عشق سوژه مهمی است




عنوان داستان : عشق ناب
نویسنده داستان : میلاد تشکری

عاشق باید بی پروا باشد اما من هیچ وقت چنین شهامتی نداشتم آن هم در دورانی که همه خوبی ها رنگ باخته اند حتی طبیعت هم شهامتش را از دست داده و به یک صدا آواز نمی خواند، یک روز باران است و یک روز آفتاب سوزان.
کلاس دهم بودم که عاشق شدم هنوز بالای لب هایم تازه سبز شده بود و شکل غریب نوجوانی در صورتم پدیدار شده بود. سر کلاس مدرسه همه توجه من به ساعتم بود که زودتر مدرسه تمام شود، زنگ آخر که می شد قلبم تند میزد پاهایم بی حس می شد و در دلم غوغایی می شد. هر روز در همین ساعت من به این شکل دگرگون می شدم، ساعت ۲۱ که زنگ آخر مدرسه به صدا در می آمد با عجله بدون آنکه پاهای خسته ام بخواهد به بیرون می دویدم. هر روز ظهر سر راه خانه او را می دیدم با قدی متوسط و لاغر چشمان درشت خمار که از دور می درخشید، از جلوام به طرف مخالف می رفت. اولین بار که او را دیدم فقط برای چند ثانیه در چشمان هم خیره شدیم بعد نگاهش را به زمین دوخت. همانجابود که قلبم بی اختیار تند زد انگار که می خواست از سینه ام بیرون بزند کف دست هایم عرق کرد و زانو هایم بی حس شد. بدون انکه کلمه ای صحبت کنیم فقط با همان نگاه رابطه عجیب و مرموزی بین مان شکل گرفت هنوز صورت و نگاهش جلو چشمانم بود در حالی که شاید فرسنگ ها از من دور شده بود من که به خودم آمدم دیدم راه خانه را اشتباه رفتم اما نمی دانم چرا آن لحظه خوشحال بودم، از شکل گرفتن چنین حس غریبی که برای اولین بار احساسش می کردم خوشحال بودم، آیا او هم مثل من خوشحال بود؟ او هم راه خانه اش را اشتباه رفته بود؟ تمام آن روز به چشمایش و نگاهی که به من انداخت فکر می کردم، آن روز حتا یک کلمه هم درس نخواندم و فردا در امتحان ریاضی کمترین نمره کلاس را گرفتم. از آن روز به بعد ساعت ۲۱ که می شد قلبم تند می زد گلویم خشک می شد و نمناکی عرق را کف دستهایم حس می کردم. هر روز سر راه به پیچ شمرون که می رسیدم او را می دیدم من با چشمانی مثل عقاب دنبالش می کردم اما او فقط برای ثانیه ای کوتاه نگاهم می کرد بعد چشمانش را به پایین و به زمین می دوخت اما لبخند ملایمی گوشه لبش می نشست و خال سیاهی کنار لب هایش نمایان می شد، من از نمایان شدن همین خال سیاه می فهمیدم که به من لبخند می زند، گونه هایش سرخ می شد و مثل من قدم های آهسته بر می داشت. از دور که می آمد با دوست هایش می گفت و می خندید اما به من که نزدیک می شد ساکت چشم های خمارش را به زمین می دوخت تنها لبخند گرمی که به لب داشت امیدوارم می کرد.
نگاهم به زندگی تغییر کرده بود مثل اینکه کارهای زیادی برای انجام دادن داشتم یک هیجان و انگیزه عجیبی برایم شکل گرفته بود، هر روز صبح جلو آیینه صورت طاسم و چند تار موی نازک و تنک پشت لبم را نگاه می کردم بعد با پیراهن اتو کرده کفش های واکس زده و موهای شانه کرده و مرتب به مدرسه می رفتم تا ظهر مواظب بودم لکی به لباس یا کفش هایم نیوفتد. هر روز صبح به امید سر رسیدن ظهر از خواب بیدار می شدم چون همه ی روزهای من همان ساعت ۲۱ بود. اما من از نخستین روزهای دیدارم با او ساعت نداشتم قران به قران پول هایم را جمع می کردم تا بتوانم ساعت مچی بخرم چون پدرم کارگر بود و توان خرید ساعت مچی را نداشت. جمعه ها به قهوه خانه محله امان می رفتم کف سالن را تی می کشیدم، شیشه ها و ظرف ها را می شستم، جلو مشتری چای و قلیان می گذاشتم و انعام می گرفتم، عصر که به خانه برمی گشتم سر راه از پشت ویترین ساعت فروشی به ساعت های مچی نگاه می کردم و با اشتیاق ساعت طلایی رنگی را نشان می کردم. هفته ها گذشت و پول هایی که جمع کرده بودم کفاف خرید ساعت را نمی داد، دیگر بیش از این تحمل نداشتم به پدر و مادرم اصرار می کردم تا برایم ساعت بخرند حتا شب ها شام نمی خوردم تا این موضوع را جدی بگیرند بالاخره با پولی که مادرم داد و چندرغازی که جمع کرده بودم توانستم ساعت مچی بخرم فقط برای اینکه ساعت ۲۱ که می شود صدای تپش قلبم را بشنوم برای اینکه کف دستهایم عرق کند نفسم تند و پی در پی بزند و زانو هایم سست شود، من به این حال غریب چنان وابسته شدم که طفل شیر خوار به پستان مادرش وابسته است یک رنج لذت بخش و تنهایی دلفریبی بود.
یک روز تصمیم گرفتم او را از محل دیدارمان تا خانه اش دنبال کنم از پیچ شمرون انداخت در خیابان کوروش پیوسته و قدم به قدم دنبالش می رفتم سر راه دوستم عباس را دیدم که با موتور از خیابان عبور می کرد جلوی عباس را گرفتم ترک موتورش نشستم و نشانی دختر را دادم تا تعقیبش کند او که از ماجرا مطلع شده بود با هیجان از بین خودروها دوتا یکی رد می شد و در راه می خندید و می گفت: ببینم نکنه عاشق شدی؟ مواظب باش سرت کلاه نره داداش، این دوره زمونه دخترها خودشونو سر ادم حسابیا خراب می کنن، مواظب باش عاشقی کلاه گشادیه ها..
_ خفه شو، حق نداری در موردش اینطور صحبت کنی، تو فقط راهتو برو، مراقب باش گمش نکنی.
در تمام مسیر حواسم بود که او را در بین جمعیت و آمد و شد عابرین گم نکنم تا اینکه وارد کوچه شد سر کوچه پدرش به استقبالش امده بود و تا انتهای کوچه او را همراهی کرد و وارد خانه ای با در سفید شدند، عباس همان جا سر کوچه توقف کرد و با تعجب به در و دیوار کوچه و خانه ها نگاه می کرد بعد گفت: شانس بهت رو کرده داداش، خاله من تو این کوچه زندگی میکنه، لابد این دختر خانم رو میشناسه!
_ راست میگی؟ عباس جان ببین میتونی اسمشو بپرسی یا نام و نشون خانواده شو پرس و جو کنی.
عباس با اشاره سر وعده داد این کار را انجام دهد.
چند بار تنها پشت سرش و بصورت پنهانی او را تا سر کوچه اشان تعقیب کردم و هر بار پدرش انجا منتظرش بود.
یک روز در حیاط مدرسه عباس منو صدا زد و گفت: از قرار معلوم با دختر خاله م دوسته و با هم رفت و آمد دارن، به زحمت تونستم اسمشو بپرسم.
نگاهی به اطراف کرد و در گوشم اسمش را گفت. از آن روز به بعد بی اختیار اول و آخر اسمش را در دفتر و کتابهایم می نوشتم، روی دسته چوبی نیمکتی که رویش نشسته بودم و روی دیواری که در کلاس به آن تکیه می دادم هر جا که می شد بی اختیار این حروف را می نوشتم حتا یک بار که معلم تکالیفم را در دفترم نگاه می کرد با دیدن حروف و اشکال نامفهوم با عصبانیت دفتر را به سمت صورتم پرت کرد. کم کم بچه های کلاس به من طعنه می زدند و مسخره ام می کردند تا این موضوع به گوش مدیر مدرسه رسید و به دلیل اینکه روی دیوار و نیمکت حروف و اشکال نامفهوم نوشته بودم به دفتر مدیر احضار شدم.
مدیر پشت میز نشسته بود و با چشمانی خشمگین به من نگاه می کرد معلوم بود از این دسته ادم هایی ست که گوش دختری را کشیده اند و به زور او را پای سفره عقد با این مرد اورده اند، بیچاره حق دارد به این حال من غبطه بخورد و با عصبانیت نگاهم کند. ابتدا با توهین و تشر با من صحبت کرد بعد فرم تعهد نامه را داد که امضا کنم.
چند ماه گذشت و هر روز ساعت ۲۱ که می شد دلهره ای به دلم می افتاد قلبم تند می زد و پاهایم بی رمق به طرف پیچ شمرون می رفت تا او را ملاقات کنم. هر روز مثل روز تازه ای بود که او را می دیدم و هر بار عطش دیدارم بیشتر می شد تا اینکه یک روز او نیامد..
چند روز پی در پی نزدیک پیچ شمرون به انتظارش می نشستم تا سر کوچه اشان می رفتم پدرش هم انجا نبود، دل تو دلم نبود، نزدیک بود که قبض روح شوم تا مجبور شدم سراغش را از عباس بگیرم. چند روز بعد عباس در گوشه حیاط مدرسه منو صدا زد با چهره ای غمگین و ناامید به من گفت: اون دختر که دوستش داشتی ازدواج کرد دیگه پی او را نگیر.
این را که گفت دنیا روی سرم خراب شد تا خانه بغضی در گلو خفه ام می کرد به خانه که رسیدم به پستوی اتاق رفتم و تا شب گریه کردم. تا سه روز مدرسه نرفتم نه آب خوردم نه غذا دیگر صدای مادرم درامد و مرا به باد نصیحت و موعظه گرفت من که تحمل شنیدن این موعظه ها را نداشتم به خانه عباس رفتم و چند روزی را آنجا ماندم. چند بار به کوچه اشان سرک کشیدم بالاخره او و شوهرش را دیدم و سعی کردم کم کم او را فراموش کنم.
بیست سال گذشت من هم ازدواج کرده بودم، از آن ازدواج که گوش دختری را می گیرند و به زور پای سفره عقد می آورند، در زرق و برق دنیا غرق بودم و سرم به کار خودم بود تا روزی که به شکل اتفاقی از پیچ شمرون رد شدم، از بلندگوی مسجد محله قدیمی امان صدای تلاوت قرآن می امد، کنار مسجد حجله عزا نصب بود و مردم در تلاطم رفت و آمد بودند، انجا مردی چهره اش اشنا بود او پدرش بود که موهایش سفید شده بود و پیراهن سیاه به تن کرده و به مهمانان خیر مقدم می گفت، انجا در اعلامیه اسمش را نوشته بودند، باورش برایم سخت بود اما او مرده بود، چند لحظه مکث کردم، صدای اذان بلند شد و صاحبان عزا به داخل مسجد رفتند به ساعت مچی دستم نگاه کردم ساعت ۲۱ بود و من بعد از چند لحظه مکث به راهم ادامه دادم، دیگر دلهره ای به دلم نیافتاد، دیگر قلبم تند نزد و پاهایم بی رمق نشد، شاید گوشه قلبم زخمی آنقدر کهنه و قدیمی شده که دیگر توانی برای باز شدن ندارد، به خانه که رسیدم کاغذی برداشتم تا این کلمات را بنویسم، می دانم در آینده خاطرات آن روزهایم آنقدر دور و گم می شوند که دیگر نمی توانم چیزی به خاطر بیاورم پس تا جایی که به یاد دارم نوشتم چون شنیده ام که می گویند: عشق دوران نوجوانی پاک ترین عشق هاست.
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
با نام خدا و با سلام خدمت شما دوست عزیز. اگر از دور به داستان شما نگاه کنیم کدام قسمتش ما را جذب خواهد کرد؟ این یک سوال مهم است. شما خودتان را جای مخاطب بگذارید. عامل جذابیت داستان شما چیست؟ آیا یک موضوع خاصی دارید؟ آیا یک ایده بکر دارید؟ آیا لوکیشن خاص و شخصیت خاصی در کار داریم؟ آیا اتفاق‌های خیلی ویژه و تکان‌دهنده‌ای می‌افتد؟ آیا دیالوگ‌های ادبی و خاص داریم که سال‌ها در یادها بماند؟ ما با تک‌گویی‌های یک نفر مواجه هستیم که عاشق یک‌طرفه شده است. و بعد از مدتی طرف مقابلش ازدواج می‌کند.
ضعف اصلی داستان شما این است که برگ برنده ندارد. هرچند عشق سوژه مهمی است و یکی از عامل‌های مهم جذابیت و صدالبته درام در ادبیات و سینما شناخته می‌شود. اما شما از این پتانسیل نیز استفاده نکرده‌اید و بهره‌ای نبرده‌اید. عنصر عشق می‌تواند شاهکار بیآفریند. در رمان‌های بزرگ و معروف و شاهکارهای جهان همیشه ردپایی از عشق وجود دارد. اما این دلیل نمی‌شود ما بگوییم هر داستان و فیلمی که عشق دارد لزوما داستان و فیلم خوبی است.
داستان شما اتفاق خاصی ندارد. ویژگی ممتازکننده و متمایزکننده ندارد. نه در ایده و نه در پرداخت. این بزرگ‌ترین ضعف شماست. شما باید به مخاطب اعلام کنید من این ویژگی خاص را دارم و به خاطر این ویژگی تو باید داستان‌های مرا بخوانی. مثلاً من خوب می‌توانم شخصیت بدجنس خلق کنم. یا مثلاً من خوب می‌توانم اتمسفر روستا را برایت بسازم که تو از خواندن آن حظ کنی! یا مثلاً من داستان معمایی خیلی پیچیده می‌توانم برایت بگویم. یا من صحنه‌های عاطفی خوبی می‌توانم خلق کنم. بالاخره باید در یک جایی نقطه قوت داشته باشید. نقطه قوت شما چیست؟ کدام است؟ چرا باید یک مخاطب وقت بگذارد و این داستان شما را بخوانند؟ به این سوال در درون خودتان جواب دهید. و وقتی نقطه قوت‌تان را پیدا کردید روی آن مانور دهید. همیشه دور آن بچرخید. حول آن داستان بگویید. هرچند رفته‌رفته باید مساحت این کار افزایش یابد و دایره کاری شما بیشتر شود تا از داستان‌های تکراری دوری گزینید. اما بنظرم الآن بهترین کار همین است که عرض کردم.
اما برویم سراغ ایده اصلی داستان شما. نوجوانی که ما اسمش را هم نمی‌دانیم ادعا دارد با نگاه اول عاشق دختری شده است. او هر روز سر ساعتی معین این دختر را می‌بیند تا اینکه یک روز او را تعقیب می‌کند و خانه‌اش را پیدا می‌کند. اما چندی بعد متوجه می‌شود او ازدواج کرده است. بنابراین پسرک افسره می‌شود. بیست سال بعد می‌بیند آن زن مرده است. همین. این ایده چند ایراد دارد. نخست این که وقتی این شخص با دختر مواجه می‌شود چرا باید عاشقش شود؟ اینکه می‌گویند در نگاه اول عشق وجود دارد به درد ما در داستان نمی‌خورد. باید اتفاق و رفتاری باعث شود تا درون این شخصیت‌ها برملا شود تا از یکدیگر خوش‌شان بیاید. مثلاً تصادف ماشین یا زخمی‌شدن یکی. یا افتادن کار یکی بر دیگری. یا موضوعات دیگر باید باعث شود این‌ها بهم پیوند بخورند. این در داستان کم است.
دوم اینکه هدف پس چیست؟ ازدواج با او؟ رسیدن به او؟ هدف پسرک معلوم نیست. او هر روز او را از دور می‌بیند. دست به کوچک‌ترین اقدام هم نمی‌زند. فقط به دیدن بسنده می‌کند. چرا؟ چرا اقدامی نمی‌کند. مثلاً نامه‌ای بنویسد. مثلاً تلفنی پیدا کند و زنگ بزند. مثلاً هدیه‌ای به او بدهد. مثلاً حرفی بپراند. فقط سر ساعتی او را می‌بیند. همین. او برای چه تلاش می‌کند؟ این در داستان اشاره نشده است.
مانع رسیدن به این هدف چیست؟ چرا اقدامی نمی‌کند؟
روال این است که شخصیت اصلی یک هدفی در داستان داشته باشد و تمام تلاشش را برای رسیدن به آن هدف بکند. در مقابل نیروهای مخالف رودرروی آن باشند و مانع رسیدن به هدفش شوند. مثلاً اگر این پسر هدفش رسیدن به دختر باشد و چند بار به او پیام دهد و نامه دهد و با او صحبت کند و در مقابل او از پسر خوشش نیاید یا فقیری او را بهانه کند یا بگوید پدرم مانع این وصلت است و یا هر دلیل دیگر اکنون می‌شود مانع. در داستان شما نه هدف می‌بینیم و نه مانع. انگار هنوز داستان شکل نگرفته. بدون اینکه داستان شکل بگیرد تمام می‌شود. انگار درستش این است که داستان مانند یک نهال رشد کند و به بلوغ برسد بارور شود و بزرگ شود و میوه دهد و پیر شود. داستان هم اینگونه باید باشد. باید بزرگ شود. رشد کند. به اوج برسد. به بحران برسد. افت‌وخیز مناسب و کافی داشته باشد و سپس فرود کند.
نوشته شما هرچند به لحاظ حجم داستانی زیاد است اما هنوز بزرگ نشده است. به اوج نرسیده است. بحران ندارد. در واقع شخصیت اصلی شما به چندان مشکلی نمی‌خورد. اصلاً مشکل خاصی ندارد. مثلاً اگر همین شخصیت ابتدا عاشق می‌شد با دختر ارتباط برقرار می‌کرد و عاشق هم می‌شدند و در لحظه ازدواج می‌فهمید این دختر یک بچه دارد آن‌وقت بحران ایجاد می‌شد. در واقع کاری که دیگر نمی‌شود برگشت. شخصیت به هچل می‌افتاد. اینجاهاست که شخصیت مجبور است دست به انتخاب بزند. بین بد و بدتر. در داستان شما این وجود ندارد. انگار این پسر از دور ایستاده است و داستان را می‌بیند و تعریف می‌کند. هیچ احساسی نیست. هیچ نزدیکی وجود ندارد. ما تمام حوادث را از دور می‌بینیم. شخصیت اصلی نزدیک نمی‌شود تا ما هم نزدیک شویم.
در مورد عشق هم همین‌طور است. ما عشق را تجربه نمی‌کنیم. چرا که شخصیت اصلی عشق را تجربه نمی‌کند. ما فقط از دور عشق را می‌بینیم. اگر شما بخواهید عشق را به مخاطب به عنوان تجربه هدیه دهید باید شخصیت‌هایتان را درون آن اتفاق ببرید.
من سعی کردم تمام موارد را که در داستان شما وجود دارد برای‌تان بنویسم. امیدوارم این‌ها را در داستان بعدی‌تان لحاظ کنید. سعی کنید کتاب «داستان» نوشته «رابرت مک‌کی» را بخوانید. خیلی راهگشا خواهد بود. امیدوارم به آنچه که در نویسندگی می‌خواهید برسید. منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستم. موفق و سربلند باشید. با تشکر و احترام.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستانم. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۱
میلاد تشکری » چهارشنبه 09 شهریور 1401
بسیار ممنون که وقت گذاشتید خیلی استفاده کزدم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت