داستان‌نویسی یک دروغ‌گویی حسابی است!




عنوان داستان : زمانی که خروس ها گریه می کنند
نویسنده داستان : سعید امیری بهابادی

زمانی که خروس ها گریه می کنند

فصل اول : لانه ی درندگان

اِیتِن، هیچ گاه این اسم رو فراموش نمی کنم؛ پدرم ژنرال آدام براش، مردی بسیار میهن پرست بود فردی که اولین درسش به فرزندان فداکاری در راه وطن بود یک چنین فردی برای وطنش هر کاری می کرد. اِیتِن نام عملیاتی در جبهه غربی جنگ بود که سال قبل اتفاق افتاد ؛ ارتش ما زیر فشار شدید نیروی دشمن قرار داشت، ارتش تصمیم گرفت با انجام عملیات بسیار بزرگی ورق جنگ رو در این جبهه برگردونه اما انجام عملیات بزرگ می تونست همونطور که پیروزی بزرگی رو رقم بزنه، باعث شکست بزرگی هم بشه به همین دلیل ارتش تصمیم گرفت دو عملیات همزمان که یکی از اونها به صورت انحرافی و جهت پرت کردن توجه دشمن باشه انجام بده، در ارتش برای انجام این عملیات که نوعی خودکشی برای سربازان حاضر در اون بود تصمیم گرفته شد که سربازان بی تجربه و یا دارای مشکلات جسمی و روحی استفاده بشه ، همین امر باعث شد جاسوسان دشمن نسبت به اصلی نبودن حمله اول مشکوک بشوند. ارتش برای مطمئن کردن جاسوسان از اصلی بودن این حمله تصمیم گرفت تا یکی از فرماندهان درجه بالای خودش رو قربانی کنه و پدر من که فردی بسیار وطن پرست بود و این کار رو اوج فداکاری در راه وطن می دید فرماندهی این حمله رو بر عهده گرفت ، تا دشمن به اصلی نبودن این حمله شک نکنه حمله ای که طبق انتظارات توانست توجه دشمن رو جلب کنه اما با پاسخ وحشتناک دشمن همراه شد پاسخی که نزدیک به پنج هزار نفر از سربازان مبتدی و دارای مشکل رو به کام مرگ کشید مرگی که پدر عزیز من روهم بلعید ، هرچند باعث پیروزی نهایی ما و عقب رانده شدن ارتش دشمن از جبهه غربی جنگ شد .

لعنت به این ساختمان (رو به روی مرکز فرماندهی کل ارتش ) هنوز یک هفته از زمانی که بدن تکه تکه ی پدرم رو از این ساختمان نحس تحویل گرفتم نگذشته، حالا دوباره به اینجا احضار شدم .  کاملا مشخصه ارتش به شدت با کمبود نیرو مواجه شده وگرنه این اصلا درست نیست که من به این سرعت احضار بشم ؛معلوم نیست چه ماموریتی قراره به من سپرده بشه.

وارد ساختمان می شود . اولین چهره ای که نظرش را جلب می کند، چهره ژنرال دیوید آندریش عضو کمیته جنگ است . او زیر لب می گوید : ژنرال دیوید آندریش پیر مردی قد بلند، به شدت لاغر ، استخوانی ، موهای سفید و صورتی کشیده مردی که بدون لباس ارتش در بین مردم عادی حتی یک هفته هم دوام نمی‌آورد اما این لباس آنقدر اون رو قدرتمند ساخته که کمتر کسی تو کل این کشور حتی جرات می کنه به اون نگاه کنه.

ژنرال دیوید آندریش که سرگرد براش را از دورمی بیند به سمت او می‌آید و بالحنی جدی می گوید : مشکلی پیش آمده، چرا به من خیره شدید؟

سرگرد براش دست راست خود به سینه می گزارد و با صدایی بلند می گوید : درود بر ژنرال بزرگ ارتش، خیر عالیجناب مشکلی نیست .

_ پس چرا به من خیره شده بودی؟

_ عالیجناب ، در حقیقت دیدن چهره شما من رو به یاد پدرم می انداخت!

ژنرال دیوید آندریش دست خود را بر روی شانه سرگرد می گزارد و می گوید : درسته ما همرزم های قدیمی بودیم ؛ مرگ مرد فداکار و قهرمانی مثل اون بسیار من رو ناراحت کرد ، مهم تر از همه از دست دادن فردی باتجربه و وطن پرستی مثل پدرت ضربه سختی به ارتش بود  .

_ عالیجناب من بابت ماموریتی به ارتش احضار شدم ، شما در این‌باره اطلاع دارید ؟

_ آه بله در کمیته تصمیم گرفته شد که تو مسئول آموزش یک گروهان از نیروهای پشتیبان باشی .

_ اما عالیجناب شما که وضعیت من و خانواده من رو می دونید در حال حاضر به هیچ عنوان شرایط قبول این چنین مسئولیتی رو ندارم .

ژنرال دیوید آندریش شانه سرگرد را فشار می دهد و با لحنی مهربانانه می‌گوید : شرایطت رو درک می کنم ، اما تو هم از وضعیت ارتش با خبری ، بسیاری از فرمانده ها وظایف خودشون رو به خوبی انجام نمی‌دهند؛ با این حال تو انتظار داری من مسئولیتی به این مهمی رو به افراد دون پایه و مفسد واگذار کنم؟ تو و افراد مطمئن دیگری انتخاب شدید تا این نیروها رو در مکان های مختلفی آموزش بدید ، گروهان هایی دویست نفری ، حتی بعضی از افراد قرار شده گردان های هزار نفری رو آموزش بدن ، بدون شک اگر ذره ای از میهن پرستی پدرت به تو ارث رسیده باشه تو این کار رو انجام می دی .

_بله عالیجناب من در راه این کشور هر کاری انجام میدم .اما.....

_ پس دیگه حرفی نباشه، فردا صبح یک اتومبیل به درب منزل براش فرستاده می شه و تو رو به محل حضور سرباز ها می بره. حکم فرماندهی تو در دفتر کمیته است. برو و از اونجا تحویل بگیر، می دونم آدم وطن پرستی مثل تو حتما موفق می شه .

سرگرد براش با لحنی ناراحت می گوید : بله عالیجناب من این ماموریت رو قبول می کنم .

_ خیلی هم عالی حالا می تونی بری.

_ با اجازه

سرگرد براش در حالی که از ژنرال دور می شود ، زیر لب و با خشم می گوید : لعنت به این پیرمرد !

سرهنگ شیلب که به تازگی به ستاد کل منتقل شده و در گذشته همرزم و رقیب سرگرد براش بوده ، صحبت های بین ژنرال و سرگرد را شنیده است به سمت ژنرال می رود و بعد از ادای احترام با تعجب می گوید : عذر می خوام عالیجناب ولی شما هم می دونید سرگرد براش لیاقت این ماموریت رو نداره، چرا مردی مثل اون رو انتخاب کردید؟

ژنرال لبخندی می زند و می گوید : کاملا درست می گی اون بچه اگه پدرش تو ارتش نبود الان به جای سرگرد دربان کمیته بود!

_ پس چرا اون رو انتخاب کردید؟

_ می دونی افرادی مثل اون و پدرش فقط کافیه بهشون بگی این کار برای کشوره اونا حاضرا هرکاری انجام بدن ، از آدمایی مثل اونها باید تا لحظه آخر استفاده کرد و بعد حذفشون کرد !

_حذف کرد ؟

ژنرال لبخندی می زند و می گوید : در عملیات ایتن،  چند نفر کشته شد ؟

_ پنج هزار سرباز

_ چه نوع سربازانی ؟

سرهنگ لحظه ای سکوت می کند و بعد از چند ثانیه می گوید : سربازانی که از نظر روحی و جسمی دارای مشکل بودن افرادی که ارزشی برای ارتش نداشتند !

_ پنجاه درصد درسته، اما افرادی که یازده هزار نفر رو راهی قربانگاه می کنند می تونن اجساد شش هزار از اونها رو از بین ببرند!

سرهنگ بسیار متعجب می شود و با لحنی ترسیده می گوید : یازده هزار نفر !

_ بله ما در ایتن دو هدف داشتیم ، هدف اول عقب راندن دشمن و دومی ، پاکسازی ارتش بود!

_ پاکسازی ارتش ! از معلولان درسته اما هشت هزار نفر دیگه چه افرادی بودن ؟

ژنرال دست خود را روی شانه سرهنگ می گزارد و می گوید: رنگین پوستان ، مهاجران و وطن پرستان بی ارزش  !

سرهنگ که در چهره اش وحشت مشخص است سر خود را اندکی می چرخاند ، ژنرال با لحنی جدی می گوید: این یه مسئله سری در ارتش هست .

سرهنگ به اطراف نگاه می کند افرادی که در اطراف آنها حضور دارند ، و می توانستند صحبت های آنها را بشنوند همگی لبخندی خبیثانه بر لب های خود دارند ، ژنرال سرش را به گوش سرهنگ نزدیک می کند و در گوش او می گوید : مسائل سری سر خیلی ها رو بر باد داد !

سرهنگ از ترس به عقب می رود و با صدایی لرزان می گوید : قسم می خورم این مسئله رو به گور ببرم !

_ نیاز نیست به گور ببری فقط حواست باشه جلوی هر کسی دهانت رو باز نکنی !

سرهنگ از ژنرال اجازه مرخصی می گیرد و با ترس از او دور می شود او زیر لب و لرزان می گوید : اینجا لانه ی درندگان است !

پایان بخش اول

 

 

 

 
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
به نام خدا. با سلام خدمت شما دوست جوان. من داستان شما را خواندم. مهم‌ترین ایراد این داستان این است که ناقص است. هرچند این را شما اشاره کرده‌اید که این فقط بخش اول از یک داستان است. ببینید داستان ناقص را ما نمی‌توانیم قضاوت کنیم. اگر با خط‌کش یک داستان به این نوشته نگاه کنیم باید به خاطر ناقص بودنش نمره کم کنیم! الآن مشخص نیست این نوشته‌ای که شما نوشته‌اید بخشی از یک داستان‌کوتاه است یا داستان بلند یا رمان. تکمیل شده این داستان چند صفحه خواهد بود؟ بهتر بود شما یک اثر کامل برای داوری و نقد و بررسی می‌فرستادید. ما با شخصی طرف هستیم که پدرش یک زمانی در ارتش سرهنگ بود و الآن او خودش در ارتش است و از طرف یک مقام عالی رتبه دستور می‌گیرد تا ماموریتی را انجام دهد. این در واقع آغاز ماجراست. ما شروع داستان را می‌بینیم. اما در ادامه تلاش او برای رسیدن به هدف و انجام دادن هر چه بهتر این ماموریت را در کار نمی‌بینیم. در واقع شاید ما فقط یک چهارم یا یک پنجم داستان‌ را می‌خوانیم. بقیه‌اش نوشته نشده است. شاید هم خیلی کمتر از این را در داستان می‌بینیم. با خواندن یک چهارم یا یک پنجم و یا حتی کمتر نمی‌شود در مورد داستان قضاوت کرد. شاید در ادامه شما داستان را بسیار عالی‌تر نوشته‌اید. شاید هم برعکس داستان ایرادات فاحشی دارد که بر ما پوشیده است.
اما آنچه که از این نوشته برمی‌آید را من خدمت شما عرض کنم: ببینید یک ایرادی که در ابتدای کار دیده می‌شود این است که شما نصف داستان را با منِ‌راوی نوشته‌اید و نصف دیگر را با سوم شخص. این ابتدای داستان است: «اِیتِن، هیچ‌گاه این اسم رو فراموش نمی‌کنم؛ پدرم ژنرال آدام براش، مردی بسیار میهن‌پرست بود فردی که اولین درسش به فرزندان فداکاری در راه وطن بود... » از وسط نوشته راوی تغییر می‌کند: «وارد ساختمان می‌شود. اولین چهره‌ای که نظرش را جلب می‌کند، چهره ژنرال دیوید آندریش عضو کمیته جنگ است. او زیر لب می‌گوید...» این تغییر راوی برای شما ایراد است. در ابتدای کار تصمیم بگیرید یا اول‌شخص بنویسید یا سوم‌شخص.
البته بعضی داستان‌های نادر وجود دارد که از دو نوع راوی استفاده کرده‌اند که جای بحث دارد. شما از یک راوی استفاده کنید.
ایراد دیگری که در نوشته شما وجود دارد این است که شما نیمه اول نوشته‌تان را به زبان محاوره نوشته‌اید. این زبان محاوره سطح کار را پایین می‌آورد. به غیر از دیالوگ ما مجاز نیستیم از زبان محاوره استفاده کنیم. سعی کنید دیگر این کار را در داستان نکنید و حتماً به زبان رسمی بنویسید. «همونطور که پیروزی بزرگی رو رقم بزنه، باعث شکست بزرگی هم بشه به همین دلیل ارتش تصمیم گرفت دو عملیات همزمان که یکی از اونها به صورت انحرافی و جهت پرت کردن توجه دشمن باشه انجام بده.»
اما باید بگویم ذهن شما خلاق است و در همین مقدمه داستان‌تان که هنوز داستان تازه آغاز شده است شما به دو اتفاق اشاره کرده‌اید که نشان دهنده این است که ذهن شما داستان‌ساز است. اولی جایی است که راوی تعریف می‌کند در سال‌های دور جنگی در گرفته که ارتش برای مقابله با دشمن دو عملیات ترتیب داده است. اولی عملیات فریب بوده و دومی عملیات اصلی. شما می‌توانستید به سادگی یک عملیات بچینید و راوی بگوید پدرم در فلان عملیات مُرد. اما دو عملیات طراحی کرده‌اید و یکی را با نام عملیات فریب نام‌گذاری کرده‌اید. عملیات فریب در ارتش‌ها مرسوم است و این درواقع واقعی بودن نظر شما را می‌رساند و داستان را بیشتر شبیه به واقعیت می‌کند که این از ذهن خلاق شما سرچشمه می‌گیرد.
دومین مورد هم رودست‌زدن در پایان بخش اول است. درواقع بعد از اینکه ماموریت به سرهنگ محول می‌شود در ادامه می‌بینیم که هدف حذف همین سرهنگ توسط ژنرال است. اینها داستان را پیچیده‌تر و جذاب‌تر می‌کنند و ارزش داستانی کار را بالا می‌برند. مخاطب منتظر است ببیند پایان این رودست‌زدن‌ها یا اصطلاحاً رکب‌زدن‌ها چه می‌شود. آیا در ادامه سرهنگ هم بر ژنرال رکب خواهد زد؟
اما ضرورتی ندارد ما از اسامی خارجی و مکان‌های خارجی استفاده کنیم. چرا همین داستان در ایران نمی‌گذرد؟ اگر اصرار دارید در خارج از ایران باشد باید نام دقیق مکان و کشور و دشمنان آن کشور و حتی تاریخ دقیق این جنگ‌ها در داستان ذکر شود تا داستان باورپذیرتر باشد. یکی هست ما به مخاطب بگوییم در یک سرزمین جنگ شد و پنج هزار نفر مردند. اما یکی هست بگوییم در سال 1942 در جنوب فرانسه در بندر دانکرک در جنگ بین نیروهای فرانسه و انگلستان در جنگ جهانی دوم طبق آمار بین‌المللی 4983 نفر کشته شد.
هیچ‌کدام از این‌ها واقعیت ندارد. هر دو دورغند. اما مخاطب کدام را باور می‌کند؟ برای کدام یک از این‌ها ایراد نمی‌گیرد؟ داستان‌گویی همان دروغگویی است. اما این دروغ را باید حسابی گفت! باید با سند ومدرک گفت. طوری که مخاطب یقین کند این دروغ نیست.
در نیمه دوم داستان شما بیشتر به دیالوگ‌ها اشاره کرده‌اید. بهتر بود درلابلای این دیالوگ‌ها به جزئیات صحنه و حالات چهره شخصیت‌ها نیز اشاره می‌کردید.
در پاراگراف دوم جمله‌ای را نوشته‌اید که ایراد داد: «لعنت به این ساختمان (روبه‌روی مرکز فرماندهی کل ارتش) هنوز یک هفته از زمانی که بدن تکه‌تکه‌ی پدرم رو از این ساختمان نحس تحویل گرفتم نگذشته است.» این جملات در داستان چندان کاربرد ندارند. باید داخل پارانتز را حذف کنید و به جایش یک جمله بنویسید: او روبروی ساختمان مرکز فرماندهی کل ارتش می‌ایستد و کل ساختمان را از نظر می‌گذراند و در دل می‌گوید: لعنت به این ساختمان که جنازه تکه‌تکه پدرم را تحویلم داد.
یا مثلاً: روبروی ساختمان مرکز فرماندهی کل ارتش می‌ایستم. لعنت به این ساختمان که جنازه تکه‌تکه پدرم را برایم به ارمغان آورد.
یا از جملات مشابه می‌توانید استفاده کنید.
من سعی کردم تمام مواردی که به ذهنم می‌رسد را اشاره کنم. شما حتماً نیاز دارید به کلاس نویسندگی بروید. سعی کنید در کلاس‌ها ثبت‌نام کنید و زیرنظر یک استاد راه را ادامه دهید. ضمناً از کتاب‌های اصول و قواعد نویسندگی حتماً استفاده کنید. امیدوارم شاهد هرچه بهترشدن داستان‌نویسی‌تان باشم. منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستم. موفق و سربلند باشید. با احترام.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستانم. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت