بازنویس ناموفق!




عنوان داستان : فیروزآباد
نویسنده داستان : علی فرزین

این داستان ویرایشی از داستان «زل زدن» می باشد.

درب شیشه ای را باز کردم. گردن داخل بردم و پرسیدم: کارگر نمیخواید؟
نگهبانی تنومند با موهای کوتاه که پشت میزش نشسته بود جرعه ای چای سر کشید.
ماندم که دوباره تکرار کنم یا نه؟
در همین حال، نگهبانی دیگر، که هیبت معمولی داشت، با قدم های بلند وارد شد. چشمش به من خورد.
- بفرمایید آقا؟
نگهبان تنومند زیر لب غرغری کرد.
همکارش دستش را بالا برد.
- چی میخوای؟
- والا خدمت همکارتون هم عرض کردم، برای کار اومدم.
ورقه هایی را با انگشتِ تف مالی اش خیس می‌کرد و با اضطرار ورق میزد.
- داری با من شوخی میکنی؟
- نه والا. چرا باید شوخی کنم؟
دستم داشت از نگه داشتنِ نیمه بازِ دربِ سنگین کم کم گزگز می‌کرد.
تنومند، تمام رخ به همکارش چرخید. او هنوز برگه ها را تند تند ورق میزد.
- چی شده؟
- سگ مصب! آخر هفتهء قبل یکی که سفارش شده بوده اومده اینجا ...
دست از ورق زدن کشید و قد راست کرد.
- شما که هنوز اینجایی آقاجون! برو بیرون.
دستش را به پیشانی اش گرفت. تنومند از سر جایش ارادهء بلند شدن کرد. درب را بستم.
قدمی فاصله گرفتم، سیگاری به نفس گرفتم و مشغول تماشای بزرگراه شدم.
ایستادن و خیره شدن به کسانی که سوار بر اتومبیل به طرفی می شتابند آرامم می کند. از قضا
دور و اطرافِ بزرگراه هم به زحمت آدم پیدا می‌شود و این خود مزید بر علت است برای آرامشش.
انگار نوعی آسودگی در این تماشا است که در آن دم، رانندگان از آن بهره‌ای ندارند.
کام میگرفتم و این درماندگان را که کل زندگی‌شان در دویدن میگذرد، حقیرانه از بالا می نگریستم.
در این حال دو سه نفری وارد دکان نگهبانی شدند. آن دو بلند بلند شروع به صحبت کرده بودند. گویی فقط من انگار مانع حرف زدنشان شده بودم. بگذریم.
درب را چند باری باز و بسته شد و یکبار هم حتی نیمه باز ماند.
یکی از ارباب رجوع ها سراغم آمد و گفت:
آتیش داری؟
کامش را که گرفت پرسید:
- برای کار اومدی؟
و نگاهی به دکان چرخاند.
سنش بالاتر از من میخورد. حدود چهل، چهل و خورده ای. پیراهن آستین کوتاه مردانهء خاکستری رنگی داشت که برایش گشاد بود. و آن را در شلوار پارچه ایِ مشکی رنگِ گشادتری چپانده بود.
- آره.
- چه شغلی؟
- کارگری.
- گیرت اومد؟
تبسم کردم.
دود سینه اش را فوت کرد. در چشمانم زل زد و کامی عمیق گرفت.
پرسید:
- بفرستمت داخل بری مصاحبه؟
- بهت نمیاد!
- با اومدن یا نیومدنش کار نداشته باش.
دوستانه دست بر پشتم گذاشت و جایی پشت دیوار نگهبانی، درست لبه بزرگراه هدایت کرد.
- میری داخل میگی من از طرف آقای راست‌کردار اومدم.
با انگشت آرام روی سینه ام زد. ادامه داد:
- اگر ازت سوال شد میگی واسه تصدی شغل شریف مدیرتولید اومدم.خب؟
در چشمانش خیره شدم. خندید.
- مدیر تولید دوست نداری؟
نیشم تا بنا گوش باز شد.
- فقط کارگری بلدم.
- میخوای تا آخر عمر کارگری کنی؟
- نمیدونم. چیز دیگه ای بلند نیستم.
- باشه. پس این کار رو بکن. الان که رفتی نگهبانی نگو واسه مدیرتولید اومدم.
دمی سیگار گرفت. سپس با سینه پر دود گفت:
- بگو واسه کارگری اومدم.
بازدمی طولانی داد، دود را به خط خارج کرد و گفت:
- میفرستنت پیش آقای باقری.
توجهم به دوربین مداربسته رفت. پرسیدم:
- خب الان که از دوربین ما رو میبینن چی؟ نمیگن تو بهم یاد دادی اینا رو؟
- اگه پرسیدن بگو با من هماهنگ بودی. اصلا من فرستاده بودمت و فامیلی راست‌کردار رو یادت رفته بوده. بعد به من زنگ زدی و منم اومدم فرستادمت داخل.
- شما چه‌کارهء اینجایی؟
- اونش به کارت نمیاد. چیزایی که بهت گفتم رو اجرا کن تا همینجا بتونی مشغول بشی.
و ناگهان رفت.
از پل عابر پیاده عبور کرد. فقط یک پژو پارسِ مشکی آن سوی بزرگراه در کنارگذر پارک شده بود؛ با همان دور شد.
دوباره درب شیشه ای را باز کردم و داخل شدم.
نگهبانی که مرا بیرون کرده بود سربلند کرد و در چشمانم خیره شد.
سریع گفتم:
- من از طرف آقای راست‌کردار اومدم.
صدای دنگ و دونگ ماشین آلاتِ کارخانه آرام آرام صدایش بلند، و بلندتر می‌شد.
- دفعه اول چرا نگفتی؟
- شما اصلا اجازه دادی من حرف بزنم؟
با دست اشاره کرد که بنشینم. لختی بعد نگهبان هیکلی وارد شد. مرا دید. همکارش فهماند که تماس بگیرد.
صدایم زد. نزدیک رفتم.
- واحد منابع انسانی رو بلدی آقاجون؟ در رو که رفتی بیرون، ساختمون روبرویی، طبقه هفتم، اتاق 701، مهندس باقری.
نه اسمم را پرسیده بود و نه مدرک شناسایی از من تحویل گرفته بود. بیرون شدم.
محوطه ای وسیع پیش رویم بود ، که دو لاین عبور و مرور وسایل نقلیه به موازات عرض اتاق نگهبانی در جلویم کشیده شده بود. چندین لیفتراک و کامیونت در حال تردد بودند. در بالای سر این خیابان، ساختمانی کشیده بنا شده بود که پشت سرش چندین سوله آبی رنگ قرار داشت.
هنگام ورود دوباره نگهبانی آراسته تر نگاهم داشت. یکبار دیگر ماجرا را برایش شرح دادم. طبقه هفتم که رسیدم، لبم خشک شده بود. دستانم کمی می لرزید، لیوان یک بار مصرف را از جا لیوانی، کمی به زحمت بیرون کشیدم. نفسی عمیق کشیدم و دکمه سرریز شدن آب را فشردم. پر که شد آن را سر کشیدم. یک لیوان دیگر پر کردم. بعد، یکی دیگر.
استرس چه چیزی را داشتم؟ تا اینجا که چیزی را از دست نداده بودم. آیا میترسیدم که همین فرصت خیالی هم از چنگم در برود؟ باکی نیست، باید به خودم بیایم. من به باختن عادت کرده ام، اگر نشد، میپذیرم و سبک بال بیرون میزنم.
وارد 701 شدم. خانم منشی، با صورتی گیرا و جذاب، اما لباس فرم مسخره سرمه ای رنگ، از صندلی اش در پشت میز بلند شد. (توصیف اتاق)
- خوش آمدید، بنشینید خواهش می کنم.
تلفن را برداشت.
- آقای دکتر فرزانه، پیرو تماس جناب راست‌کردار تشریف آوردن. بله.
رو به من کرد:‌
- جناب خطیبی بفرمایید داخل، آقای دکتر منتظرتون هستند.
و گوشی را گذاشت.
یا خدا! خطیبی دیگه کیه؟
به اضطرار از جایم بلند شدم، نمیتوانستم جلو بروم. منشی به صورتم زل زده بود.
- عُ...عذر میخوام. عه ... من ... برای تصدی شغلِ چیز ... عه ... اَه!
منشی با لوندی بخصوصی گفت:
- خواهش می کنم عجله نکنید، من میتونم کمکتون کنم. اجازه بفرمایید. شما، جناب آقای
سیدرضا خطیبی‌فر، طبق معرفی نامه ای که جلوی بنده هست از طرف مدیرعامل قبلی مجموعه، به جهت تصدی شغل مدیرتولید ...
صدایش برایم گنگ شد. ناگهان چشمم به زمین گره خورد، چشم هایم گشاد شد، پلک هایم در بالا قفل شد، و در خیال بلندی پرتاب شدم.
این دو ماه که بیکار شده ام چند جا مصاحبه رفته ام؟ بگذار تا جاهایی که به یاد دارم را بشمارم. اول فروشندگی لوازم آرایش که گفتند زبان ندارم. دوم، کارگری فروشگاه زنجیره‌ای که حقوقش هیچ چیز بود! سوم، آن چند روزی که سر ساختمان بودم، گفتند شُلی. چهارم، آن چند روزی که وردست پسرعمه ام جوشکاری می کردم، اما خودش هم پولی گیرش نمی‌آمد چه رسد به من. پنجم، کارگری یک مجموعه بزرگ صنعتی که بعد از مصاحبه گفتند خبرت می کنیم و هنوز نکرده اند. ششم، کادر خدماتی یک آموزشگاه کنکور که هر چه کردم نگفتند چرا استخدامم نکردند. هفتم، راه آهن، که فهمیدند در بحث فنی چیز زیادی بارم نیست اما به کارگری هم گرفته نشدم. هشتم، اما همینجاست! در این بین کجا اینقدر برایم ارزش قائل شدند؟ در کدام نقظه از زندگی ام کسی را داشته ام که بتواند برایم سفارش کار کند؟ هر چه بوده منت‌کشی و تمنا بوده. حتی اگر به زبان هم نیامده باشد اما در تعاملات و رفتار خواه ناخواه جا دارد. تابحال نرفته ام پیش کسی بگویم جان مادرت مرا استخدام کن، اما وقتی که طرف روبرویت می نشیند اوضاع فرق می کند. جواب سلامت را نمیدهد، هر طور دلش میخواهد صحبت میکند و تو هم با گردن کج و صدای پر استرسِ لرزان می نشینی. اگر از تو بخواهد صدای کلاغ دربیاوری هم با خودت میگویی: شاید استخدام شدم!
و بلند فریاد میزنی: قارقار!
و جواب میدهد: خوب نبود!
همین است! مگر فلاکت حتما باید به زبان بیاید؟
- درسته؟
صدای منشی بود.
حیران گفتم:
- جان؟
منشی به سمتم آرام قدم برداشت. یک عدد شکلات از میزش برداشت و آن را به من تعارف زد.
- میل کنید.
تلفنش را برداشت.
- آقای دکتر، جناب خطیبی مثل اینکه افت فشار پیدا کردن. بله، بله، حواسم بهشون هست. الان اینجا نشستند، بله، با بچه های خدمات تماس میگیرم.
سرم را تکیه دادم، چشمانم را بستم. لحظاتی گذشت، دو نفر دیگر وارد اتاق شده بودند. اولی آبدارچی بود که آن موقع داشته برایم آب قند هم میزده و دومی مهندس باقری بوده که از صدای دنگ و دنگ قاشق با لیوان آب‌قند کنجکاو شده.
در تمام مدت من چشمانم بسته بود، آرام نفس می کشیدم.
باقری پیش منشی آمد. آرام پرسید:
- چی شده؟
صدای دیگری نشنیدم. فکر کنم منشی با ایما و اشاره به او فهمانده بود.
دوباره با صدای آرام پرسید:
- مصاحبه امروز منم حواست باشه خانم خضرآبادی. دوباره جابجا نفرستی یه وقت.
کمی مکث کرد.
- امروز این نگهبانه از دستت شاکی بود.
- چی میگفت؟
- میگفت قبلا هم همچین سوتی ای دادی.
گویی خضرآبادی باقری را به گوشه ای کشاند تا دور از گوش من، برایش توجیه بتراشد.
شنیدم که گفت:
- غلط کرده. واست مثال میارم دفعاتی که گند کاری های خودشو جمع کردم. گفتم تازه استخدام شده، گناه داره میندازنش بیرون.
لحظاتی بعد دوباره شنیدم که در جوابِ پچ پچی پاسخ داد:
- گه خورده، حالش رو جا میارم مرتیکه.
بحث‌شان بعد از کمی درِگوشی نامفهوم تمام شد.
باقری که داخل اتاقش شد چشمانم را باز کردم.
بلند شدم، دستی به سر و رویم کشیدم و گفتم:
- از لطف شما خیلی سپاسگزارم سرکار خانوم.
- خوا...خواهش می کنم!
- میتونم مزاحم آقای دکتر بشم؟
- نفرمایید جناب خطیبی، فقط یک لحظه من رو ببخشید.
تلفنش را برداشت، و گفت:
- میتونید تشریف ببرید.
درب چرم دوزی شده را باز کردم. اتاق شکل اِل داشت. روبرویم، قبل از اینکه به اتاق سمت راست بپیچد و دقیقا روبروی میز کار، پای پنجره ها، بوستانی از گل و گیاه سبز شده بود. گیاهان آپارتمانی رونده، ایستاده، نخل و کاکتوس بودند که بعضی ها در گلدان سرامیکی، بعضی در گلدان پلاستیکی سیاه گل گرفته و بعضی در بطری آب رها شده بودند.
دکتر صدایم کرد: بفرمایید.
صدایش مهربان میزد.
قدمی پیش تر رفتم و دیدمش. تبسمی محترمانه به لب داشت. کت و شلواری پوشیده بود به همراه پیراهنی فیروزه ای رنگ. ته ریش هایش به قدری پرپشت بود که انگار ذغال به صورت خود مالیده باشد بر سری طاس که پوست آن بسیار تمیز و جلاخورده بود. پشت سرش نیز پنجره ای قدی بود که مضاعف بر پنجرهء روبرویش، سالن را در نور غوطه ور ساخته بودند.
سلام کردم، اجازه گرفتم و روی صندلی لبه میز، روبروی خودش، نشستم.
انگشتناش را به هم گره کرد:
- بهترید جناب خطیبی‌فر؟
- بله، یه مقدار استرس داشتم از بابت چندین پیشامد.
به تایید سرتکان داد، ریه ها را از هوا پر کرد، بازدمی داد و ادامه داد:
- خُب، اولاکه بسیار خوشحالم از آشنایی با شما. دوم اینکه سلام صمیمانه بنده رو به جناب راست‌کردار تقدیم کنید، برای ایشون از خداوند طول عمر با عزت آرزو دارم.
- حتما! ایشان هم خوشحال میشن یادی از شما بشنون.
- بسیار خب، جناب خطیبی‌فر خدمتتون عارضم که مجموعه ما چند وقتی هست که به دنبال یک متخصص معتمد و کاربلده که ما بتونیم بهش اعتماد کنیم. بازار کار رو هم حضرتعالی در جریان هستید که چه سیکل معیوبی در اون جریان داره، هم کارفرما دنبال نیروی کاره و هم نیروی کار دنبال کار و این دو هیچ وقت بهم دیگه اتصال پیدا نمی کنند؛ بگذریم. ما تا قبل از زیارت حضرتعالی رزومه های پرشماری رو ورق زدیم.
دست در زونکن روی میزش انداخت.
- اما هیچ کدام تا بحال نتونستند نظر ما رو برای ادامه همکاری جلب کنن. عه ... راستی شما رزومه برای ما ارسال کردید؟ یادم نمیاد رزومه ای از شما به دست ما رسیده باشه.
- خیر، فرصت برای ارسال رزومه مهیا نبود.
- بله. مشکلی هم نیست البته. جناب راست‌کردار قبلا هم به ما معرفی نیرو داشتند و مطمئنیم مهمانانی چون شما که به دفتر ما میرسن هم مثل خود ایشان کار درست هستند. اما شما علی الحساب یک رزومه از خودتون برای بنده ارسال کنید سر فرصت تا روال اداری پیش بره.
با خودم گفتم از این هم برای خودم دریغ نکنم و بنابراین رو به او گفتم:
- چشم حتما، منشی آقای دکتر راست‌کردار براتون ارسال میکنن.
چشمهایش کمی تنگ شد، سپس به حالت عادی بازگشت. آرام با لبخند گفت:
- حالا نفرستادن هم مشکلی نداره.
- بسیار خب. میفرمودید
- عرض می کردم. این خلاء بعد از مهاجرت مدیرتولید اسبق ما به ایتالیا ایجاد شد که خیلی هم ناگهانی و بدون توجه به مفاد قرارداد با ما بود که البته قرارداد همکاری ایشان با کمپانی موردنظر به قدری مهم بود که تمام خسارت ها رو خودشون پرداخت کردند و مجموعه رو راضی کردن؛ بگذریم.
در تلفن تقاضای دو لیوان شربت کرد.
- حالا شما هم مقداری از خودتون تعریف کنید. سابقه همکاری با چه مجموعه هایی رو داشتید؟
انتظار داشتم این را بپرسد اما باز وقتی این سوال را پرسید کمی جا خوردم. خودم را معرفی کردم، دانشگاهم را همانی گفتم که از آن اخراج شده بودم، سوابق کارم را همان کارخانه هایی گفتم که در آن ها کارگری می کردم. سپس او هم از شرایط کار، اولویت ها، استراتژی توضیح داد.
در آخر اما جمله ای به ذهنم رسید تا برای اطمینان اضافه کنم. برای حسن ختام گفتم:
- و چند سالی هم هست که در خدمت دکتر راست‌کردار هستم.
محترمانه پرسید:
- یعنی چی؟
- یعنی به نوعی جزء تیم ایشون هستیم.
- جالبه. پس شما در دوران همکاری مجموعه با دکتر هم آشنایی داشتید.
- بَ...بله دقیقا.
- بی ادبی نباشه. با ایشون نسبت فامیلی دارید؟
- بَ...بله.
- بسیار عالی.
منشی شربت جلویمان گذاشت و بازگشت. نگاه کردم به نظر آب پرتقال آمد نه شربت.
فرزانه انگار که بخواهد رازی را با من در میان بگذارد گفت:
- میخوام که یه درخواستی رو باهاتون در میون بذارم حالا که این مصاحبه کاری اولیه تموم شده.
- میشنوم!
کمی به جلو خم شد.
- راستش دکتر حدود ده سال پیش، به سبب اتفاقی که ایشان خودشون در جریان هستن بنده رو
از مجموعه ای که درش با هم همکار بودیم اخراج کردن. من تازه معاون نیروانسانی بودم و ایشان عضو هیئت مدیره. اما همان زمان هم مثل الان انسان کاریزماتیک و پرنفوذی بودن. من خیلی سعی کردم تا ایشان رو مجاب کنم که درباره من اشتباه می کنن. چند باری هم با هم حرف زدیم اما در نهایت ایشان من رو نبخشیدند. حالا که شما رو پیش من فرستادن، چون ایشون میدونن که من در این سمت مشغول فعالیت هستم، میخواستم به شما زحمتی بدم و خدمتتون عرض کنم که لطفا به آقای دکتر بفرمایید که هوای بنده رو داشته باشن. بنده از خجالت شون در میام.
و من، فقط یک کلام جواب دادم: حتما!
تکیه داد و مرا خیره خیره نگاه می کرد.
خُردش کرده بودم! یکی از همانهایی که مرا بارها خُرد کردند. ناگهان کاری به ذهنم رسید. بلند که شدم بروم، دست خداحافظی دادیم، ناگهان دستش را به خودم کشاندم و در گوشش گفتم:
- دکتر تا قبل از رسیدنم پیش تو، تمام جزئیات اون اتفاقی که باعث اخراج شدنت شده بود رو بهم گفت. ایشون هیچ خوش ندارن که حتی اسمی از شما بشنون. سرت تو کار خودت باشه. فهمیدی؟
و در چشمانش زل زدم.
صورتش مانند قماربازان بی حالت شده بود، انگار که لای لب هایش چسب زده بودند اما فشار عصبی اش را در پرش کوچک زیرپلکش دیدم.
خداحافظی کردم و با قدمهای آرام بیرون شدم. پیش منشی که رسیدم، بلند، به حدی که فقط خود فرزانه بشنود پرسیدم:
شما از کارتون راضی هستید؟
متعجب جواب داد:
- بله، خیلی زیاد.
- عالیه. لطفا یک آژانس هم برای من بگیرید. اشتراک دارید؟
دستپاچه شد.
- بله ... بله. برای کدوم ناحیه از شهر؟
این تجربه برایم به اندازه کافی لذت بخش بود. دوست داشتم قبل از اینکه دوباره بخواهم دنبال کار بگردم، به زیرزمینی که اجاره اش کرده ام، باز گردم، چای دم کنم، پیژامه ام را بپوشم، جلوی تلویزیون دراز بکشم و با فراغ بال فقط سریال ببینم و از امروز و این تصمیم شایسته ام لذت ببرم. البته قبلش بایستی حتما مقداری چای هم بخرم.
آژانس جواب داده بود و منشی گوشی به دست منتظر جواب من بود. گفتم:
- حاشیه شهر، فیروزآباد.
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
آقای علی فرزین سلام.
داستان شما با عجله و سرسری بازنویسی شده است.‌ این اثر یعنی فیروزآباد نه‌تنها از داستان قبلی ضعیف‌تر است، بلکه هم از نظر نثر و زبان و هم پیرنگ مشکل بیشتری هم دارد. از شما می‌پرسم آیا کسی این متن را‌ برای شما می‌خواند باور می‌کردی؟ حتما نه.
نثر و زبان مشکل دارد دقت کن لطفاً:
«تنومند از سر جایش ارادهء بلند شدن کرد. درب را بستم.»
«قدمی فاصله گرفتم، سیگاری به نفس گرفتم و مشغول تماشای بزرگراه شدم.»
«ایستادن و خیره شدن به کسانی که سوار بر اتومبیل به طرفی می شتابند آرامم می کند. از قضا
دور و اطرافِ بزرگراه هم به زحمت آدم پیدا می‌شود و این خود مزید بر علت است برای آرامشش.
انگار نوعی آسودگی در این تماشا است که در آن دم، رانندگان از آن بهره‌ای ندارند.»
این نثر، نثر داستانی نیست. به مبحثی که در پی می‌آید توجه کن.
به نظر شما هنر قابل آموزش است؟ یا به قولی موهبتی است الهی؟ا
برای همه ما نوشتن بسیار سخت‌تر از حرف زدن است. چرا؟ فرض کنید من از کسی که مثلاً بازار رفته و برگشته و خرید هم کرده است، خواهش کنم رفتن به بازار، خرید و برگشتنش را تعریف کند. او با کمال میل و راحتی شروع به تعریف می‌کند. حالا اگر از همان شخص خواهش کنم همان را که تعریف کرده بنویسد، ماتم می‌گیرد! چرا؟ چون نهاد آموزش و پرورش و نهاد آموزش عالی ما که وظیفه خطیر آموزش چگونه نوشتن را برعهده دارد، سال‌های سال است از این وظیفه مهم غفلت ورزیده است. این خساران عظیم باعث شده است برای ما نوشتن امر دشواری شود. تا آنجا که حاضریم ساعت‌ها حرف بزنیم، اما چند دقیقه ننویسیم.
فردینان دوسوسور با تحقیقاتش انقلابی را در دنیا به پا کرد که همه اهالی کتاب و قلم و همه کسانی که علاقه به نوشتن داشتند را تحت‌تأثیر شدید قرار داد.
این زبان‌شناس نابغه ابتدا تعریفی از زبان ارائه کرد بسیار ساده، و در عین‌حال فراگیر.
«زبان؛ مجموعه‌ای است از نشانه‌ها که باعث ارتباط می‌شود.»
بعد گفت: «زبان دو شاخه دارد، زبان گفتار، زبان نوشتار»
تا اینجا انقلابی رخ نداده بود. کشفی اتفاق نیفتاده بود. ما هم می‌دانستیم که زبان دو شاخه دارد: گفتار و نوشتار. اما انقلاب از اینجا بعد رخ داد که باعث ابداع دانشکده‌های نویسندگی خلاق شد! آقای دوسوسور آمد و این دو زبان را تعریف کرد
زبان گفتاری : ۱_ جمله‌ها کوتاه است. ۲ _ کلمات ساده هستند. ما در محاوره نمی‌گوییم مثلاً این ویو رو ملاحظه بفرمایید. ‌بلکه می‌گوییم این منظره رو ببین. به همین سادگی. ۳ _ ارکان جمله رعایت نمی‌شوند. مثلاً در زبان گفتاری ما نمی‌گوییم آیا با من می‌آیید به پارک برویم؟ بلکه می‌گوییم می‌آیی بریم پارک؟ ۴ _ در زبان گفتاری نشانه‌ها یا کلمات شکسته می‌شوند، مثلاً می‌گوییم خونه، شهرمون، مهربونی، شیش، هیجده و... ۵ _ حشو و زوائد دارد، مثل: ا چیزه. کک مک. آش ماش. توک زبونم بودا
اما ویژگی‌های زبان نوشتاری
۱_ جمله‌ها معمولاً طولانی هستند.
۲_ ممکن است از کلمات قلنبه سلمبه (غامض و پیچیده) استفاده شود مثل مستحضرید. مصدع اوقات شریف شدم. متمنی است. مستدعی است. (کاری که شما انجام دادید!)
۳_ ارکان جمله را رعایت می‌کنیم.
۴_ حشو و زوائد نداریم.
۵_ نشانه‌ها یا کلمات را نمی‌شکنیم.
سوال مهم: با کدام یک از زبان‌ها باید نویسندگی خلاق تدریس کرد؟ غالب آدم‌ها و مخاطبان خواهند گفت معلوم است زبان نوشتار. این همان اشتباه فاحشی است که سیستم آموزشی کشور ما مرتکب شد! تحقیقات دوسوسور محرز شد که «نویسندگی هم مثل همه مهارت‌ها قابل آموزش است.» یعنی هر چیزی که قابل رویت باشد، هر ساخته دست بشری، مثل میز، صندلی، مثل داستان، شعر، نقاشی و...‌ قابل آموزش است. وقتی من می‌توانم یک میز بسازم. وقتی‌ من می‌توانم داستانی بنویسم و ارائه دهم. حتماً باید بتوانم آن را به دیگران آموزش دهم. اگر نتوانم اشکال از من است. ابتدا باید محصول پیچیده را ساده کرد، بعد مرحله به مرحله آموخت.‌ مثلا برای ساختن میز، ورق نوپان را می‌آوریم جلوی چشم شاگردان اندازه می‌زنیم. بعد می‌بریم بعد با چسب و‌ میخ قطعات را بهم وصل می‌کنیم. آنگاه از شاگردان می‌خواهیم میز بسازند. بی‌شک میزهای اولیه ممکن است شکیل نباشند، محکم نباشند، استاندارد نباشند، اما رفته رفته با کسب تجربه و مهارت میزهای بهتری خواهند ساخت. داستان هم همینطور است. داستان‌هایی که در اوایل می‌نویسیم قابل مقایسه با داستان‌های مثلاً چخوف یا همینگوی نباشند، طبیعی هم هست. این فاصله با چه پر می‌شود؟ با پشتکار. با سخت‌کوشی، با تمرین و تمرین. با مطالعه و مطالعه و مطالعه.
برای آموزش نویسندگی نه به زبان محاوره و نه زبان نوشتاری نیاز داریم! برای نویسندگی باید از زبانی بین این دو استفاده کرد به نام زبان معیار یا تکیه‌گاه.
اما ویژگی‌های زبان معیار:
۱_ جمله‌ها کوتاه هستند. (برگرفته از زبان گفتاری)
۲_ حشو و زوائد ندارد. (برگرفته از زبان نوشتاری)
۳_ ارکان جمله رعایت نمی‌شوند. (برگرفته از زبان محاوره‌ای)
۴_ کلمات تغییر شکل داده نمی‌شوند. (برگرفته از زبان نوشتاری)
5_ از واژه‌ها و کلمات ساده استفاده می‌شود. (برگرفته از زبان محاوره‌ای)
این پنج قانون ساده دست ما را به دهان‌مان نزدیک می‌کند. یعنی نوشتن را مثل حرف زدن راحت می‌کند.
فعلا برای این جلسه موضوع نثر و زبان کفایت می‌کند. اگر عمری بود و خواندن داستان‌های یعنی شما روزی من بود. درباره دیگر عناصر داستانی صحبت خواهیم کرد.موفق باشید یاعلی.

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۱
علی فرزین » سه شنبه 01 شهریور 1401
سلام جناب باباخانی، وقت بخیر. واقعیت اینه که اگر کسی این داستان رو برای من تعریف کنه امکان این که باور کنم کم نیست، بستگی به یک سری مسائل هم دارد. جدای از این که این یک داستان است و نه یک روایت مستند و من برای تخیل ارزش بالایی قائلم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت