متن موجز به خواننده فرصت کشف می‌دهد




عنوان داستان : اردشیرنامه
نویسنده داستان : علی شادکام

تابستان شده بود و آمده بودم به خانه باغ شهمیرزاد. دو ماه از فوت بابابزرگ گذشته بود. بین خاله¬ها و دایی¬ها صحبت سر فروش باغ و تقسیم پول پیش آمده بود. دو تا از خاله¬ها مستاجر بودند و دایی کوچکم هم بیشتر دوست داشت پول دستش باشد تا سهمی از باغی که اصلا بهش سر نمی¬زد. اما تقریبا همه می¬دانستند که فروختن باغ اشتباه است، یا حداقل من فکر می¬کردم که همه¬شان باید این را بفهمند.
نمی¬خواستم خانه باغ را بفروشند. اما نمی¬توانستم کاری کنم. چه کسی حرف یک الف بچه را قبول می¬کرد؟ بابابزرگ هم وصیّت کرده بود که اگر می¬توانند باغ را نفروشند. اما ابهامی که در جمله¬اش بود بعضی¬ها را مردّد کرده بود.
من در اتاق کوچیکه که همیشه پیش پدربزرگ می¬رفتم بودم و کسی نمی¬توانست وادارم کند آنجا نروم. من تنها نوه همدم بابابزرگ بودم. توی اتاق کوچیکه می¬نشستم و مراقبه می¬کردم. درست مثل وقتی که بابابزرگ می¬نشست زیر نور پنجره و مثنوی یا تذکره¬الاولیا می¬خواند و گوش می¬کردم. کتابهایش کنار میز کوتاه تحریرش و پشتی قرمز و سفید رنگ¬سابش مرتب و منظم چیده شده بودند، با آن نظم وسواس¬گونه بی¬نظیری که داشت و همه جا به کار گرفته بود، باغ و باغچه و درخت¬ها هم به مرور زمان انگار یاد گرفته بودند شاخه هایشان در راستای هم دربیاید و کنار¬دستی¬هایشان را مشق کنند.
حتی گربه¬ی آقا، تهمتن هم این نظم را به کار می¬گرفت و فقط روی تکه موکت چهارگوش دم درگاه چرت می¬زد. یک هفته¬ای بود که در خانه باغ بودم، بدون بابابزرگ باغ حوصله¬سربر بود. برای خودم توی باغ قدم می¬زدم که انباری در شمال باغ نظرم را جلب کرد. نزدیکش که شدم یادم آمد بابابزرگ همیشه در آن جا قفل نگه می¬داشت و نمی¬گذاشت برویم توی آن. درهای شیشه کاری داشت با پرده¬ای قرمز رنگ پشتش که نمی¬شد توی انبار را دید. دو زبانه¬ی کوتاه روی در بود و یک قفل با آرم پنج حلقه¬ی المپیک.
باید دنبال کلیدش می¬گشتم.
در اتاق بابابزرگ غیر از میز تحریر و رادیو بزرگ قدیمی کتابخانه¬ای چوبی با الوارهای قطور گردو هم بود. یکی دو تایی هم جعبه¬های عتیقه که به نوبه خود قفل¬های کوچکی داشتند توی طبقات کتابخانه بود. میز تحریر خودش کشویی داشت که کلیدش از میخ طویله ای بالای میز آویزان بود. کلید جعبه ها توی کشوی میز تحریر در قلمدانی مخفی شده بود، جعبه ها را باز کردم. توی یکی شان پر از تمبر بود و توی دیگری چند عکس قدیمی از جوانی و عروسی بابابزرگ و مامان-بزرگ و کارت پستالی قدیمی از نقش رستم و بالاخره، کلیدی با آرم پنج حلقه المپیک. این همه پنهان کاری برای مخفی کردن کلید کشف راز درون انباری را برایم هیجان¬انگیزتر هم کرده بود.
به سمت انباری رفتم و در را باز کردم. پر بود از همه چیز: شاخ گاو، پر شاهین و خروس، داس و بسته هایی از شاخه های یک گیاه خشک بیابانی، چند بطری بزرگ آبغوره خالی و یکی پُر. آن یکی که پر بود اما رنگش به آبغوره نمی¬بُرد. بیشتر به نظر می¬رسید همان چیزی باشد که آدم انتظار دارد در پستوی خانه¬ی بابابزرگ اهل حالش پنهان شده باشد و پیدایش کنی، آن هم توی این وضع بی فنی. بطری را برداشتم. به نظر می¬رسید سه چهار کیلویی وزنش باشد. خاکی رویش چسبیده بود که به خورد شیشه رفته بود و فقط با ناخن سابیده می¬شد. با بطری غنیمتی به اتاق کوچیکه برگشتم.
لیوان و یخ برداشتم و سفره نان و پنیر و گردو پهن کردم. با پیچ¬گوشتی و دَم¬باریک افتادم به جان چوب¬پنبه سر بطری که به خُرد و ریز شدنش منجر شد. بعد با نوک چاقو وسطش را چاله کردم و سعی کردم پیچ¬گوشتی را توی حفره قلاب کنم که با اولین فشار نوک پیچ¬گوشتی و چوب پنبه افتادند تو. خوش¬شانسیش این بود که شیشه نشکست. سر بطری را آرام به سمت زمین مایل کردم و لیوان را نزدیک درش گرفتم. تهمتن آمد و بویی کشید و خرناسه کرد. چیزی مثل روغن و عسل بود. سیاه با بوی شیرین مثل اینکه پاستیل و آبنبات¬های میوه¬ای و توت¬فرنگی و نوشابه را با هم بخوری. اما فقط بویش. مزه اش زهر مار بود. لقمه¬ای نان و پنیر گرفتم که به دهان ببرم، تهمتن دوباره داشت می آمد به سمتم، خواستم پنیر را از دم دستش بردارم اما همان لحظه خوابم برد.
اول همه جا مه¬آلود بود. بعد کم¬کم مه رقیق شد و دیدم در یک بیابانی هستم که رنگ خاکش خاکستری است و آسمانش قرمز. درست مثل تصویری که در فیلم¬ها از جهنم نشان می¬دهند. اول فکر کردم نکند مرده باشم؟ نکند واقعا چیزی که خورده بودم ریق رحمت بوده و باید بروم به کنسرت مشترک خانم هایده و مهستی؟
قدم می¬زدم که به جماعتی رسیدم. زنان و مردانی بودند که همین جور بی¬کار نشسته بودند و به زمین و آسمان و چپ و راست چشم دوخته بودند و با خودشان ور می¬رفتند. گنگی و ابهام اینکه کجا هستم و اینجا چه خبر است ادامه داشت تا اینکه پدر بزرگ را دیدم. داد زدم: بابا فرامرز. ملتی که بی¬کار نشسته بودند همه به من نگاه کردند و انگشت¬های سبابه دستهای راستشان را آوردند بالا و گفتند: «هیس».
تعجب کردم که مگر اینجا بیمارستان است؟ به شلوارک و زیر پیراهن من نگاه می¬کردند. معذّب شدم که شاید لباسم مناسب نیست. اما بعد دیدم هیچ کدامشان لباسی ندارند و همه لختند. پدربزرگ آمد جلو و گفت سلام اردشیر بابا. چرا انقدر دیر کردی پسر. گفتم بابابزرگ شما دو ماه است که فوت شدید از آن وقت منتظر من هستید؟ گفت : نه پسرم منتظر بودم زودتر بروی سراغ آن شیشه عرق هوم. یک هفته است توی خانه هستی چرا انقدر لفتش دادی؟
پرسیدم: عرق هوم همان است که توی پستو بود؟ گفت: بله پسرم. فقط مواظب باش که زیاد سوال نپرسی. عرق هوم همان بود که خوردی. راهِ درست کردنش هم مثل عرق¬های دیگری است که درست می¬کردیم. هوم هم همان درختچه¬ای است که آنجاست. یک خار وسط بیابان را نشانم داد. گفتم: باید درست کنم؟ گفت: اگر خواستی درست کنی باید بدانی. فعلا لازمت نمی-شود. ولی یک وقتی بله، تو هم باید درست کنی و بگذاری توی پستو. حالا بیا برویم.
بعد راه افتادیم و مردان و زنانی را دیدیم که دیگر مثل قبلی¬ها بیکار نبودند. داشتند خودشان را لت و پار می¬کردند. مردی بود که داشت با یک شانه آهنی بزرگ گوشت تنش را می¬کند و به سیخ می¬کشید و کباب می¬کرد و می¬خورد. احساس کردم موها و پشهایم در حال فِرخوردن است.
از پدربزرگ پرسیدم بابا فرامرز این چرا اینطور می¬کند با خودش؟ پدربزرگ گفت:
این حسن خَرپَز است که توی جاده هَراز رستوران داشت. گُراز و سگ و خر را کوبیده می¬کرد می-داد دست مردم.
پرسیدم مگر کاسبی¬اش بد بود؟ گفت: نه. ولی طمع حد ندارد بابا. طمع مثل صدای توی بلند¬گوی ناظم سر صبح در مدرسه اکو شد و پیچید. طمع طمع طمع ...
مرد دیگری را دیدیم که میخ¬های آهنی به چشمانش فرو کرده بود و داشت با داسی بزرگ و طلایی تن خودش را می¬درید. از پدربزرگ پرسیدم این چه¬کار کرده؟ پدربزرگ گفت: این آقا محسن بقالی داشت، ترازوش را دست برده بود توش. کیلو را نهصد نشان می¬داد. کم¬فروشی می-کرد. دوباره کم¬فروشی اکو شد. کم کم کم ...شی شی شی.
پرسیدم: خب چرا توی ترازو دست می¬برد؟ اگر دنبال سود بود می¬توانست جنسهاش را گرانتر بفروشد. پدربزرگ گفت: خب اونجوری هم تعزیرات می¬آمد در دکونش را تخته می¬کرد. حرف هم نمی¬شنید. خودم بهش گفته بودم نکن. پرسیدم مگر می¬شناختیش؟ گفت: بله. گفتم: همه را می-شناسی؟ گفت: اینجا همه همدیگر را می¬شناسند.
بعد زنی را دیدم که داشت لاشه¬ای را به دندان می¬کشید و با حرص می¬خورد و بالا می¬آورد و دوباره می¬خورد. از پدربزرگ پرسیدم این را هم می¬شناسی بابافرامرز؟
پدربزرگ نگاه کرد و گفت: نه! فکر کنم عمل های زیبایی زیاد داشته. ولی غیبت غیبت غیبت دروغ دروغ دروغ گوشت مردار مردار مردار می¬خورده که اینطوریش می¬شود. پرسیدم اگر نمی-دانسته گوشت مردار می¬خورده چی؟
گفت : اگر کسی نداند چه می¬خورد گناهکار نیست بابایی اما احمق چرا. غذایی که می¬خوری را باس بدانی چیست. پس چه بهتر که آشپزی یاد بگیری. به خصوص از کتاب هنر آشپزی روانشاد رزا منتظمی. پرسیدم: حالا چرا رزا؟ گفت: چون که بهترین آشپز تاریخ است!
بعد مردی را دیدم که هیکلش مثل تندیس بودا چاق و صورتش مثل جوجه ای که توی پیاز و زردچوبه و آبلیمو خوابانده باشند تپه های چربی بود. دیش ماهواره¬ای جلویش بود پر از مدفوع و داشت با ولع می¬خورد. پرسیدم این کیست بابابزرگ؟ گفت این حسین مزه¬سنج یا به اصطلاح مستر تِیستِر است. مفت¬خوری می¬کرد. به اسم اینکه غذا¬ها را تست کند در رستوران¬ها و بهترین هایشان را به مردم معرفی کند، اما دروغ دروغ دروغ می¬گفت. کاری به مزه غذا¬ها نداشت. مفت می¬خورد و به¬به می¬کرد و پول می¬گرفت. یکی از مشتری هاش همین حسن خرپز بود. حالا باید تا ابد همین جور گُه بخورد و به¬به کند.
از روبروی اینها که رد می¬شدیم پایمان توی گُه فرو می¬رفت، اما نه به جوراب من می¬چسبید نه به پاهای پدربزرگ. عجیب خوابی بود. از پدربزرگ پرسیدم چرا ما اینجا هستیم؟ چرا من دارم این خواب را می¬بینم؟ پدربزرگ گفت: این خواب تو نیست بابایی. گرچه بیداری هم نیست. چیزی که خوردی تو را اینجا آورده. چراش هم به خاطر این که خودت خواستی و دنبالش بودی. پرسیدم: دنبال چه بودم؟ گفت: آگاهی.
گفتم: اما من فکر می¬کردم در پستوی انباری چیز دیگری باشد. دنبال آگاهی نبودم. گفت: اشتباه فکر نکردی. این همان چیز دیگر است که پی¬اش بودی. اما آگاه نبودی که دنبال آگاهی هستی. پدربزرگ داشت هر لحظه عجیب¬تر حرف می¬زد. عجیب خوابی بود. هیچ وقت با من از این حرفها نزده بود. همیشه مثنوی و شاهنامه برایم می¬خواند. فکر می¬کردم اگر پدربزرگ را در خواب ببینم با هم در هفت¬خوان رستم و جنگ با دیو سپید باشیم، اسم گربه¬اش را اصلا به همین خاطر تهمتن گذاشته بود. اما خوابش شبیه کمدی الهی دانته شده بود.
از جمع گناه¬کاران که گذشتیم پای دامنه کوهی رسیدیم. اول راه تندیس کوهنوردی را نصب کرده بودند که درست شبیه آن یکی در میدان دربند تجریش بود. بالا که می¬رفتیم مردان و زنان خوش بر و رویی بودند که آلوچه و ترشک و فال گردو تعارف می¬کردند. خواستم بخورم که پدربزرگ گفت صبر کن حالا می¬خوری. بزار برسیم بالا. مثل همان که وقتی بچه بودم می¬گفت.
هر چقدر که راهپیمایی در دربند همیشه برایم سخت بود اما اینجا آسان شده بود. چیزی نگذشته بود که رسیدیم به بالای آبشار دوقلو، ادامه مسیر اما دیگر مثل شیرپَلا و کُلَک¬چال نبود. گودال بزرگی بود درست شبیه توالت خانه باغ شهمیرزاد که مستطیلی سیمانی بود و درون آن مثل یک ذوزنقه¬ی بی¬انتها پایین می¬رفت و گمانم به اعماق جهنم می¬رسید. یک پل معلق چوبی هم بسته شده بود که یک سرِ آن جلوی پای ما بود و سر دیگرش به آن سوی گودال می¬رفت و آنقدر دور بود که دیده نمی¬شد.
پرسیدم اینجا کجاست بابابزرگ؟ پدربزرگ گفت: اینجا چینوت است و دیگر راهمان جدا می¬شود پسرم. تو روزی بر¬می¬گردی اینجا، اما من همین حالا می¬روم. گفتم: کجا می¬روی بابابزرگ؟ گفت: آن طرف پل. گفتم: بله می¬دانم آن طرف پل، راه دیگری که نیست. منظورم این است که آن طرف پل چیست؟ پدربزرگ گفت: چی؟ گفتم: می گویم آن طرف پل چیست؟ بشکن زد و گفت: بیست سوالی تمام شد. آخیش.
یک نیشخندی هم به کنار لبش آمد. گفتم: آخری که تکراری بود. گفت: تکرار ها هم شمرده می¬شوند. گفته بودم مواظب باش زیاد سوال نپرسی. فقط قبل از خداحافظی سه کار از تو می-خواهم که انجام بدهی. اول اینکه وقتی برمی¬گردی پایین از آن ترشک ها زیاد نخور. یکمی بخور. می¬خوری و برمی¬گردی به خانه باغ. دوم اینکه وقتی بیدار شدی آش می¬پزی. حتما طبق هنر آشپزی رزا صفحه صد و یک. سومین کارَت این است که آش را بپزی و همه آن را ببری بین آدرسهایی که در دفترچه یادداشت قهوه¬ای¬ام نوشته¬ام پخش کنی. آدرس¬ها مال فقراست. اگر توانستی هر ماه دست کم یک بار این کار را تکرار کن. هر چه قدر بیشتر به آنها آش بدهی برای خودت بهتر است بابایی. اگر پرسیدند کی هستی و چی هستی بگو فقط خدا می¬دونه. گفتند برای چی آش می¬دهی؟ بگو خیر است. اگر خیلی پاپیچ شدند بگو بیست سوالی تمام شد.
بعد هم این چیزها را برای خاله¬ها و دایی هات تعریف کن. به همه بگو که مرا دیدی و حالم خوب بود و خوش و خرم بودم و همان کت و شلوار و پیراهن و کفش و کراوات سفید عروسی¬ام تنم بود و داشتم می¬رفتم پیش مادربزرگت.
گفتم اما پدربزرگ شما که لختید. نگاهی به خودش کرد و خندید. گفت: آره باباجون. ولی اگر بگویی لخت هستم شاید حرفت را باور نکنند. گفتم: کل این ماجرا و چیزها آنقدر عجیب هست که یک لخت بودن شما نتواند از باورپذیری¬اش بکاهد. گفت: آخر زشت است بگویی لختِ بابابزرگ را دیدم. گفتم: ولی دقت نکردم. گفت: همین که رسیدم چند تا از فرشتگان مقرب خدا آمدند آماده¬ام کنند لباسهایم را در آوردند و دیگر فرصت نشد دوباره بپوشم. کلا این جا فرصت کم است برای کارهای متفرقه. ولی تو برای آنکه دروغ دروغ دروغ دروغ ... نگفته باشی عکس عروسی¬ام را نشانشان بده و بگو همین شکلی بابابزرگ را دیدم با اندکی تغییر. می¬دانی که دروغ دروغ دروغ دروغ گناه است، اما ابهام، کمی مکث کرد بعد گفت: می¬بینی که ابهام اکو نمی¬شود یعنی گناه نیست. بعد هم گفت الوداع. دست راستش را بالا برد و برگشت به سمت پل معلق و قدم رویش گذاشت و قدم زنان پشت لختش را می¬دیدم که دور می شد و هر قدمی که بر¬می¬داشت هیکلش رو می¬آمد، افتادگی پاها و کمر و کفلش از بین می¬رفت. دورتر شد و از دیدم خارج شد.
از آبشار دوقلو که پایین می¬آمدم یکی از آن خانم¬ها روبرویم آمد، می¬خواستم زیاد دقت نکنم، اما کار سختی بود. دیدم چقدر شبیه آدری هیپبورن است در فیلم صبحانه در تیفانی، محبوب بابافرامرز. جوری گفت بفرمایین آلوچه که باید می¬پرسیدم: من خودم بچه شهمیرزادم ما بهترین آلوها را داریم. شما اینها را از کجا آوردین؟ ولی او خندید و گفت: بیست سوالی تمام شده عزیز. نزدیکم شد و یک آلوچه گذاشت در دهانم و خواستم نزدیک تر بشوم که بیدار شدم و دیدم تهمتن دارد لب و دماغم را لیس می¬زند.
گیج بودم و سرم منگ بود. گوشی را نگاه کردم و دیدم یک ساعتی گذشته و نه پیامی نه زنگی. اولین کاری که کردم بساط را جمع کردم. تهمتن ته پنیر را در آورده بود. بطری بزرگ را به پستو برگرداندم و درش را بستم. توی پستوی انباری گیاهانی که پدربزرگ جمع کرده بود را شناختم، هوم.
توی فریزر قدیمی بابابزرگ کشک و سبزی های فریز شده بود. شنبلیله و جعفری فریز شده را چطور می¬شد شناخت؟ زنگ زدم به مامان که این سبزی هایی که در فریزر بابابزرگ هست را می¬شناسی چی به چی است؟ با بی¬حوصلگی پرسید: واسه چی می¬خواهی؟ گفتم خواب بابابزرگ را دیدم گفت آش درست کن. تا شنید بغض کرد و بعد کلی قربان صدقه¬ام رفت و گفت که فردا همگی میاییم شهمیرزاد مامان جون. خودم برات آش درست می¬کنم.
قطع کردم. گفتم لابد یا سبزی آش است یا قرمه¬سبزی. از روی کتاب مرحله به مرحله کارهای آش را کردم. اول پیاز داغِ بعد سبزی ها، بعد آب و نخود و لوبیا و اضافات. رشته و کشک هم برای آخر کار. نیمه شب بود که رفتم سراغ دفترچه یادداشت بابابزرگ. آدرس ها خیلی دور نبود. پای آش ایستادم و گذر زمان را نفهمیدم. آفتاب زد و آش حاض بود، فقط ظرف یک¬بار مصرف نداشتم. به بقالی رفتم که کاسه¬های یکبار مصرف بگیرم. عکسی گوشه مغازه نصب بود که آشنا بود. آقا¬محسن بود. پرسیدم عکس پدر است؟ گفت: بله. گفتم: خدا همه رفتگان را رحمت کند. گفت: ممنون. شما نوه آقا فرامرز هستین؟ گفتم: شما آقا فرامرز را می¬شناختین؟ گفت: بله. آقام که فوت شد آقا فرامرز آمد و زیر تابوتش را گرفت و توی تمام مراسم ها بود و ما را شرمنده کرد. خدا بیامرزدش. گفتم: ممنون. کاسه می¬خواستم. گفت: برای چی؟ گفتم حالا بگویم آش پخته¬ام مجبور می¬شوم برای او هم بیاورم و حرف بابابزرگ خراب می¬شود. الکی گفتم مادرم گفته بخرم، دلیلش را نمی¬دانم. اطلاعی ندارم. توی گوشم صدای کوتاهی زمزمه وار شنیدم : دروغ دروغ دروغ! دروغ گفته بودم!
گفت: نه منظورم اینه چه اندازه؟ گفتم: آهان. معمولی. نه بزرگتر. آره خودشه.
باز گفت: پس قابل نداره مهمون ما باشین. گفتم حالا باز شاید بابابزرگ خوشش نیاید از پسر محسن کم¬فروش برایش کاسه آش بگیرم. به زور پولش را حساب کردم. ¬آش را توی کاسه¬ها جا کردم و پشت وانت چیدم، اگر پلیس مرا می گرفت دوباره مجبور می¬شدم دروغ بگویم که گواهینامه¬ دارم و جا گذاشته¬ام. ولی همه خانه¬ها همین دور و اطراف بود. رفتم به همه آدرسها و کاسه کاسه آش¬ها را دادم.
نزدیک ظهر شده بود که مامان زنگ زد و گفت کجایی ننه به قربونت بره. ما رسیدیم، پشت دریم. گفتم دارم میام. همه تا یک ساعت بعدش رسیدند. گفتند پس آشی که پختی کو. گفتم بابابزرگ گفته بود خودتان نباید بخورین. باید فقرا بخورند. همیشه آش می¬پخته. نمی¬دانستید؟ نمی¬دانستند. کل خواب را تعریف کردم به جز بطری توی انباری را. عکس را نشانشان دادم و گفتم تقریبا همین شکلی بود بابابزرگ. مامان و خاله ها بغض کرده بودند و قربان صدقه ام می-رفتند. نشسته بودند و نگاهم می¬کردند طوری که انگار خبری از جهان مردگان آورده¬ام. آورده بودم؟
گفتم که بابابزرگ می¬خواست یک چیزی را هم به من بفهماند که خیلی این خانه باغ را دوست دارد و دوست دارد آن را برای همیشه نگه داریم و نفروشیم. تهمتن جیغی زد و از درخت افتاد. توی گوشم کمی خارید اما چیزی نشنیدم. خوشحال بودم که هم از صرافت فروختن خانه باغ انداخته بودمشان، هم دروغ نگفته بودم. با ابهام گفته بودم که گناه نبود.

پی نوشت:
چینوت: پل داوری درگذشتگان در عقاید زرتشتی است. روایت چینوت در این داستان کمی با متون زرتشتی متفاوت است.
عرق هوم: در ارداویراف نامه، راوی آن را استفاده می کند و به جهان دیگر می رود و خبر می آورد. هوم گیاهی است مقدس در عقاید ایرانیان همچون اسپند و گل¬پر.
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای علی شادکام عزیز، سلام. از تعداد داستان‌هایی که به به پایگاه ارسال کردید عیان است نوشتن برایتان امری جدی است. امیدوارم با همین جدیت و تلاش به نوشتن ادامه دهید و به زودی شاهد موفقیت‌هایتان در دنیای ادبیات و داستان باشیم.
«اردشیر نامه» فکر اولیه‌ی خوبی دارد. پسری که از نوشیدنی‌ای به نام هوم می‌خورد و به دیدار پدربزرگ در عالم برزخ می‌رود و گفتگویی بین‌شان اتفاق می‌افتد و برمی‌گردد و خواسته‌ی پدربزرگ را اجابت می‌کند. اما متن در پرداخت دچار اطناب شده و همین از هیجان داستان کاسته. مخاطب جاهایی حوصله‌اش سر می‌رود انگار که دارد دفتر روزانه‌‌نویسی کسی را می‌خواند و بدش نمی‌آید که بخش‌هایی را رج بزند. یادمان باشد متنی موجز است و تعلیقش خواننده را به دنبال خود می‌کشد که حرفش را در کمترین استفاده از کلمات بزند و اجازه دهد مخاطب خودش بخش‌هایی را از داستان کشف کند.
پیشنهاد می‌کنم داستان را با گِرهِی شروع کنید که هیجان داشته باشد. اینکه راوی به خانه باغ رفته تا به انباری که پدربزرگ اجازه ورودش را به آن‌جا نمی‌داده، سرک بکشد. راوی فهمیده که بزرگترها قصد فروش خانه باغ را دارند پس تا قبل از این‌که آنجا را بفروشند قصد می‌کند به خانه باغ برود.
راوی میان وسایل پدربزرگ دنبال کلید در انبار می‌گردد. سالهاست این کنجکاوی با اوست و پدربزرگ همیشه او را از رفتن به آن انبار منع می‌کرده و حالا بهترین فرصت است که به آن‌جا برود و ببیند پدربزرگ چه چیز ارزشمندی آن‌جا پنهان کرده که به او و دیگران اجازه‌ی ورود به آن‌جا را نمی‌داد. راوی وارد انبار شود و با کلی خرت و پرت و وسایل بدرد بخور و بدرد نخور مواجه شود و البته شیشه‌ی بزرگ نوشیدنی‌ای که به نظرش چند ساله و حسابی جاافتاده می‌آید. از مایع داخل شیشه بنوشد و به خواب برود و پدربزرگ را ببیند. اما اگر قرار است خوردن از آن نوشیدنی وسیله‌ی اتصال نوه و پدربزرگ باشد باید اتفاقات مهم‌تری در خواب بیفتد. اتفاقاتی که یا برای پدربزرگ نفعی داشته باشد یا نوه. دیدن آدم‌هایی که گناهانی مرتکب شده‌اند و دارند جزای کارشان را می‌دهند چه کمکی به این روایت و پیشبردش می‌کند؟ یا پدربزرگ گناهی کرده باشد و از نوه بخواهد که برای آمرزشش خیرات کند یا پسر گناهی کرده باشد و آدم‌هایی را در عالم خواب ببیند که گناهی شبیه او انجام داده‌اند و به عقوبت بدی گرفتار شدند. این خواب بخش بسیار مهم داستان است و قرار است اتفاق مهم داستان در همین لحظات اوج بیفتد. پسر از خواب که بیدار می‌شود یا باید خیراتی برای پاک کردن گناه پدربزرگ بدهد یا کاری برای جبران گناهان خودش بکند. گناهی که پدربزرگ می‌دانسته و به عمد آن شیشه نوشیدنی را در انبار گذاشته تا بعد از مرگش نوه به سراغش برود و در عالم خواب به دیدارش بیاید. البته که شما خالق این داستان هستید و می‌توانید در عالم خوابِ داستان‌تان اتفاقی بس مهم‌تر و هیجان‌انگیزتر را رقم بزنید. مهم این است که اتفاقی پیش‌برنده باشد. اتفاقی که ارزش پیگیری راوی را داشته باشد و پایانی چشمگیر را رقم بزند. چیزی که مخاطب درگیرش شود. به دیدار پدربزرگ رفتن و بعدترش پختن آش و پخش کردنش بین فقرا، چیزی نیست که مخاطب را از خواندن این متن راضی کند. شما برای آفریدن موقعیتی داستانی و پرداختش در موجزترین شکل توانمند هستید. پس از توانایی‌تان استفاده کنید و داستانی بنویسید که هم خودتان از نوشتنش راضی باشید هم مخاطب را به خواندن داستانی جذاب و پرکشش دعوت کنید. بازنویسی را از متن‌تان دریغ نکنید که به آنچه شایستگی‌اش را دارد، برسد.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفر ستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت