان حرف میزد که بنظر هیچ کدام شوخی نبود. چشم هایم را بستم و چند نفس عمیق کشیدم. سعی کردم برای چند لحظه همه آن اتفاقات بد را فراموش کنم. بیشتر از هر چیزی دلم میخواست که همه جا نورانی باشد. در همین حین صدای سهیل را شنیدم که گفت:«خورشید داره طلوع می‌کنه!»
چشم هایم را باز کردم. خورشید با سرعتی چندین برابر بیشتر از همیشه از افق بالا آمد. کم کم اطرافم پیدا شد و من متوجه شدم در آسمان میان ابرها معلق هستیم...
احساس شگفت آوری بود. انگار واقعا همه چیز به من بستگی داشت‌. از ته دل خندیدم. چیزی برای ترسیدن نبود. روی ابرها قدم برداشتم . تی شرت طوسی و شلوار کتان مشکی ام به یکباره تبدیل به لباس بلند و آبی نیلگون شد، از جنس توری لطیف. روی آن نگین های ستاره ای بزرگ و کوچک نقش بسته بود. همه آنها می درخشیدن انگار همه ستاره های واقعی بودند. روی موهایم نیم تاجی ظریف و نقره ای بود که وسط آن هلال ماه نقش بسته بود. ارکیده های وحشی دسته دسته در رنگ های مختلف همه جا دیده می شدند. اطرافم به یکباره پر از درخت های بلند سرو و آبنوس و هزاران درخت دیگر شد که حتی نام های آنها را نمی دانستم، اما همه آنها را در نقاشی ها و عکس ها دیده بودم و در خاطره ام نقش بسته بود.
زیر پایم کم کم زمینی سبز و نرم رویید و سهیل از ذوق روی آن مثل فنر بالا و پایین می پرید. علفزار ها همه جا بودند.
حاضر بودم قسم بخورم هیچ وقت چنین چیزی ندیده بودم. انگار در بوم نقاشی زیبایی رفته بودم. گل هایی شبیه طرح های جادویی روی قالیچه ها با رنگ های درهم که همه جا روییده بودند.
در انبوه بیشه زار، پروانه های سفید و پر جنب و جوش روی گل های شبنم خورده می نشستند‌. رقص باله قاصدک ها با صدای موزون پرنده ها شادی مسرت بخشی داشت.
سر بلند کردم. پرنده ای با بال های آبی آتشینی خود بالای سرم پرواز می کرد.
یک بوی شیرین شبیه بوی کلوچه های تازه و عطر یاس مشامم را پر کرده بود.
چشمه ای روشن لا به لای درخت ها پیدا کردم. کمی از آن نوشیدم. طعم دلچسب آب مثل پیچک در وجودم راه افتاد. همه این ها را من ساخته بودم! انگار در لحظه هم درخت تمشک بودم هم علفزار هم آن پرنده آبی و آن قاصدک خندان. همه جهانم یک صدا با من نفس می کشید. هر بار که می‌خندیدم. غنچه ها بازتر و شکوفه های گیلاس همه جا پراکنده می شد.
خورشید از همیشه پر نور تر بود. پرتو اکلیلی خورشید به تنم می خورد و خنکای باد زیر پوستم می دوید.
سهیل به طرف کلبه ای کوچک و نقلی به رنگ سفید که روی تپه ظاهر شده بود دوید. من هم خندان به دنبال سهیل رفتم. هر قدم که به کلبه نزدیک می شدیم بوی عطر نان تازه را با دل و جان می بلعیدیم . نزدیک کلبه کنار درخت چناری کهنسال، میزی بلند بود که خود به خود چیده شده بود. روی آن شهد آلبالو و کوکی های ترد و نان های برشته و تازه و بستنی وانیلی بود. فقط سه صندلی پشت آن بود. نشستیم. یک صندلی برای من، یکی سهیل و آن صندلی خالی برای آن صدا.
اسمش را که پرسیدم. گفت:
« همه اسم ها »
سهیل به جوابش خندید‌.
« مثلا تندر!»
«البته»
سهیل همینطور که یک لقمه بزرگ نان و مربا داخل دهانش فرو می برد، گفت: « ولی تندر اسم اسبه! »
«خوب من میتونم یک اسب باشم»
صدا را شبیه یک اسب تصور کردم. اسبی سفید و براق با پوستی مخملی و یال های مواج و بلند و یک تک شاخ! و لابد دو بال بزرگ که بتوان با آن پرواز کرد.
به خود که آمدم سهیل را دیدم که به پشت سر من، با چشمان باز و دهان متعجب زل زده است.
سر برگرداندم و چیزی که تصور کردم را دیدم.
صدا خاموش بود ولی نگاه اسب با من حرف میزد. به طرفم آمد. و من از پشت میز ناخواسته بلند شدم. سرش را به آرامی به پیشانی ام چسباند و هر دو چشم هایمان را بستیم. صدای نفس های آرام اسم انگار برایم معنا داشت. به من گفت که اسمش «سپید یال» است نه تندر. سرش را پایین آورد و اجازه داد سوار شوم و به یکباره بال هایش را از هم باز کرد و پرواز کردیم. محکم یال هایش را چنگ زدم. از درها و تپه ها و دریاچه ها گذر می کردیم. من متحیر بودم که چقدر دنیایی که ساخته ام بزرگ و زیباست.
وقتی بالاخره پیش سهیل برگشتیم. سپید یال دوباره پرواز کرد و در میان ابرها ناپدید شد. صدا پرسید:
«امیدوارم که تجربه پرواز رو دوست داشته باشی»
«تو برگشتی!»
«من پیشت بودم»
« تو واقعا تصور منی؟ »
«هم آره، هم نه»
« خود واقعیت کجاست؟»
« یه روزی بهت میگم»
روز ها از پی هم می آمد و من شادترین بودم. گاهی به یکباره چیزی درونم می‌جوشید! چیزی که انگار فراموش کرده بودم و مرا دستپاچه می کرد. سعی می کردم به یاد بیاورم چه چیزی را فراموش کرده ام، اما همه آن خوشبختی و خوشحالی مرا در خوش خیالی عظیمی فرو برده بود. می دانستم چیز مهمی را فراموش کرده ام اما دلم نمی خواست به یاد بیاورم. کم کم به همه آنچه بود انس گرفتم. سهیل آنجا خوشحال بود و من نه یک خیال پرداز که یک خالق بودم. صدا هرگز مرا تنها نمی گذاشت. هزاران قصه بلد بود. با حوصله و لحن ملیح و اسرار آمیزی همیشه حاضر بود. شب ها هم بالاسر تخت ام که صدف بزرگ و ظریفی بود حاضر می‌شد و اگر به یکباره دلتنگ می شدم یا کابوسی مضطربم می کرد. آرامم می‌کرد.
«یه خواب بد دیدم، اما به یاد نمیارم!»
«شاید نمیخوای به یاد بیاری. میخوای برات یه قصه بگم؟ بهت قصه اون پسر رو گفتم که عاشق یه دختر کوچولو شده بود که یه دنیا ازش فاصله داشت؟»
قصه صدا نه برای پریا بلکه برای موجودات خاصی بود که روی ماه زندگی می کردند. موجوداتی که قدرت های جادویی داشتند اما سرشت بد هرگز به آنها نزدیک هم نشده بود. آنها عاشق که میشدند تا ابد پای آن می ماندند.
«پسر با تلکسکوپش که خیلی قوی بود به دختر کوچولوی زمینی نگاه کرد. دختر زمینی از اون پایین انگار که اون رو می دید. زل میزد به ماه و حرف میزد. پسر می دونست هیچ وقت نمیتونه بره به ملاقات دختر اما قسم خورد یک زمانی که فقط خدا می‌دونه کی و چطور صداش رو برای دختر بفرسته که کمکش کنه.»


یک شب سهیل با پری های کوچک داخل دریاچه بازی می کرد. من و صدا کنار دریاچه دراز کشیده بودیم و به ماه نگاه می کردیم. ماه از همیشه پر نور تر بود. برق اشک روی چشم هایم درخشید. به یکباره همه جا ابری شد. اشک که روی گونه ام سر خورد باران شروع شد.
زیر آلاچیق رفتیم. صدا چیزی نمی گفت. من به یکباره بلند گریه کردم و صدای رعد برق بلندی همه جا را گرفت.
«تو اون قصه که گفتی، اون دختر چطور می‌تونه اون پسر رو ملاقات کنه؟
«میدونستم امروز میرسه. خیلی سخته ستاره. باید از اینجا دل بکنی و راه طولانی رو بیای.»
«ولی اینجا با همه قشنگیش پر از دلتنگیه...»
آن شب طولانی تر از همیشه گذشت. با اولین سپیده خورشید با صدای شیهه سپید یال بیدار شدم. بدون معطلی بیرون رفتیم و من و سهیل سوار شدیم.
اوج گرفتیم و از سرزمین رویاهام دور شدیم. آبی آسمان به سمت سیاهی می رفت و ماه نزدیک و نزدیک تر میشد. به یکباره باد شدیدی شروع به وزیدن کرد. سهیل محکم به من چسبیده بود اما باد لجوجانه او را از تنم جدا کرد و از آسمان به پایین سقوط کرد.
من فریاد زدم و خواستم که به طرف سهیل برویم و نجاتش بدهیم اما سپید یال فقط اوج می گرفت.
همه وجودم از درد پر شده بود. باید مراقب برادر کوچک می بودم. یال هایش را رها کردم و از روی سپید یال پریدم.
سپید یال به طرف من شروع به پرواز کرد اما من نمی‌خواستم که او نجاتم بدهد. در کشاشی که داشتیم نزدیک آسمان سرزمین رویاهایم من را گرفت و فرود آمدیم.
«مگه تو نمی‌خواستم من رو ببینی»
من که همه تنم سرد بود و می‌لرزید گفتم:
«من برادرم رو می‌خوام. من باید ازش مراقبت کنم»
برف شروع به باریدن کرد.
«برای این که بیای اینجا باید تنها باشی. اون برگشت به زمین.»
«من می‌خوام پیشش باشم. تو اصلا چرا هیچ وقت نگفتی من چرا اینجام؟»
«چون تو خودت باید به یاد بیاری»
روی زمین سرد و یخ زده قدم برداشتم و به طرف کلبه ام‌ رفتم. شکوفه ها یخ زده بودند و پرندگان نمی خواندند.
هر چقدر که پتو های بیشتری روی خودم می کشیدم سرمای بیشتری را حس می کردم.
باد وحشی به شیشه های پنجره می کوبید. و شعله شومینه کمتر کمتر میشد.
دوباره همه جا در تاریکی بود و هیچ یک از ستاره های پیراهنم نمی درخشید.
در خواب به یاد آوردم! من در خانه کنار سهیل خوابیده بودم. پدر در بیمارستان کنار مادر بود. ما شعله بخاری را زیاد کردیم و بعد خوابیدیم و من به یکباره اینجا بودم. تن سردم شروع به لرزیدن کرد و آن بوی متعفن دوباره آمد. بو شبیه چه چیزی بود؟ سعی کردم به یاد بیاورم. جرقه ای به ذهنم زد از تخت بلند شدم و به شومینه کم سو که رو به خاموشی بود نگاه کردم.
«چرا داره بوی گاز میاد؟»
شعله شومینه خاموش شد و دود ضعیفی از آن بلند شد.
«من مردم؟»
«نه هنوز. داری مقاومت می‌کنی»
«چرا؟»
«معلومه بخاطر سهیل»
قلبم بی تاب بود. سعی کردم بلند و تند نفس بکشم اما انگار فضا خالی از هوا بود.
با نفس های بریده گفتم:
«من باید برگردم. باید بلند بشم و پنجره رو باز کنم. به بابا زنگ بزنم. مامان سهیل رو به من سپرده. من باید ازش مراقبت کنم.»
صدا خاموش بود. در کلبه را باز کردم و پابرهنه در برف های دست نخورده دویدم. صدای پری ها را می شنیدم که غمگین و سوزناک به زبان خودشان آوازی می خواندند. دستم را روی گوش هایم گذاشتم و به طرف پرتگاه رفتم. از آنجا می توانستی زمین را ببینی. دست هایم را باز کردم و آماده شدم که بپرم. صدای قدم های آرامی را از پشت سر شنیدم. صدا نزدیک و نزدیک تر شد و درست، پشت سرم متوقف شد. گرمای نفس هایش پشت گردنم را گرم می کرد.
«اگر بری خیلی دلم برات تنگ میشه. من همیشه از روی زمین بهت نگاه می کردم. وقتی تو هم به ماه نگاه می کردی. نگاهمون به هم گره می‌خورد.»
«من رو ببخش. من به مادرم قول دادم»
«قول بده که یک روزی بر میگردی. روزی که هیچ تعلقی به اون پایین نداری»
یا صورت خیس از اشک برگشتم و سپید یال را پشت سرم دیدم که نگاهش را از من می دزدید. تعظیم کوچکی کرد و من سوارش شدم و در سکوت به طرف زمین رفتیم.
به پنجره خانه مان که رسیدیم متوقف شد. من روی درگاهی پنجره ایستادم. و داخل خانه را نگاه کردم. خانه در سکوت بود. سهیل آرام خوابیدم بود و جای من خالی بود. به راحتی از شیشه پنجره رد شدم و قدم به داخل خانه گذاشتم. به عقب برگشتم. تصویر محو سپید سال در آسمان کوچک و کوچکتر میشد. به طرف جایی که خوابیده بودم رفتم و دراز کشیدم. پتو را روی سرم کشیدم. چشم هایم را بستم و تا ده شمردم.
«ده، نه، هشت، هفت، شش، پنج، چهار، سه، دو، یک» پتو را از سر برداشتم. لباس های خودم را در تن داشتم. در حالی که نفس ام بالا نمی آمد به زور خودم را به پنجره رساندم و آن را تا ته باز کردم.
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم فاطمه اسدی عزیز، سلام. کمتر از یک سال است به نوشتن روی آوردید و از تعداد داستان‌هایی که به پایگاه ارسال کردید عیان است نوشتن برایتان امری جدی است. امیدوارم در نوشتن مصمم باشید و به زودی داستان‌های بیشتری از شما دریافت کنیم.
خانم اسدی داستان دنیای مختص خودش را دارد و مثل هر هنری تکنیک‌ها و قواعدی دارد که هنرمند باید به آنها پایبند باشد. پیامی را به داستان سنجاق کرده بودید که «دنیای درون» بهترین و خاص‌ترین خوابی بوده که تا به حال دیده‌اید. برای خواننده مهم نیست داستانی که می‌خواند، خواب است یا خیال یا تجربه‌ی زیسته‌ی نویسنده. با تولد داستان مرگ مولف اتفاق می‌افتد و خواننده فقط با داستان طرف است. پس نویسنده وظیفه دارد داستان بگوید. خواب شما خیلی خاص بود و می‌توانستید آن را برای خواننده هم خاص کنید طوری که به اندازه‌ی شما از ورود به آن دچار ترس شود، لذت ببرد و لحظاتی ناب را تجربه کند. هنوز هم دیر نیست. می‌توانید در بازنویسی از دل این خواب داستانی خوب و سر پا بیرون بکشید که هم خودتان از نوشتنش راضی باشید هم خواننده را به لذت خواندن داستانی خوب میهمان کنید.
نوشتن از خوابی که دیدید و در عالم رویا تجربه‌اش کردید، کار آسان‌تری است. جهان ممکن داستان شما در عالم رویا شکل گرفته و شما در آن زندگی کرده‌اید پس راحت‌تر می‌توانید برای خواننده توصیفش کنید. اما قرار نیست هر آن‌چه در خواب اتفاق افتاده وارد داستان شود. داستان باید عدم تعادل داشته باشد، تعلیق داشته باشد، چیزی که خواننده را به خواندن ادامه‌ی متن ترغیب کند و این اتفاق باید از همان سطرهای اول داستان بیفتد.
داستان با این جملات شروع می‌شود: «شب بود. اما ماه نبود. آسمان بی خط و خالی از ابری و ستاره‌ای در تاریکی غلیظی فرو رفته بود. انگار که تمام سایه‌ها را در درون خود بلعیده بود.» راوی اول شخص است. شخصیت اصلی داستان دارد از زاویه دید خودش داستان را روایت می‌کند و با توصیفاتی که از آسمان دارد به نظر می‌رسد جایی ایستاده و به آسمان خیره شده. اما در ادامه می‌گوید: «دست سهیل را محکم گرفته بودم و بدون توقف فقط می‌دویدیم.» چطور راوی آسمان را با آرامش توصیف می‌کند در حالی که دارد یک نفس می‌دود؟ می‌دانید چرا این اتفاق افتاده؟ چون شما مغلوب خواب‌تان شدید. این اتفاق تا پایان ادامه دارد. متن پر از لحظاتی اینچنینی است. بهتر می‌بود خواب‌تان را جایی یادداشت می‌کردید تا فراموش‌تان نشود و بعدتر که هیجان‌تان فروکش می‌کرد به سراغش می‌رفتید و از دلش داستانی می‌آفریدید. در این صورت مغلوبش نمی‌شدید. البته که حالا هم برای این کار دیر نیست. این را گفتم که در نوشتن داستان‌های بعدی‌تان مد نظر داشته باشید.
دختر و برادرش دارند یک نفس می‌دوند و از چیزی فرار می‌کنند. از سایه‌ها و صداهایی که ترس به دل‌شان انداخته. این سایه‌ها و صداها چی هستند؟ چرا دنبال دختر و برادرش افتاده‌اند؟ چرا دختر در تاریکی شب دست برادرش را گرفته و این‌طور می‌دوند؟ این‌ها سوالاتی است که برای خواننده پیش می‌آید و منتظر است تا نویسنده به آنها جواب بدهد و این همان پیرنگی است که روابط علت و معلولی داستان شما بر پایه‌ی آن شکل می‌گیرد. این ترس را برای شخصیت‌های داستان‌تان بسازید. خودتان باورش کنید و بعد از آن بنویسید.
دختر 19 ساله است و طوری می‌دود که دارد از نفس می‌افتد. حین دویدن آن هم با این همه اضطراب و ترس مدام دارد از خودش می‌گوید و موقعیتش را توصیف می‌کند. دست برادر در دستش است اما خواننده نمی‌تواند برادر را در ذهن تصور کند. چطور دختر از نفس افتاده و برادر 9 ساله‌اش نه؟ چرا چیزی نمی‌گوید؟ چرا اعتراضی نمی‌کند؟ چرا در تاریکی پایشان به جایی گیر نمی‌کند و نمی‌افتند؟ چرا وجود پسر را باور نمی‌کنیم؟ چون نویسنده تصویر باورپذیری از او به مخاطب نداده. خانم اسدی عزیز، تصور کنید دست پسر بچه‌ای را گرفتید و دارید بی امان می‌دوید. چه اتفاقی می‌افتد. همان را باید به تصویر بکشید. باید خودتان را به جای شخصیت‌های داستان بگذارید و موقعیت را تجربه کنید تا بتوانید آن را برای خواننده بسازید طوری که باورش کند و از ترس دختر و برادرش او هم خوف به دلش بیفتد و احساس نفس‌تنگی کند.
راوی اول شخص است و راوی اول شخص هم مثل همه‌ی راوی‌ها محدودیت‌هایی دارد. وقتی نیم‌تاجی بر سر راوی می‌نشیند، چطور می‌تواند برای خواننده توصیفش کند؟ مگر جلوی آینه ایستاده؟ لطفا در بازنویسی به این موارد توجه داشته باشید.
خانم اسدی عزیز، امیدوارم در فرصتی مناسب به سراغ داستان بروید. آن را چند بار و با صدای بلند بخوانید و اشکالات متن را بیرون بکشید و بازنویسی‌اش کنید. این کار را با حوصله و صبوری انجام دهید تا نتیجه‌ی کار داستانی شود که حرفی برای گفتن داشته باشد. از هر فرصتی برای یادگیری تکنیک‌های داستانی استفاده کنید. اگر نقاش رنگ و قلمو‌ها را نشناسد، اگر کارگردان شیوه‌ی کارگردانی را نداند، اگر فیلم‌بردار با دوربین آشنا نباشد، هنری خلق نمی‌شود. نوشتن هم هنر است. پس نویسنده باید داستان را بشناسد، انواعش را بداند، به تکنیک‌هاش مسلط باشد تا بتواند داستان خلق کند.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت