نثر آزاد و درخشان داستانی خارج از سیطره‌ی دیالوگ‌ها




عنوان داستان : آقایان محمدخانان!
نویسنده داستان : نجمه مومنی

خب... گنجعلی جان... این مدرسه به این بزرگی ساخته بِرا پِسِرش ؟
- جان نه خان، گنجعلیخان هم، پِدِرِش نِبوده، فِقَط شاه بهش میگفته بابا
چرا؟
- دوسِش دوشته خیلی
چرا؟
- چوم... میگن جونِش نجات داده بوده باباجان
پسر قاشق پلاستیکی فالوده را از دهانش بیرون آورد، با آن هوا را به کوتاهی کوبید و گفت : آها! مِث وختی من لِلو بودم، یه نخودی گیر کِرده بود... اینم همطوری..؟ تو کُتِ دِماغِش، گنجعلیخان دِرِش آورده؟
زنی جوانی که سنگین کنارشان نشسته بود بدون آنکه سرش را بالا بگیرد خنده اش به لب فشرد. شیب دامن، شکم آبستنش را به دشت گل های ریز و درشت قالی تخت می کشاند. با نخ تازه سوزن کرده ی ، انگار آسمان را هربار ورمیچید و به سوراخهای کوبلَن میدوخت. پدرکه دستش را روی سبیلهای نیمه سفیدش چترکرده بود درآمد که:
- نه باباجان، میخواستن کورِش کنن، گنجعلیخان با چندتا بابای دِگِه! نجاتش دادن
کی میخواسته کورش کنه ؟
- باباش!
پسربا هول و ولا فالوده ی جمع شده ی توی دهانش را فروفرستاد : پس تو او دفعه که گفتی اگه پلستیشن بازی کنی نمره املات کم بشه چشمات درمیارم ...؟
دو جفت سر بور به تراق خنده پدر و زن غریبه چرخید، چشمان مرد گردشگر گویی دریای بهت و انجماد، بدون نگاه به راهِ در پیش و صحن اصلی کاروانسرا چون مجسمه ی زنی بود برقامت خوش تراشش کاشی های رنگی پوشیده باشند، مطنطن، اغواگر و با لبخندی فیروزه ای او را سمت خود می کشاند. چند قدم بلند برداشت و با قدمهای نورسیده و گشاد نوزادی که پوشکش را بهمراه رشته غلیظی از بوی نمور دنبال می کشید گره خورد و چون از خواب پریده باشد، شرمگین یکه خورد.
- قِدیما، وقتی یه شاهی می مرد، پِسِرش به جاش مینشوندن، بعضی شاهها از ترس ایکه پِسِرشون زودتر نِکُشِدشون که شاه بشه ، زندونی میکِردن یا کورِش میکِردن، وِلی خب تا اومِدن عباس میرزا رِ کور کنن پِدِرش خودش مرد و اینم شد: شاه عباس ، بعدشم گنجعلی خانِ گذوشت حاکم کرمون...

حاکم همون مدیره ؟

- نه حالا اوجور، وِلی ... تقریبا توو هَمی مایه ها

من فردا حالی به کلاسِ ای یزدانو میدم ....
و پاهایش را آویزان به لبه ی تخت و شادمان به بازی گرفت: وِلی من اگه اونموقع بودم به گنجعلیخانی! میگفتم این زِمین به ایـــــــــــــن بزرگی داری چرا شهربازیش نمیکنی؟ مدرسه به کُجِجا بَنده!؟ برم مدرسه درس بخونم فوقش مث تو میشم یه معلم تاریخی!ً یا مث بابا یزدوانو مدیرمدرسه ای، دِگِه خیــــــلی بشم میشم شاه! اونم مَلوم نی من میبا پِسِرم کور کنم یا پسرم میبا مِنِ بکشه...!

مرد جوانی روی نیمکت سنگی روبرو نگاهش لابلای غرفه های رنگین دور تا دور عمارت میچرخید، دستهایش را صلیب وار روی شکم گرفته بود، شیب تند ابروانش را تندتر، عینکش را برداشت، آهی کشید: چِ چرا باید وسط بیابون، یه کاروانسرا به ایــــن قشنگی بسازن؟ عینک و سکوت را سرجایش گذاشت. دوستش ادامه داد : بعدشم بشه مدرسه...

- دستات مَکن تو کاسه بابا، یـِخا رِ با قاشق بچرخون تو این کرونا عق عق... چَسبـِکو شدن، وَخی بریم بشوریمشون
بلند شدند و راه افتادند. پسر، شکم جمعیت ده دوازده نفره ی دختران که بوی عطر وآرایششان در هم ریخته بود را شکافت، پاهای لاغرش از زانو به هوا میپریدند. داد زد: زِمین بزرگیه بابا، نه؟ یک دست و بعد دو دست را به شیر آب چسباند و چرخاند، آب به خاک و خاک به شلوار نو نوار سفید شلیک کرد، نفس های عمیق پیش از شروع گریه، دایره های روی سینه را سبک به بغضش نزدیک میکردند
- هشطو نِشِده بابا، فِدا سِرِت و ادامه داد: زِمینش مال مردم بوده، خونه دوشتن ایجا، شایدم یه پسرگلی اندازه پِسِرِ من قدیما خونه شون بوده همیجایی که تو واستادی، شایِدَم شلوارش گِلی شده مادرش شسته ش، چه گریه کنی چه بازی کنی بخندی، دنیا میگذِره، آدِمای جدید میان شیر وا میکنن تِرَشُّح میشه وَر شلوارشون، دوباره بعدیا میان ...

خب اونوخ خونه مردمو رِختِه وَر سِرشون؟ وِیلون شِدن؟
- خِریده اَشِشون، پولش بهشون داده، رفتن یه جا دِگِه لابد ساختن، خب بعضیاشونم ناراحت شِدن رفتن به شاه زیرآبش زِدن که گنجعلیخان اخلاق نِداره، زور میگه ، چند نفر رو کشته ...
صدای زنی بلند شد: اینجا گذاشتم .... نیست ... نیست...
زن که اگر دوربین به عقب برگردد میان جمعیت دختران با غرور مادرانه پا میکشد، اکنون سبک و هراسان پشت در چوبی عظیم را میکاود که به برق طلافروشیهای بازار حاج آقاعلی وصل است، دست روی سر گذاشته ، لبهای سرخ بهت زده میان سرآستینهای لاکی پته دوزی میلرزد، دختران هرکدام یک طرف از عمارت را به جستجوی کیف استاد کنکاش میکردند، گویی هرکس، یک سرفصل از درس جدید را در عمل مرور میکرد...
- چرا هرکی زورش زیاد میشه آدِما رو میکشه بابا؟
نه اون داستان دوشته! تقصیر او نِبوده
- بیاااا یکی هم که آدم نمیکشه ، خوبیه ، بهش تهمت میزِنن زودی، چی شده بوده پس؟
وِلش کن... دونِفر بودن که یه نفر رو سِرکار کشتن و زیر ساختمون پَنـوم کِردن
- بابا بابا فِک کنم اوجا چالش کِردن
کجا بابا؟
- اوجا اوجا، زیر اون طاق بزرگی که نِتونستم بخونم رو سقفش چی نوشته، که تو گفتی نوشته یه آقا یزدی ، من اونجا که واستاده بودم خیلی بو گندی میومد
سلطان محمد یزدی بابا، معمار اینجا بوده، گفتم که... معمار نقش جِهان اصفهان هم بوده، او بو بِدی هم که میومد مال اینه که زیر طاق، توالت عمومیه! بیا بریم من یه قهوه بخرم ، ویلی قهوه هاش خوبن، از شکل چرخها درشکه ش خوشم میا... تو چی؟
- خب فهمیدن جنگعلیخان! نِکشته؟
شاه عباس گنجعلی خان رو میشناخته ، وِلی با اینهمه که مث چشماش بِشِش اعتماد دوشته ورخاطر ایکه خودش با چشما خودش ببینه و مطمِئن بشه، یه روز با لباس رعیت ، لباس آدِما معمولی بابا ، از اصفهونن میا کرمون ببینه چه خط خِبره... آخِرِشم تو نامه بِشِش گفته: تو بساز، شکایِتا تموم میشه وِلی این خیر و عمارتها همیشه می مو... دابل اسپرسو، لاته، کاپوچی.... سِلام خداقوت یه کاپوچینو لطفا... وِلی این خیر و این عمارِتا همیشه می مونن... تو که قهوه دوس نِداری بابا؟

اَ.... اِ .... اُ .... آ.... این را دختری با مهربانی میگفت، یک دستش قلم را روی کاغذ و دست دیگرش سرکش آ را در هوا به درشتی طرح میزد. دختر و پسربچه افغان خمیازه کشان کنارش روی پله ها، محکم به خاک نشسته بودند، انگشتان دخترک لای موهای کوتاه معلم بود و ناخن پسر لوله دفتر را باز و مینوشت.
- الان دوربینا رو چک میکنم استاد نگران نباشِن
این را آقای عباسی سرپرست مجموعه گفت، به دو ازغرفه های رنگارنگ پته دوزی و عکاسخانه دور عمارت گذشت و خانم استاد هرچه قدم تند میکرد به گرد پایش نمیرسید، بلند بلند چیزهایی را به شوخی میگفت، میخندید و اما با هولکی، دست توی موهای باقیمانده جلوی پیشانی میکشید. روی پلکان لب پریده ی گِلی پاکشاند و با کمر خم به خورد تاریکی رفت.

زنی پاکستانی پر ریش ریش چادر قهوه ای را بر شانه چپ انداخته بود، گوشه دهانش را به کاسه خالی چشمش کشید، بی رمق گردن کج کرد و شل شل لب می تکاند از صدایی که بسختی شنیده می شد، هنوز پدر پنج هزارتومانی را کف دست حنا کرده نگذاشته بود که بچه های افغان مشق و دفتر را پرانده به سمت او دویدند، با گردنهای کشیده رو به بالا سر معلم تاریخ را مانند خدا در آسمان می دیدند گویی و التماس میکردند.
- نه جوراب نمیخوام، بیاین بِراتون خوراکی میخرم
بابا، نگاه ... او دِر بزرگی که کنار ویلی هست چقد سیاه بود؟درستش کردن؟
- ها کار آقا محمدخان نامرده بود ! که گفتم مردم کرمون کور کِرد چشماشون رِخت تِ تُرُشبالا و رِختن ور هم تپه ساختن
زامبیِ عقده ای! ناشورِ وحش! یه شهر پر مردم کور... کجا رفتن بعدش؟ مُردن ؟ ما بچه ها هموناییم؟ چشمامون که خوبن!
خیلیاشون تو شهرا دِگِه گدایی میکِردن ، خیلی نامرد بود آقامحمدخان، مردم ر کور کِرد کشت، خرابکاری زیاد کِرد، ایجارَم کند وَر هم

عطری ملایم در هوای تنک عمارت به مشام رسید، زن ظرف آش را رها کرده و فرز، پوشک نوزاد را زیر طاق اصلی عوض میکرد. با لهجه شیرین یزدی قربان صدقه میرفت. نگاه خردسال توفیق تماشای گچ بری و نقش و نگار را یافته بود و نام سلطان محمد یزدی...!
هوا کم کم به تاریکی میرفت و ستاره ها چون گردشگران بهار فوج فوج سر و کله شان پیدا می شد، بنا را از منظره ای می دیدند که هیچ گردشگری نمی دید و چه بسا خاطراتی را مرور می کردند که هیچ مورخی ننوشته بود، هوا خنک بود و معطر و آقا مجید غرولندکنان کله سیم لخت همیشه خراب برق را به حوضچه میان میدان فرو برده، انگشت لب شلنگ گذاشته، تن درخت و گل و علف های هرز! و نفس گردشگران را خنک میکرد.
- مینا کاری، نقاشخانه، عکاسخانه، نجارخانه، پته دوزی، گلیم بافی، مس، گوهرتراشی، عطاری، آشی، ویلی، شربت و فالوده.... ایهمه آدم نشستن تو غرفه ها کار میکنن، ایهمه آدم هی میرن هی میان هر روز بابایی...
خب، مث ما ...
- خب خراب میشه ایجا که... بعد تو میگی آقامحمدخان توپ زده درِ ایجا رِ سیاه کِرده و تمبونده ش؟
بنا که خالی باشه زودتر خراب میشه
- خب بهش هر روز سر بزِنن، تو خونه ما هم صبح تا ظهر هِشکی نی، من، تو و مامان مدرسه ایم، ظهر هم که میایم ناهار میخوریم من میرم کلاس مامان میره سِرکار تو هم میری آژانس، پس خونه ما هم خِراب میشه؟ چه حرفا...
صدای گریه خاموشی از گوشه عمارت، نزدیک آش فروشی به گوش میرسید، دانشجوها گویی از دل زمین جوشیده و نزدیک نجارخانه شلوغ کرده بودند، از لای دست و پایشان، پسربچه افغان را میشد دید که از کیف چرکش چیزهایی را در میاوردند، میلرزید شلوارش خیس بود و به دریاچه آب غلیظ و تخم شربتی میرسید و از لای آجرهای زمین به باغچه گل های شیپوری سفید میچکید.
- اگه اونموقع هم دوربین دوشتن، شاه عباس اینهمه راه از اصفهان نمیتِرپوند که برگشتنه گیر کنه تو برف بارونا باغین، وَر خاطر یه خروس پلویی، سه دونگ باغینِ ببخشه به شیخ حسین...
خروسا رِ میکشتن میخوردن؟ کی بیدارشون میکِرده اَ خواب ؟
- آدما همیشه لابلا تاریخ خواب بودن بابا، همیشه....
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم نجمه مومنی سلام
خوشحالم داستان‌هایتان را به پایگاه نقد داستان می‌فرستید و از اعتمادتان سپاسگزارم. از خواندن داستان شما لذت بردم. اگر این اثر نتیجه‌ی تجربه‌ای کمتر از یک سال است، به شما تبریک می‌گویم. برجسته‌ترین ویژگی اثر شما استفاده از نشانه‌های اقلیمی در کاربرد واژه‌ها و اصطلاحات و زبان بومی است (منظور در دیالوگ‌ها). پدر و پسری در کنار یک بنای تاریخی با هم گفت‌وگو می‌کنند و پرسش و پاسخ میان آن دو نه تنها داستانی‌است بلکه بسیار شیرین و خواندنی هم هست و مهمتر اینکه از دل همین گفت‌وگوها متن اثر به تاریخ و وقایع تاریخی هم سرکی می‌کشد و باعث می‌شود داستان از سطح فاصله بگیرد و به لایه‌های عمیق‌تری هم برسد. از مکان به شکلی شیرین و داستانی استفاده شده است و صحنه‌ها و کنش‌ها و دیالوگ‌ها چنان در هم تنیده‌اند که مخاطب فراموش می‌کند داستان می‌خواند بیشتر به این می‌ماند که در حال تماشای تئاتری زنده است می‌خواهم بگویم متن زنده است و نفس می‌کشد و پویاست. اما همان ویژگی بومی که در ابتدا به آن اشاره کردم، یعنی استفاده از زبان ویژه در دیالوگ‌ها بلای جان داستان شده است می‌دانید چطور؟ نویسنده فراموش کرده که خارج از چهارچوب دیالوگ‌ها باید به نثر داستانی سالم وفادار باشد و لهجه‌ی پدر و پسر به سراسر متن نشت کرده است و در نتیجه بسیاری از بخش‌ها شکل ناسالم و نادرستی یافته‌اند. اجازه بدهید برایتان مثال بزنم تا منظورم روشن‌تر شود. لطفا به این چند خط نگاه کنید: ...و پاهایش را آویزان به لبه ی تخت و شادمان به بازی گرفت...در واقع دارد می‌گوید پاهایش را به لبه‌ی تخت آویزان (کرد) و به بازی گرفت. حالا به این یکی نگاه کنید :《...مرد جوانی روی نیمکت سنگی روبرو نگاهش لابلای غرفه های رنگین دور تا دور عمارت میچرخید، دستهایش را صلیب وار روی شکم گرفته بود، شیب تند ابروانش را تندتر، عینکش را برداشت...》 فعل‌ها کجا رفته‌اند؟  مرد جوانی روی نیمکت سنگی رو‌به‌رو (نشسته بود) و نگاهش لا‌به‌لای غرفه‌های رنگی دورتادور...شیب تند ابروهایش را تندتر؟ خوب تندتر چه؟ به کدام قرینه فعل را حذف کرده‌اید؟ فضاسازی خیلی خوب است و توصیف‌ها خیلی قشنگ‌اند و پیداست که تصاویر روح داستانی دارند یعنی در ذات، داستانی‌اند و می‌توانم برق آن‌ها را ببینم اما نثری که می‌توانست بدرخشد و روشنایی‌بخش باشد بیخود و بی‌جهت  ناقص و پیچیده شده است و درخششی که باید داشته باشد ندارد و انگار نثر کلی داستان هم زیر سایه‌ی دیالوگ‌ها قرار گرفته است و مشکل دیگر اینکه یکدفعه اواخر متن زمان دستوری افعال هم تغییر می‌کند یعنی اینجا:《...زن که اگر دوربین به عقب برگردد میان جمعیت دختران با غرور مادرانه پا میکشد، اکنون سبک و هراسان پشت در چوبی عظیم را میکاود که به برق طلافروشیهای بازار حاج آقاعلی وصل است، دست روی سر گذاشته ، لبهای سرخ بهت زده میان سرآستینهای لاکی پته دوزی میلرزد...》تا پیش از این زمان دستوری افعال گذشته است یکدفعه می‌شود حال. ببینید این‌ موارد ممکن است ساده و پیش‌پا افتاده به نظر برسند اما جزییات هستند که داستان شما را می‌سازند و فراموش نکنید که نثر و زبان از حیاتی‌ترین عناصر داستانی به شمار می‌روند؛ بنابراین لطفا درباره‌ی نثر معیار و نثر سالم و نثر داستانی مطالعه کنید و یک نکته دیگر اینکه به نوشتن داستان‌های اقلیمی ادامه بدهید اما در استفاده از زبان و گویش بومی هم حدنگهدار باشید و نگذارید جوری بشود که مخاطب در خوانش و فهم دیالوگ‌ها دچار مشکل بشود. داستان‌های خوب فراوان بخوانید و به تلاش و تمرین ادامه بدهید. بسیار امیدوارم در آینده خواننده‌ی داستان‌های فراوان و درخشان شما باشیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت