منطق ورود شخصیت مهمتر از مجوز ورود اوست.




عنوان داستان : من تو را چشم در راهم
نویسنده داستان : شهین خادمی

من تو را چشم در راهم
از صبح دل توی دلم نیست. مرتب ساعت را چک می کنم! که حتما سر ساعت خودم را به محل قرارما ن برسانم! می دانی که چقدر من بقول خودت عجولم!
با خودم تصور می کنم امروز چی پوشیدی؟
که من هم با همان خودم را ست کنم. احساس می کنم با این کار بیشتر به هم نزدیک می شویم.
یک بار از تو پرسیدم چی رنگی دوست داری؟
به من گفتی شاد بپوش! تیره آدم را افسرده می کند.
کمد را باز کردم رگالها را بهم ریختم. ست خردلی با سرمه ای انتخاب کردم. تا حالا این رنگ، از لباسهایم را ندیدی!
جلوی آینه به تصویرم زل زدم. تو آرایش تند دوست نداشتی! می گفتی با آن همه کرم پودر و سایه من تو را پیدا نمی کنم!
به من گفتی می دانی من کی عاشقت شدم؟
وقتی نگاه کنجکاوم را دیدی گفتی زمانی که با گروه گل گشت به کوه رفته بودیم، وقتی به چشمه رسیدیم تو از شدتِ گرما به سر وصورتت آب پاشیدی.
کاملا صورتت را شستی! وقتی زیر قطرات آب، پلک زد ی زیر مژگان خیس، چشمان قهوه ای روشنت می درخشید.
قلبم آنی زنگ خطر زد. دوباره برگشتم به چشمانت زل زدم.
من هم امروز فقط کرم ضد آفتاب می زنم.
رژ کم رنگی به لب های بی رنگم.
موهایم؟
به موهایم نگاه می کنم با آنها چکار کنم؟
یادت هست می گفتی عاشق بافتن موهایم هستی؟
وقتی می گفتم از دست این موهای فر و پرپشت خسته شدم! به من می گفتی کوتاه نکن! قول می دهم همیشه برایت ببافم. یکی؟و یا دو تا؟
ولی تو نیامدی! وقتی تنهایم گذاشتی! از آنها خسته شدم! سرم درد می کرد. گردنم تحمل سر سنگینم را نداشت. یک روز که احساس می کردم مغزم در حال ترکیدن است. با قیچی خیاطی مادرم از ته چیدم!
آلان با این موهای کوتاه و وز چکار کنم؟
از سشوار متنفرم! خصوصا توی این هوای گرم!
آخرین بار که از اتو مو استفاده کردم، مادرم به من خندید وگفت شبیه جوجه تیغی شدی!
می دانی مدتهاست با کسی معاشرت نکردم!
یاد آن عصر پاییزی افتادم ؛ از در که بیرون می آمدم، صدای مادر آمد؛ هوا تاریک شده الان باران می بارد. ولی برای من و تو که هر وقت به هم می رسیدیم انگار در جزیره دور افتاده و دور از همه آدمها هستیم، این حرف ها بی نتیجه بود.
با هم دوان دوان تا کوچه دویدیم. آسمان به یکباره منفجر شد. کاملا هوا تاریک، رعد با صدای مهیبی زمین وآسمان را به هم دوخت.
وقتی برق می درخشید هر دو مثل دیوانه ها ژست می گرفتیم مثل قصه کودکی که مادر بزرگ تعریف می کرد، فرشته ها از ما عکس بگیرند!
در همان ساعت از آسمان باران بصورت شلاق بارید. به دقیقه ای غرق آب شدیم. ولی مانند بچه ها از خیسی لباسهایمان خندیدیم. تندتر زیر باران دویدیم. از روی چاله های آب پریدیم! ماشین ها به سرعت از کنارمان می گذشتند و گاهی بوق های ممتدد می زدند.
یا آن شبِ برفی یادت هست؟ تازه دانه های برف شروع به باریدن کرده بود مادر را دست به سر کردیم؛ که فقط برای خوردن شیر کا کائو می رویم!
هنوز اول شب بود. وقتی به اول بلوار رسیدیم تک تک آدم های علاف مثل ما، برای قدم زدن در برف آمده بودند. لحظه به لحظه برف تند تر شد. ما کم کم به دو تا آدم برفی تبدیل شدیم.
هر چه جلوتر رفتیم برف سنگین تر بود. تا جای که پا ها ی ما تا زانو در برف فرو می رفت. حتی به این هم قناعت نکردیم هر جا روی درختها ودرختچه ها برف انباشته شده بود می تکاندیم و روی تپه برف غلت می زدیم.
دیوانه چرا با تو همه جا خوش می گذشت؟
مادر بزرگم همیشه می گفت خداوند هر زنی که بدنیا می آید برای او مردی می آفریند؛ من به مادر بزرگ می گفتم آنهای که جدا می شوند و یا خیانت می کنند چه؟
می گفت آنها عجله کردند جفت خودشان را پیدا نکردند!
من مطمئنم که خداوند تو را برای من آفریده بود!
اتاقم در هم ریخته است. اصلا حوصله مرتب کردن آن را ندارم. کسی هم اجازه ندارد به خلوتم وارد شود.
وقتی تنهایم گذاشتی! مدتها شوک بودم، قطره ای اشک نریختم. در اتاقم را می بستم. مدتها به یک نقطه زل می زدم. به تمام لحظه های که با هم بودیم فکر می کردم.
یادت میاد یک غروبِ گرم تابستان توی پارک یک زوج سالمند دیدیم دست در دست هم با هم قدم می زدند؟
به تو گفتم اینها چطور عشقشان را، این همه زمان زنده نگه داشتند؟
تو با آن چشم های سیاه جادویت نگاهم کردی؛ ودستم را به لبانت چسباندی وگفتی نگران نباش!
گفتی چرا سفر چند روزه را ماه عسل می نامند؟ حتما باید یک ماه باشد! تو به من قول دادی وقتی پیر شدیم یک سفر طولانی یک ماهه برویم!
به خودم در آینه نگاه می کنم. کمی لاغر شدم. زیر چشمانم سیاه شده! کمی با کانسیر می پوشانم. فروغ چشمانم رفته!
بی خوابی بیچاره ام کرده بود، مدتها خوابم نمی برد روز و شب به یک نقطه زل می زدم. مادرم وحشت کرده بود، به زور با قرص خواب مرا می خوابا نید.
از حرفهایش عاصی بودم دوست نداشتم مرا دلداری بدهد!
مرتب می گفت همه مردها مثل هم هستند. فقط ظاهرشان متفاوت است. دو روز زیر یک سقف باشی؛ عشق از سرت می پرد!
می گویم کاش نمی رفت؛ ولی دعوا می کردیم.
بالاخره موقع آشتی قربون صدقه ام می رفت؟
شاید اصلا منتظر نمی ماندم خودم زودتر آشتی می کردم! اصلا تحمل قهری تو را نداشتم!
برای امروز روز شماری کردم! سالگرد اولین قرار عاشقانه ی ما!
ما به هم قول دادیم هر سال توی کافهِ خاطره، در همان گوشه دنج، کنار گلدان کاج مطبق ساعت هفت عصر، این روز را جشن بگیریم!
من همه این سا لها آن میز را رزو می کنم، و با گل رز قرمز منتظر تو می شینم!
دوست ندارم کسی در آن ساعت و آن روز آنجا بشیند.
آنجا برای من مقدس است. هر بار که روی صندلی چوبی می شنیم؛ تو را در مقابلم می بینم. با چشمان سیاه جادوی، عاشقانه نگاهم می کنی!
من می گویم چقدر ته ریش به تو می آید. وقتی لبخند می زنی از برق چشمانت دلم ضعف می رود.
هر بار که آن روز را مرور می کنم، هزار بار به خودم لعنت می فرستم؛ چرا بیشتر اصرار نکردم مرا با خودت ببری!
چرا راضی به رفتنت شدم! مگر خداوند تو را برای من نیافریده بود؟
مثل هر سال روی صندلی خودم در کافهِ خاطره نشستم.
با شاخه گل رز قرمز در دست بازی می کنم. به ساعت نگاه می کنم. می دانم دیر نمی کنی! با خود می گویم این بار حتما می آیی!
من تو را چشم در راهم! هر آن منتظرم قامت بلندت را از ورودی کافه ببینم!
دوباره به شاخه گل رز نگاه می کنم، وتیغ های آن را با ناخن می کَنم!
سر که بلند می کُنم قامت بلند مردی سمت من می آید. شاخه گل رز قرمزی در دست دارد.
اما چرا سیاه پوشیده؟ نزدیکتر می آید، لبخند کم رنگی از بین سبیل سیاهِ براقش می زند! چشمان سیاهش برق تو را دارد.
سمت من آمد. کنجکاو به او نگاه می کنم! و او همانطور با تبسم می گوید شما از بازماند ه گان سقوط هواپیمای هفتصد و پنجاه ودو هستید؟
لال شدم. لرزان بلند می شوم! چشمانم پر آب می شود. سرم را با تائید پایین می آورم.
چشمان او هم تر می شود، و عکس زنی زیبا را به من نشان می دهد!
پایان
نقد این داستان از : احسان عباسلو
در خصوص عنوان اگر از شعر نیما الهام گرفته‌اید باید دقت نمایید که لااقل درست نوشته شود. اصل شعر می‌گوید "ترا من چشم در راهم" .
برخی شاعرها از این که کسی نوشته‌شان را اشتباه استفاده کند ناراحت می‌شوند لذا توجه و دقت داشته باشید که با استفاده غلط باعث دلخوری کسی نشوید. شاید شما برای خارج کردن این جمله از حالت شعر و تبدیل آن به نثر این کار را کرده باشید به خصوص که در انتهای داستان هم این جمله را یک بار دیگر تکرار می‌کنید، اما از آنجا که جمله متعلق به خود شما نیست باید کمی در این مورد احتیاط به خرج دهید و نوشته کسی را به راحتی تغییر ندهید.
داستان در قالب خطاب مستقیم راوی به فرد مورد نظرش نوشته شده و این را از این جمله می‌فهمیم: "می دانی که چقدر من بقول خودت عجولم!" پس یک روایت داستانی از سوی راوی بیرونی نداریم. راوی این داستان یک راوی درونی است یعنی کسی که خودش هم در در درون داستان حضور دارد. این بدان معناست که سمت و سوی روایت در جهت ابراز احساس شخصی است و ما همه چیز را بر مبنای یک منطق احساسی باید بپذیریم و از زاویه نگاه این راوی فقط دریافت کنیم.
کیفیت دیالوگی که این راوی با فرد مورد نظر داشته هم بیانگر کیفیت رابطه میان آن دو است. وقتی طرف مقابل گفته که راوی "عجول" است یعنی ارتباط آنها به گونه‌ای بوده که راحت با هم حرف می‌زده‌اند.
هر چه در داستان جلوتر می‌رویم، جنسیت راوی برای‌مان مشخص‌تر می‌شود تا این که می‌رسیم به "تو آرایش تند دوست نداشتی! می گفتی با آن همه کرم پودر و سایه من تو را پیدا نمی کنم!" و اینجا مشخص می‌گردد که راوی مونث بوده. این شیوه که گام به گام در داستان پیش برویم و برخی حقایق در مورد آن را دریافت کنیم شیوه خوبی است.

اما لحن شاعرانه و احساسی متن را با "منتظر تو می شینم!" برهم زده‌اید. البته اولین مورد را اشتباه نوشتاری می‌دانیم ولی وقتی در دو خط جلوتر باز هم این فعل به صورت "می شینم" آورده می‌شود متوجه قلم نویسنده می‌شویم و این که مشکل از قلم نویسنده است.
تغییر ناگهانی زمان روایت ، تناسب ساختاری را برهم می‌زند. برای عموم افعال از حال استفاده کرده‌اید اما در این میان یکی را با گذشته می‌نویسید که ایرادی بر تن متن می‌شود: "مثل هر سال روی صندلی خودم در کافهِ خاطره نشستم."
پایان داستان بسیار زیباست. ابتدا تصور این بود که داستان با همین حال و هوای احساسی و نیامدن ساده طرف مقابل تمام می‌شود (مانند خیلی از داستان‌های کلیشه‌ای) اما آمدن یک مرد دیگر و وارد شدن داستان به فضایی دیگر خیلی کیفیت نوشته را تحت تاثیر قرار داده است. به نوعی تمام باورها و انتظارات مخاطب را برهم زده‌اید و این بسیار عالی است.
گرچه من این گونه دوست داشتم که همان مرد طرف مقابل بیاید و زن مرده باشد. یعنی داستان شکلی سوررئال پیدا می‌کرد و زنی که دارد روایت می‌کند خودش مرده بوده. مردی که وارد شده عکس همین زن را در دست داشته باشد و سر همین میز بنشیند و ....
اما به هر حال نظر خود شما ارجح است و همین داستان هم زیباست منتها پایان نوشته شما چند نکته قابل انتقاد دارد. اول این که این مرد چگونه بی‌مقدمه و با عکسی از زنی سراغ این راوی می‌آید؟ باید تصور کنیم که این مرد هم در همین کافه با زن مورد علاقه خودش می‌نشسته و او هم برای زنده نگه داشتن خاطره آن زن آمده. اما این که هیچ سئوال دیگری از زن راوی نمی‌پرسد و بی‌مقدمه می‌پرسد: "شما از بازمانده گان سقوط هواپیمای هفتصد و پنجاه ودو هستید؟" اصلا باورپذیری ندارد. صحنه زیباست اما منطق دیالوگ و کنش مرد خیر. حتی اگر تصور کنیم زن راوی عکس بزرگی را روبرویش گذاشته باشد باز هم دلیلی نیست که مرد بی‌مقدمه این سئوال را از زن بکند.
پایان داستان هم حضور مرد را توجیه نمی‌کند. آیا حضور مرد قرار است این گونه باشد که قرار است جای مرد قبلی را بگیرد؟ اگر این طور است که توصیفات راوی از او چندان زیبا نیست و با آن ظاهری که دوست داشته به نظر فرق دارد.
آیا قرار است صرفا برای گره‌گشایی ماجرا آمده باشد و به این دلیل که مشخص نماید مرد طرف این زن در سانحه هواپیما از دنیا رفته؟ که این خیلی بی‌منطق و بی‌مقدمه می‌شود. شما ناگهان یک نفر را وارد داستان کرده‌اید تا صرفا معمای داستان را حل کند.
به نظر برای این که بی‌منطق و ناگهانی و برای نیاز خودتان شخصیتی را وارد داستان نکرده باشید همان پیشنهاد بنده را قبول کنید که زن راوی مرده باشد. منطق حضور یک شخصیت در داستان بایست بسیار متقن و محکم باشد.
موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
شهین خادمی » پنجشنبه 03 شهریور 1401
بسیار ممنون از نقد وراهنمایی شما. من هنوز در حال سیاه مشقم. می خواستم مونولوگ بنویسم. منظورم همه خانواده هایی بودند که عزیزی از دست دادند و در این درد نقطه مشترکی دارند. همدرد وشریک غم هم. منطورم بود آن مرد هم عشقش را از دست داده. ولی نظر شما هم خیلی جالب بود. یکدنیا تشکر

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت