شخصیت‌های واقعی




عنوان داستان : زاج پونه
نویسنده داستان : فاطمه ناجی

خونه ی خاله فریبای من نزدیک مغازه ی مش مُلا بود.
وقتی با خواهر بزرگترم نسیم؛ که فقط دو سال از من بزرگتره، به خونه ی خاله فریبا میرفتیم؛ با وجود همه ی خوراکی های خوشمزه ای که توی خونه ی خاله فریبا پیدا می شد؛ بازم به سراغ بقالی کوچیک نزدیک خونه ی خاله می رفتیم تا از مش ملا؛ به اندازه ی پنج تومن؛ زاغ و پونه بخریم.
زاغ و پونه که شایدم بهتره اسمش رو زاج پونه تلفظ کنیم؛ یه ادویه ی خیلی ترش و شور و خوشمزه است که توی شهر ما؛ توی قفسه ی بقالی های سر کوچه هامون به وفور پیدا میشد و مامانها از زاغ و پونه توی سالادها استفاده میکردن.
اما ما بچه ها همین زاغ و پونه رو می‌ریختیم کف دستمون و با حالتی چندش اور؛ با زبونمون کل کف دستمون رو لیس میزدیم و خالی خالی میخوردیم در انتها دست تُفی مون رو با پشت بلوز یا شلوارمون پاک میکردیم و مامانمون هزار بار میگفت نکنید این کار رو ؛ خالی نخورید که ضعف میکنید اما این حرفهای مامان مون به گوش ما نمی رفت که نمی رفت!
مش ملا پیرمردی بسیار سنگین گوش و شاید هم کر بود.
البته نه اینکه کر مادر زاد باشد. کر شده بود. یا شاید دلش میخواست بعضی وقتها کر شود و چیزی را نشنود. چون وقتی ننه جواد که همسر مش ملا و مادر جواد آقا ؛ فرزند اول مش ملا؛ توی بقالی بود و آرام و با صدایی بسیار ضعیف صحبت میکرد؛ مش ملا به راحتی صدای ننه جواد را می شنید و جوابش را میداد اما من که آنجا بودم ؛ اصلا صدای ننه جواد را نمیشنیدم و به نظرم آنها با هم با چشم و ابرو بیشتر ارتباط برقرار میکردند تا با زبان و گوش!
مش ملا حرفهای بسیار آرام و آهسته ی ننه جواد را به خوبی می شنید و به راحتی با کلمه ی نه نمیشه؛ یا نه نمیخواییم؛ جوابش را میداد.
اما وقتی من به مش ملا می گفتم ۵ تومن زاغ پونه میخوام بلند فریاد می زد : چی؟
منم باید سکه ی ۵ تومنی رو به دست پر از چروکش می سپردم و بعد جیغ جیغ کنان همچو یک جوجه کلاغ گیر کرده در برفهای زمستانی، می گفتم زاغ زاغ زاغ ؛ زاغ پونه میخوام!
مش ملا هم برای اینکه سنگینی گوش خود را بپوشاند، می گفت: خوب حالا چرا جیغ میزنی؟ باید بگی قلم قیمپو میخوام که بدونم چی میگی!
با دستهای پیر و زبر و پر از چین و چروکش؛ اول سکه ی پنج تومنی ام رو می زاشت پشت دخل بقالی و بعد شروع میکرد به گشتن برای یافتن قوطی شیشه ای زاغ و پونه.
دستاش من رو یاد کیسه حموم خونه ی خاله فریبام مینداخت.
کیسه حموم خونه ی خاله فریبای من؛ از همه ی کیسه حموم هایی که دیدم؛ هم پهن تر و بزرگتر بود و هم زبر تر.
جوری که وقتی خاله فریبا؛ ما بچه ها رو کیسه می کشید؛ از تمیزی کمرمون؛ دستامون؛ پاهامون و خصوصا سر زانوهای همیشه سیاهمون؛ حسابی برق می افتادیم.
جوری که شاید اگه مثل یه ظرف شیشه ای انگشت به پوست برق افتادمون میکشیدیم؛ صدای جیییییر جییییر تمیزی از روی دست و پای بلوریمون؛ بلند میشد و مثل ستاره های توی آسمون؛دست و پامون میدرخشیدن!
مش ملا؛ توی اون بقالی تاریک و کم نور و پر از خوراکی های جور واجور؛ با اون قد خمیده ای که داشت، شیشه ی زاغ و پونه رو پیدا میکرد و انگشتش رو با آب دهنش خیس میکرد و با انگشت خیسش یه برگه رو از یه دفتر کاهی چهل برگی؛ جدا میکرد؛ اون رو مثل قیف گرد و مخروطی شکل در می اوورد. با دقت تمام درب قوطی خالی شیشه ی سس که حالا پر از زاغ و پونه ی ترش و شور شده بود رو باز میکرد و با قاشق داخل اون شیشه؛ یه قاشق قلم قیمپو داخل قیف ساخته شده ی دست خودش می ریخت.
در انتها هم برای اینکه ما قلم قیمپو یا همون زاغ و پونه ی داخل کاردستی مش ملا رو زمین نریزیم و جلوی چشمش هدرش ندیم از نوار چسب داخل کشوی دخل؛ یه نوار چسب در می اوورد و با یه چسب؛ درب اون‌قیف رو مهر و موم میکرد.
درست مثل یک بسته ی کوکائین که توی کشورهای جنوبی آمریکا قراره دست به دست بشه؛ اون بسته رو با احتیاط به دست منِ پنج ساله می سپرد و با گفتن نریزیش زمین،من رو راهی خونه ی خودمون میکرد.

اون روز من و نسیم خواهر بزرگترم مثل همیشه که به خونه ی خاله فریبا رفته بودیم و من شاهد بازی نسیم و پریسا بودم.
پریسا دختر خاله فریبام؛ همسن نسیم خواهرمه و با همدیگه همکلاسی بودن. دو تا شون کلاس اول میرفتن و با همدیگه مشق می نوشتن و کتاب میخوندن و منو توی مشق نوشتن ها و کتاب خوندن هاشون راه نمی دادن...

همش با همدیگه پچ پچ میکردن بعد کاملا هماهنگ شده با هم میگفتن تو هنوز کوچولویی و نمی تونی مشق بنویسی؛ باید بزرگ شی تا بهت کتابامون رو بدیم.
بعد ریز ریز میخندیدن.
من کتاب نداشتم و هر کاری میکردم به من کتابهاشون رو نمیدادن و همین موضوع باعث میشد من بیشتر به سمت کتابهاشون برم تا ببینم توی اون کتابها چی نوشته شده و اون دو نفر؛ به حالت بسیار عجیبی کتابها رو به خودشون میچسبوند و مثل مادری که میخواد مراقب نوزادش باشه؛ کتاب رو از دست من قایم میکردن و من رو بدون هیچ کتابی تنها میزاشتن.
اون لحظه اون دو نفر برای من تبدیل به دو تا موجود ناشناس شدن!
دو موجود ترسناک که همه ی وسایل رو از جلوی دستم ور میدارن و همش میگن تو کوچولویی! خودم هم اون لحظه یه موجود کوچولو میدیدم که توانایی این رو نداره که مشق بنویسه و صاحب چند تا کتاب باشه!
من تبدیل به یه موجود کوچولو شده بودم و نسیم و پریسا به شکل دو موجود خیالی بزرگ که چند تا کتاب رنگی رنگی جذاب توی دستهاشون گرفته بودن و به پشت سرشون قایم کرده بودن و حتی اون کتابها از پشت سر نسیم و پریسا سرشون رو به جلو می اووردن و به من نگاه میکردن و با دهنهایی گشاد و خندان به من میخندیدن و همه با هم به من میگفتن تو کوچولویی ! تو کوچولویی !!!
منم که خیلی از دست نسیم و پریسا عصبانی شده بودم که چرا به من دفترهاشون رو نمیدن تا مشق بنویسم؛ از پیش اونها قهر کردم و رفتم پیش خاله فریبا.
خاله فریبا؛ وقتی فهمید من با بچه ها قهر کردم و اونها به من کتاب یا دفتری نمیدن تا منم برای خودم مشق بنویسم؛ یه سکه ی ۲۵ تومنی بهم داد و گفت برو با این پول، هر چی دوست داری واسه خودت از مش ملا بخر!
چشمام از خوشحالی برق زدن و گفتم راستی راستی برم هر چی دوست دارم بخرم؟
خاله فریبا منو بوسید و با مهربونی گفت آره عزیزم؛ برو هر چی دلت میخواد برای خودت بخر.
سر از پا نمی شناختم.
این اولین باری بود که من برای خریدم؛ شریک نداشتم.
چون همیشه باید تمام خوراکی هایی که داشتم رو با نسیم نصف میکردم و هیچ وقت خدا؛ به تنهایی اجازه نداشتم برم بقالی، یا نونوایی خرید کنم.
حتی فک کنم بقالی هم از دیدن من! اونهم تنهایی!!! تعجب میکرد و اگه یه روز تنهایی به بقالی میرفتم و خواهر بزرگترم همراهم نبود، از من می پرسید مامانت میدونه که اومدی اینجا؟؟؟؟
نسیم فقط دو سال از من بزرگتره ولی وقتی با من بود؛ حکم این رو داشت که مامانم در جریان کامل خرید های ما قرار داره! حالا چطوری بقال و نونوا، به این مسئله پی میبردن؛ که ما خودمون تبانی نکردیم که این ساعت بدون اجازه ی مامان به اینجا برای خرید بیاییم رو من دیگه نمیدونم !
از خونه ی خاله فریبا به سمت بقالی مش ملا با صورتی خندان ، کاملا خوش و خرم حرکت کردم.
تو خیالم با سکه ی ۲۵ تومنی ام از مش ملای پیر؛ ۵ تومن زاغ پونه میخرم و ۱۰ تومن لواشک و ۱۰ تومن تمر. بعد میرم جلوی نسیم و پریسا و یکی یکی خوراکی های خوشمزه ی خودم رو می خورم و به هیچ کدومشون؛ از خوراکی هام نمیدم.
بعد من به اون دو نفر که کتاباشون رو به من نمیدن؛ هر هر هر میخندم و با خوشحالی و با یه حالت بدجنسی صورتم رو به یه طرف دیگه بر میگردونم و تو دلم به اینکه بهشون خوراکی های ترش و شور نمیدم کلی کیف میکنم.
حتی فک کنم خوراکی هام هم از اینکه توی شکم من میرن خوشحال میشن و کلی ترش تر میشن و بیشتر من رو به خوردن تشویق میکنن.
بعد هم مطمئنا خاله فریبا با دیدن صورت کثیف و پر از تمر و لواشکی ام؛ اونم با دستایی تا آرنج سیاه و نوچ شده و لیس زده ای که من واسه خودم درست کرده بودم؛ حتما حالش به هم میخورد و منو راهی حموم میکنه و با اون کیسه ی زبر و بزرگش؛ می افته به جون من و هی کمر و دستای منو می سابه؛ هی می سابه و هی از توی بدن من کلی کرم سفید توی کیسه می یاد و بعد کیسه رو به من نشون می ده و میگه ببین چقدر کثیف بودی! چه به روز خودت اووردی خاله که انقدر چرک بهت جمع شده؟؟؟
توی همین فکر بودم و خواستم از پل روی جوب نزدیک بقالی بپرم که سکه از دستم افتاد توی جوب.
هاج و واج به سکه ی بیست و پنج تومنی ام توی جوب کثیف جلوی بقالی خیره شدم.
یه سکه ی گرد سفید که دورش یه دایره ی طلایی رنگ بود الان توی جوب کثیف و سیاه و پر از لجن روبه روی مغازه ی مش ملا افتاده بود.
دقیقا کف جوب افتاده بود و من از اینکه لجنهای سیاه و پر از چرک توی جوب دور سکه ام رو گرفته بودن، چندشم، شده بود.
کثیفی توی جوب روبه روی بقالی مش ملا بی نظیر بود. یه سری جلبکها و خزه های سیاه و دراز و سبز رنگ و چندین سنگ زشت کف جوب و یه چند تا شاخ و برگ گیر کرده زیر پل و مابقی محتویات توی جوب رو که زیر پل میرفتن رو من نمی تونستم ببینم؛ اما این رنگ سبز و سیاه آدم رو به یاد وزغ ها و مارمولک ها و موشها مینداخت. من اونجا موش و وزغ و قورباغه یا هر جانوری دیگه ندیدم؛ اما بچه های محله ی خونه ی خاله همیشه میگفتن زیر اون پل پر از جونوره که روزها میخوابن و شبها بیدار میشن تا اگه بچه ای شب اذیت کنه؛ بپرن روی اون بچه تا ادبش کنن!
نگاهم رو از پل گرفتم و به سکه ی بیست و پنج تومنی نازنینم که الان کف جوب بود دوختم. من باید اون سکه رو در می اووردم و باهاش خوراکی هام رو می خریدم و جلوی چشمای نسیم و پریسا اون خوراکی ها رو تنهایی تنهایی میخوردم.
رسیدنم به اون خوراکی ها و خوردن اون تمر و لواشک و زاغ پونه ی رویایی؛ با افتادن سکه ام توی جوب؛ در حال پر پر شدن بود که من نمیخواستم کوچولو باقی بمونم. باید بزرگ میشدم!
باید سکه رو در می اووردم و به همه ثابت میکردم من چقدر بزرگ شدم و دیگه کوچولو نیستم و میتونم تنهایی برم بقالی خرید کنم و خوراکی برای خودم بخرم.
یه نگاهی به بقالی انداختم. مش ملا توی چرت زدن بود. رفتم جلوی صورت پیرمرد و صداش کردم: مش ملا مش ملا؛ اما بیدار نمی شد.
روی یه چهار پایه ی چوبی رنگ و رو رفته ای؛ کنار مغازه نشسته بود و یکی از دستای چروکش رو به عصاش، تکیه داده بود. یه دست دیگه اش روی شکمش بود. کمر خمیده و سر بزرگش رو یه دیوار آجری پشت سرش تکیه زده بود و چشماش رو کامل بسته بود. عینکی که همیشه روی چشماش میدیدم؛ الان روی چشماش نبود واسه همین راحت چشماش رو که بسته بودن میتونستم ببینم. اخه عینک مش ملا خیلی بزرگ و با شیشه هایی ضخیم و کثیفه که من نمیدونم چه جوری میتونه از پشت اون شیشه های کثیف چیزی رو ببینه.
فک کنم مش ملا دیشب بیدار بوده و اصلا نخوابیده که حالا اینجوری توی خواب عمیق؛ با دهنی نیمه باز چشماش رو بسته و با دل راحت خوابیده.
عرقچین روی سر مش ملا؛ کج شده بود؛بلوز خاکستری رنگ و جلیقه ی مشکی رنگ تن مش ملا؛هم چروک شده بود.
مش ملا دمپایی های قهوه ای رنگش رو هم از پاش در اوورده بود تا پاهای گنده اش؛ راحت تر باشن و یه نفسی بکشن.
اخه من هر وقت خیلی توی پارک بدو بدو میکنم؛ مامانم میگه بیا دختر کمی اینجا بشین؛ کفشات و جوابات رو در بیار تا پاهات نفس بکشن.
مامان من فک میکنه پاهای من دهن دارن و میتونن از اونجا نفس بکشن و کلی هوای تازه بخورن تا دوباره من بدو بدو کنم و کل پارک رو بالا پایین بپرم. منم کنار مامانم روی زیر انداز میشینم و کفشا و جورابام رو در می یارم و میزارم پاهام حسابی برای خودشون نفس بکشن تا بتونم توی مسابقه ی دو بین خودم و خواهرم، نسیم اول بشم.
به دور و برم نگاه کردم.
جز من و مش ملای خوابالو؛ کسی اونجا نبود که ازش کمک بگیرم تا سکه ام رو از توی جوب در بیاریم.
سکه ی بیست و پنج تومنی من الان توی جوب بود و مش ملای پیر و چروکیده؛ توی خوابی عمیق!
آخه من با این دستای کوچیکم، چه جوری میتونم،سکه رو از توی جوب در بیارم؟
قد جوب کنار پیاده رو از قد منم بلندتره و من نمیتونم اون سکه رو در بیارم. ولی نمیتونم سکه ی نازنینم رو همونجا رها کنم.
دوباره مش ملا رو صدا میکنم.
دیدم جوابم رو نمیده.
مش ملا حسابی خواب بود. مجبورم خودم برم توی مغازه اش که با یه چیزی مثل یه چوب بلند ؛ سکه ام رو از توی جوب در بیارم.
وارد مغازه شدم.
بقالی مش ملا یه لامپ کوچیک داشت که همیشه ی خدا خاموش بود شایدم سوخته بود و کسی حوصله نداشت لامپ زرد رنگ وسط بقالی رو عوض کنه؛ واسه همین بقالی تاریک بود و از نور کمی که توی روز وارد بقالی میشد؛مثلا روشن شده بود!!! هرچند اون بقالی همیشه ی خدا تاریک بود و نوری توی مغازه نمی یومد.
مش ملا همه جور خوراکی توی بقالی داشت. ترش و شیرین و شور و سیاه و سفید. از همه رقم داشت. کاکائو داشت؛ آب نبات داشت. تمر داشت؛ آلوچه داشت.
همیشه دلم میخواست از توی کوچه وارد بقالی مش ملا بشم که هیچ وقت هم مش ملا اجازه نمی داد هیچ بچه ای از خط پیاده رو کمی این جلو تر بیاد.
مش ملا با چشمای ریزش که پشت عینکش قایم میشدن؛ یه خط فرضی به بچه ها نشون میداد و با حالا تحکمی و بداخلاقی که به ابروهاش می داد، میگفت از این خط جلوتر نیا؛ همینجا وایسا تا هر چی میخوای برات بیارم ؛ بعد عصا زنون وارد بقالی میشد و دنبال خوراکی مورد نظر بچه ها میگشت.
خوشحال شده بودم که مش ملا خوابه و من الان توی مغازه هستم اما باید یه چیز بلندی پیدا میکردم تا سکه ام رو نجات بدم. باید حواسم رو جمع میکردم تا مش ملا از خواب بیدار نشه که اگه من رو وسط بقالی ببینه؛ حتما دعوام میکنه و من رو میکشه!
به دور و برم چرخی زدم که متاسفانه طی همین گشتن من برای یافتن یه چیز بلند؛ خوردم به شیشه ی فطرمه ها.
فطرمه یه قرص سفید رنگ با طعم نعناست که وقتی شکممون درد میگیره؛ یا زیادی پرخوری کردیم؛ مامانی مهربونمون، یه دونه میزاره گوشه ی لپومون و تاکید میکنه که گاز نزن ؛ بزار خودش تو دهنت آب شه و ما مثل همیشه شروع میکنیم به جویدن فطرمه.
اون لحظه که داشتم دنبال یه چوب میگشتم؛ اصلا نگاه نکردم ببینم قوطی های شیشه ای کجا هستن تا بهشون برخورد نکنم.
من فقط به فکر پیدا کردن یه چیز بلند برای نجات یه سکه ی گرد از توی جوب جلوی مغازه ی مش ملا بودم.
با برخورد من به شیشه ی قرص نعنا یا همون شیشه ی فطرمه ها؛یه متر به هوا پریدم.
همه ی قرص نعنا ها توی زمین پخش شده بودن.
چشمام رو بستم چون ترسیده بودم که الان مش ملای پیر با داد و فریاد، با قیافه ای عصبی، من رو از بقالی اش به بیرون پرتاب میکنه؛ اما ...
وقتی چشمام رو باز کردم همچنان مش ملا رو همون حالت که خوابیده بود، دیدم. یعنی حتی یه ذره هم مش ملا تکون نخورده بود و همچنان به همون حالت؛ سرش به دیوار آجری کنار بقالی تکیه داده و در خواب عمیق فرو رفته بود.
نفس راحتی کشیدم و گفتم آخیش.
از اینکه بیدار نشده بود خیلی خوشحال شدم و خیالم راحت شد که فعلا نفهمیده که فطرمه ها رو من ریختم زمین و  دعوام نمیکنه.
خم شدم زمین و یکی یکی از روی زمین فطرمه ها رو بر می داشتم و بعد اونها رو فوت می کردم و میزاشتم توی یکی از قفسه های سیاه رنگ ته بقالی.
توی همین فوت کردن هام کمی آب دهنم هم به فطرمه ها پرتاب میشد اما گفتم اشکالی نداره؛ الان خشک میشه.
یکی از فطر مه ها رو لیس زدم تا ببینم مزشون مثل مال خونه ی خودمونه، که دیدم خیلی خوشمزه تر از فطرمه های مامانمه اما چون پول من فقط بیست و پنج تومن بود و میدونستم نمیشه فطرمه بخرم؛ اون فطرمه رو هم گذاشتم توی قفسه و دیگه اصلا بهش لیس هم نزدم. 
همه ی فطرمه های سفید رنگ که الان تقریبا زغالی رنگ شده بودن؛ رو جمع کردم.
بعد دستای خاکی خودم رو با دامنم پاک کردم.
من نمیدونم چرا مش ملا زمین بقالی اش رو جارو نمی کشه هرچند که من خودم با دامنم؛ همه جای مغازه رو برای پیدا کردن فطرمه ها گشته بودم؛تمیز کرده بودم.
دوباره برای پیدا کردن چوب سرم رو چرخوندم و چشمم خورد به یه قوطی. یه شیشه ی خالی پیدا کردم که همون موقع تمام فطرمه هایی که جمع کرده بودم رو ریختم توی اون شیشه خالی.
شیشه خورده های کف بقالی رو با دمپایی ام به زیر میز چوبی دم درب بقالی فرستادم تا مش ملا شیشه ی شکسته شده ی فطرمه ها رو نبینه.
دوباره دور خودم چرخیدم تا یه چوبی پیدا کنم.
گوشه ی دیوار ته بقالی؛ یه چوب دیدم که به سر اون چوب یه چیز آهنی؛ مثل لنگر یه کشتی وصل شده بود.
همون رو ورداشتم و آروم از توی بقالی اومدم بیرون و به سمت جوب پر از لجن رفتم. با همون چوب سعی کردم تا سکه ام رو بیرون بیارم.
کمی چوب رو چرخوندم که نشد.
دوباره چوب رو چرخوندم که این بار سکه به دیوار جوب چسبید و من با هل دادن سکه رو به بالا؛ سکه رو از توی جوب با همون چوب بلند در اووردم.
خوشحال شدم که سکه ام رو از توی جوب در اووردم.
به بالا پریدم و با خوشحالی گفتم هورا هورا
سرم رو به سمت بقالی چرخوندم که دیدم مش ملا داره خمیازه میکشه و چشماش رو می مالونه.
 مش ملا با اون ریش نتراشیده و خمیازه ی بزرگی که روی صورتش بود؛ شبیه یه شیر خسته و پیر توی باغ وحش توی تلویزیون شده بود !
صورتم رو به طرف مش ملا گرفتم و گفتم: مش ملا مش ملا
مش ملا که معلوم بود اصلا نمیشنوه من چی میگم!
داخل بقالی رفت و از توی کشوی میز توی بقالی یه چیز سفید رنگ گذاشت توی گوشش.
بعد از توی همون کشو؛ یه عینک ته استکانی ورداشت و عینکش رو گذاشت روی چشمش و به دور و بر نگاه کرد و منو دید.
فریاد زد: این چیه توی دست تو دختر و همون موقع به سرعتی که از یه پیرمرد خمیره و چروکیده تصور نمیشه؛ عصا زنون به سمتم اومد.
اب دهنم رو قورت دادم و با حالتی که نشون بدم من دیگه بزرگ شدم ، گفتم مش ملا این چوب مال شماست. آخه من پولم افتاده بود تو جوب و با این چوب؛ درش اووردم.
مش ملا که دید من دارم به یه سکه روی زمین اشاره میکنم؛ خم شد و سکه رو برداشت و با تعجب از کاری که من گرده بودم گفت: آفرین دخترم؛ خودت درش اووردی؟حالا چی میخوای؟ و چوب رو هم از من گرفت و به سمت بقالی اش رفت.
با خوشحالی از اینکه دعوام نکرده بود ،گفتم زاغ پونه و لواشک و تمر!
گفت چی؟ و به صورتم خیره شد.
مش ملا یه چیزی توی گوشش گذاشته بود اما انگار با اون هم نمی شنید من چی میگم!
فک کنم مش ملا فقط لب خوانی میکنه واسه همین شمرده شمرده و بلند گفتم زاغ پونه؛ زاغ زاغ زاغ پونه و لواشک و تمرررررررر...
مش ملا دستش رو که از سکه ی من خیس شده بود، با پشت شلوارش پاک کرد و سکه رو توی کشوی میز چوبی اش گذاشت و برای گشتن اجناسی که گفته بودم رفت توی قفسه های بقالی.
کمی بعد یه تمر و یه لواشک بهم داد و بعد انگشت بزرگ دست چروکیده اش رو با آب دهنش خیس کرد و یه برگه از دفتر کاهی؛ کند.
اون برگه رو به شکل قیف کرد و زاغ پونه رو برای من بقچه پیچ کرد و یه چسب بهش زد و جنس مورد نظر رو با احتیاط کامل داد دستم و گفت نریزیش زمین!
چشمی گفتم و به سمت خونه ی خاله فریبام به راه افتادم.
زاغ پونه!
اخ جون بالاخره به خوراکی های خوشمزه ی مورد نظرم رسیدم!
باید میرفتم جلوی چشم نسیم و پریسا همه ی خوراکی هام رو به تنهایی میخوردم !
باید دو تا شون رو جوری با خوردن خوراکی هام تنبیه کنم تا دفعه ی دیگه دفتر مشق هاشون رو از من قایم نکنن و به من بدن تا منم توشون برای خودم مشق بنویسم و درس بخونم و به اون ها بفهمونم بزرگ شدم تا دیگه به من نگن تو کوچولویی!!!


پایان
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم فاطمه ناجی سلام و احترام
به تصویر کشیدن شخصیت‌های کودک و انتخابِ راوی کودک می‌تواند از چالش‌های داستان نوشتن برای یک نویسنده باشد. همانطور که در شخصیت‌پردازی داستانِ بزرگسال؛ هر شخصیت می‌بایست ویژگی منحصر به فرد خود را داشته باشد در پرداخت شخصیت کودک در داستان نیز نویسنده می‌بایست به قدر کافی توجه لازم را داشته باشد. کودکان از نظر سن، ویژگی‌های اخلاقی، سرعت رشدِ فکری و تجارب فردی و مهارت‌های مختلف با یکدیگر متفاوت هستند و البته وجوه مشترکی هم دارند که این‌ها باعث می‌شود گاهی بزرگترها نگاه کلیشه‌ای به آنها داشته باشند و این گاهی خلق شخصیت کودکی واقعی در داستان را سخت خواهد کرد. اما این واقعیت وجود دارد که کودکان نیز همانند بزرگسالان هستند؛ یک کودک ممکن است مطیع باشد یا سرکش، شلخته باشد یا وسواسی، آرام باشد یا زودجوش، نویسنده هنگام خلق شخصیت کودک می‌بایست در عین حال که به چنین ویژگی‌های فردی‌ای فکر می‌کند، ویژگی‌های کلی و مشترک کودکان را نیز در نظر بگیرد و بتواند به خلق شخصیتی قابل قبول برسد. از موارد دیگری که در حین خلق شخصیت کودک نویسنده می‌بایست به آنها بیندیشد؛ می‌توان اینها را برشمرد: غرایز کودکان، دانش کودکان که به نوعی به محیط آنها وابسته است، هیجان میانِ کودکان؛ عدم توانایی‌های مختلف کودکان که ممکن است آنها را در شرایط مختلف مستاصل نماید، سن و سال، والدین یا سرپرست‌ها، چگونگی واکنش‌ها و... تفکر درباره این‌ها به نویسنده کمک خواهد کرد که شخصیت پردازی بهتر و باورپذیرتری ارائه دهد؛ اما این نکته هم وجود دارد که اگر نویسنده شخصیت مرکزی داستان خود را کودک انتخاب می‌کند؛ لازم نیست که حتما از زاویه دید اول شخص استفاده شود و داستان حتما از نقطه نظر کودک روایت شود. انتخاب‌های دیگری نیز وجود دارد؛ مثلا انتخاب زاویه دید دانای کل و یا اینکه روایت توسط فردی بزرگسال پیش رود که در حال توصیف و روایت گذشته‌ی خود می‌باشد. اگر نویسنده انتخاب می‌کند که روایت اول شخص باشد می‌بایست به ظرایف بیشتری توجه داشته باشد تا شخصیت باورپذیر و واقعی نشان داده شود.
راوی «زاج پونه» کودکی پنج ساله است. نویسنده در بعضی از بخش‌های داستان تلاش کرده است که شخصیت راوی و نحوه‌ی روایتش به کودکی پنج ساله‌ی واقعی نزدیک باشد؛ در بخش‌هایی هم این اتفاق افتاده است؛ اما به طور کلی و در بیشتر جاهای «زاج پونه» این اتفاق نمی‌افتد. لحنِ روای، واکنش او، تفکر و تحلیل او نسبت به اتفاقات محیط پیرامون خود؛ در حد یک کودک پنج ساله‌ی واقعی نیست؛ به این معنا که در بعضی بخش‌ها راوی بزرگتر و گاهی بسیار بزرگتر از سن خود و همانند یک آدم بزرگسال رویدادها را تحلیل و روایت می‌کند و این باعث می‌شود که مخاطب این شخصیت را باور نکند و نپذیرد. حال آنکه می‌دانیم شخصیت پردازی از عناصر مهم داستان است و پرداخت شخصیت‌ها می‌بایست به نحوی باشد که آنها را به مخاطب بشناساند و آنها را واقعی جلوه دهد؛ در غیر این صورت مخاطب نخواهد توانست با شخصیت‌ها همذات‌پنداری کند، در نتیجه مسئله‌ی آنها برایش مهم نخواهد بود و تاثیرگذاری داستان برایش کم خواهد شد. در «زاج پونه» هم شخصیت اصلی و هم دیگر شخصیت‌ها نیاز به پرداخت دارند. مخاطب نمی‌تواند به درستی شخصیت‌ها را بشناسد. به عنوان مثال؛ ما از خاله فریبا چه می‌بینیم؟ جز یک نام و روایتی کوتاه درباره‌ی او. آیا می‌توانیم خاله فریبا را هنگام خواندن داستان به واسطه‌ی تصویری که باید نویسنده از او برای ما می‌ساخت و نشان‌مان می‌داد در ذهن تجسم کنیم؟ یا در مورد نسیم و دیگر شخصیت‌ها هم همین‌طور. البته نویسنده سعی کرده است که شخصیت مش ملا را قدری متفاوت ارائه دهد در داستان، و ویژگی‌های خاصی برای او قرار داده است که خوب است. اما در مورد راوی و دیگر شخصیت‌ها پرداخت موثری صورت نگرفته است. این مسئله در مورد راوی پررنگ‌تر است؛ راوی گاهی همانند یک آدم بزرگسال مسائل را برای ما تحلیل می‌کند. گاهی مخاطب حتی می‌تواند این فکر را بکند که این شخصیت راوی می‌تواند مادرِ راوی باشد نه خود او. مثال می‌زنیم؛ فکر کنید که به کودکی پنج ساله پولی می‌دهید؛ معمولا به این شکل است که کودک در چنین سنی توانایی تحلیلِ اینکه ارزش پول چقدر است و با آن چه چیزهایی را می‌تواند بخرد ندارد؛ اما در اینجا راویِ کودک به راحتی تشخیص می‌دهد که ارزش پولش چقدر است و چه چیزهایی هم می‌تواند بخرد با آن پول؛ و بعد هم که پولش در جوی آب می‌افتد به راحتی و مثل یک آدم بزرگسال، فکر می‌کند و دنبال راه حل می‌گردد و حتی بنا به راه حلی که به آن رسیده است، تلاش می‌کند برای هدفش. البته این موضوع نمی‌تواند خیلی هم دور از ذهن باشد که کودکی پول را بشناسد و ارزشش را تشخیص دهد، بعضی کودکان این توانایی را دارند؛ اما اگر بنا بوده شخصیت چنین ترسیم شود، می‌بایست مقدماتی برای پرداخت شخصیت فراهم بیاید. یعنی مخاطب بتواند باور کند که شخصیتِ کودکِ ما این توانایی را می‌تواند باشد؛ با توجه به محیطی که در آن رشد کرده، والدینی که دارد و آموزشی که دیده است.
یا هنگامی که کودک شیشه‌ی قرص نعنا را در مغازه می‌شکند؛ مخاطب نه هیجانی و نه ترسی و نه استیصالی که یک کودک معمولا در چنین شرایطی با آن مواجه می‌شود نمی‌بیند؛ بلکه شخصیتی را می‌بیند که به جای بروزِ چنین هیجاناتی، همانند یک آدم بزرگسال به جمع کردن شیشه‌ها و قرص‌ها و روبه‌راه کردن اوضاع می‌پردازد. دقت در مورد پرداخت شخصیت‌ها و شناساندن درست آنها به مخاطب با اهمیت است و می‌تواند در باورپذیر جلوه دادن داستان بسیار موثر باشد.
نکته‌ی دیگر توجه به تمرکز بر خط اصلی و موضوع محوری داستان است؛ طوری که داستان با ریتم مناسب و پر کششی پیش برود و دچار زیاده‌گویی نشود. «زاج پونه» نیاز دارد که هَرَس شود. نویسنده هنگام نوشتن داستان می‌بایست این سوال را از خود بپرسد که آیا انتخاب‌هایی که در شخصیت‌ها و فضا و اتفاق‌ها و... دارد واقعا برای داستان ضروری هستند یا خیر؟ آیا با حذف هر یک از آنها ضربه‌ای به داستان وارد خواهد شد یا داستان ناقص می‌شود؟ اگر در پاسخ به این سوال‌ها نویسنده دریابد که شخصیت یا اتفاق یا روایتی وجودش حتما برای داستان لازم و کاربردی است می‌بایست آن را در داستان بیاورد و پرداختش کند؛ اما اگر با حذف آنها لطمه‌ای به داستان وارد نمی‌شود پس بهتر است که به حذف و هرس بپردازد. «زاج پونه» زیاده گویی دارد؛ بخش‌هایی از روایت جز اینکه تمرکز خواننده را به هم بزند و او را از اصلِ ماجرا دور کند؛ دردی از داستان دوا نمی‌کند. پس بهتر است حذف شوند و متنی متمرکزتر و شسته رفته‌تر پیش روی خواننده قرار گیرد.
سرکار خانم فاطمه ناجی شما سابقه‌ی کوتاهی در داستان‌نویسی دارید و قطعا با خواندن و نوشتن مداوم به نتایج بهتری خواهید رسید. از اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم و منتظر آثار بعدی شما هستیم. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد



دیدگاه ها - ۲
فاطمه ناجی » شنبه 12 شهریور 1401
عرض سلام و ادب و احترام خدمت شما منتقد گرامی. تشکر از وقتی که برای نقد داستان من گذاشتید و تشکر دیگر بابت راهنمایی های شیوا و درست و بجای شما. از لطف شما سپاسگزارم.
ندا رسولی » 29 روز پیش
منتقد داستان
خواهش میکنم، موفق باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت