چطور یک داستان باورپذیر می‌شود؟




عنوان داستان : جاودانگی
نویسنده داستان : فریدون جداری

جاودانگی
ازحال و هوای بیمارستان دلم می گیرد.اما، غروب هایش جور دیگری است. پشت پنجره اتاق بیست و پنج طبقه دهم، روی تخت نشسته ام. ابر تیره، آسمان را به شب نزدیک تر می کند. فکربچه هااز سرم بیرون نمی رود. یاد روزی که با فریده رفتیم دکتر می افتم. دکتر جواب آزمایش و سونو گرافی را دید. مکث کرد. با انگشتانش روی میز ضرب ناموزونی گرفت. نگاهش از روی من به صورت فریده رفت و دوباره برگشت و به من خیره ماند. با سر به فریده اشاره کرد. من سرتکان دادم.
دکتر به فریده گفت: از خانم منشی پرونده را بگیر و بیار.
فریده با دلخوری بلند شدو بیرون رفت.
دکتر تلفنی به منشی گفت : فریده رو ده دقیقه ای معطل کن.
نتیجه آزمایش را گذاشت روی میزومنتظر من شد.
گفتم: Tcc..
گفت درسته. شروع کرد روی سرنسخه دستورات و مراحل درمان را نوشت.
دستم راگذاشتم روی کاغذ وجلوی نوشتنش را گرفتم.
- چرا همچین میکنی؟
- فرهاد جان صبر کن با هم بریم. کی گفته من می خوام معالجه رو ادامه بدم؟
- کی از تو نظر خواست؟ لق تو . من فکر خواهر خودم هستم.
- اگه واقعا به فکر خواهرت هستی، زودتر طلاقش رو از من بگیر. هم تو خلاص میشی، هم اون. منم یه نفس راحت می کشم.
نوشتن را ادامه داد و گفت: فعلا زر زیادی نزن بذار حواسم جمع بشه ببینم چی می نویسم.
چیزهایی روی کاغذ نوشت وقلم را زمین گذاشت وداد زد: داداش من، الاغ، سرطان با کسی شوخی نداره.
درباز شد و فریده خودش را انداخت داخل. کیفش را پرت کرد روی تخت معاینه. های های شروع کرد به گریه کردن. یعنی چی ؟دروغ می گی. میخواهین سر به سر من بذارین. از هر دو تاتون متنفرم. حالا چی میشه؟ پس من چی؟ به بچه ها چی بگم؟
فرهاد به خواهرش گفت : ساکت شو. بذار لااقل جنازه رو دفن کنیم بعد.
بیرون رفت. با دو تا قهوه برگشت ونشست. برگه را داد دست من و گفت : سه شنبه بیا بیمارستان. توضیح دیگری نداد. بلند شد در را باز کرد. منتظر شد ما برویم بیرون.
پشت سر، صدایش را می شنیدم که به منشی گفت: خانم چند دقیقه مریض نفرست.
نقش قربانی را بازی کردن های فریده باراولش نبود. خواسته هایش را، با منت گذاشتن به سمت من هل میداد و در پایان من بودم که با برآورده کردن آنها، احساس خودخواهی و شرمندگی می کردم.آنقدر بود که بچه هاهم با همین روش از من مطالبات شان را قالب می کردند. مثل وقتی که پسربیست وپنج ساله من به دوست دخترش پای تلفن گفته بود، نگران گذران زندگی نیست. پدر و مادرش وظیفه دارند که تامین کنند. یا دخترم وقتی می خواست مهمانی بگیرد، سر مادرش داد کشیده بود، از این همه، یه ویلای شمال، سهم من نمیشه؟ پس من کی بی سر خر دوستای خودم رو ببرم و چند روزی خوش باشم؟!
خودم مقصر بودم. حرفی هم برای گفتن نداشتم. حالا اگرمی خواستم هم، نمی توانستم جلوی این سیل ویرانگررا بگیرم. بهترین چاره را در این دیدم که خودم را از مسیر آن کنار بکشم. روحم برایم با ارزش تر ازجسمم بود.
سه شنبه فرهاد را در کافی شاپ بیمارستان پیدا کردم.
-فرهاد جان فقط با بیرون آوردن تومور موافقت می کنم. اگر قرار باشه که در مرحله بعد جراحی و شیمی درمانی وهرکوفت وزهر ماردیگه ای باشه، من نیستم. میرم دهات، یه خونه روستایی اجاره می کنم. می مونم تا بمیرم. این جوری لااقل این همه توهین رو تحمل نمی کنم.
- این تصمیم، فقط مال توست. من یا هرکس دیگه، حق مداخله نداریم. انوش جان من درمقام پزشک، عمل وپیگیری های بعدی را توصیه می کنم. اما، به عنوان دوست دبستانی تو، این شکل برخورد فریده، هیچ وقت برای من هم قابل تحمل نبوده. یادم نمیره، هوای تهران برای پدرم سمی بود. اما، هنوز یک هفته نشده هردو پاهاش رو توی یک کفش می کرد که بریم تهران. من این دهاتی ها رو نمی تونم تحمل کنم.
-خدابیامرزه آقاجونت رو.
سوند آویزان شده از لباس بیمارستان راکه بعد از عمل وصل کرده بودند، بدست گرفتم و شروع کردم قدم زدن در اتاق. توی عالم خودم بودم. صدای تلق تلق چرخ ، همراه با ناله های ضعیفی، افکارم را به هم ریخت. بیمارجدید را در اتاق بغلی بستری کردند. چند دقیقه بعد سکوت دوباره برقرار شد.
نیمه های شب با صدای ناله بیدارشدم. بیمار اتاق بغلی بود. از درد ناله می کرد. نیم خیز نشستم روی تخت. صدا قطع نمی شد. پرستار بالای سرش بود. بیشتر گریه می کرد تا از درد بنالد. چند دقیقه ای گذشت. بیمارکم کم آرام گرفت.
بعد از صبحانه،کنار پنجره، پشت به در، ایستادم تا طلوع خورشید را ببینم. چراغ های شهر هنوز روشن بود. صدای زنانه ای با لهجه غلیظ آذری درخواست چای کرد.
مسئول توزیع غذا گفت: باش توی اتاقت. کارام تموم شد، برمی گردم فلاسکت را پر می کنم.
به سمت در رفتم. صدا از اتاق کناری بود. مقابل در اتاقش ایستادم. زنی نسبتا جوان با موهای ژولیده روی تخت درازکشیده بود. اشاره کردم صبر کن.
به اتاقم برگشتم. فلاسک آبجوش و چای پاکتی و چند شاخه نبات برداشتم و به اتاق زن رفتم.
-سلام. من تازه آبجوش گرفتم. هرچه قدرخواستید استفاده کنید. من زیاد چای خورنیستم.
تشکر کرد. فلاسک را کنار دستش روی کمد کوچکی گذاشتم و بیرون آمدم.
بعد ازتحویل شیفت پرستاری، با جعبه شیرینی به اتاقش رفتم. شیرینی را روی میز گذاشتم. بیرون نرفتم. دلم می خواست بمانم. دلم می خواست کسی برایم مهم باشد. جلوی میز ایستادم. بلاتکلیف مانده بودم. چه باید بکنم.
تعارف کرد: بفرمائید.
در جعبه شیرینی را بازکردم. برایش چای ریختم وروی مبل نشستم. ازصمیمیت زود هنگام، کلافه شده بودم. بیماری ام را برایش گفتم. او هم گفت.
- من باماشین تصادف کردم.گفتن طحالم آسیب دیده. دیشب ساعت دوازده آوردنم اورژانس. فرداصبح قراره عمل بشم. بدبخت راننده رو بازداشت کردن. اما من گفتم که اون بی تقصیره و من خودم روانداختم جلوی ماشین اون.
فریده از دراتاق که کاملا باز بود آمد داخل.کمی ما دونفر را نگاه کرد.
زن نیم خیز شد. گفت: بفرمائید.
من بلند شدم و فریده را معرفی کردم. زن برای رفع سوء تفاهم، ماجرای چای را گفت.
فریده برایش آرزوی سلامتی کرد و گفت: انوش جان چند لحظه میایی لطفا؟ دکتر برات پیغام داده. دنبال فریده راه افتادم به اتاق خودم رفتم و در را پشت سر بستم.
البته که برای احوالپرسی آمده بود! سعی میکردکه من رابرای ادامه معالجه، قانع کند. موقع خداحافظی هم دست چکم را از کیفش بیرون آورد.
- راستی انوش جان لطفا کمی پول از حساب جابجا کنیم. بچه ها ممکنه برن مسافرت. پول لازم دارن.
نفرت انگیز ترین بخش تراژدی ، بوسه خداحافظی بود که خوشبختانه روی هوا یخ زد.
بعد از رفتن فریده، به اتاق بیمار بغلی برگشتم. از رفتار فریده عذر خواهی کردم. وانمود کرد متوجه چیزتوهین آمیزی نشده. من هم هیچ توضیحی ندادم. اسمش گلنازوساکن یکی از روستاهای زنجان بود.
-چهارسال پیش با اجبارپدرم تن به ازدواج دادم. دوسال بعد، چون بچه دار نشدم، شوهرم بی خبر از من و با توافق پدرم، همسردوم گرفت. من کم کم تبدیل شدم به خدمتکارنوعروس و نوزاد پسری که روی سر همه جا داشت.
- چرا اعتراض نمی کردی ؟
پوزخند زد و گفت: اعتراض؟ زنیکه اونقدر زیر پای شوهرم نشست تا طلاقم داد . بی پول و بی پشتوانه به منزل پدرم برگشتم. پدرم توان مالی چندانی نداشت. من رو با توصیه یکی از اقوام برای کلفتی به منزل یکی از پسر ارباب ها در تهران سپرد.
-بابات چی شد؟
-اون برگشت دهاتمون. نامادری ام بیشتر زیر پاش نشسته بود . پدرم اونقدر ها هم بی انصاف نبود.
پسر الواط ارباب هم مثل نامادریم، به خاطر کتاب خوندن هام، فقط کتک رو می شناخت. منم که از بی کسی، طاقتم طاق شده بود، خودمو زیر ماشین انداختم. از اقبال بدم بود که نمردم.
بعد از ظهرفرهادآمد و خبر دادکه ، پس فردا مرخص خواهم شد. نمیدانم چرا خوشحال نشدم. تا غروب خودم را سرگرم کردم که به سراغ گلناز نروم و نرفتم. بعد از خوردن شام، آمد به اتاقم. روی مبل نشست. برایم چای ریخت. ساکت ماند.
پرسیدم: می ترسی؟
گفت : کمی. اما ، نه از مردن. از موندن می ترسم. ازبی کس موندن.
نگذاشتم به نکبت زندگی گذشته اش فکر کند. حرف را عوض کردم.
نزدیکی های ظهراز صدای تلق تلق چرخ و توقف آن در نزدیکی اتاقم فهمیدم که گلناز را برای عمل می برند. بیرون رفتم و جلوی در منتظر بیرون آمدنش ایستادم. روی تخت دراز کشیده بود و لباس آبی اتاق عمل به تن داشت. برایش دست تکان دادم. دستش را روی لب هایش برد و بعد به طرف من دراز کرد. لبخند زدم.از مقابلم گذشت. چشم هایم تا پیچ ته راهرو به دنبالش رفت.
به فرهادگفتم: توی خونه حوصله فریده رو ندارم.
گفت : همین جا استراحت کن.
امروزگلنازرا مرخص کردند. راننده ماشینی که باگلنازتصادف کرده بود، با بیمارستان تسویه حساب کرد. قبلا همه کارهای رضایت و ثبت در پرونده را انجام داده بود.
دیروز با گلناز صحبت کرده بودم و به توافق موقت رسیده بودیم. از بیمارستان مستقیم رفتیم مهر شهر. به خانه خلوت خودم که همیشه برایم مثل غار تنهایی بود. فرهاد تنها کسی بودکه ازوجود آن خبر داشت.
نشسته بودم روی مبل و تماشایش می کردم.گلناز به همه جا سرک کشید. اتاق ها، آشپز خانه و اتاق نشیمن و حتا حمام. آمد روی مبل روبروی من نشست.
- خوب . الان ما کی هستیم؟ چیکار باید بکنیم. من کیم؟ تو کی هستی؟ فریده خانم چی؟
از سوال هایش تعجب کردم. این همان دختر بی کس روستایی بودکه ازروی ناچاری می خواست خودش را خلاص کند.
- این جا ناکجاآباد منه. در اختیار توست. تازمانی که خودت بخواهی. (کلید هارا روی میز به طرفش هول دادم.) از بابت هزینه های زندگی هم هیج نگران نباش. من و تو هم هیچ ارتباط قانونی و غیر قانونی، زمینی و آسمانی با هم نداریم. تو دوست من هستی و فعلا به یک بازیابی نیاز داری. چیزی که امکان فراهم کردنش از من بر میاد، بدون این که اثری توی زندگی عادی من داشته باشه. بی دغدغه این جا بمون. هزینه های خودت رو هم با این کارت پرداخت می کنی. اینم شماره تلفن من. هروقت لازم داشتی بهم زنگ بزن. من هم فعلا فقط تا همین جا اطلاعات دارم. بعد ببینیم چی میشه. من بعد از ناهار میرم. آمدن دوباره ام به اینجا وقتیه که زنگ بهم بزنی. فقط لطفا بدون اطلاع من به کسی آدرس و شماره تلفن من رو نده. چون آرامش خودت رو به هم میریزی. ضمنا ، هیچ وقت خودت رو به من بدهکار ندون.
بعد از ناهار اطلاعات لازم در مورد خانه را دادم و خداحافظی کردم. توی درگاهی ایستاد تا من سوارماشین شدم و در حیاط آرام آرام بسته شد.
دکمه آسانسور را که زدم تازه متوجه شدم به خانه برگشتم. تمام راه به گلناز فکر کرده بودم. فریده همان فریده بود وخانه همان خانه. هیچ چیز عوض نشده بود. بیماری من هم یک اتفاق ساده بود مثل گذاشتن کیسه آشغال، داخل شوت زباله.
ساعت ده صبح گلناز زنگ زد. اجازه می خواست برود بیرون و کمی لباس برای خودش بخرد. آدرس دادم و برایش اسنپ گرفتم.
گفتم : راننده می ایسته. خریدت که تموم شد، هرکجا خواستی بری میبردت.
پرسید تو کی میایی؟ دیشب خیلی می ترسیدم. اگر وقت کردی شب بیا یه ساعتی اینجا باش . من خوابم برد، برو. دیشب تا صبح نتونستم بخوابم.
گفتم : میام.
وارد خانه که شدم، بویی به مشامم خوردکه مدت ها بود حس نکرده بودمش. عطر پیازداغ با زردچوبه. بوی نعنا داغ.آش رشته درست کرده بود. شامی کباب وکنارش پیاز وجعفری خورد شده. نمیدانم نان سفید های قدیمی را از کجا پیدا کرده بود. زندگی من و فریده مدت ها بود که با این چیز های غریبه بود. "کندن" تکرار او و بچه ها شده بود.
- دیشب ترسیده بودم. من که می خواستم خودم رو سربه نیست کنم. پس حالا از چی باید می ترسیدم؟ دیدم حالاچیزی دارم که بخاطرش دلم نمی خواد به این زودی ها بمیرم .
- گلناز بد جوری داری توی رگ و پی ام می دوی.
-لبخند زد. زن ها همیشه توی این جورموقعیت هاخیلی ازآقایون جلوترند.
نگاهش کردم. ساکت شدم. آتشی که می ترسیدم بیانش کنم، داشت شعله می کشید. تادیروقت حرف زدیم. توی اتاق خواب صندلی گذاشتم وکنار تخت نشستم. آخرحرفهایی را که درباره آینده می گفتم، احتمالا نشنید.
آرام بلند شدم. بیرون آمدم. در راپشت سرم قفل کردم. دلم نمی خواست پیش فریده برگردم. حس می کردم سال هاست که خانه من، کنار گلنازبوده و من پیداش نمی کردم.
فریده بیدار بود و منتظر من نشسته بود. در را که باز کردم، باصدای بلند، با کنایه ها، بمبارانم کرد.
"چه عجب آقا تشریف آوردند" یا"آقا، روی گلتون رو هم به ما نشون بدید" . یا این که" آه و ناله تون مال ماست و ناز خریدن ها برای از ما بهترون".
برایم مهم نبود که چه میگوید وچه عکس العملی ممکن است نشان دهد. رفتم به اتاق خودم . اطمینان داشتم که چیزی غیرازحس زنانه اش بیدار نشده.آن را هم میشد با کمی پول آرام کرد.
دوروز است که تصمیم دارم سراغ گلناز نروم. باید به خودم کمی فرصت فکر کردن بدهم. اما، از عصر به بعد، هر لحظه منتظر تلفنش بودم. خبری نشد. شب با دلخوری به رختخواب رفتم. برایم عجیب بود که فریده هیچ عکس العملی نشان نمیداد. حتا نیمه شب، آمد دید که من توی تراس نشستم، فقط رفت آشپزخانه و برگشت به اتاق خوابش.
نزدیکی های ظهر طاقتم تمام شد.
زنگ در خانه مهر شهر را زدم. جوابی نیامد. دل توی دلم نبود. تنم یخ کرده بود. پاهایم پیش نمی رفت. کلید را که انداختم توی قفل، مخصوصا دوسه بار بازو بسته کردم که با شنیدن صدای در، گلناز به استقبالم بیاید. نیامد. توی پذیرایی نبود. توی آشپزخانه و حمام و انباری را هم گشتم. رفتم توی اتاق خواب. ولی، چشمم فقط روی میز توالت را جستجو می کرد. یادداشت را که دیدم، دنیا دور سرم چرخید. دستم پیش نمی رفت که یادداشت را بردارم.
گلناز نوشته بود: انوش جان، همیشه یاد گرفتم که با بدبختی های خودم خوکنم. یاد گرفتم که من غیراز روزهای سیاه، سهم دیگری از زندگی ندارم. اما انوش جان متاسفانه یاد نگرفتم که زندگی خودم را روی ویرانه های زندگی کس دیگری بنا کنم. به خاطر همین، بدونه این که ببینمت میرم. میدونم که اگر ببینمت شاید دیگه نتونم برم. امید وارم که خیلی زود به زندگی عادی و آروم خودت برگردی و من کانون گرم خانواده ات رو از هم نپاشم. فقط میدونم که توی این مدت کوتاه خواب نبودم و خاطره خوش اون رو فراموش نخواهم کرد. بوسه ای برای خدا حافظی روی گونه های مهربونت، برات به جا می گذارم.
شب از نیمه گذشته بود که تلو تلو خوران و اشک ریزان سوار ماشین شدم. پای خانه رفتن نداشتم. کنار پارک، شب را توی ماشین به صبح رساندم.
هیچ نشانه و امیدی برای پیدا کردن رد پایی از گلناز نداشتم.
دوماه از رفتن گلناز می گذرد .دیگر امیدی به پیدا کردنش وشهامتی هم برای ماندن ندارم.
از دست اصرار و پیگیری های فرهاد به ستوه آمده بودم. بعد ازگرفتن جواب پاتولوژی هر روز موی دماغ میشد. می گفت که زمان برایم به سرعت می گذرد و این برای بیماریم هیچ خوب نیست.
یک وکالت نامه به فرهاددادم. موبایلم را هم به همراه یک یادداشت به اوسپردم.
صبح زود به طرف زنجان حرکت کردم. نزدیک ظهر بود که به روستا رسیدم. نه پدر گلناز و نه هیچ کس دیگر،از گلناز خبری نداشت. شب را پیش آنها ماندم. با معرفی پدر گلناز،کلبه متروکه ای را از یکی از روستایی ها خریدم. پولی هم دادم که کلبه را باز سازی و مرتب کند.
چند ماه است که درکلبه خودم هستم. جای دنج و خلوتی است. کمی از روستا فاصله دارد. هفته ای یک مرتبه به شهربرای خریدمی روم. اشتهای کمی غذا خوردن دارم. فقط ازروی عادت، غذا می خورم. حدود ده کیلو وزن کم کرده ام. بد هم نیست. احساس سبکی می کنم. این روز ها دیگرحال و حوصله رانندگی ندارم. صاحب قبلی خانه، دوسه روز یک بار سر میزند و اگر چیزی بخواهم برایم تهیه می کند. دیگر مشروب هم چندان مزه ای برایم ندارد.
امروزصبح که از خواب بیدار شدم، حس خوبی داشتم. اطمینان دارم که امروز کارم به آخر می رسد. خوشی آرامی توی تمام تنم روان شده. چشم هایم بسته است. کسی در می زند.
صدا می زنم: سلیمان امروز چیزی نمی خوام. لطفا یکی دو روز بذار تنها باشم.
دوباره چند تقه به درخورد. حتما صدایم آن قدر ضعیف شده که سلیمان هم دیگر صدایم را نمی شنود. پشت به در خوابیده ام. در باز می شود. حوصله ندارم که برگردم و به سلیمان حالی کنم که برود و چند روز مزاحم من نشود. دستی پاهایم را لمس می کند. با زبان شیرین آذری قربان صدقه می رود. صدای گلنازاست. پاها و دست هایم را غرق بوسه می کند. برمی گردم.
-انوشم، این چکاری بود باخودت کردی. این چه بلایی بود که به روز خودت آوردی.
یکدیگر را در آغوش گرفتیم و گریستیم.
گلنازتعریف کرد صبح روزی که برایم یادداشت گذاشته و ترکم کرده بود، فریده آمده و افتاده بود به پایش. التماس و زاری کرده بود که (زندگی منو بچه هام رو خراب نکن. گفته بود که من و انوش عاشق و معشوق هستیم. بچه های من، بدون من وپدرشون می میرن. انوش به عشق بچه هاش زنده است. اگر اون ها نباشند انوش دنبال معالجه رو نمی گیره.). یکساعتی از عاشقی های خودش با من گفته بود. وقت رفتن هم تهدید کرده بود، اگر انوش ما رو ترک کنه ، من خودم و بچه هام رو می کشم.
داشتم دیوانه می شدم. دلم می خواست فریاد بزنم. دلم می خواست گلوی فریده فشار بدهم. می خواستم برای نجات زندگیم فرهاد و همه کائنات را صدا کنم. اما فقط بی صدا گریستم.
***
انوش که از ادامه معالجه منصرف شده بود، وقت رفتن، یک وکالت نامه برای تقسیم اموالش به من داد. طبق خواسته خودش، یک طبقه از آپارتمان دیباجی را به هریک از بچه هاو یکی را هم به فریده منتقل کردم. خانه مهر شهر را هم به نام گلناز سند زدم. مستمری مناسبی از محل در آمد شرکت برای هرکدام مقرر کردم.
چند نفر را بسیج کردم تا گلناز را پیدا کنند. دوهفته بعد از طریق پرونده اش در بیمارستان پیدایش کردم. همه خواسته های انوش را گفتم. سند و حساب بانکی را هم تحویلش دادم. اما، نگفتم که محل اقامت انوش را می دانم. التماسم کرد. قسم خوردم که نمی دانم.
***
امروز انوش زنگ زد. به دیدارش رفتم. گلنازکنارش بود. پایین تخت انوش رختخواب انداخته بود و مثل پروانه به دورش می گشت.
دفترخاطراتش را که سفارش زیادی کرد به دست بچه ها و فریده نیوفتد، تحویل گرفتم.
انوش گفت: قول بده که طبق خواسته گلناز باشی.
گلنازپرسید : فرهاد میشه چاپش کنی؟
گفتم : حتما این کار رو انجام میدم.
دفتر انوش را به دوست ناشرم سپردم. گفتم شاید چیز هایی هم خودم اضافه کنم. قبول کرد. چشم دیدن فریده و بچه ها را ندارم. نمیدانم گلناز چه تصمیمی دارد. انوش سفارش کرد که تنهایش نگذارم. خوشحالم که باهم هستند.گمان می کنم که هردو نفرشان هم حال خوش دارند.
گلناز زنگ زد و خواست که به دیدارشان بروم.
گفتم امشب میهمان دارم. فردا می آیم. گفت دیر نکن. گفتم چشم و خداحافظی کردم.
***
بعد از ناهار به سمت زنجان راه افتادم. قبل از غروب آفتاب رسیدم. درزدم. کسی جوابی نداد. دوباره درزدم و باز سکوت بود. کلیدی را که گلناز به من سپرده بود به همراه داشتم. در را باز کردم. اتاق درگرگ و میش غروب بوی خوشی داشت. مثل اینکه عود سوزانده باشند. انوش بوی عود را دوست داشت. چراغ را روشن کردم. انوش آرام در تخت خودش خوابیده بود و گلناز سرش را روی پاهای انوش گذاشته بود.
عود دیگری از روی رف برداشتم . روشن کردم. شب را همان جا ماندم. صبح به سراغ پدر گلناز رفتم.
هر دو را کنار هم، زیر درخت نارون بزرگی دفن کردیم.
صدای خش خش برگ های خشک زیر پایم، من را به سالهای دوری برد که با انوش به مدرسه می رفتیم. یک دنیا زندگی و شوق و شور بود. به من میگفت تو مثل بابابزرگ ها هستی. همش دنبال کارهای خوب و درستی.
می گفت: اگه راست میگی از بالای دیوارحیاط بدو بدو برو.
نمی توانستم. همیشه حسرت شوق دویدن روی دیوار، در دلم می ماند.
مرداد هزارو چهارصدو یک
نقد این داستان از : احسان رضایی
جناب آقای جداری عزیز، از اینکه پایگاه نقد را به عنوان مخاطب داستان‌هایتان انتخاب کرده و ما را در خواندن نوشته‌هایتان سهیم می‌کنید، تشکر می‌کنم. شما خودتان استاد هستید و می‌دانید که برای باورپذیری یک داستان، نیاز به دو چیز داریم: یکی جزئیات و یکی روابط علی و معلولی. اینکه بگوییم فلانی با بهمانی خوب نبود، کافی نیست. باید بدانیم که چرا این دو نفر با هم مشکل دارند؟ موارد اختلافشان سر چی هست؟ اصلاً از کجا و چطوری ارتباطشان شروع شد که حالا به اینجا رسیده است؟ ... و طبیعتاً تمام اینها را هم نه به شکل مستقیم و بلکه با بیان داستانی یا همان جزئیاتی که عرض کردم، به خواننده نشان می‌دهیم. در داستان بالا، انوش (راوی داستان) با فریده (زنش) مشکل اساسی دارد. فکر می‌کند این زن او را فقط برای پول، یا به قول خودش «کندن» می‌خواهد. اما این مرد، با زنش چنان سابقۀ طولانی دارد که پسر 25ساله‌ای دارند. پس وقتی زوجی نیم قرن و بلکه بیشتر با هم بوده‌اند، دیگر به صرف گفتن چند کلمه که فریده چنین بود یا چنان، نمی‌توانیم ادعای انوش را هضم کنیم. خود نویسنده هم متوجه این نکته هست و سعی کرده با یکی دوتا نکته کوچک موضوع را برای مخاطب باورپذیر کند (مثل تلاش پسرشان برای گرفتن ویلا، که آن را تاثیرگرفته از رفتار مادرش می‌داند) اما اینها کافی نیست و به علاوه که در شخصیت‌پردازی فریده تناقض‌هایی هم با این ادعا دیده می‌شود (مثل صحنه ناراحتی فریده برای بیماری همسرش در مطب دکتر، ابتدای داستان). بنابراین وقتی ما جزئیاتی نداریم، روابط علی و معلولی به درستی شکل نمی‌گیرد و ما به درک درستی از انگیزه‌های انوش برای بریدن از همسرش و ارتباط با گلناز (عشق جدیدش) نمی‌رسیم. همین اتفاق در مورد گلناز و رابطه راوی با او هم افتاده است. گلناز زندگی دارد که پر از مصایب است، اما این را فقط در حرفهای خود او می‌فهمیم. این زندگی سخت، هیچ نشانه‌ای در رفتار و گفتار او ندارد. حتی نوع حرف زدنش هم دقیقاً مشابه راوی (انوش) است. او با همان لحن و کلماتی حرف می‌زند که یک پیرمرد تحصیلکرده و متمول صحبت می‌کند. همچنان جای خالی جزئیات. بعد هم این زن گرفتار در چنبرۀ انبوه مشکلات، به راحتی به خانه انوش می‌رود و در آنجا ساکن می‌شود، بدون هیچ مشکلی از پیش انوش می‌رود و بعد دوباره یک‌دفعه پیدایش می‌شود و بر بالین انوش سر می‌زند. درحالی‌که در حرفهای او خوانده بودیم پدر گلناز او را «برای کلفتی به منزل یکی از پسر ارباب‌ها در تهران فرستاده» است. طبیعتاً یک کلفت، این طور آزادانه نمی‌تواند برای خودش بچرخد. پس باز به خاطر نبود جزئیات، روابط علی و معلولی به هم خورده و این یکی دوگانۀ بین شخصیتهای داستان هم باورپذیر از آب درنیامده است. پیشنهاد می‌کنم برای نمونه‌ای از عرایضم، به سراغ داستان‌های خوب و معروف بروید و در متن آنها به دنبال نشانه‌های مختلف و دلایل علت و معلولی که این نشانه‌ها می‌سازند بگردید. از بین نویسنندگان معاصر، گروهی از داستان‌نویسان هستند که به نویسندگان ادبیات روستایی معروف هستند. این دسته از آثار برای ترسیم رفتار یک زن فقیر مناسبتر هستند. نمونه‌هایی مثل «عزاداران بیَل» ساعدی، «پسرک بومی» احمد محمود، «دختر رعیت» به‌آذین، یا «بچه‌های قالیبافخانه» مرادی کرمانی و ... پیشنهاد می‌کنم این آثار را بخوانید. در مورد روابط خانوادگی هم که داستان زیاد است و بخصوص نویسندگان زن سالهای اخیر، آثار خوبی در این حوزه خلق کرده‌اند که همین جزئیات مورد نظر ما را می‌شود به خوبی در آنها مشاهده کرد. گفتن ندارد که وقت خواندن این آثار، به تفاوت صداها و لحن‌های شخصیتهای داستان هم توجه داشته باشید. بعد از این کار، حتماً خودتان در بازنویسی داستانتان، تصمیم‌های مناسب و دقیقی خواهید گرفت. موفق باشید.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس، منتقد ادبی و مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. مؤسس و اولین سردبیر پایگاه نقد داستان. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۱
فریدون جداری » دوشنبه 31 مرداد 1401
سپاس از شما استاد گرامی.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت