ضرورت تعبیه و تنظیمِ متمرکزانه و انسجام‌گرایانۀ اتفاق‌های ضروری و متصل‌کنندۀ داستانی




عنوان داستان : ساعت اتوماتیک
نویسنده داستان : محمد مهدی برجسته

به نام خدایی که هست

اگر میخواست میتوانست از عاقل هم معقولانه تر رفتار کند، اما این انتخاب او نبود. میتوانست مثل یک کنترل کننده ساعت، دقیق و منظم باشد. ولی او چرخدنده های ساعت بود. بازیگوش، شاد و سرخوش که اگر کسی کنترلش نمیکرد به هیچ عنوان درست کارنمیکرد. مثل ساعت های روی دستش. هیج گاه ندیدم ساعتی روی دستش درست تنظیم شده باشد. گران ترین ساعت ها را داشت ولی تنظیمشان نمیکرد. موقع کار هم همینطور بود ما هرچقدر سریع موتور را باز میکردیم و قطعات ساعت را از هم جدا میکردیم، میدیدیم که آقا نشسته و خاکستر سیگارش را میتکاند. چرا؟ چون کار تعمیر ساعتی که دیروز تازه رفته بود زیر دستش را تمام کرده و بسته. یکی نبود بگوید مرد حسابی لااقل بگذار یکی دو روز زیر دستت باشد تا بشود به مشتری گفت ساعتش یک مرگیش بوده که ما پولی گرفتیم. با این سرعت هر مشتری فکر میکند ما دو تا فوت کردیم و تحویلش دادیم.

تعطیلات میان ترم که رسیدم من تمام وقت در کارگاه مشغول می شدم . عادت کرده بودم که چهارباغ عباسی را تا ۳۳ پل بروم از روی پل بگذرم و با دو کورس تاکسی به خوابگاه برسم. همان یک ترم کافی بود تا قلق دختر های اصفهانی دستم بیاید. فقط کافی بود سر و زبان داشته باشی تا بقیه¬اش جور شود. هر وقت هم که حوصله داشتم از دو کورس تاکسی یکی را کم میکردم تا دختر های بیشتری را در مسیر همراهی کنم. اگر هم که یک مورد خوب گیر می¬آمد تا جایی که میشد همقدم میشدیم. اما تعطیلات که تا حدود ۱۰ شب در فروشگاه می ماند و همه با هم تعطیل میشدیم، در راه چرخ دنده را می‌دیدم که تا انقلاب پیاده می رود. هر وقت هم که در مسیر چشممان به هم می‌خورد من خودم را مشغول خرید یک آب معدنی می کردم تا از هم فاصله بگیریم اما یک شب حضورش را پشت سرم حس کردم و جوری که انگار نداند ما هم مسیر هستیم گفت:((عه عقربه هم مسیریم خوب چه بهتر بیا بریم.))
تمام روز شوخی های بی مزه‌اش را تحمل کرده بودم و در راه هم باید باز تحمل می‌کردم. شوخی هایش با دختر هایی که در طول راه میدیم مثل شوخی های یک بچه راهنمایی بود که تازه از مدرسه تعطیل شده. خودش می زد زیر خنده اما خنده مته وارش من را عصبی می کرد. دهانش هنوز بو میداد. آن بو که هیچ وقت به آن عادت نمیکنم ناخودآگاه دستم را نگاه کردم و دنبال کبودی گشتم، جای کمربند. پهلو هایم را فشار دادم ببینم کوفته است یا نه ولی نبود. اما بو دقیقاً همان بود.
حس انزجار مرا از آن بو فهمید و عقب رفت. از داخل جیب پالتو یک پاکت سیگار درآورد. سیگار به رنگ سبز بود.
-))-عقربه راستشو بگو تو اصلا به دخترها نگاه می کنی؟((
نمی‌دانم چرا جلوی دهانم را نگرفتم ولی جوابش را دادند:((مو))
-))-مو؟... خوبه. ولی چشات در بیاد. واسه نگاه شماست اون رو میزارن سرشون دیگه)) و دوباره قهقهه خنده
-))-ولی دو سومش رو میتونی دید بزنی...((
و بهانه جدید دستش آمد هر دختری را که میدید میگفت :((الان این موج پسندت بود؟ اینچی؟)) وقتی دید زیاد دل به شوخی¬اش ندادم بحث را عوض کرد.
-(( عقربه مزخرف ترین کار تو جهان چیه؟))
-(( همینا که میرن غذا تست میکنن حروم میکنن و پول میگیرن شنیدم دربارشون.))
-(( چه عجب از قرن 20 اومدی 21))
-(( نه مزخرف ترین کار اون نیست. قطعا ساعت سازیه.))
-(( مزخرف؟؟؟ تو به این عشق میگی مزخرف؟؟ فیلمای اسمبل کردن همین ساعتی که رو دستته رو دیدی؟))
لبه آستینش را کمی بالا داد و مچ دست راستش را رو یه روی صورتم گرفت و گفت:(( خوب ساعت چنده؟))
-(( تو دیوونه ای تنظیمشون نمیکنی))
بعد از چهار ماه همکاری و کنار هم نشستن حالا دیوانه¬ای که بار ها در دلم گفته بودم را به زبان آوردم. عجیب است. گاهی پیش می¬آید که از کارت پشیمان میشوی ولی انگار ته دلت خنک شده.
بعد از شنیدن جمله من لبخند عاقلانه¬ای زد و گفت:(( یه بار نیوتون میخواسته تخم مرغ آب پز کنه، خدمتکارش که میاد داخل میبینه بعد از نیم ساعت صبحانه نخورده. چی کار میکرده زل زده بوده به اون ظرفی که آب توش میجوشیده. بعد تخم مرغ رو میذاره کنار و میره شروع میکنه به نوشتن. و وقتی نوشتنش تموم میشه میخواد ببینه ساعت چنده، خدمتکارش بهش میگه به جای تخم مرغ ساعتش رو اندهخته بوده تو ظرف آب که بپزه.))
-(( آها میخوای بگی کار ما ارزشی که باید رو نداره و قدر ساعت ها رو نمیدونن، خوب اینو که خودمم میدونم.))
-(( دقیقا برعکس. میخوام بگم ماییم که با ساخت ساعت ارزشش رو از بین بردیم. اون چند دقیقه¬ای که نیوتون داشته مینوشته تو زندگی ابدی بوده، اصلا زمان معنی نداشته. درسته باید زمان رو سوزند. نیم ساعته بوده، نه اون بخشی از زندگی ابدی نیوتون بوده. نیم ساعت رو خدمت کار ابلهش اندازه گرفته.
فاکنر میگه "ساعت ها زمان را میکشند. " ))
-(( ببین میفهمم چی میگی ها، ولی نمیفهمم. میدونی.))
-((ببین..))
تا شروع کرد حرفش را قطع کردم. که به انقلاب رسیدیم. به هر بدبختی بود حرفش را خورد.

سوار تاکسی که شدم فقط به این فکر بودم نکند از دیوانه¬ای که گفتم ناراحتش کرده باشم؟ ولی من از روز اول در دل دیوانه خطابش کرده بودم. از همان روزی که تازه در دانشگاه اصفهان ثبت نام کردم و بعد که فهمیدم بیشترین ساعت فروشی های اصفهان در چهار باغ است آنجا را زیرپا گذاشتم تا مشغول شوم و دو سه نفری ساعت فروشی "ساعت اتوماتیک" را معرفی کرده بودن.

حاجی یک نگاه به ساعت ژآپنی سه موتوره دستم انداخت و شروع کرد به پرسیدن:
-(( اصفهان چی کار میکنی؟ تو که همه خانوادت کرمانیه.))
-(( دانشگاه اصفهان قبول شدم.))
همان اول که گفتم برای کار خدمت رسیدم دیدم از لحجم خوشش آمده.
-(( چه رشته¬ای میخونی؟))
-((مهندسی مکانیک))
-((چند سال تو ساعت فروشی کار کردی؟))
-((تقریبا پنج سال؟))
دیدم سرش را از روی کاغذی که با خودکار مخشصامت من را مینوشت، برداشت و سربلند کرد. دوباره سر تا پایم را برنداز کرد. کمی عینک نزدیک بینش را جا به جا کرد و گفت: (( مگه چند سالته؟ از چند سالگی شروع کردی به کار؟))
-((هجده سال. راستش از سن کم، سیزده سالم بود که رفتم توی یک ساعت فروشی و مشغول شدم))
دیگر نگفتم که سیزده سالم بود که مادرم ساعتش را باز کرد و داد بروم بفروشم که برگه نیاز به یک شاگرد را روی در ساعت فروشی دیدم و از فردایش همانجا مشغول شدم.
-((ماشا قدت بلنده فکر میکردم بیشتر از این حرفا سن داشته باشی.))
قد من زیاد هم بلند نبود، او خیلی قد کوتاه بود. شاید به زور به 160 میرسید. اما برعکس پیرمرد های پولدار سینما چاق و کچل نبود، چهارشونه بود که بعدا فهمیدم جوانی جودو کار میکرده. موهای پرپشت جوگندمی-اش صورت گردش را مهربان کرده. انصاف هم بدهیم ظاهر باطن یکی بود.
-(( خوب چه مدل ساعتی بلدی تعمیر کنی؟))
-((من موتور های تک موتور و سه موتره رو بلدم. اتوماتیک هم بستگی به مدلش داره.))
-((خوب همین هم خوبه. فقط ما اینجا چک میگیریم. کسی رو داری برات چک بده؟))

تا همینجا را برای چرخدنده تعریف کردم و به انقلاب رسیدیم. دیگر مسیرمان از هم جدا میشد. اصرار کرد که قدمی بزنیم ولی میدانست اگر دیر بروم نگهبان خوابگاه اجازه ورود نمیدهد. در طول مسیر همان روز اول را در ذهنم مرور کردم. اولین ملاقاتم با چرخدنده.

چیدمان ساعت ها اولین چیزی بود که نظرم را جلب کرد. هرکجا که مغازه¬ای که میرفتم ساعت ها را بر اساس قیمت از ورودی تا انتهای مغازه چیده بودند. یعنی هرچه ساعت گرانتری میخواستی بیشتر میتوانستی وارد مغازه شوی. اما این مغازه نه، ساعت ها را بر اساس سال تاسیس شرکت چیده بودند. هرچه بیشتر بیشمیرفتی قدمت برند ها بیشتر میشد. بعد از مصاحبه چرخی بین ساعت ها زدم. دکور کاملا چوبی بود. قهوه¬ای سوخته از هر چیز سوخته¬ای متنفر بودم اما آن دکر ساعت هایی داشت که درخشنده تر از سوختگی چوب ها بود. ساعت ها از برند های ژاپنی شروع میشد. چند مدل ساعت ژاپنی که زیاد هم چنگی به دل نمیزد را سریع گذراندم. کاسیو، سیتیزن و قدیمی ترینشان سیکو که ازش متنفر بودم. از فرانسه و ایتالیا سریع گذشتم تا به جهان بینظیر سوئیس برسم. ساعت های چرم فردریک کنستانت و یا استیل روآمر که هرکدامشان مثل ستاره¬ای بر شب های سوئیس بودند. طراحی نور مغازه هم خیلی جذاب بود. طوری بود که نور داخل شیشه های دکور نمیافتاده بود و صفحات سفید ، سرمه¬ای، قهوه¬ای و مشکی ساعت ها کاملا مشخص بود تک و توک ساعت های صفحه نقره¬ای هم بینشان پیدا میشد.

حاجی از به موقع رسیدن خوشش می¬آمد برای همین پشت در کمی این پا و آن پا کردم و بعد داخل شدم . قبل از هر حرفی نگاهی به ساعت روی مچش کرد و لبخند رضایت که روی صورتش نشست، سلام کرد. من را دوباره روی صندلی مهمان نشاند و چند برگه جلویم گذاشت. همه شان هم با عبارت تعهد میدهم فلان و بهمان شروع میشد.
-(( اول بخون بعد امضا کن شاد نوشته باشم تو صد ملیونی به بدهکاری.))
اما گوش من بدهکار نبودو تظاهر به خواندن کردم و گوشه چشمی نشانگر را دید میزدم که روی یک صندلی اوپن پشت میز نشسته بود و صندلی را به چپ و راست میچرخاند. شال زرشکی¬اش افتاد و بلند شد تا شال را روی موهای پسرانه کوتاه شده¬اش بندازد.
نوشته ها طولانی بود و حاج صفی هم سرش به گوشی گرم بود و منم حواسم پرت مانتو سرمه¬ای و شلوار لی که دو پارگی داشت بود. روی انگشت چهارم و پنچم دو کلمه L و O تتو شده بود. ولی از آن فاصله چیز دیگری روی دستش ندیدم. همان دیروز که او را دیدم فهمیدم در اصفهان شانس با من است و تیکه های خوبی سر راه دارم.

بعد از امضا و تحویل چک حاجی صفی من را برد به سمت کارگاه. یک در تمام چرم که لوکس بود اما نه به اندازه ساعت ها. کارگاه سر تا پا یک دست سرامیک سفید با خطوط شیری کار شده بود.
-(( خانم نمازی شما هم تشریف بیارید.))
و نشانگر بلند شد و پشت سر من وارد کارگاه شد.
-(( خوب بذارین یکی یکی معرفی کنم. ایشون که بیرون دیدینشون خانم شادی نمازی هستن فروشنده مجموعه.))
سری که هردو برای هم تکان دادیم نشان سر سلامتی بود.
-(( ایشون آقای شادمهر فرجام هستن، که ساعت های کوآرتز رو تعمیر میکنن. البته تو بخش فروش هم کمک میکنن.))
آنجا توانستم V و E جا افتاده از نشانگر را روی دست پسر 28 ساله ای که از پشت میزش بلند شد اما به جای دست دادن به همان سر تکان دادن اکتفا کرد ببینم. شلوار لی¬ای پوشیده بود که سر زانو هایش کاملا پاره بود و یک تیشرت آستین کوتاه مشکی که بازو های ورزیده¬اش را حسابی به رخ میکشید. اما ته ریش و موهای فرق از کنارش به صورتش یک معصومیت خاصی بخشیده بود. همانجا فهمیدم پرونده نمایشگر بسته است.

-(( ایشون هم آقای حسین محمدی که متخصص تعمیر ساعت هستن. حالا چه کوآرتز چه اوتوماتیک.))
صورت چروکش حد اقل پنجاه سالی داشت. ولی روی شناسنامه 33 سال خورده بود. موهای مشکی و خاکستری¬اش، پیرهن سفید، شلوار نخی قهوه¬ای و جالب تر از همه یک ساسبند که از جلو شلوارش تا روی شانه رفته بود و برگشته بود، او را تبدیل به یک آدم خاص کرده بود. دست دادن با چرخدنده همیشه در ذهنم میماند چرا که اولین بار بود که یک ساعت امیش شوریه روی مچ کسی میدیدم. بند چرم مشکی پر چین، صفحه قهوه¬ای و قاب طلایی دورش هیچ گاه از ذهنم خارج نمیشود. یک ساعت تقریبا صد ملیونی دست یک تعمیرکار موتور. و باور نکردنی آن که ساعت اصلا تنظیم نشده بود. مگر میشود؟
-(( ایشون هم آقای محمد حسینی که کرمانی هستن و اینجا درس میخونن))
چرخدنده با تقلید ناشیانه¬ای از لحجه کرمانی گفت: (( عه بچه کِرمونی؟)) و زیر خنده زد. حاج صفی هم گفت:(( آقای محمدی، آقا محمد تحویل شما.))
حاج صفی که از همان روز به بعد در جمع های دو سه نفره بهش انرژی میگفتیم و نمایشگر با هم از کارگاه خارج شدند. چرخدنده رو کرد به کنترل کننده و گفت:(( فک نکن حواسم نبودا، همش نگاهت به صورتش بود.)) و دوباره زیر خنده زد. سر کج کردن و ابرو انداختن کنترل کننده، از او میخواست که جلو من رعایت کند. راستش با همان جمله ابهت چرخدنده در ذهنم خراب شد.
-(( خوب محمد بودی دیگه))
تا آمدم تایید کنم گفت:(( مهم نیست، اینجا صدات میکنیم عقربه.کوچکترین عضو اینجایی دیگه)) انگار از ذهنم سوال چرا عقربه را خوانده بود. خندید و برگشت کنترل را نگاه کرد.

فکر میکردم قرار است روز اول کل موتور اتوماتیک را برایم بیرون بریزد و کار تک تک قطعات را برایم بگوید. اما نه کل روز اصطلاحات کرمانی می پرسید من هم چند تایی که نشنیده بود را گفتم. "چغوک" و "اسپریچو" توجه اش را بیشتر از هر چیزی جلب کرد. بعد از شنیدن چغوک بود که دست از شوخی تریاک و منقل و بافور برداشت. بدتر از همه بوی دهانش بود باید ازش فاصله میگرفتم دقیقا همان بو. گهگاهی هم که نمایشگر میرفت کنار کنترل کننده سقرمه‌ای به من می زد (( که گوش تیز کن ببین میفهمی چه می گویند؟))
دیگر برایم غیر قابل تحمل شده بود یک مرد سی و چند ساله که قبل آن روز فکر میکردم چهل و چند سال است یک ذره بین چشمی به چشم میزد و یکی هم به من میداد و از اینکه مشتری ها را برعکس و ریز می دید می زد زیر خنده.
زنی که شال به سرش بود را برعکس میدید و می گفت: ((چرا پاهایش بی حجاب است؟ چرا روسری روی پاهایش نمی اندازد؟)) و بعد دوباره خنده های مته وار.
تمام آن روز را میخواستم از او بپرسم چرا نام هیچکس را رقاصک نگذاشته؟ آخر تمام قطعات یک ساعت اتوماتیک در فروشگاه جمع شده بودند انرژی، کنترل کننده، نمایشگر، عقربه و چرخ دنده. فقط می مانست رقاصک. اما باز هم جلوی خودم را گرفتم و نپرسیدم.

ساعت که هشت شد من وسایلم را جمع کردم. از حاجی صفی اجازه¬اش را گرفته بودم که زود تر بروم و به درس هایم برسم. البته نه درس های دانشگاه. درس هایی که در خیابان چهارباغ منتظرم بودند. تقصیر من هم نیست دختر های چهارباغ هستند که درس و زندگی را از آدم میگیرند. لحجه نداشتم، با این که از کودکی در کرمان بودم ولی کتابی حرف میزدم. البته من قدرت ماورایی هم داشتم. دو دختر که به جای روسری کلاه به سر گذاشته بودند و سر تا پا مشکی پوشیده بودند را دیدم و آرام کنارشان شروع به راه رفتن کردم. گفتم:(( با این که مهره گرمه ها.)) چیزی نگفتند و با هم پچ پچ کردند. همین کافی بود برای من (( شاید برای اینه که مهرت به گرمای دلم افتاده.)) این را که گفتم قهقه زدند و کار تمام شده بود، قدرت من ماورائیست.


روز دوم اما همه چیز برعکس شروع شد. کلاس نداشتم و توانستم از صبح بروم. چرخ‌دنده‌ شوخی های پامنقلی را از همان صبح شروع کرد. فقط.... فقط بوی تند دهانش، معلوم بود قبل از آمدن چند جرعه¬ای بالا ریخته. و باورنکردنی ترین چیزی که دیده بودم، یک ساعت پتک فیلیپه روی مچ دستش بود. حتم میدادم که تقلبی است. مثل ظاهر سرسنگینش که تقلبی بود. شاید آن ساعت هم قیمت یک ماشین باشد. آن هم نه یک ماشین معمولی.

در باز کردن یک ساعت تعمیری کمکش کردم. ساعت زیبایی نبود صفحه مربعی، بند آبی نفتی که با لباسهای جین ست میشد و قاب مشکی. شکل ساعت توجه مرا جلب نکرد اما ساعت که باز شده از من خواست موبایلم را بیرون بیاورم و از توضیحاتش فیلم بگیرم. شروع کرد به توضیح دادن
-((این ساعت انرژی را از حرکت مچ دست میگیره. این رنگ رو میبینی هر وقت حرکت کنه این لنگر که مثل یک نیم دایره است بالا و پایین میره و فن رو جمع میکنه و فنر انرژی لازم برای حرکت رو به چرخ دنده ها میده.((
گفت و گفت تا رسید به رقاصک
-((این رقاصکه .... اینم کنترل کننده.)) و حرفش را قطع کرد من هم که دیدم یک دقیقه گذشته چیزی نگفت ضبط فیلم را قطع کردم.
پرسیدم:((بقیه ش رو میگین))
-((آدم های باسواد هرچی ازشون بپرسی رو برات توضیح مید، چون سواد شون حد نداره هر سوالی برات پیش بیاد میتونی بازبری پیششون ازشون بپرسی اما آدمای بی سوادی مثل من که چهار تا چیز بیشتر بلد نیستند اگه همش رو یکجا بگن دیگه کارت لنگ نمیشه نمیری سراغشون. برا همین همش رو یک جا نمیگم که باز کارت لنگ یشه و بیای پیش خودم.)) و دوباره خنده های مته وار دیروزش شروع شد.
رفت داخل انبار و یک ماکت چوبی کامل ساعت اتوماتیک را بیرون آورد. بیشتر از نیم ساعت داخل انبار بود، وقتی برگشت صورتش کمی سرخ شده بود. گفت دنبال قطعات ماکت میگشته برای همین طول کشیده اما من این سرخی را خوب میشناختم.
-((خوب چیزایی که تو فیلم گفت مرو روی این ماکت پیاده کن. ماکت رو سرهم کن، کار کردن موتورش را هم باید برام توضیح بدی.((
ماکت را برداشتم و بردم کنار میز کنترل کننده. او زیاد حرف نمیزد، انگار شبیه ساعتهای کوآرتز شده بود. فقط یک باتری پالس ساعت تولید میکرد و او را حرکت میداد.
تمام قطعاتی که یک بخش از ساعت را تشکیل می دادند به یک رنگ خاص بودند. قطعات چرخ دنده قهوه ای، قطعات انرژی طلایی، نمایشگر سرمه ای، کنترل کننده مشکی. اما بازهم قطعاتی که رقاصک را تشکیل میدادند نبودند.
وقتی داشتم قطعات کنترل کننده را سر هم می کردند روی یکی از قطعات امضایی دیدم و پشت آن یک نوشته. " باشد به یادگار. کنترل کننده بهمن۱۳۹۷"
سرهم بندی قطعات را رها کردم رفتم به دنبال پیدا کردن بقیه نوشته ها روی ماکت لنگر نوشته شده بود " من صاحب بهترین تیم ساعت فروشی دنیا هستم فروشگاه همراه با کل شرکت رولکس هم عوض نمیکنم. با آرزوی موفقیت برای تک تک اعضای تیم. بهمن ۱۳۹۷". پشت صفحه اصلی نمایشگر ماکت نوشته شده بود. " این فروشگاه اولین جایی است که من مشغول به کار شدم هیچ وقت در زندگی فکر نمیکردم که کارکردن انقدر لذت‌بخش باشد وگرنه قطعاً از ۱۲ ۱۳ سالگی کار کردن را شروع می کردند. نمایشگر بهمن ۱۳۹۷"
و چرخ دنده. با چرخش های مینیاتوری خط شکسته که باورنکردنی زیبا بود نوشته شده بود " فروشگاه ما یک ساعت است. ساعتی که تمام شرکت های بزرگ نتوانستند بسازند. بووت حسرتش را میخورد. پتک فیلیپ به دنبال تقلید از ماست. اما چرا؟ چه چیز باعث شده که هیچ ساعتی در دنیا هیچ ضریب خطای کمتری نسبت به ما نداشته باشد. من میدانم، انرژی که هیچگاه از پایین نمی‌افتد، نمایشگری که هیچگاه از زیبایی اش کم نمی‌شود، کنترل کننده ای نیرومند که هیچگاه از قدرتش کاسته نمی‌شود و رقاصکی زیبا منظم و دقیق. انسان با نگاه کردن در چشمانش می تواند ریتم دقیق زندگی را دریابد. تمام این قطعات چرخ های چرخ دنده را می چرخانند و کنترل می‌کنند و نظم ساعت را به عمل می‌آورند. پس با تمام قوت بچرخ که بهترینها تو را می‌چرخانند و بهترینها تو را کنترل می کنند و بهترین ها تو را به نمایش در می آورد بهمن ۱۳۹۷"
و این متن اولین جایی بود که رقاصک درش گم نشده بود.
بیرون رفتن چرخ دنده را از کارگاه دیدم در همین حین نمایشگر داخل شد و مثل روز قبل رفت کنار کنترل گوش تیز کردم.
-))- قبلا سر ساعت ۱۲ که میشد میرفت بیرون((
-))- خیلی وقته دیگه براش ساعت مهم نیست ندیدی دیگه ساعت هاش رو تنظیم میکنه.((
همین حرف هایشان همین بود فلان و بهمان و بهمان. سرهم بندی ماکت تمام شده بود. اما کار نمیکرد. رقاصک نداشت.
-))- آقای فرجام ببخشید این ماکت کامل نیست. بقیه قطعاتش رو میدونی کجاست؟))
با این پرسش نمایشگر متوجه ماکت شد و آرام از کنترل پرسید:((این ماکت اینجا چیکار میکنه؟)) کنترل سوال من را در اولویت قرار داد و گفت:((احتمالا تو انبار باشه میتونی بری یه نگاه بندازی)) و بعد به آرامی به سوال نمایشگر پاسخ داد:(( خودش از انبار آورد بیرون چه به این کار کردن موتور یاد بده.))
-))- خودش اورد بیرون؟((
نمایشگر نزدیک من شد و قطعاتی که من سر هم کرده بودم را برداشت و به هرکدام نگاهی انداخت. نفسی بیرون داد و از کارگاه بیرون رفت. در انبار تمام قطعات رقاصک را پیدا کردم اما رنگ نشده بودند. سفید سفید کاملاً نو بودند. تمام قطعات دیگر ماکت حداقل یکی دو زدگی داشتند اما این ها کاملاً نو بودند. هر چقدر روی تک تک قطعات رقاصک را نگاه کردم هیچ متنی و هیچ امضایی ندیدم. به هرحال سرهم کردن ماکت تکمیل شد.
چرخ دنده که از ناهار برگشت ماکت را که دید گفت:(( تمومش کردی؟)) فهمیده بود که من رفتم داخل انبار ولی به روی خودش نیاورد.
-))- حالا فهمیدی جوری کار می کنه.((
-))-بله((
-))-خوبه((
در همان روز دوم دلیل شوخی های بیمزه و انرژی غیر طبیعی چرخدنده را فهمیدم.

از همان شب پیاده روی که با هم در راه هم مسیر بودیم، هر شب که تعطیل میشدیم می¬آمد بیخ گوشم و میگفت:(( بریم مو دید بزنیم.))
دوباره شروع کرد:(( مو لخت دوست داری؟ چه رنگی؟))
من که میخواستم دست از سرم بردارد گفتم:(( نه من موی فر مشکی را بیشتر ترجیح میدم.))
نمی‌دانم چرا، البته شاید هم بدانم دلیل سکوت یک دقیقه چه بود. اما من که دیدم از رمق افتاد نقاشی که از جلیل شهناز بر روی دیوار سمت چپمان بود را بهانه کردم و گفتم:(( چرخ دنده..)) خودش گفته بود اینطور صدایش کنم.
))-چرخ دنده این نقاشی کیه؟((
سرش را بلند کرد و دوباره شروع کرد به خنده و گفت:((این که مو نداره چه برسه به فر که نظرت رو جلب کرده؟))
با این شوخی من هم بخند افتادم.
-))-نمیدونم یه بنده خدا که به تار یه ربطی داره چون کنارش یه تار هم کشیدن.((
راتش خودم هم نمیشناختمش، فقط اسمش را از یکی از دختر هایی که همینجا با هم آشنا شدیم شنیده بودم. زیاد هم مهم نبود اما الان به کارم آمد. در همین فکر بودم که یک پسر اسکیت سوار نتوانست خودش را کنترل کند و خورد به یک زن و مرد که پشتشان به آن پسر بود و هر سه به زمین افتادند. در همان هیاهو زمین خوردن و بلند شدن چرخ دنده گفت:(( تقصیر ماستا.))
-))- کجایی این ربطی به ما داره((
-))-مگه تو موتور ساعت همین می کنی؟((
-))-چرا ولی...((
-))- خوب. حالا ما که موتور تعمیر می کنیم و می سازیم اگه زمان را جوری می ساختیم که تندتر میرفت شاید اینا به هم نمیخوردن.((
راستش کاملاً متوجه حرفش نشدن اصلا نفهمیدم چی گفت.
-))-ما ساعت می سازیم زمان که نمی سازیم.((
-))- ساعت زمان رو نشون نمیده؟ خوب تو داری زمان رو میسازی دیگه.((
-))- یعنی وزن و اون میسازه که ترازو تنظیم میکنه.((
-))-آهاااااا. مرسی باهوش.((
بحث جالبی شده بود . هیچ دو انسان عاقلی درباره همچنین موضوع مضحکی بحث نمی کنند، خوب جوابش کاملاً مشخص است. خواستم باهوشم کلکش را بکنم.
-))- یعنی اولین ساعت ها که خورشیدی بودن اگر جور دیگه ای ساخته میشدن، خورشید دیرتر غروب میکرد.((
-))-دقیقاً((
باورم نمیشد نفهمد که من کنایه میزدم. شاید هم او دستم انداخته بود. اما من او را میشناختم، اگر می‌خواست با این موضوع مضحک من را دست بندازد قطعاً صدای خنده مته وارش تا الان بلند شده بود. اما او کاملاً جدی صحبت می کرد. آمد جلویم ایستاد، سرم را گرفت و پیشانیم را بوسید. دوباره آن بو. دقیقا اتفاق دیشب تکرار شد. کمی از من فاصله گرفت و شروع کرد به سیگار کشیدن.
.نصف سیگارش که دود شد، دوباره شروع کرد:((آره همه اینایی که گفتی درسته. سرعت ماشین ها دست خودروسازان نیست دست ما ساعت ساز ها است. سرعت راه رفتن مردم هم دست خودشون نیست دست ما هاست. سرعت کار کردن کامپیوتر، سرعت بیرون اومدن قطرات ادکلن وقتی سریش رو فشار میدی، سرعت تار زدن همونی که عکسش رو کشیدند، سرعت حرکت ماشین ها، همشون دست ماست.))
-(( تو که دیشب میگفتی ساعت زمان میکشه.))
-(( آره، ولی کشتن داریم تا کشتن. یه مرگی داریم تدریجیه یه مرگ هم داریم ضرب الاجلی. مثلا کنترل کننده خودمون رو دیدی؟ مثل چی میمونه؟ درسته بهش میگیم کنترل کننده ولی اون دیگه عضوی از یک ساعت اوتوماتیک نیست. اون الان عضو یک ساعت کوآرتز باطری خور مزخرفه. چرا؟ چون اون باطریه که بهش میگه این کار رو بکن اون کار رو نکن. دقیقا اینان که موتور دم به دیقه به ساعتشون نگاه میکنن که فلان کار رو نکردم یا فلان کار رو بکنم. بعضی ها هم هستن که دیگه عضوی از یک ساعت کوآرتز نیستن. خودشون سر تا پا تشکیل دهنده یک ساعت اوتوماتیکن. مثل همون نیوتون. اون انقدرررر غرق در زیبایی شده بود که بر زمان غلبه کرده بود؟ مثل همین ساعت من فقط زندگی درش جریان داشته. فک میکنی اگر اون مدتی که نیوتون پای ظرفی که ساعتش توش میجوشید به جای نیم ساعت میشد دو ساعت براش فرقی میکرد؟))
هرچقدر بیشتر صحبت میکرد، بیشتر اوج میگرفت. انگار فهمیدن یا نفهیدن من برایش مهم نبود. به همینجا که رسید محکم مشت زد پایین قلبش و ادامه داد.
-((قسم میخورم که نه، حتی من میگم میشد یک روز هم نمیفهمید چون اون تو اون لحظه تو جهانی بوده که زمانش با مبنای ساعت کار نمیکنه.))
چه دنیای جالبی. بشود سرعت را برای هر فرد تنظیم کرد. برای بعضی تند و برای بعضی کند. کم بیراه نمیگفت اگر ساعت آن زن و مرد تندتر حرکت می‌کرد آنها به خیال اینکه دیرشان شده سریعتر راه می رفتند. یا آن اسکیت سوار اگر ساعتش کند تر حرکت می کرد می توانست رکورد سرعت خود را نسبت به زمان با سرعت کمتری بزند و آرام تر حرکت کند. آن روز فکر میکردم منظورش این است.آن فکر تازه مقدمه‌ای بر شروع بحران ساعت سازی بود.
-))-ولشون کنین((
صدای چرخ دنده بود که می دوید به سمت مامورانی که یک دختر و پسر را می بردند. اطراف را نگاه کردم، میدان انقلاب بودیم و یک ون جلویمان. چرخ دنده پاتویش را انداخته بود زمین جلو من و پرید وسط مثل یک ادیب شروع به سخنرانی کرد:((رهایشان کنید. مقصر من هستم. مچ دست شان را نگاه کنید، ساعت دارند. اگر من ساعت هایشان را درست می ساختم آنها همدیگر را نمی دیدند و مرتکب گناه نمی شدند. اگر من زمان را برای پسر کندتر می ساختند او در حال بازی با یک توپ فوتبال می بود و یا اگر ساعت دختر تندتر حرکت می‌کرد الان حداقل یک بچه در بغلش بود و شما راضی تر و کنار همسرش راه می رفت. ازشان بپرسین ساعت چند است؟ نمیدانند چون آن ها وقتی در کنار همدیگر هستند زمان برایشان معنایی ندارد. من هستم که ساعت دستشان کردم. من را باید ببرید.))
همه به چشم یک دیوانه نگاهش می‌کردند. نطقش که تمام شد او را هم سوار ون کردند. اما من نزدیک نشدم. مثل هر شب از پل گذشتم ولی دیگر حوصله کلنجار رفتن با دختر های چهارباغ بالا را سر یک شماره نداشتم. پس تاکسی را ترجیح دادم. در کل مسیر به این فکر میکردم که با این فکر ها دنیا مثل یک کوه بر پشتش سنگینی می کند. هر اتفاقی که می افتاد می گفت این تقصیر من است، اگر من ساعتش را فلان و یا ساعتش را بهمان می ساختند اینطور نمیشد.

فردایش دیر رسیدم به مغازه.
-))-توقع نداشتی معلومه منکرات نرفتی ها((
با عصبانیت پالتویش را انداختم جلویش و گفتم:(( به خاطر اون زهر ماری تو جیب پالتوت دیشب رام ندادن خوابگاه هیچی، امروز دویستا تعهد دادم تا ولم کردم. اگر کیف پولت و کارت ملیت توش نبود الان من بدبخت بودم.
زیر خنده زد و زمینه خوبی برای شوخی هایش شروع شد.
ولی وقتی دید همچنان از دستش دلخورم رفت و برای همه بستنی خرید و گفت:(( این بستنی مناسبت داره مناسبتش هم فردا میگم.))
به نمایشگر و کنترل کننده گفت:(( شیرنی شما دوتا رو کی بوخوریم.))
کنترلکننده گفت:(( هروقت حلوا تو رو خوردیم.))
کم پیش می¬آمد کنترلکننده پای شوخی با چرخدنده باستد. فهمیده بودم در اصفهان یکی میگویی باید تحمل داشته باشی دو سه تا بشنوی. ر. به نمایشگر کرد و گفت:(( بابا بازکن اون چسب رو از روی دماغ دیگه. کدوم ساعتی رو نمایشگر چسب میزنه؟))
-(( وا دلتم بخواد. هر روز دارم با زیباییم اینجارو خوشگلتر میکنم.))
-(( تو خوشگل میکنی؟ عقربه تو بگو دماغ نمایشگر یا ردیف ساعت های روآمر؟))
تند به سمت کارگاه رفتم و گفتم:(( هیچ کدوم بازو های کنترلکننده.))
صدای انفجار خنده را شنیدم و خود را در کارگاه مشغول کردم.
و آن روز هم به رد و بدل شدن شوخی های آن دو گذشت.

شب که تعطیل شد گفت:((خوب امشب بریم یه فرفری برات جور کنیم؟))
و دوباره خنده. هوا سرد بود و من وسط چهارباغ که رسیدیم متوجه شدم پالتویش را در مغازه جا گذاشته. دوباره مسیر چهارباغ عباسی. ولی امشب به جای گیر دادن و اندام دختر ها به درخت ها گیر داده بود میگفت:(( میدونستی درخت ها هم ساعت دارن؟ نگاه این درخته ساعت امگا بسته))
-))-پس درخت پولداریه((
از اینکه دل به دل شوخی اش داده بودم با دراورده بود.
-))- اینم درخت سوسولیه رولکس بسته. بذار پیدا کنیم یه درخت خفن قدمت دار که یه ساعت گالت دستش باشه.((
اما یک درخت نازک را نشان داد و گفت:(( این درخت ریقو هم یک کوبل سه موتوره انداخته کرمانی درخته.))
گفتم:((آ چَغَزه هم برگ ندارد.)) خواستم تلافی ریغون کرمانی را با لهجه اصفهانی در بیاورم. دوتایی از خنده روده بر شده بودیم که یک دفعه ایستاد و گفت:((به مخلص استاد جلیل شهناز.)) سرش را آورد طرف گوشم و آرام گفت:((تنها فایده ای که منکرات دیشب داشتم این بود. از هرکی که شد پرسیدم تا یکی بلد بود.)) و زرد زیر آواز:(( خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد که بستگان کمند تو رستگارانند.))
میخواست به من بفهماند او را میشناسد. بعد از آواز هم گفت:(( حافظ با تو در بند زلف تابدار مباش)) و دوباره دوتاییم زدیم زیر خنده.
-))با بحران ساعت سازی چیکار می کنی؟((
-))چی؟((
-))پدرم تو ثبت احوال کار می کرد و حسابی درباره بحران دفترش حرف میزد. بعد فهمیدم بحران ما ساعت سازها هم بحران داریم. فکر کن تو با درست کردن موتور ساعت میتونیم جلوی هر اتفاقی رو بگیری. اما نمیدونی برای کی موتور را چه جوری تنظیم کنی. تازه قدرش رو هم نمیدونم فکر می‌کنن ساعتشون خرابه و میبرن جای دیگه تعمیر. حالا تو بگو چه ساعتی را چه جوری تنظیم می کنیم؟((
دیگر کل مسیر به شوخی هایش گوش ندادم هیچ چیزی نگفتم فقط در ذهن میخواستم ساعت پدرم را جوری تنظیم کنم که هیچ وقت از پای بساط بلند نمی شد. هیچگاه کمربند به دست نمی گرفت. موتور ساعتش کند کار می‌کرد و همه اش در خواب می ماند. اما مادرم نه... موتور ساعت مادرم را تندتر می کردم تا سختی های کار کردن شبانه روزی اش را کمتر حس کند. فقط برای من کار می کرد پس بهتر بود ساعتش سریعتر حرکت کند که کار دو شیفت در دفتر انتشاراتی که روز به روز و شکسته تر میشد برایش سریعتر بگذرد. کبودی های روی صورتش، کوفتگی های پهلویش همه اینها زودتر بهبود پیدا کند.
گفتم:(( چرخدنده بدم نمیگفتی ها. کسایی هستن که ساعت زیاد براشون معنا نداره. مثلا مامانم میشست سر سجاده میشست دیگه نمیفهمید ساعت چنده. یا هیچ وقت ندیدم تو رکوع به ساعتش نگاه کنه.))
-(( خوب بحران شروع شد. پدرم فقط تولد و مرگ آدم ها رو توی دفتر مینوشت و دچار بحران شد. ولی فکر کن به مادرت میگفتن صبح تا شب پای سجاده بشین. خسته میشد؟))
-(( نه.))
-(( دقیقا دیگه. پس ماییم که با ساختن زمان بهشون خیانت میکنیم و مجبورشون میکنیم از پای سجاده و تار و دفتر پر از فرمول فیزیک بلند بشن.))
-(( خوب مگه مرض داری میای سر کاری که باهاش مشکل داری. مثل نونوایی که از نون متنفر باشه.))
-(( نه من از ساعت متنفر نیستم. ولی یه جورایی مجبورم. ))

کاش شوخی با موهای دختر ها را از سر می گرفت تا این چرندیات در ذهنم نمی‌آمدند. این بار من شوخی را شروع کردم:((اونی که داره میاد. آبی کرده موهاش رو، اگه بگی خوبه، ساعتت رو می کنم و پا خوردش می کنم.((
-))درباره چیزای دیگش میتونم نظر بدم؟((
و و دوباره خنده دو تایمان. اطرافم را نگاه کردم و دیدم که از میدان انقلاب داریم می‌رویم به سمت خیابان فردوسی. این مسیر هر شب من نبود، اصلا مسیر من نبود. نبش پاسداران که رسیدیم چرخ دنده گفت:((پدرم میگفت قبل از انقلاب یه رستوران داشتیم به اسم سعدی. همین چهارباغ را می پیچیدی به سمت فردوسی میدیدیش. این پایگاه را میبینی، فکر کنم دلشون نیومد رستوران سعدی را خراب کنند اومدن یه پایگاه دوره ساختن بحراناشون رو تر رستوران بگذرونن.))
به خودم آمدم و دیدم من هم دیگر پایه ثابت خنده های مته وار شدم ام.
-))ولی نامردیه اونا بحران ثبت احوال رو تو رستوران میگذروندن، ما باید تو کنج خونمون و با صد تا پنهون کاری بگذرونیمش.((
دم یک در قدیمی که رویش چند برچسب لوله بازکنی زده بودند ایستاد. من خواستم خداحافظی کنم اما نگذاشت و گفت:(( بیا تو میخوایم باهم جلو بحران وایسیم.))
هر چه خواستم بروم نشد یعنی نگذاشت. ساعت نزدیک ۱۱ شده بود و تاکسی خطی پیدا نمیشد. مجبور بودم بروم داخل خانه و از اینترنت خانه استفاده کنم و تاکسی بگیرم. داخل شدم یک خانه دو طبقه حیاط دار قدیمی که دوباره بازسازی شدنش طرح کلاسیکش را از آن نگرفته بود. یک حوض وسط حیاط بود که قدمتش بیشتر از بازسازی های خانه مینمود. مستقیم رفتیم طبقه دوم. کل خانه یک طرف دکور چوبی اش یک طرف. چراغ را روشن کرد. چشمم رفت به آن سمت. ساعت های گران قیمت دستش دیده بودم، ساعت های لوکس. اما باور نمیکردم اصل باشند. شناسنامه ساعت ها داخل دکور بودند و من با شوف نگاهشان می‌کردم. زیر دکور هم یک باکس نگهداری ساعت بود. که تمام ساعت هایی که دستش دیده بودم داخل آن می چرخیدند.
-))یکی رو بردار یه تست بزن.((
-))-میدونی خجالتی ام ولی اینو نمیتونم نه بگم.((
-(( تو خجالتی؟ قفل گوشیتو باز کن پیام های تلگرامت رو ببینم. میفهمیم توخجالتی یا نه؟))
ساعتی که از طراحی حرف نداشت را برداشتم. یک ساعت صفحه سفید فشرون کنستانتین که موتورش از قسمت پایینی صفحه مشخص بود. عقربه ها، عدد ها و قابش طلایی و بند چرم مشکی .
-))-خوش سلیقه ای ها.((
از وقتی وارد خانه شده بودم نگاهم به جز ساعت ها چیزهای دیگری را ندیده بود. پشت سرم تکه های چوبی ماکت ناقص را روی زمین پخش و پلا دیدم. تکه تکه هایی که انقدر سنباده کشیده بودند که رنگش رفته بود. و جای زدگی زیادی روی شان بود. چرخ دنده من را در سالن تنها گذاشته بود و من هم سریع تکه های رقاصک را بالا و پایین کرد و دنبال یک نوشته و یا یک امضا گشتم.
" امروز سالروز تولد ۳۰ سالگی من در کنار بهترین و شریف ترین انسان های جهان. ۳۰ سالی که ۵ سال اخیر آن نام من از سارا به رقاصک تغییر کرده شاید اوایل این نام را خنده دار می دانستم، اما الان که دیگر مفهوم آن را میدانم، فهمیده‌ام دوست عزیزتر از جانم چه مسئولیت مهمی را در زندگی بر شانه های من گذاشته. امیدوارم که تاب تحمل این مسئولیت را داشته باشم. آرزو دارم که موتور این فروشگاه مثل یک موتور اتوماتیک مادام‌العمر کار کند و هیچ گاه باز نیستد و هیچ گاه دچار خطا نشود. بهمن ۱۳۹۷".
با برگشتن چرخدنده تکه ها را روی زمین رها کردم. او رفت و روی صندلی اپن نشست از زیر اپن یک شیشه بیرون آورد.
-))-میشناسیش. میدونم تو انبار عکسش رو دیدی. شاید اسمشون ندونی سارا .((
- ))-آره میشناسمش.((
راست میگفت عکس تارا را در انبار دیده بودم. روز دوم کارم که میخواستم ساخت ماکت را تکمیل کنم بدون اجازه که وارد انبار شدم چراغ ها را روشن کردم انبار پر بود از رک ها که داخل هر رک جعبه های ساعت چیده شده بود. نور زردی از انتهای انبار به چشم می خورد. نور یک لامپ ۱۰۰ که با تمام لامپ های انبار متفاوت بود. کنجکاوی نور لامپ صد، غلبه کرد بر پیدا کردن تکه چوب های رقاصک. بقیه چراغ ها را خاموش کردم. رفتم به سمت نور لامپ. یک مبل یک نفره با پارچه کرمی پوسیده با طرح گل های طلایی آنجا بود. کنارش یک میز عسلی چوبی که روی میز یک کمل بک جا گذاشته شده بود. همان بوی دهان چرخدنده و البته همان بوی دهان پدرم از لبه کمل بک بیرون می آمد. اینها اولین چیزهایی بود که به چشم می خورد اما نزدیکتر که شدم پشت رک ها رو به روی مبل یک قاب عکس به دیوار آویزان شده بود که لامپ ۱۰۰ بیشتر نورش را به قاب داده بود. همه بودند انرژی، نمایشگر، کنترل کننده ،چرخ دنده. ولی آنجا یک نفر اضافه تر بود. یک زن که دست چرخ دنده بر روی شانه هایش بود. پوست سفید، موهای فر مشکی، چشمهای بادامی که از پشت یک عینک طبی گرد به چشم می خورد.
نصف بتری را خورد و آرام شد
-(( چرخدنده تو که فقط هیمن یه خونه رو داری چجوری این چنتا ساعت رو خردی؟ هرکدومشون پول خون منه.))
-(( سارا رفت. اون تحمل بحران ساعت سازی رو نداشت و رفت جز ساعت های کوآرتز. یه باطری انداخت رو خودش و .... خودش رو از سر ساعت واقعی بودن باز کرد. بعد رفتنش هم من خونه و ماشین و فروختم و اینا رو خردم. اینجا هم خونه پدریمه که توش میشینم.))
خواستم از حال دمق بیرونش بیارم. گفتم:(( ثبت احوال خوب پول میدن که پدرت همه اینا رو خریده ها.))
-((بعد از انقلاب شد رئیس ثبت احوال. با بحرانش خوب کنار اومده بود.))
-(( آها پس دین بهتون ساخته.))
-(( به شما نساخته؟))
-(( نه بعد از انقلاب همه مغازه های پدر من رو ازش گرفتن. چرا؟ چون بالا یکی از مغازه هاش خونه یه ساواکی بوده.))
-(( شیرنی امروز مناسبش اینه. از فردا وسیله هات رو بردار بیار اینجا. من طبقه پایینم و اینجا رو خالی میکنم.))
فکر کردم از روی مستی دارد این حرف ها را میزند. ولی نه، او تمام وسایل آنجا را جمع کرده بود.
-(( نه بابا، اونقدر پول واسه کرایه خونه در نمیارم.))
-(( کی ازت کرایه خواست؟))

گفتم و گفت تا بالاخره مجبورم کرد بیایم. مانده بود اجازه مادرم که آن هم قطعا موافق بود. وسایلم را بردم آنجا و در دو اتاقی که بالای خانه¬اش بود ساکن شدم. بدمم نمی¬آمد. شاید یک اتاق تنها برای بعد از پیاده روی و در چهارباغ نیاز باشد. شاید قبل از اتوماتیک شدنم یک خانه مجردی بیشتر به کارم می¬آمد ولی من دیگر قدرتم را از دست داده بودم. دیگر قدرت ماورائی نداشتم. نمیدانم چرا اما دست دلم به قدم زدن آرام و شروع نرم نرمک گفت و گو را نداشتم. هرچه تلاش میکردم ذهنم یاری موقعیت ها را نمیکرد.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، جناب آقای محمد مهدی برجسته
یکی از مشکلاتی که گاهی از اوقات، در آثار تألیفیِ برخی از دوستان نویسندۀ گرامی دیده می‌شود، این است که به جای گسترش منطبق و منطقی و ضروری و داستان‌پردازانۀ ظرفیت‌های رواییِ موجود در سوژۀ انتخابی، حجم گسترده‌ و هنوز گزینش نشده‌ای از مصالحِ تعبیه شده در متن [اعم از بخش‌های توصیفی متن و همچنین دیالوگ‌نویسی متن]، موجب عدم وضوحِ «خط اصلی روایت» و تضعیف «انسجام روایی» در داستان می‌شوند، به گونه‌ای که دیگر برای مخاطب پیگیر و مکاشفه‌گر و سخت‌پسند حرفه‌ای، امکان تمرکز خوانشِ چندان صحیح و دقیق و منطقی از متن فراهم نمی‌شود، وضعیت ناخواسته و صرفاً حجیم‌کننده‌ای که طبعاً مانع شکل‌گیریِ رویدادهایی ضروری و داستانی و پرکشش و متمرکز و منسجم و مترتب و مستدل و پیش‌برنده در متن می‌شود؛ طبعاً چنین وضعیتِ ناخواسته‌ای، موجب تضعیف روند ضروری و قاعده‌مندانه و درعین‌حال خلاقانۀ تبدیل «نیت روایی مؤلف» به یک اثر داستانیِ نظام‌مند و به دقت برنامه‌ریزی و مدیریت شدۀ تأمل‌برانگیز و مکاشفه‌گرایانه و تأثیرگذار می‌شود، بنابراین جهت ایجاد تمرکز و انسجام داستانیِ مؤثر، سعی می‌شود تا مطالبی به اختصار و جهت یادآوری و تقویت مهارت‌های نوشتاری ارزشمندتان تقدیم حضور شریف‌تان شوند.
یکی از وظایف تألیفیِ خیلی مهم و تعیین‌کننده‌ای که موجب دقیق‌تر و هدفمندتر و متمرکزتر و منسجم‌تر و پرکشش‌تر و تأمل‌برانگیزتر و در منتیجه، قدرتمندتر شدن ساختار داستانیِ متن می‌شود، مدیریت ضرورت‌مندانه و کاربردیِ «اقتصاد واژگانی» [بهره‌گیری حداکثری روایی از حداقل واژگان به‌کارگرفته شده در داستان] است، رویکرد آگاهانه و مؤثری که به طور معمول، از طریق مبادرت هدفمندانه به «واقعه‌گزینی» و «کاراکترگزینی» ضرورت‌مندانه و مدیریت شده، مانع اطناب روایی و صرفاً حجیم شدنِ وجۀ ظاهری روایت می‌شود؛ درواقع و مطابق با همین توضیح مختصر تقدیمی، لازم به ذکر است که این اثر ارسالی، با به‌کارگیریِ هنوز گزینش نشدۀ حدود «شش هزار و چهارصد و دوازده» واژه، تألیف و ارائه شده است که حجم قابل‌توجهی از آن‌ها، هنوز از وجۀ روایی چندان ضروری و مؤثری در ایجادِ اتصال و پیش‌برد سیر متوالی و ضروری روایت برخوردار نشده‌اند و طبعاً چنین وضعیتی، موجب صرفاً حجیم‌تر شدن و در نتیجه ایجاد «اطناب مُخل روایت» در متن شده است.
همچنین از سویی دیگر، یکی از عوامل مهمِ ایجاد اطناب روایی در این اثر ارسالی و در نتیجه صرفاً حجیم‌تر شدنِ وجۀ ظاهری متن، به‌کارگیریِ حجم قابل‌ توجهی از گفتگوهایی است که حداقل هنوز از حضورِ ضروری [درواقع و در یک تعریف مختصر، لازم به ذکر است که «گفتگوهای غیرضروری»، به راحتی قابل ‌چشم‌پوشی و یا جایگزینی از طریق توصیف‌هایی دقیق و جزءپردازانه هستند] و مکمل و متصل‌کنندۀ چندان مؤثری، در پیش‌برد روایت برخوردار نشده‌اند؛ همچنین در هنگام به‌کارگیری گفتگوهایی که از وجۀ کاملاً ضروری و متصل‌کننده‌ای در متن برخوردار هستند، صحیح‌تر و کاربردی‌تر است که دوستان نویسندۀ گرامی، این گفتگوهای ضروری را مطابق با قواعد «دیالوگ‌نویسی» حرفه‌ای [جهت ارتقاء مهارت‌های قاعده‌مندانۀ دیالوگ‌نویسی حرفه‌ای، پیشنهاد می‌کنم که کتاب آموزشی «راهنمای نگارش گفتگو»، نوشته «ویلیام نوبل»، با دقت نظر بیشتری مطالعه شود]، تألیف و تنظیم کنند تا مابین بخش‌های توصیفیِ روایت و بخش‌های دیالوگ‌نویسی متن، ارتباط قدرتمند داستانیِ مؤثر و جدایی‌ناپذیری به وجود بیاید.
بنابراین و مطابق با ضرورت ارتقاء مهارت‌های گزینشی و تألیفی در هنگام روایت‌پردازی حرفه‌ای، پیشنهاد می‌کنم که لطفاً و حتماً، به شیوه‌ای «کارگاهی-تمرینی» و جهت تقویت مهارت‌های روایت‌پردازی [اعم از شخصیت‌پردازی و فضاسازی و ایجاد کشش روایی و طرح‌وتوطئه داستانی و...]، برای مدت زمانی، تمامی داستان‌های ارسالی‌تان را با حدود «هشتصد» تا حداکثر «هزار» واژه کاربردی‌تر و مدیریت شده‌تر تألیف و تنظیم و تجربه کنید؛ مطمئن باشید که تقبلِ چنین تمرین نسبتاً سخت و صبورانه‌ای، با گذشت زمان، موجب افزایش روزافزون و حداکثری مهارت‌های ارزشمند روایت‌پردازی شما دوست نویسنده خوش‌ذوق خواهد شد، توانایی کاربردی ارزشمندی که هم در هنگام تألیف داستان‌های کوتاه جذاب، منسجم و تأثیرگذار و هم در زمان مناسب، برای تألیف و تنظیم فصل‌های یک رمان‌ جذاب و پرکشش، کارکرد بسیار مؤثری خواهد داشت.
همچنین به طور معمول و جهتِ مدیریت حداکثریِ اقتصاد واژگانی در هنگام داستان‌پردازیِ نظام‌مند و کاربردیِ مؤثر، به دوستان نویسندۀ گرامی پیشنهاد می‌کنم تا پس از مواجهه با سوژه‌ای که توجه‌شان را برای تألیف کردن جلب کرده است، حتی‌الامکان برای خودشان یک نقشۀ روایت موجز و کاربردی [حداکثر در حد یک پاراگراف] تهیه کنند تا قبل از شروع به نوشتن داستان و مطابق با ظرفیت‌های داستانیِ بالقوه و قابل گسترش موجود در سوژۀ انتخابی، هم به شناسایی وگزینش صحیح‌تر وقایع داستانی اصلی روایت‌شان بپردازند و سیر توالی حوادث اصلی را به دقت تنظیم کنند و هم «پیرنگ داستانی» مستدل و مستحکمی را برای روابط علت‌ومعلولی وقایع در داستان، طراحی و تنظیم کنند؛ طبعاً وقتی که ساختار کُلی روایت [اعم از بخش‌ «ورودیه روایت» که الزاماً در پی حادثه دیگری نباید بیاید و بخش «میانۀ روایت» که هم در پی حوادثی آمده و هم با حوادث دیگری دنبال می‌شود و بخش «پایان‌بندی روایت» پیامد طبیعی و منطقی حوادث پیشین است؛ برگرفته از کتاب ارزشمند «فرهنگ اصطلاحات ادبی»، تألیف استاد «سیما داد»]، از طریق چنین نقشۀ روایت مختصر و مشخصی، حتی‌الامکان و از همان ابتدای شروع به نوشتن، برای خود مؤلف اثر مشخص‌ شده باشد، امکان مدیریتِ هرچه صحیح‌تر و منسجم ترِ جزئیات ضروری و تشکیل‌دهندۀ روایت [جهت تعبیه و تنظیم صحیح‌تر و ضرورت‌مندانه‌تر و متصل‌کننده‌تر مصالح روایی در متن]، به طرز مؤثرتر و هدفمند‌تری، برای شخص مؤلف دغدغه‌مند و خلاق اثر میسر خواهد شد.
از سویی دیگر و با توجه به ضرورتِ دقت در تألیف و مدیریتِ کاربردی و حداکثریِ بخش‌های توصیفی روایت، آن هم به گونه‌ای که رخدادهای ضروری، مترتب، منطقی و متصل‌کنندۀ روایت، از طریق به‌کارگیریِ هدفمندانۀ توصیف‌هایی دقیق و جزءپردازانه، به مخاطب مکاشفه‌گر حرفه‌ای «نشان» داده شوند [تا ضمن احتراز آگاهانه از صرفاً «بیان» شدن روایت، مخاطب به درک و تصور داستانیِ صحیح‌تر و ملموس‌تری از رخدادهای روایی متن برسد]، لازم به ذکر است که بخش‌هایی از این اثر ارسالی هم تا حدی با چنین رویکرد توصیفیِ ملموس و مؤثری تألیف و تنظیم شده‌اند: «...، نشسته و خاکستر سیگارش را میتکاند...، موهای پرپشت جوگندمی‌اش...، صندلی را به چپ و راست میچرخاند...، سر تا پا یک دست سرامیک سفید با خطوط شیری...، صورت چروکش...، موهای مشکی و خاکستری‌اش، پیرهن سفید، شلوار نخی قهوه‌ای...، بند چرم مشکی پر چین، صفحه قهوه¬ای و قاب طلایی دورش...، ساعت زیبایی نبود صفحه مربعی، بند آبی نفتی که...، یک خانه دو طبقه حیاط دار قدیمی...، یک حوض وسط حیاط بود که قدمتش بیشتر از بازسازی...،. یک ساعت صفحه سفید...، تکه تکه هایی که انقدر سنباده کشیده بودند که...، جای زدگی زیادی روی شان بود...، یک مبل یک نفره با پارچه کرمی پوسیده با طرح گل های طلایی...، کنارش یک میز عسلی چوبی...، لامپ ۱۰۰ بیشتر نورش را به قاب داده بود...، از پشت یک عینک طبی گرد...»؛ آفرین بر شما، لطفاً پس از بازبینی و برنامه‌ریزی متمرکزانه‌تر و کاربردی‌تر ساختار روایی اثر [جهت گزینش وقایعِ صرفاً ضروری و تنظیم خط اصلی روایت]، تمامی متن را به با چنین دقت نظر جزءپردازانه‌ای، به شیوه‌ای متمرکزتر و متصل‌کننده‌تر و پیش‌برنده، ترمیم و تقویت کنید تا مخاطب به طرز ملموس‌تر و قابل تصورتری، با رخدادهای ضروریِ تعبیه شده، در روند شکل‌دهیِ گام‌به‌گام روایت، ارتباط مفهومی و روایی مؤثرتر و ماندگارتری را برقرار کند.
دوست نویسندۀ گرامی، همان‌طور که خودتان هم به خوبی مستحضر هستید، تمامی مطالب مطرح شده، صرفاً جهت ارتقاء هرچه‌صحیح‌تر، سریع‌تر و کاربردی‌تری مهارت‌های نوشتاری ارزشمندتان، تقدیم حضور شریف‌تان شده‌اند و امیدوارم که مورد توجه صبورانه و عنایت بزرگوارانه‌تان واقع شده باشند، مشتاقانه منتظر خوانش داستان کوتاه جدیدتان هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت