بازنویسی کنید.




عنوان داستان : آخرین مقصد ستاره آرزوها
نویسنده داستان : لیلی الف

با اقتباس از داستان اخرین سفر کشتی ارواح
اثر گابریل گارسیا مارکز

آخرین مقصد ستاره آرزوها


رسول با صدای جوجه خروسی اش برای صدمین بار با خودش زمزمه کرد: حالا به همه نشون می دم که من خیالپرداز دروغگو نیستم.
همانطور که آن بالا نشسته بود کمی جابجا شد . از لای پاهایش به پایین نظر انداخت و به صد وبیست وهفت چرخ دنده کوچک وبزرگ نگاه کرد که چطور کند و آهسته توی هم گیر می کردند ، آزاد می شدند و صدای خرت خرت شان تمام آسیاب را برمی¬داشت.
رسول بی اختیار به سه شب قبل فکر کرد که هنوز صدایش خراش مردانه برنداشته بود، کتک نخورده بود و مادرش دستمال به سر نبسته بود. هنوز یک پسر بچه استخوانی بود که وقتی از پشت تلفن می گفت الو! از آن ور خط به اشتباه فکر می کردند یک دخترخانم است و چقدر کفرش در می آمد.
سه شب قبل، مادرش اجازه داده بود تا دیر وقت کنار شیب ملایم تپه با گله بماند و از همان جا به آسمان خیره شود و از بوی علفهای بیابانی آمیخته به پشگل سرخوش بشود . شب که از نیمه گذشت، برای اولین بار آن را دید. باورکردنی نبود. یک توده سنگ عظیم آتش گرفته از قعر آسمان داشت پیدایش می شد.
از جا پرید، یادش رفت آرزو بکند، صدای دخترانه اما بلندش گوشهای سگ گله را به اطراف چرخاند: وای چه شهاب سنگ بزرگی! خدا جانم چقد قشنگه!
شهاب سنگ از گنبد مسجد بزرگتر و از ماه درخشنده تر بود. نرم و ملایم بدون ذره ای صدا ، بدون ایجاد وحشت ، آسمان بالای سرش را جر می داد؛ انگار راهی آنسوی کویر بود که شهری داشت با زندان های بلند و زنان ارزان قیمت تحصیل کرده .
پسر یک آن آرزو کرد:
به شهر نرو ، اونجا به قدر کافی روشن هست.
و بعد نگاه کرد به روستا که خاموش و تاریک بود.
شهاب سنگ چرخی خورد و حرکت کمانی اش آسمان روستا را زیباتر کرد . قل خورد ، از روی باغات و کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک روستا گذشت و رفت سمت پره های آسیاب بادی.
پره های آسیاب، هوا را می چرخاند و زیر و رو می کرد. رسول یک آن تصور کرد، شهاب سنگ در برابر وزش خنک باد آسیاب، نبض می زند و الان است که خاموش بشود. واقعا همین طور هم بود. شهاب سنگ تا می خواست با نیروی باد پره های آسیاب خاموش بشود، آتش از دل سنگش بیرون می جهید و و دوباره ملتهبش می کرد. انگار در پهنه آسمان، لامپ پر نوری بود که جریان برق در آن قطع و وصل بشود، چرخان چرخان مثل آتش زنه ای گردان با جرقه های پران به جانب پره های عظیم آسیاب در حرکت بود.
تا این که زور آسیاب و باد خنک نیمه شب، کار خودش را کرد. عاقبت پره ها با نیروی نامریی، توده ای شناور از هوای سرد را که از جانب کوهستان می آمد، به سمت جرم آتشین پف کرد و شهاب سنگ مثل یک شمع ، بدون هیچ صدایی خاموش شد .
هر چند پراکنده شدن آن همه ذرات آتش با آن سرعت می بایست روستا را به آتش می کشید و باد بوی گوگرد و سولفات را تا دور دست ها می برد وکورترین موش های صحرا را از لانه های خود- که ازآخرین کرت های روستا شروع می شد و به شن های روان کویر می رسید- بیرون می کشید و از ترس خشک شان می کرد، اما همه چیز سالم و دست نخورده باقی ماند .
رسول چشمهایش را مالید و به گوسفندها خیره شد که توی تاریکی با چشمانی براق می چریدند. دوباره دراز کشید و دستش را زیر سرش گذاشت: یعنی خواب دیدم ؟ اره فک کنم خیالاتی شدم.
این را وقتی مطمئن شد که روز بعد درحوالی ریل قطار به جای خاکستر و تکه سنگهای کیهانی، مزراعی با کپه های هندوانه های له شده و خربزه های روی دست مانده دید که جز انبوه مگس های سبز براق و ابری از پشه، مشتری و خریداری نداشت. آن روز با خودش این طور فکر کرد:
آره بابا، حتما وقتی داشتم دنبال سه استار می گشتم خوابم برده و آن شهاب سنگ رو به خواب دیدم.
آن قدر این فکر برایش قطعی بود که درباره اش با هیچ کسی حرفی نزد. اجازه داد خورشید حرکت کمانی اش را از شرق به غرب بکشاند و تیک تیک عقربه ها آن رویای دلپذیر را از ذهنش به حاشیه براند. تا این که شب بعد نیز وقتی روی شیب ملایم تپه در پناه درخت بادام و گوسفندان گله ، دنبال چشمک پرانی پروین بود، دوباره آن شهاب سنگ خیالی را دید؛ نقطه ای آتشگون سرخ و نارنجی در حال انبساط، چرخان با جرقه های ریز و درشت با همان مسیر نادرست. با این تفاوت که این بار آن قدر مطمئن بود بیدارست که شلنگ انداز افتان و خیزان به خانه رفت تا مادرش را بیدار کند .
زن تا صبح بر زانو زد و بی قراری کرد . به پیشانی اش می زد و می‌گفت:
خب معلومه! منم جای تو روزها خیال پردازی کنم و شبها مراقب احوال دب کوچیک و دب بزرگ توی آسمون باشم، به کله م می زنه . وای خدا از بی کسی و تنهایی من!
و از آن جا که زن تنها محل درامدش فروش داروهای گیاهی بود، روز بعد ترجیح داد به جای بیابان راهش را کج کند و به سمت اسیاب بادی برود تا هم بومادران بیشتری بچیند و هم مطمئن شود که تنها مرد خانه اش واقعا به کله اش زده است.
زن وجب به وجب علفزارها را وجین کرد و توبره اش را از بوی علف های دارویی انباشت اما سنگهایی که زیر دستش می آمدند سنگهای عادی و همیشگی بود و خاکستر هم اگر بود خاکستر اجاق هایی بود که چوپان ها به جا گذاشته بودند.
مادر رسول غصه هایش را همراه آب دهانش قورت داد و به تنهایی خودش تاسف خورد. رسول اما آن قدر پا به زمین کوبید و کله خری کرد که مادر ناچار شد قول بدهد شب که شد نه از پشت پنجره و نه از توی حیاط بلکه حتما با او تا پای تپه بیاید و زیبایی سحرانگیز شهاب سنگ را ببیند.
اما بی خبر از این که تا شب چیزی با شرم و خجالت در اقبال زن سرک میکشید که گرمای همه قول و قرارها را مثل همان آسیاب بادی سرد وخاکستری می¬کرد.
زن وقتی به شهر رفت تا داروها را بفروشد با یک دستمال ابریشمی برگشت. از همان هایی که چند دهه قبل شبها از روزن بام ها به خانه ها می انداختند و صبح روز بعد در پی دستمال های ابریشمی، کله قند به خانه می آوردند و به جایش دختر از آن خانه می بردند.
زن دستمال را به سر بست و جلوی اینه ایستاد و آنقدر به دستمال براق سبز و سرخ خیره ماند که نه چین و چروک ها را دید نه التماس و عجز و لابه رسول را. زن زودتر از معمول سر بر بالین گذاشت و موج رادیو را روی فرکانسی گذاشت که آواهای امشب، شب مهتاب و حبیبم و طبیبم، بریده بریده و نامفهوم از آن می تراوید و هوای گرم اتاق را می آکند.
رسول دل شکسته گوسفندها را هی کرد سمت تپه و درخت بادام و گذاشت شب از نیمه بگذرد. برخلاف شب های قبل دیگر بی خیال سه استار و کمربند مرد شکارچی بود. از پروین هم چشم برداشته بود. حتی کتانی هایش را از پا در نیاورد. فقط هر از گاهی صدایش را توی باد می انداخت تا قدرت صدایش را امتحان کند.
پنجره های روشن خانه های روستا دانه دانه تاریک شد . ماه بزرگ از لای مناره های مسجد تابیدن گرفت. نیمه شب پره های اسیاب بادی به کار گشتن مشغول شد و چنان می چرخید که عطر تلخ انارهای نارس را با بوی شیرین هلوهای آبدار می آمیخت و تا دور دست ها می برد اما پسر فقط نگاهش به گوشه ای از آسمان بود که کی شهاب سنگ مثل یک نقطه زرد بعد پولکی نارنجی، گویی آتشین و درنهایت تکه سنگ عظیم اخگر گرفته ای پیدایش می شود.
کم کم گردنش خشک شد. دیگر ناامید شده بود.
مگه می شه ، سه شب پشت سرهم از یک گوشه آسمان شهاب سنگی بیاد و بعد یکهو غیبش بزنه؟
این را خودش از خودش پرسید. تا خواست نگاهش را پایین بیاندازد، چیزی از گوشه جنوب غربی تابیدن گرفت . خودش بود. رسول از جا پرید. زیر لبی با خودش نجوا کرد:
یا خدا ! پیداش شد . خودشه. داره مستقیم میاد این طرف. حالا وقتشه . حالا وقتشه!
و بعد دستهایش را دور دهانش کاسه کرد و چنان سینه اش را باد کرد و چنان از ته دلش فریاد کشید که تارهای صوتی اش در دم تغییر حالت داد. بلند و کش دار فریاد زد : آهای یک شهاب سنگ دیدنی داره میاد! اهای مردم د یالله بیاین این جا!
بعد یاد مادرش افتاد. دوباره ازته حلق و از عمیق ترین جای سینه اش فریاد کشید:
اوهوی ننه هووووووی.
با فریادش سگی نبود که توی کوچه ها به واق واق نیفتد و هیچ مرد و زنی نبود که تنبان به دست و چارقد نبسته به کوچه ندود. یکی یکی پنجره ها دوباره زرد و نورانی شد و صدای کلفت مردها توی ده افتاد و پیرمردها گمان کردند که یحتمل باز بهمن آن سالها، حالا در چله تابستان سقوط کرده و خانه خرابشان کرده است، لاجرم از این فکر رواندازها را کمال و تمام روی سرشان کشیدند و تا صبح جنب نخوردند.
پسر که اصلا متوجه صدای خروسی اش نشده بود، داد و فریاد می کرد و تمام تنش از عرق می جوشید. تا مردها و زنها خودشان را به تپه بادام برسانند، جان شان به لب رسید و سینه هایشان به هن هن افتاد. با این حال حتی یک نفر هم حاضر نشد، نیم نگاهی به گوشه آسمان بیندازد و با چشم ببیند که چطور شهاب سنگ دارد سرد و تاریک می شود و در سیاهی شب تحلیل می رود .
فقط تا توانستند رسول را زیر مشت و لگد گرفتند و به هر چه چوپان خیالپرداز دروغگویی بود، ناسزا فرستادند. رسول اما با تنی لهیده نگاهش به سمت خانه اشان بود که ای کاش حداقل مادرش می آمد و او را از زیر مشت و لگدها می رهاند.
رسول که مثل همان شهاب سنگ، سرتا پا آتش شده بود، قسم خورد تا فردا به همه اشان ثابت کند که چوپان هست اما نه دروغگو است و نه خیال پرداز. نقشه ای در گوشه تاریک ذهنش تابیدن گرفته بود. نمی خواست درباره اش با احدی حرف بزند. روز بعد به صحرا نرفت. به جایش راهی آسیاب بادی شد بین راه؛ فاصله خانه تا اسیاب را آنقدر به شب و شهاب فکر کرد که اصلا نه صدای وسوسه گر بادام ها را که از پرچین ها سرک می کشیدند، شنید و نه از نگاه های خاردار زنها و مردها دردش آمد. حتی هوس نکرد بایستد و به بچه های زبان دراز بی ادب پس گردنی بزند، فقط شوق دیدار دوباره شهاب در جانش زبانه می کشید و می دانست که حتما می آید.
آسیاب بادی یک سازه قدیمی و بسیار بلند بود که فقط یک پیرمرد خمیده که دو دندان بلند جلوی دهانش باقی مانده بود، تویش زندگی می کرد و آخرین نفر از نسل آسیابان هایی بود که توانسته بود همچنان در برابر سرعت و راحتی آسیاب های برقی شاخ تو شاخ بشود.
پسر از پیرمرد خواست تا فردا صبح اجازه بدهد در آسیاب بماند و از او چیزهایی یاد بگیرد. پیرمرد که چانه اش لق می زد، دستش را کنار گوشش گذاشت و به سمت پسر خم شد. پسر این بار خواسته اش را دم گوش پیرمرد فریاد زد. پیرمرد عقب کشید و گوشش را خاراند . کمی بعد ؛ دستش را از روی چارجوب در برداشت و کنار رفت . پسر تو رفت و پیرمرد در را بست.
شب با همه ستارگانش از راه رسید. ماه لای شاخ وبرگ درختها گم و گور بود. پسر نیمه های شب به اتاقک بالای آسیاب رفت و از پنجره گردی که داشت توی نخ آسمان رفت و درست به نقطه ای زل زد که بین دو ستاره، تاریک و خالی به نظر میرسید.
دیگر داشت پلکهایش خم می آورد و چانه اش می چسبید به سینه اش که یک لحظه احساس کرد چیزی جرقه زد؛ نقطه روشنِ دوری که با سرعت عجیبی در حال نزدیک شدن بود . نقطه بزرگ می شد و می آمد. خیلی زود فضای خالی و تاریک دو ستاره را با نور خود پر کرد . رسول راست نشست و با ولع سیری ناپذیری به آن نقطه نورانی خیره شد. پلک نمی زد. تا این که آن نقطه روشنِ سیار آنقدر بزرگ شد که نور پرفروغش همه ستاره ها را خاموش کرد انگار گوی غلتان چسبنده ای بود که ستاره ها بر اثر مغناطیسش به او می چسبیدند.
کم کم تنها جسم فروزنده آسمان شد. بزرگتر از خورشید و زیباتر از ماهی که حالا از پرچین باغات بالا آمده بود . رسول بی آن که دست و پایش را گم کند یا مسحور جادوی آسمان شود، نگاهی به پیرمرد انداخت که چپق به دهان روی تشکچه آرد آلودش خوابیده بود و بی خبر از جنجالی که توی راه بود ، خواب جوانی اش را می دید که چطور با آستین های بالا داده، بازوان پیچیده اش را دور کمر حریف چغرش حلقه کرده و خاک میدان کشتی تا زانوهایش بالا آمده است.
پسر همه چیز را از نحوه به کار انداختن آسیاب بادی در همان چند ساعت کم از آسیابان پیر یاد گرفته بود . گذاشت جسم آتشین نزدیک بشود . گذاشت آینه چشمهایش پر شود از انعکاس آتش پاره زیبایی که انگار فقط برای او ساخته شده بود. چشمش به سطح سوراخ سوراخ تکه سنگی بود که از هر سوراخش جرقه های اتش فوران می کرد. او می آمد و با آمدنش همه صورت های فلکی را از ریخت می انداخت . رسول از آن بالا هیچ وقت انقدر به آن جسم نورانی نزدیک نشده بود.
از آن بالا از ورای هوای خنکی که از لای پره ها می چرخید ، متوجه شد که انگار آن تازه وارد ترسیده و دل می زند و همین حالاست که باز سرد و خاکستری شود . دقیقا همین اتفاق هم افتاد.
دوباره ستاره ها پیدایشان شد. دوباره ماه جرات تابیدن گرفت . شب داشت همان شب همیشگی می شد ؛ صفحه ای گسترده از نقاط ریز چشمک پران. اما رسول این را نمی خواست باید شهاب سنگ را بر می گرداند. همه چیز در اختیار او بود. نگاهی به طرف راست بدنش کرد. اهرم کنار دستش بود و از میان فضای توخالی میان پایش چرخ دنده های چوبی کهنه اما سالم را می دید. تمام زورش را به کار انداخت ، آن را به جانب خودش کشید. انگار لایه ضخیمی از آرد و خاک و سبوس گندم لای چرخ دنده های باستانی گیر کرده بود. تا توانست زور زد و اهرم را کشید. پره ها اشتیاق زیادی برای چرخیدن داشتند. پره ها گاهی کند و گاهی سرعت می گرفتند . پسر همچنان که نگاهی به پره ها داشت، مفتون زیبایی اکلیل های طلایی رنگی شده بود که از آن بالا به اطراف پاشیده می شد.
پسر آنقدر زور زد و اهرم را کشید تا عاقبت چهار پره غول آسا با صدای غیژغیژ و خرت خرت صد و بیست و هفت چرخ دنده چوبی از حرکت ایستاد. شهاب سنگ بی هیچ مانعی دوباره آتش گرفت. دیگر دل دل نمی زد. قوی و مصمم به جانب آسیاب بادی غلتید.
نوای آهنگینی آسمان شب را پر کرد. صدایی شبیه بال زدن گروهی کبوترکه اوج می گرفتند یا صدایی مثل ریزش آبشار از جایی بلند. نور و جرقه های خیال انگیز از بالا می چرخید و تاب می خورد و می ریخت روی سر روستا و نرم و اهسته روی خاک می نشست . حالا دیگر نیازی به داد و فریاد نبود. حتی مادر رسول هم تا پای پنجره آمده بود. مردم یکی یکی از خانه بیرون آمدند. با چشمهایی که از چشمخانه درآمده بود و با نفس هایی که درسینه حبس شده بود. آمده بودند، ببینند در دل آسمان تکه سنگی آذرین با نوری خیره کننده قل می خورد و از بالای باغاتشان می گذرد و زیر پایشان پر است از دانه های طلایی رنگ درخشان.
پسر اهرم را رها کرد، از نردبان اویزان شد، تابی خورد و خودش را به زمین انداخت. پیرمرد همچنان در خوابش فیتیله پیچ می کرد و در کار یک خم- دو خم بود که رسول از آسیاب بادی بیرون زد و از آن فاصله گرفت . بعد تمام رخ برگشت و قشنگ ترین صحنه عمرش را دید.
صورت رسول از هیجان چیزی که می دید می درخشید . نفسش بند آمده بود . همان موقع صدای قدم های سنگین عده ای را پشت سرش احساس کرد. برگشت . سینه اش را جلو داد و خنده کنان با صدایی که دیگر شبیه صدای دخترها نبود گفت :
د بفرمایین اینم اون چیزی که باور نداشتین. حالا باور کردین؟ باورکردین که چوپان ها دروغ نمی گن. که خیال پرداز نیستن.
بعد مادرش را دید که برق سرخ و سبز روسری ابریشمی بر پیشانی اش گره خورده بود. دید که مادرش با دهانی باز و چشمانی خیس و براق، مردم را از سر راهش کنار می زند و ناباورانه می آید جلو . دید که مادرش روسری ابریشمی را دارد از سر باز می کند و آن تکه ابریشم فریبنده را که دیگر قدرت عشق بخشی اش طی این سالها از دست داده به دست باد می دهد. مادرش را دید که به سوی آسیاب بادی می رود تا ببیند چطور شهاب سنگ پسرش، شهاب سنگ با شکوه پسرش با جرقه های فشفشه مانندش بی خطر و رام لای پره های آسیاب بادی گیر کرده است و قطرات نور، خنک و لطیف از آن بالا چکه چکه مثل قطرات آب طلا روی زمین دایره های کوچک و بزرگ می اندازد.
نقد این داستان از : علی چنگیزی
صدای جوجه خروسی در این بخش داستان گفتن ندارد. جای دیگری باید به آن اشاره کنید.
رسول گفت: «حالا به همه نشون می دم که کی خیال پردازه کی دروغ گو.» صداش خش دارش توی آسیاب پیچید. [اینجا بگویید کجاست] بلند که حرف می زد به قول... صداش بیه جوجه خروس می شد [شما زیاد نباید از صفت استفاده کنید و اجازه دهید شخصیت‌های دیگر داستان درباره رسول یا دیگران حرف بزنند مداخله کمتر و صفت به کار بردن هرچه کم‌تر بهتر]
همان‌طور که نشسته بود کمی جابه‌جا شد و از لای پاهاش پایین را نگاه کرد [دیگر نظر انداخت... کم‌لطفی است و شاعرانه که باید فراموشش کنید ساده بگویید نگاه کرد... مضافا اینکه وقتی طرف پایین را نگاه می‌کند یعنی بالا است و اشاره به بالا اطاله کلام است]
صد و بیت و هفت چرخ دنده کوچک و بزرگ آهسته توی هم گیر می‌کردند و آزاد می‌شدند و صدای خرت و خرتشان تمام آسیاب را بر می‌داشت.
سه شب پیش هنوز صداش جوجه خروسی نشده بود و کتم هم نخورده بود و مادرش هم دستمال به سر نبسته بود و سه شب پیش پسر بچه‌ای استخوانی بود [یک پسر بچه گرته‌برداری است و بکندی پسر بچه‌ای] که وقتی از پشت تلفن می‌گفت الو از آن‌ور خط شکشان می برد دختر است یا پسر و چقدر کفرش در می آمد.
سه شب پیش تا دیر وقت کنار شیب ملایم تپه که حالا کوهان شتر را داشت ماند کنار گله. مادرش اجازه داده بود که بماند....
این‌گونه که نوشتن بازنویسی کنید.
با این توصیه که شعار ندهید، توضیح واضحات ندهید... توصیف‌های زیبا در این دشت و کنار آسیاب به کار ببرید که فضای داستان را بسازد... شاعرانگی را فراموش کنید [مایه‌هایی از شاعرانگی دارید]
از نوشتن این‌جور جمله‌ها هم پرهیز جدی کنید: مادر رسول غصه‌هایش را همراه آب دهانش قورت داد و به تنهایی خودش تاسف خورد.

اینها را باید در داستان نشان دهید نه اینکه بگویید.
داستان ریتم مناسبی هم ندارد. فکری برای ریتم داستان بکنید یعنی به اصطلاح جذاب نیست که من را دنبال خودش بکشد... مسئله این پسر بشود مسئله من.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت