یک موقعیت خوب برای داستان




عنوان داستان : ستونِ خانهِ کدخدا
نویسنده داستان : شهین خادمی

ستونِ خانهِ کدخدا
آخرهای پاییز است. باد سردی می وزد،تک برگهای بجا مانده را با خود زوزه کشان به پرواز در می آورد. از دودکش خانه ها دود سیاهی بیرون می آید.مردم وحشت زده از خانه پریشان وماتم زده بیرون می آیند. همه به سوی خانه کدخدا می دوند!
در حیاط خانه کدخدا جمعیت زیادی جمع شده اند. صدای شیون و زاری می آید. هر لحظه به تعداد آدمها اضافه می شود؛ همگی موی کشان و زاری کنان می آیند. آسمان بغض کرده، ابر سیاهی سر تا سر خانه کدخدا را پوشانده، مادر تن بیمارم را به کول گرفته و بر سر و سینه اش می کوبد. هنوز توان ندارم سرم را راست نگه دارم.
کدخدا شکسته،درهم ریخته وگریان روی سنگی نشسته،هنوز همان لباس غرق خون را بر تن دارد! مرثیه علی اکبر را می خواند و سینه می زند. آخر بیت نام اردشیر را می خواند! زنش شهربانو کمرش را با چادر شب بسته و در حال رقص است.
ترانه می خواند. مرتب می گوید:« نقل بیاورید آلان داماد با ماشین گل زده می رسد!» اینقدر چرخ می زند که بیهوش روی زمین می افتد. دوره اش کرده اند، صورتش کبود و از گوشهِ دهانش کف بیرون آمده.
کسی گفت:«اردشیر را از شهر آوردند!»
مادر می گفت هر بار شهربانو باردار می شد کسی خبر نداشت، با کسی گرم نمی گرفت، با نیش زبان همه را از دورش می تاراند. زنی چاق وکوتاه بود. کمرش را با چادر شب می بست و بارداریش را از همه مخفی می کرد. بچه چهارم که در تشت افتاد؛ ماما خجالت زده به مادر کدخدا گفت :« باز هم دختر!»
مادر کدخدا ناله و فغان سر داد:« وای پسرم بدبخت شد! خانهِ پسرم ستون ندارد!
شهربانو از پشت افتاد، سیاه و کبود، از دهانش کف بیرون زد. ماما هر چه او را سیلی زد و آب به صورتش پاشید به هوش نیامد. او را آل برده بود!
کدخدا دود سیگار را در حلقش فوت کرد.
از آن به بعد هر بچه ای را که بدنیا می آورد، به این حال می افتاد.
تا ماهها بچه را از همه مخفی می کرد. زنهای محله که برای برداشتن آب به سر چاهِ حیاط خانهِ کدخدا می رفتند. از صدای گریه بچه، در گوش هم پچ پچ می کردند. زن کدخدا زائیده! حتما دختر است!
شهربانو ترش رو شد. به زن کارگر خانه زخم زبان می زد؛خودت نداری بخوری این همه نان خور؟ به دور از چشم کدخدا محصول در انبار، را می فروخت. پول جمع می کرد.
مادر می گفت:« اون نگرانه برای پیری ! چون پسر نداره!»
شهربانو با ترکه پسر بچه های که وارد حیاطِ خانه می شدند، دنبال می کرد.
مادر کدخدا دنبال عروس پسر زا بود. دخترهای جوان وکم سن وسال را نشان می کرد.
هر کس دختر دم بختی داشت، کدخدا را به خانه اش مهمان می کرد.
بچه دهم دیگر توانی در او نمانده بود،نفسش بالا نمی آمد. بین این دنیا و آن دنیا دست وپا می زد، مامای پیر هر بار که از هوش می رفت ، آب به صورتش می پاشید،با دستهای قاچ قاچ شده اش به شکمش چنگ می انداخت . نوزادی نحیف ولاغر در تشت افتاد.
مادرِ کدخدا بالای سرش رقص کنان کَل می کشید. پسرش را صدا زد.« تیر در کن! شاهزاده بدنیا آمد.
شهربانو بچه را ندید، صورتش کبود و دهانش کف کرده بود. شانه هایش را می مالیدند. کدخدا دود سیگار در حلقش فوت می کرد. ماما او را سیلی میزد. تا ماهها رد سیلی بر صورتش ماند.
به فاصله کوتاهی این خبر در ده پیچید. اهالی برای سور چرانی در حیاط خانه جمع شدند. خانه کدخدا مملو از آدم بود، افراد سرشناس شهری و مامورهای کلانتری طبقه بالا و مردم محلی طبقه پایین مهمان بودند. بساط هر نوع عیشی فراهم بود. هر کس بنا به ذایقه مشغول بودند. بساط منقل در اتاقی، عرق خورها در اتاق دیگر، بساط قمار در اتاق دیگر!آشپزها مشغول بودند. مردم محل آن همه فوران نعمت را یک جا ندیده بودند.
حالا کدخدا پسر دار بود. بعد از نُه دختر!
هنوز نونهالی بود، ناف مرا به اسم او بریدند!
من از نوزادی عروس عمو کدخدا بودم!
دیو سیاهی در روستا سر گردان است. هر شب بچه ای را می برد. بچه ها را در خانه مخفی کردند. وحشت بر روستا سایه انداخته!هر صبح خبر در ده می پیچید که دیشب دوتا از بچه های فلان کس یکجا مُردند.لخته لخته از دماغ و دهانشان خون بالا می آوردند. بچه ای از دست این دیو سیاه جان در نمی برد! نا امیدی وترس بر سر تا سر ده سایه انداخته بود. کسی امید فردایی روشن را نداشت.
در تب شدید می سوختم. سینه ام آتش گرفته بود،انگار در گلویم سرب داغ ریختن!
از دماغ ودهانم خون فوران می زند؛ پارچه کارساز نیست، جلوی صورتم تشت گذاشتند. شبانه مرا به کول گرفتند و به شهر رسانند. کت پدرم غرق خون شد. اینقدر ناتوانم که حتی پلکهایم را بسختی باز می کنم.
درد و سوزش شدیدی احساس می کنم، آمپولهای که دیگر جای برای تزریق نیست. مادرم را بالای سرم می بینم که دستهای مرا نگه داشته! زنی با لباس سفید و لچک سفید بر سر، را از پلک های نیمه بازم می بینم، آمپولهای فلزی را به رانم فرو می کند!
سرم سنگین است. بعد از دو ماه برای اولین بار بر کول مادر بیرون آمده ام.
شهربانو دوباره بر می خیزد، به همه تشر می زند.«چیه؟ چرا شیون می کنید؟ اردشیر داماد شده! برقصین!»
دوباره چرخ می زند. چشمش به مادر می افتاد، بسوی من می آید.
«سر خور زنده ای؟ تو مگه خون ناق نگرفتی؟»
سرم را پشت مادرم مخفی می کنم. باد سرد پاییزی هو هو می کند. دوباره داغ شدم. سرم سنگین است. چشمهایم تا به تا شدند. پاهایم جان ندارد؛ مدتهاست روی پا نمی توانم بایستم!
اولین نشانه های بیماری، اولین قربانیها را گرفت. مامورهای بهداشت به روستا ها آمدند. خانه به خانه بچه ها را واکسن زدند.
شهربانو طاقت اشکهای اردشیر را نداشت! سرنگهای فلزی در آب جوشانیده می شد. اردشیر ترسیده بود. شهربانو او را مخفی کرد.
«نمی گذارم آنها را در تن اردشیرم فرو کنید!»
گاهی جلوی دسته سینه می زند و گاهی دوباره چرخ می زند و می رقصد. کاغذی در دست دارد، به همه نشانش می دهد این شعر را اردشیر برای من نوشته!
کدخدا سرش را به ستون خانه می کوبد، بی تاب شده بود! کسی جلودارش نیست. خون از پیشانی اش جاری شده بود! هیاهوی جمعیت، داد وشیون بی تابش کرده بود!
کدخدا فریادی از گلوی خشکیده اش کشید، سمت تفنگش رفت.
کسی می گوید جلوی کدخدا را بگیرد!
شهربانو رو به مردم فریاد زد.«خفه شوید! از خانه من بیرون بروید!»
سمت کدخدا می رود.«خجالت بکش! مردم را تماشا نده! مگر تو بزرگ آنها نیستی؟»
تفنگ را از دستش می گیرد!
بر سینه ای که هنوز پیراهنش غرق خون است، مشت می زند.«اردشیر اینجاست ! همیشه!»
مردم را از خانه تاراند. کدخدا و دخترها را داخل خانه برد. صدا از کسی در نیامد.
صبح فردا او را داخل طویله بیهوش پیدا کردند.
پایان
نقد این داستان از : قاسمعلی فراست
سلام و درود به نویسنده عزیز سرکار خانم خادمی. خسته نباشید و دست شما درد نکند.
داستان ستون خانه کدخدا موقعیت داستانی خوبی دارد.داستان با پارادوکسی شروع می شود که برای مخاطب دوست داشتنی است.اژ یک طرف کدخدا را می بینیم غرق درماتم و از طرف دیگر زنش را می بینیم که از شادی در رقص و پایکوبی است.این فضا برای داستان ،موقعیت جذابی ایجاد می کند.اساسا در داستان ، تضاد، حس غافلگیری، رویداد های غیرقابل پیشبینی و .... نقش بسیار مهمی دارند.داستان را جذاب و مخاطب را همراه می کنند. بنابراین اولین امتیاز داستان شما همین ویژگی است.
امتیاز دیگر داستان ، نقب به فرهنگ گذشته و نگاه های تبعیض آمیز برای پسرداشتن و دخترداشتن است.سرکارغیرمستقیم به این سیستم ارزش گذاری تاخته آید و آن را به چالش کشیده آید.این مسئله به مخاطب امروزین داستان شما می آموزد که در تاریخ گذشته سرزمینش نگاه به دختر و پسر چگونه بوده و پیشینه سرزمینش را بهتر و بیشتر درمی یابد. اما چند نکته برای بهترشدن داستان:
اولا درانتخاب زاویه دید دقت لازم صورت نگرفته. راوی اول شخص مفرد است. در زاویه دید اول شخص، بخصوص در اول شخص محدود ،راوی فقط قادر است چیزهایی را که می بیند تصویر کند.به این معنی که اگر عروس خانه کدخدا شده فقط می. تواند حکایات یا رویداد هایی را به زبان آورد که سراغ دارد و از نزدیک دیده.اما می بینیم قبل از به دنیا آمدن داماد را هم ریز به ریز و مو به مو تصویر می کند.این گزارش ها به نظر می رسد حتی قبل از تولد راوی است چرا که شرح زاییده شدن داماد و دزد و زجر زاییدن مادر داماد را هم تصویر می کند. چرا؟! و با کدام منطق داستانی؟!
حق بدهید که خواننده درباور این مسئله شک کند الا این که این وقایع را مثلا از مادرش یا کسی که با خانواده کدخدا ارتباط نزدیک داشته, شنیده باشد.یا شگرد داستانی سوررئالی پیدا کنیم که خواننده این چرخش غیر واقعی را از من و شما بپذیرد.
مسئله بعد زمان درداستان است.ماوقتی زمانی برای داستان انتخاب می کنیم با دقت فراوان مواظبیم که تا پایان وحدت زمانی را حفظ و رعایت کنیم. اگر وحدت زمانی در نوشته رعایت نشود بی شک نوشته آسیب پذیر خواهدشد .البته تا دلتان بخواهد می توانیم درداستان، (درداستان بلند و زمان، بیشتر، ) زمان را بشکنیم اما همین شکستن زمان هم باید حرفه ای و بامهارت صورت بگیرد. نوشته پیش رو نشان می دهد که این مهم، بخوبی رعایت نشده و درچند جا وحدت زمانی به هم می خورد.برای مثال نوشته آید:«بی تاب شده بود.کسی جلودارش نیست» این فقط نمونه ای از شکست های زمانی است.متاسفانه در قسمت های دیگر داستان هم نمونه هایی به چشم می خورد.
در جاهایی از نوشته هم به جای دادن تصویر، توضیح داده شده.اصولا داستان حرفش را با تصویر و اشاره می زند. داستانی که مطلبش را با توضیح جلو می برد, داستان حرفه ای نیست. در نوشته می خوانیم که:« آسمان بغض کرده» یا مثلاً نوشته آید:« تن بیمارم را به دوش کشیده» جسارت نباشد هردو این تصاویر غیرداستانی اند.چرا که هم بغض آسمان و هم تن بیمار را باید نشان داد.باید این دو توصیف را با چند تصویر نشان داد تا مخاطب دریابد و کشف کند که منظور نویسنده از این تصویر بیماربودن شخصیت داستان است و از این تصویر منظورش بغض آسمان است.
قلم شما دلنشین و تاثیرگذار است.منتها نوشته نشان می دهد که به مطالعه بیشتر ی نیاز دارید.خواندن داستان های حرفه ای و اصولی مازا با ساختار داستان آشناتر می کنند.چم و خم نوشته را غیر مستقیم به ما می آموزند و داستان مان را تأثیر گذارتر و دلنشین تر خواهندکرد.
امیدوارم در آینده نزدیک شاهد آثار درخشان و جذاب شما باشیم .آن روز خیلی دیر نیست .سالم و سلامت و سربلند باشید

منتقد : قاسمعلی فراست

متولد گلپایگان، تحصیل‌کرده دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و مدرس داستان‌نویسی در همین دانشکده، مدیر سابق گروه ادب و هنر تلویزیون و ادبیات داستانی ارشاد.



دیدگاه ها - ۱
شهین خادمی » پنجشنبه 10 شهریور 1401
با درود وتشکر از آقای فراست از وقتی که گذاشتید. واز راهنمایی شما بسیار متشکرم. این خاطره بسیار محوی از کودکی خودم بود. وآن کودک بیمار خودم بودم. من هنوز در حال سیاه مشقم! خودم می دانم خیلی راه دارم. حتما در باز نویسی توصیه های شما را بکار می گیرم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت