داستان را در اوج تمام کنید




عنوان داستان : چمدان
نویسنده داستان : ملیحه فیروزی

برف پاکن ماشین خراب بود زیر لب به صاحب ماشین چندتا ناسزای آبدار گفت که توی این هوای بارانی اینطور توی دردسرش انداخته بود.
سرعتش را کمتر کرد.
مردمک چشم هایش آنقدر بین جاده و قطره های باران روی شیشه چرخیده بود که احساس کرد سنگین شده و همین حالاست که وسط این جاده ی بی سر و ته یک دل سیر بخوابد.
زیر لب غر میزد،به خودش و آن موجود تک چشم که در صندلی کناری اینطور بی هیاهو و ساکت نشسته بود و خیره نگاهش میکرد،اسمش را چه گذاشته بود؟!هر چه فکر کرد یادش نیامد.
آخر هم "هوی یا هی"صدایش کرد.
_هوی عوض زل زدن به من پشت سرتو بپا شش دنگ باش کسی تعقیبمون نکنه هی با توام پاشو پاشو.
به صندلی کناریش مشت میزد که "هی" را بیدار کند.
آخرش بی خیال شد و با غیظ و بلند داد زد"تخمِ جن،آهان همینه از این به بعد تخم جن صدات میکنم".
بعد دست هایش را سمت شیشه ی ماشین برد و سعی کرد بخار نشسته ی رویش را پاک کند.
آن طور که پیدا بود این باران سیل آسا قصد بند آمدن و این جاده ی بی سر و ته هم قصد تمام شدن نداشت.
از آینه ی روبرو چمدان قهوه ای صندلی پشتی را پایید. دلش مثل سیر و سرکه می جوشید احساس کرد همین حالاست که تمام محتویات معده اش از توی حلقش بریزد بیرون بعد یادش آمد،از زمان فرارش بیشتر از بیست و هشت ساعتی گذشته و از آن موقع است که چیزی نخورده و معده اش کاملا خالی است، دقیقا چه چیزی را بالا می آورد؟!حتما تا حالا آن زن آفریقایی لاغر آمده بود توی اتاق و همان اول کاری یک راست رفته بود سمت بالکن تا طبق عادت همیشگی اش سیگاری بکشد و بعد که خوب سر دماغ شد و برگشت توی اتاق آن وقت تازه نبودش را حس کرده.
تا میتوانست دور شده بود بدون فکر کردن به این که مقصد کجاست.
حالا بعد از آن همه رانندگیِ بی وقفه سر یک دو راهی رسیده بود نمیدانست از کدام سمت برود، رو به تک چشم کرد و گفت:هی از کدوم سمت برم؟!
هیچ جوابی نشنید.
چراغ قوه را از توی داشبورد ماشین در آورد و با حرص از ماشین پیاده شد کفش های رنگ و رو رفته ی چرمش توی گِل فرو رفت با عصبانیت به لاستیک لگد زد پایش درد گرفت لعنتی نثار باران و ماشین کرد.
نور زد و دو راهی روبرو را خوب برانداز کرد از سمت چپ جاده نور کم سویی از فاصله ی دور به چشم میخورد.سوار ماشین شد و به همان سمت راند.جاده ی باریک و خاکی که دو طرفش با انبوهی از درخت احاطه شده بود.
نور از پشت همان درخت ها به چشم میخورد ته دلش احساس راحتی کرد که میتواند کمی استراحت کند،ماشین را همان بغل پارک کرد.
پیاده شد و با احتیاط چمدان قهوه ای را سمت خودش کشید و درش را باز کرد
نگاهی به داخلش انداخت و خیلی آرام طوری که مواظب بود هیچ جنبنده ای آن اطراف صدایش را نشنود گفت:این تو اذیت که نشدی کله طلایی؟حیف که دیگه نمیتونی حرف بزنی ولی من میفهمم چی میخوای بگی یه کم مونده تحمل کن پسر.

بعد در چمدان را با احتیاط بست و لنگان لنگان راه افتاد
از دور خرابه ای کاهگلی که هیچ شباهتی به خانه نداشت به چشم خورد پا تند کرد
اطراف را از چشم گذراند هیچ کس آنجا نبود سرش را داخل خرابه برد جز چراغ نفتی و یک فرش مندرس و پاره و چند تیکه لباس رنگ و رو رفته چیزی آنجا نبود.
مرد دست های یخ زده اش را سمت چراغی ک روشن بود برد تا دست هایش از گرمای چراغ کمی جان بگیرند بلافاصله
تک چشم پیدایش شد و مرد را هل داد و جایش را گرفت و شروع به گرم کردن دست های زمختش کرد بعد با همان صورت کریه و چشمی که درست وسط صورتش بود خیره نگاهش کرد و شروع به خندیدن کرد قهقهه وار و بلند،
مرد وحشت زده و سراسیمه به سرش مشت میزد و هی داد میزد "خفه شو خفه شو هیشش الان پیدامون میکنن هیششش"
آنقدر محکم به سر و صورتش مشت زده بود که صدای تک چشم قطع شد.
چمدان را همان جا رها کرد و خودش را کشان کشان سمت در خروجی برد باران بند آمده بود
حالا میتوانست برود نگاهی به اطراف بیندازد.
پایش هنوز کمی لنگ میزد و راه رفتن با این کفش هایی که زیرش یک خروار گل چسبیده بود برایش سخت تر شده بود به ناچار کفش هایش را درآورد و رفت پشت خرابه ی کاهگلی.
از همان نزدیکی ها صدای خش خش و زوزه ی سگ به گوشش خورد ترسید خودش را عقب کشید و با دقت نگاه کرد صدا نزدیک تر میشد پیرمرد ژولیده و خم شده ای همراه سگ بزرگ و سیاهش نزدیک می شدند
پا تند کرد تا زودتر از آن ها برسد داخل و چمدانش را بردارد حواسش جمع بود که سر و صدایش باعث جلب توجه سگ و پیرمرد نشود.
چمدان را برداشت و خودش را به در رساند، آهسته آهسته قدم برداشت و خودش را آن نزدیکی ها قایم کرد پیرمرد هن هن کنان نزدیک خانه شد سگ مدام پارس میکرد نگاهی به سگش انداخت و پرسید:"چت شده."
سگ خودش را اینطرف و آنطرف میزد تا پیرمرد قلاده اش را رها کند.

مرد دل توی دلش نبود احساس میکرد عرق سرد از پشت مُهره های کمرش چکه میکند.تک چشم را کنار پیرمرد و سگش میدید که برایش زبان درمیاورد و قهقهه میزند و همین حرصی ترش میکرد.
پیرمرد شستش خبردار شد که کسی آنجا بوده که سگش اینطور بی تابی میکند قلاده اش را رها کرد.
رها شدن سگ همانا و فرار مرد همان
با پای لنگش چنان به زور میدوید که همان اول راهی چمدان از دستش افتاد
و پایش پیچ خورد و افتاد سگ دندان هایش را درآورده بود و چنان برایش دندان تیز کرده بود که مرد چشم هایش را محکم روی هم فشار میداد و جیغ میزد. پیرمرد نزدیک شد و به سگش دستور داد که آسیبی به مرد نزند سگش آرامتر شد و بو کشان سمت چمدان رفت و شروع به پارس کرد
مرد هول کرد و داد زد "آهای آهای تخم جن چمدونو بردار و در برو باید کله ی مقدس دکتر رو از دست آدم بدا و اون دیوونه خونه ی لعنتی نجات بدیم "
تک چشم قهقهه زنان روی چمدان بالا و پایین میپرید.
پیرمرد هاج و واج به مرد و چمدان نگاه میکرد از حرف های مرد سر در نمی آورد
زیر لب گفت:"این با کی داره حرف میزنه؟! "
بعد آهسته آهسته سمت چمدان رفت،خم شد دست هایش می لرزید با این حال دست برد سمت زیپ چمدان‌.
مرد بلند شد و شیشه ی شکسته ای را از روی زمین برداشت سگ با حرکتِ مرد خیز برداشت طرفش، مرد خودش را عقب کشید و داد زد گمشو.
سگ دست بردار نبود خودش را به پای مرد چسبانده بود در همین حین پیرمرد زیپ چمدان را باز کرد.
صدای پارس سگ بیشتر شد و یک آن صدای فریاد مرد.
‌ پیرمرد برای یک لحظه بهت زده ماند
کم مانده بود از ترس توی شلوارش شاش کند.
به صورت پر از خون و خراش جلوی چشم هایش خیره ماند.
سگ خودش را به پیرمرد رسانده بود حالا دیگر به شدت قبل پارس نمیکرد
اما هنوز بی خیال چمدان نشده بود
سرش را برد تو و شروع به بوییدنش کرد آن تو جز تکه کاغذ که رویش شماره ای نوشته شده بود چیزی برایش پیدا نشد.
پیرمرد به خودش آمد
چمدانِ خالی را با پایش هل داد و به سمت جسم بی جان مرد دوید.

ملیحه فیروزی
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم ملیحه فیروزی عزیز، سلام. دو سال است که داستان می‌نویسید و فقط دو داستان به پایگاه ارسال کردید. امیدوارم در نوشتن مصمم باشید و به زودی داستان‌های بیشتری از شما دریافت کنیم.
دو داستان با نام «چمدان» برایم ارسال شده بود که هر دو را خواندم و بعدتر متوجه شدم که دومی ورژن کامل‌تری است. دو نسخه را با هم مقایسه می‌کنم و نظرم را برایتان می‌نویسم.
«چمدان» داستان مردی که از تیمارستان گریخته و البته خواننده در پایان این مسئله را می‌فهمد. نویسنده با پنهان نگهداشتن این موضوع تعلیق را به خوبی حفظ می‌کند. چیزی که لازمه‌ی ایجاد هیجان و نگهداشتن مخاطب با پایان داستان‌ است. راوی از ماجرای فرار مردی می‌گوید که با ماشینی که به نظر می‌آید دزدیده در حال دور شدن از جایی است. موجودی هم مرد را همراهی می‌کند که با نام تک‌چشم یا تخم‌جن از او یاد می‌شود و همین اسم کافی است تا خواننده تصویری عجیب از او در ذهن متصور شود. مرد چمدانی همراه دارد و به وقت ترک ماشین چمدان قهوه‌ای را هم با خود می‌برد. خاننده منتظر است که راوی بیشتر از مرد و چمدان و تک‌چشم به او اطلاعات بدهد اما راوی قصد کرده خواننده را تشنه نگه دارد تا در پایان شگفت‌زده‌اش کند. در نسخه‌ی اولی که فرستادید مرد از تک‌چشم می‌خواهد که چمدان را با خودش ببرد و کله‌ی مقدس و طلایی دکتر تیمارستان را نجات بدهد. پیرمرد به دور و برش نگاه می‌کند و نمی‌فهمد طرف صحبت مرد نیست. همین‌جا که لحظه‌ی اوج داستان است نویسنده با هوشمندی و در خلاصه‌ترین و موجزترین شکل ممکن، از مهم‌ترین اتفاق داستان می‌گوید. این که مرد از تیمارستان فرار کرده و کله‌ی دکتر تیمارستان را هم همراهش آورده و البته این‌که به دلیل مشکلات روحی روانی‌ای که دارد دچار توهم است و تک‌چشمی در کار نیست. در چنین لحظه‌ای که خواننده شوکه است و دارد با آن‌چه اتفاق افتاده صحنه‌ها را در ذهنش رنگ می‌کند، پیرمرد در چمدان را باز می‌کند و می‌بیند خالی است و بعد به سر طلایی مرد و صورت خونی‌اش نگاه می‌کند و به سمتش می‌رود که نجاتش دهد. پایان این داستان از نسخه‌ی دوم بسیار بهتر است. اول این‌که داستان در اوج تمام می‌شود و خواننده با این پایان شگفت مدتی درگیر است و همین متن را در موقعیتی بهتر قرار می‌دهد. دوم این‌که وقتی راوی اشاره به سر طلایی و خونی مرد می‌کند به خواننده نشانه می‌دهد مردی که از تیمارستان فرار کرده، دکتر تیمارستان است یا لااقل چنین تصوری از خودش دارد و همین برای پایان باز داستان برگ برنده‌ای است که خواننده ماجرا را در ذهنش ادامه دهد و پایان‌هایی جذاب و جنایی و شاید ترسناک در ذهنش بسازد. اما این اتفاق در نسخه‌ی اصلاح‌شده نمی‌افتد. توجه سگ به چمدان و پیدا شدن شماره تلفنی در چمدان و البته حذف کله‌ی طلایی از متن، نه تنها به بهتر شدن داستان کمکی نکرده بلکه از هیجان و ماجراهایی که می‌تواند بعد از تمام شدن داستان در خیال خواننده شکل بگیرد، جلوگیری کرده. پیشنهاد می‌کنم هر دو متن را بخوانید و اگر با نظر من موافق بودید پایان اول را برای داستان نهایی انتخاب کنید.
داستان در گذشته روایت می‌شود. یعنی این اتفاقات افتاده و تمام شده و حالا راوی آن‌ها را برای خواننده بازگو می‌کند. در چنین داستان‌هایی که تعلیق بالاست و متن پر از لحظات تنش‌زا و دلهره‌آور است بهتر است زمان داستان اکنون باشد. یعنی در اکنون داستان مرد در حال فرار باشد و راوی از این اکنون روایت کند. همزمانی رویداد و روایت در این متن به بیشتر شدن کشش داستان و تزریق دلهره و اضطراب متن به خواننده و درگیر کردن احساسش بسیار کمک می‌کند. شروع از بزنگاهی است که عدم تعادل اتفاق افتاده. مرد دارد از جایی فرار می‌کند با تک‌چشم و چمدانی قهوه‌ای و ماشینی که مال خودش نیست. انتخاب چنین لحظه‌ای برای آغاز هوشمندی و آگاهی نویسنده را می‌رساند. اگر زمان داستان را به اکنون تغییر دهید و شروعی چنین خوب را با نشان‌دادن لحظاتی درخشان به تصویر بکشید، داستان را به موقعیتی که شایسته‌اش است می‌رسانید و لذت خواننده از خواندن متن را دو چندان می‌کنید.
خانم فیروزی عزیز، بابت نوشتن این داستان به شما تبریک می‌گویم. امیدوارم در فرصت مناسب به سراغ متن بروید و با تغییرات لازم و البته صیغل دادن جملات داستان را از خوب به خوب‌تر ارتقاء دهید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۲
نازنین جودت » یکشنبه 06 شهریور 1401
منتقد داستان
سلام. خواهش می کنم. موفق باشید
ملیحه فیروزی » شنبه 05 شهریور 1401
سلام خانوم جودت عزیز ممنونم از نقدتون و وقتی که براش گذاشتید نظراتتون برام ارزشمنده حتما و حتما استفاده میکنم❤

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت