اشکالات تکنیکی




عنوان داستان : امیر
نویسنده داستان : علی فرزین

در همسایگی ما، پیرمردی باصفا ساکن بود که داشت می‌مُرد. البته من به عنوان یک پسر بچه، در طفولیت سرگرم بودم و نمیفهمیدم وقتی اهالی محل نام پیری را می آورند، سپس افسوس می خوردند یا اشک گوشه چشمشان جمع می شود نشانهء آن است که وی برای حضرت عزرائیل آغوش باز کرده و یا بالعکس، شاید حضرت عزرائیل برای او آغوش باز کرده باشد!
بهرحال؛ پدرم، در پیش او مشغول به کار بود. در مغازه عطاری! مغازه عطاریِ حاج ممدآقا.
شب، وقتی از راهرو تنگ خانه گوش به در چوبیِ اتاق والدینم چسباندم که کنجکاویِ بی‌هدف کنم، شنیدم پدر بغض کرده بود که: همین چندرغازی که در میاوردم هم پرید نرگس.
اما مادرم او را قوت می داد: پسراش که جز اینکار کاری بلد نیستن، حتما مغازه رو نگه میدارن. کی از تو مسلط برای چرخوندن امورات مغازه.
حاجی در آن زمان که دیگر جان در بدن نداشته، پدرم را از طریقی به کار می گیرد. اندکی بعد او را نیز در دخل و خرج مغازه شریک می کند. حاج ممدآقا آرام آرام برای خود کوچک نامی در شهرستان پیدا کرده بود و این مدیون زحمات پدرم بوده.
حاجی مُرد.
در مراسم ختمش محله قرق شده بود. از مشهد و محلات و کرمانشاه و کاشان نیز میهمان رسیده بود. بابا در مراسم او این طرف و آن طرف می دوید. بیشتر کسبه سایر شهرها، بنکداران و کشاورزان بعد از عرض تسلیت به پسرانِ حاجی که دم درب ایستاده بودند، پیش پدرم هم می‌آمدند، تسلیت می‌گفتند، صحبت میکردند و چای می‌نوشیدند.
یکی از آنها حتی شب در خانه ما خوابید. فردا صبح کله سحر که عازم می شد، در خواب و بیداری دیدم که روی شانه پدرم زد و گفت:
- من شهر خودمون برات کار سراغ دارم. حالا اگه اتفاقی هم افتاد پاشو بیا پیش ما زندگی کن.
مادرم که چادر سرکرده اش را به دندان گرفته بود، کاسه آب را پشت سرش ریخت.
ظهر از مادرم پرسیدم:
- آدم ها تا چند روز می توانند گرسنه بمانند؟
همان سر سفره، یخه ام گرفت، به سینه خود کشید. دیس و بشقاب چپه شد و پارچ آب روی شلوارم ریخت. بعد به شکل ترسناکی گوشم را پیچاند، ترسناک یعنی اینکه دندان هایش را بهم فشار می داد و دستهایش برای گرفتن گوش من می لرزید. سپس با همان دستی که یقه ام را گرفته بود به گوشه ای پرتابم کرد و بنا کرد با دست کتک زدن. انگشترش خیلی درد داشت.
هنوز هم نمیدانم چرا با سوال من آنطور رفتار شد. من فقط میخواستم بدانم اگر پدر بیکار شد چند روز وقت داریم خودمان را به شهر آن آقای مهمان‌ برسانیم؟
زنگ مان را زده بودند. لنگ لنگان دویدم و در را باز کردم. یکی از پسرهای حاج ممدآقا بود. اخم کرده بود اما صورت سرخ و کبود مرا که دید ناگهان وا رفت. زمین نشست و در پیشانی و زیرچشمم چشم تنگ کرد. با تعجب پرسید: کی خونه‌ست؟
- مامانم.
یا ا... گفت و یک قدم داخل کرد. پرده جلوی حیاط را نگاهی کرد. منتظر بود. مادرم گفت که الان
می آید. رو به من کرد و اینبار مهربانانه گفت:
- امیر تو کوچه تنهاست. برو با هم بازی کنید.
امیر را خیلی دوست داشتم، یکی از پسرهای همسایه بود. همیشه وقتی جمع می‌شدیم برای بازی، من حواسم به بودن یا نبودن او بود. اما او خیلی حواسش به من نبود. دیده بودم که بعضی مواقع وقتی من نیستم مرا خبر نکرده و در حال بازی است.
امیر توپ پلاستیکی اش به دیوار می کوبید. صدایش در کوچه تنگ‌مان چرخ میزد. دست بلند کردم، داد زدم: امیر.
توپ را برایم فرستاد. خیلی ذوق کردم. دویدم و با هر چه در پاهایم داشتم، در یک آنِ دقیق، توپ را او شلیک کردم. دروازه ای نچیده بودیم اما اگر از او رد می شد و نمی توانست بگیرد به نوعی گل حساب می شد. نزدیک بود که عبور کند اما امیر فوتبالش خیلی خوب بود. توپ را کاشت، کمی عقب رفت و با حرکتی خوشگل آن را به من شلیک کرد. توانستم با دست بگیرمش، خندیدم. همیشه دوست داشتم خودم را به امیر ثابت کنم.
گفتم: حال کردی؟
چیزی نگفت.
توپ را کاشتم. ناگهان امیر گفت:
- کات‌دار بزن.
- چجوری؟
- لگد بزن به یه وَرِش، نزن وسط.
مصمم شدم و گفتم: باشه.
من همیشه با پای راست شوت خوب میزنم، پس باید بزنم به سمت چپ توپ. میترسم نتوانم. میترسم نتوانم رضایت امیر را جلب کنم. تازه توانسته ام پیش او خودم را نشان دهم، شاید از این به بعد دیگر مرا موقع یارکشی انتخاب کند. البته که این هم اولین بار است من و او خلوت کرده ایم. همیشه دوستان خودش دوروبرش جمع اند و به دوستی با او افتخار می کنند.
چشمانم را بستم و لگد پراندم. توپ، در یک انحنای زیبا از راست خود بلند شد، قوسی زیبا رسم کرد و در سمت چپ، در دستان امیر آرام گرفت.
پسر حاجی از پشت سرم آمد، پیش مادرم دویدم. گریه می کرد.
گفتم: مامان با امیر دوست شدم.
نقد این داستان از : علی چنگیزی
متن شما (چون با داستان فاصله دارد می‌گویم متن) ایرادهای تکنیکی فراوانی دارد و این ایرادها مثل پی یا دیواری ناپایدار اجازه ساخته شدن داستان را نمی‌دهد و توانایی آن را هم ندارد. در نتیجه اصلا می‌شود گفت داستانی ساخته نشده که آن را نقد کرد.
ایرادهای تکنیکی که عرض شد و در این متن وجود دارد به نظرم می‌رسد محصول مطالعه ناکافی است. باید باید باید حتما حتما حتما داستان خوب بخوانید فراوان بخوانید تا قضیه دست شما بیاید.
شما دارید یک قضیه را تعریف می‌کنید. جدا از جذابیت یا غیرجذابیتش که خب مربوط می‌شود به ساختار بیشتر تا خود داستان... اصلا نمی‌توانید خواننده را همراه ببرید. ببینید داستان را چطور شروع کرده‌اید
در همسایگی ما، پیرمردی باصفا ساکن بود
اولا صفا آوردن بی‌معناست... باید پیرمرد را جوری در طول داستان تصویر کنید که من خواننده بفهمم که باصفاست. اینکه یک صفت به یکی بدهید و فکر کنید کافی است به کار داستان نمی‌آید.
داستان را باید داستانی شروع کرد داستانی هم ادامه دهید.
پیرمرد باصفاست... دارد می‌میرد... خب اینها را باید داستانی تعریف کنید.
شما هم به‌عنوان یک پسر بچه باید لحن داستان گفتنتان به‌گونه‌ای باشد که من بفهمم پسر بچه است. این تعریف کردن داستانی نیست.
بعد هم از کلماتی استفاده کرده‌اید که جایی در داستان امروز ندارند
طفولیت... ساکن بود... سپس افسوس می‌خوردند... پدرم در پیش او مشغول بود...
توصیه‌ام داستان خواندن است. فعلا داستان بخوانید و باز بخوانید... بعد که فکر کردید دایره لغات شما و تصویرسازی و جمله‌بندی شما پخته شده است شروع کنید به نوشتن.
داستان را به‌گونه‌ای بخوانید که مثلا چطور شروع کرده، چطور ادامه داده. لحن چطور است. کلمات... یا دیالوگ چطور است. راوی اول‌شخص است یا سوم‌شخص یا دوم‌شخص و مواردی از این دست.
بیشتر بخوانید.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت