داستان باید مضمون هم داشته باشد.




عنوان داستان : خانهِ ویلایی قدیمی
نویسنده داستان : شهین خادمی

خانه ویلایی قدیمی
هوا دم کرده وشرجی بود. پنجره را باز کردم. حتی یک نسیم هم نمی وزید. تمام خانه ها تاریک بودند؛ پس کنتور ما نپریده بود! مثل اینکه برق سراسری قطع بود. از گرما کلافه شده بودم. بدون برق پمپ آب هم کار نمی کرد؛ که شاید با یک دوش خنک می شدم!
توی تخت غلت زدم. شاید ملحفه بقیه قسمتها خنک تر باشد. یادم رفته بود هیچ چیزی برای روشنایی توی خانه نداشتیم. به کوچکترین صدای حساس می شدم.
طبق معمول فرهاد دیر کرده بود. بچه ها هم توی اتاقشان خواب بودند.
دستم را روی دیوار کشیدم. به کمک حافظه سمت آشپزخانه با احتیاط قدم گذاشتم.
لامپ اضطراری هم شارژ نداشت. فندک را از بالای هود برداشتم. یک شمع نیمه سوخته پیدا کردم. با فندک روشنش کردم.
دود سیاهی از شمع بلند می شد. بوی دود وشمع در حال سوختن وگرمای محیط نفسم را تنگ می کرد.
سعی کردم فکرم را منحرف کنم ؛ که کمتر صدای سکوت اذیتم کند. حتی صدای بال زدن یک حشره را می شنیدم. جیر جیرک ها یک بند با صدای آزار دهنده می خواندند. گاه گداری صدای پارس سگ از دور می آمد.
با شمع سمت اتاق دخترها رفتم. اگر بیدار می شدند، حتما وحشت می کردند. از نور شمع سایه های بزرگی روی دیوار تشکیل می شد؛ سایه ها مثل هیولای وحشت به من حمله ور می شدند. آرام در اتاق را باز کردم. دو تخت یک نفره موازی هم.
با شمع بالای سرشان رفتم. هر دو خوابیده بودند. اصلا متوجه حضورم نشدند. شمع را روی طاقچه لبِ پنجره گذاشتم. اول خواستم پنجره را باز کنم؛ ولی چون دختر کوچکم خیلی می ترسید، باز نکردم. یک بالش برداشتم پای تخت آنها به پهلو دراز کشیدم؛ که اگر بیدار شوند وحشت نکنند.

خوشبختانه برق آمد. تقریبا یکربع توی تخت دراز کشیدم و از خنکی باد کولر لذت می بردم.
صدای پا ی از حیاط آمد. کولر گازی قدیمی صدای وحشتناکی داشت ومانند یک کارخانه چوب بری صدا می داد. بیشتر مواقع نزدیکهای صبح که هوا خنک میشد، خاموش می کردم. تا بیچاره همسایه ها مغزشان آسایش بگیرد.
در گوشه حیاط لانه کبوترها قرار داشت. وقتی فرهاد خانه می آمد؛ آنها پر پر می زدند، تا برایشان آب و دانه بگذارد. همیشه غر میزدم که این دیر آمدن هم من را زابه را میکنی! هم این حیونکی ها را!
آن شب هم اول کبوترها کمی بال زدند. مثل شبهای قبل، ولی زود آرام شدند. کمی گوش دادم مثل هر شب! که مطمئن می شدم فرهاد آمده ، به خواب می رفتم. اما دیگر صدای نیامد.
توی دلم گفتم شاید پرنده ها گربه دیدند. تلویزیون را روشن کردم و بی هدف کانالها را پایین بالا کردم. اتاق ما پنجره بزرگی روبه باغچه داشت. هر شب فرهاد روی لبه ای باغچه می ایستاد. وچند ضربه به پنجره اتاق می زد، یعنی من آمدم.
یک لحظه سایه ای روی پنجره دیدم. توجه ام جلب شد، خیلی دقت کردم. سر یک آدم که دستهایش را هایل کرده به دو طرف چشمش برای دیدن!
اتاق نوری نداشت. چون همیشه در تاریکی مطلق می خوابیدم. فقط یک لامپ در حیاط روشن بود. برای همین من راحتتر او را دیدم. پایین پنجره مشبک بود و بالا شیشه صاف.
فرهاد چون خیلی قد بلند بود. کنار پنجره می ایستاد، تا خط سینه اش دید داشت.
برای همین بیشتر زل زدم، آیا خطایی دید است؟
قلبم هری ریخت. این فرهاد نیست! بلند صدا زدم.«فرهاد! فرهاد تویی؟»
صدای پا به حالت دو از حیاط گذشت. تمام وجودم شروع به لرزش کرد. گوشی را برداشتم، اینقدر انگشتانم می لرزید بسختی شماره گرفتم.
«فرهاد کجایی؟»
«چی شده؟ بیرونم!»
چانه ام می لرزید. حلقم خشک شده بود.«یکی تو حیاط راه میره! بدو بیا!»
تا فرهاد به خانه برسد؛ از آشپزخانه یک چاقو برداشتم، پشت در اتاق نشستم.
یاد حرف های چند وقت پیش نارگل دختر کوچکم افتادم.
«مامان هر موقع از خانه بیرون میری، توی حیاط یکی راه میره!»
البته به حرفش خندیدم. چون دور بر خانه ما همه آپارتمان بلند بود. کسی نمی توانست وارد خانه ما بشود. مگر اینکه از یکی از آپارتمانها که پارکینگ آن با ما حصار مشترک داشت؛ که البته صاحب خانه مرد مسنی بود.
فرهاد وقتی رسید. گفت: «حیاط وپشت خانه وحتی تا سر کوچه را نگاه کردم، کسی رو ندیدم! اشتباه نمی کنی؟ شاید..»
نگذاشتم حرفش را تمام کند.
« مطمئنم چی دیدم! یه مرد که انگا ر سرش تراشیده بود. چند وقته نارگل میگه خونه خلوته یکی راه میره! ولی همیشه طفره رفتی! از این به بعد غروب باید خونه باشی!»
حتی یک ساعت بعد از آن ماجرا باز هم می لرزیدم.
به مدت یک هفته فرهاد زود بر می گشت وساعتها توی حیاط منتظر می ماند، شاید آن سایه برگردد.
بیشتر گوشهایم تیز شده بود. با هر صدای لبِ پنجره به حیاط نگاه می کردم. به دخترها چیزی نگفتم. چون همینجوری طفلکیها وحشت زده بودند.
تا یک هفته بعد از آن شب کذایی، نارگل حمام رفت. حمام خانه یک دریچه به انباری توی حیاط داشت، برای نور گیری وتهویه! چند دقیقه نگذشته بود که فورا نارگل با حوله بیرون دوید. گفت: «مامان یکی توی انباریه! من می ترسم!»
با تعجب گفتم :«ترس چیه؟ اول غروبه! حتما بابات اومده چیزی برداره!»
ولی نارگل با وحشت گفت:«نه من مطمئنم یکی داشت از دریچه نگاه می کرد! »
برای اینکه خیالش را راحت کنم لبِ پنجره رفتم ؛ که به حیاط دید داشت. از همانجا صدا زدم.«فرهاد توی انباری؟»
یک مرد قد کوتاه کمی چاق وموهای کم پشت یک نردبان کوچک هم دستش بود. برگشت به من نگاه کرد، شناختم!
همان سایه آن شب کذایی بود. خیلی راحت از درخت خرمالویی که کنار حصار مشترک با آپارتمان بغلی بود، بالا رفت.
دوباره همان لرزش و وحشت سر تا پایم را گرفت. در حالی که چانه ام می لرزید و به سختی خودم را کنترل می کردم، گفتم:«دیدمت! کجا فرار می کنی؟»
هر چه توان داشتم جیغ کشیدم. فرهاد که توی کوچه مشغول تعمیر موتورش بود، از صدای من وارد خانه شد.
حتی وقتی فرهاد را هم دیدم باز جیغ کشیدم.
نازنین دختر بزرگترم برایم آب آورد وکمی را روی صورتم پاشید.
فرهاد سعی کرد آرامم کند. مرتب می گفت: «کی بود؟ می شناسی؟ چه شکلی بود؟»
کمی که به خودم مسلط شدم! «یه مرد چاق وکوتاه ! موهای کم پشت. این همونه ! موهاش کم پشته! من فکر می کردم از ته زده!»
نازنین هیجان زده گفت : «من این مرده رو می شناسم! مستاجر طبقه پایین همین آپارتمان بغلیه! مامان یادته گفتم هر بار ظهر که از مدرسه میام، کوچه خلوته یه مرده با زیر شلواری دم دروازه هست؟»
فرهاد با عصبانیت گفت:« این مرد عوضی راننده اتو بوس دانشگاهه! اون نردبان کوچیک که گفتی برای شستن اتوبوس استفاده می کنند!»
لباس پوشیدم با فرهاد دم در خانه شان رفتیم. هر چه فرهاد زنگ زد، کسی در را باز نمی کرد. بالاخره فرهاد با لگد در خانه را زد وگفت : « اگر باز نکنید در را می شکنم!»
در باز شد. زن ومرد پیری دم در آمدند. اول منکر حضور پسرشان شدند. ولی وقتی عصبانیت فرهاد را دیدند، گفتند او حمام هست!
فرهاد با خشم مرتب قدم می زد. من هم که به اعصابم مسلط شده بودم، فقط سعی در آرام کردنش بودم. از چماقی که در دست داشت، وحشت داشتم که کاری دست خودش بدهد.
بالاخره با قیافه حق به جانب آمد. تا او را دیدم، بی اختیار گفتم:«خودشه! همین عوضی بود!»
فورا گفت: «چی می گید خانم ! من تا حالا سرکار بودم!»
فرهاد اجازه نداد حرفش را تمام کند. چماق را بلند کرد به فرق سرش بکوبد، من پریدم بازوی فرهاد را کشیدم و او هم موفق شد جا خالی بدهد. در این بین از سرو صدای ما همسایه ها بیرون آمدند. هر کدام سعی در مهار فرهاد بودند.
فرهاد مرتب به سمتش یورش می برد. زور می زد خود را از دست چند نفری که او را محکم می کشیدند رها کند وداد می زد : «آخه دروغگو میگه سرکار بوده! پدر ومادرش میگن حمام بوده! سر وصورتش را ببینید اصلا مثلا از حمام در آمده؟ من......» وچند فحش رکیک به او داد.
در این بین ، یکی از دوستان فرهاد سر رسید. در حالی که فرهاد را می کشید«با کتک کاری نمیشه! گیریم زدی توی ملاجش مردتیکه مُرد! می خوای قاتل بشی؟ باید قانونی شکایت کنی!»
فرهاد در حالی که هنوز فحش می داد، به خانه برگشت. رو به دوستش، ولی عمدا بلند! که بقیه هم دنبالشان ریسه شده بودند، بشنوند.
«من فردا شکایت میکنم ولی این خط! واین نشون!شکایت به جای نمی رسه!»

فرهاد وقتی از دادگستری برگشت؛ با ناراحتی گفت:«یه آشنایی داشتم پرونده این یارو رو یواشکی در آورد، چندین مورد شکایت داشته، بیشتر جاهای که زندگی می کرد لباس های زیر خانم ها رو می دزید! ولی چون یکی از فامیل های مادریش تو دادگستری نفوذ داره ، پرونده رو می خوابونه ، تا شامل مرور زمان بشه!»
چیزی مانند جرقه در ذهنم روشن شد. مدتی بود لباسهای زیری که روی بند رخت می گذاشتم غیب می شد.با اینکه زیرِ لباسهای دیگر می پوشاندم.
چون همسایه ما بود راحت آمد وشد فرهاد را متوجه می شد. خصوصا وقتی فرهاد خانه بود، ساعت زیادی توی حیاط با کبوترهایش وقت می گذراند. او حتما سر وصدای آنها را می شنید.
دیگر از سایه خودم هم می ترسیدم. وحشت بچه ها بیشتر بود. احساس امنیت نمی کردیم. آن خانه قدیمی برای من وبچه ها مثل خانه ارواح شده بود. از در ودیوار آن هم وحشت داشتیم. حتی روز هم می ترسیدیم آنجا تنها بمانیم. انگار دیوارها هم چشم داشتند. جرعت خوابیدن در خانه را نداشتیم هر آن احساس می کردیم دو تا چشم ما را می پاید.

بعد از کلی بر وبیا رای دادگاه همانی شد، که فرهاد از اول گفته بود.«چون شما شاهد ندارید اتهام وارد نیست! خانواده شاهد محسوب نمی شوند!»

فرهاد آنقدر عصبانی بود، موقع برگشت از دادگاه آن سایه شوم را در کوچه دید وبا او گلا ویز شد. ولی این دفعه تا همسایه ها برسند ، سر او را شکست. حالا او از فرهاد شکایت کرد وتقاضای دیه داشت!
جوشکاری که بالای حصار میله های حفاظ را جوش می داد، گفت:«آقا فرهاد همسایهِ شما اسباب کشی می کنه!
پایان
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان
سرکار خانم خادمی، خوشحالم که داستانی از نوشته‌های شما را می‌خوانم.
داستان شما می‌توانست تبدیل به یک داستان خوب شود، اما در حد بازگویی خاطره‌ای باقی ماند که معمولا برای هم تعریف می‌کنیم.
حالا چه باید می‌کردید تا این خاطره مانند تبدیل به یک داستان شود؟
هر داستانی یک مضمونی دارد. و یا باید داشته باشد. مضمون داستان چیست؟ مضمون یعنی منظوری که نویسنده می‌خواهد به آن بپردازد و نه ماجرایی که به آن پرداخته است. هدف شما از نوشتن این داستان چه بوده است؟ چه حرفی می‌خواسته‌اید بزنید؟ خب. این در داستان شما موجود نیست. اگر منظورتان بی‌عدالتی در دادگاه‌ها باشد؟ می‌توانستید از دزدی لباس‌های زیر زنانه صرف‌نظر کنید. اگر این نوع دزدی را آورده‌اید، باید درباره‌اش مطالعه کنید و اگر مطالعه می‌کردید متوجه می‌شدید که این نوع دزدی یک نوع بیماری روانی یا اختلال شخصیت است. و اگر به ریشه‌یابی آن اختلال می‌پرداختید داستان رنگ و بوی داستانی می‌گرفت.
حتی شما در این داستان نتوانسته‌اید بی‌عدالتی در دادگاه‌ها را به مضمون تبدیل کنید چون فقط درباره‌ی آن توضیح داده‌اید و ما تصویری از آن نداریم.
پس الان یاد بگیرید که قبل از نوشتن داستان مضمونی داشته باشید. و البته مضمونی داشته باشید که ارزش داستان شدن را داشته باشد.
چون این مسئله در ذهن خودتان جا نیفتاده بود نتوانستید در ذهن من مخاطب هم جا بیندازید.
به لحاظ ساختار داستانی مقدمه‌تان کمی کشدار و آرام پیش می‌رود و ناگهان سایه‌ای را می‌بینید.
ولی اگر در همان مقدمه ترس بچه را از قبل به ما گوشزد کرده بودید، قابل باورتر و واقعی‌تر و هیجان‌انگیزتر می‌شد.
مثلا وقتی برق رفت به ما نشان می‌دادید که دخترکتان می‌ترسد و دلیل ترسش این است که قبلا سایه‌ای دیده است و شما آن را باور نکرده‌اید. این را نباید بعد از اینکه سایه را دیدید به ما بگویید که قبلا دخترتان به چنین چیزی اشاره کرده است.
پایان داستانتان هم خوب تمام نشده است. برای اینکه پایان داستانتان را واقعی‌تر و قابل باورتر کنید، می‌توانستید از همگرایی همسایه‌ها با هم که از این مسئله رنج می‌برده‌اند، استفاده کنید.
تا اینجا یاد گرفتید که داستان باید مضمون داشته باشد و البته نه یک مضمون معمولی. بلکه باید کمی به عمق مضمونتان هم بیندیشید. و یاد گرفتید که فقط به روایت ماجرا بسنده نکنید و آن را در قالب داستان بیان کنید. داستان نوشته‌ایست که ماجرا ها در آن نشان داده می‌شوند و نه اینکه بیان شوند. وقتی بیان می‌کنید می‌شود خاطره، و وقتی صحنه‌ها و اتفاقات را به ما نشان می‌دهید یا آنها را به تصویر می‌کشانید، به داستان نزدیک شده‌اید. و پس از آن باید از بقیه‌ی عناصر داستان استفاده کنید.
حالا پیشنهاد می‌کنم چند داستان قوی و خوب از نویسندگان ایرانی و خارجی بخوانید و ببینید آنها داستانشان را چگونه برای ما تعریف کرده‌اند. و یا چگونه برای ما صحنه‌پردازی کرده‌اند.
باید زیاد بخوانید. این بار نه برای لذت بردن بلکه برای یاد گرفتن.
وقتی داستانی می‌خوانید، باید ببینید نویسنده داستانش را چگونه شروع کرده است. چگونه ادامه داده است چگونه نقطه عطف ایجاد کرده است و چگونه مسئله را حل کرده است.
باز هم منتظر داستانهای بهتری از شما می‌مانیم. موفق باشید.

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۲
علیرضا متولی » سه شنبه 08 شهریور 1401
منتقد داستان
سلام همانطور که گفتم، داستانتان تمرکز روی یک مضمون نداشت. از آن گذشته وقتی درباره بیمار جنسی صحبت میکنید، همانطوذ که در نقد داستان گفتم باید روانشناسی این نوع بیماری را بدانید. شما فقط تصویری از این بیمار را به ما نشان داده اید که برای داستان شدن نوشته تان کافی نیست. درک از بیماری جنسی زنانه و مردانه ندارد. و بیماران جنسی تنها در جماعت مرد پیدا نمی شود و در زنان هم بوفور دیده می شود. برای مطالعه بیشتر در این زمینه می توانید به کتابهای روانشناسی اختلالات جنسی رجوع کنید
شهین خادمی » شنبه 05 شهریور 1401
با تشکر از وقتی که برای داستانم گذاشتید. من در این داستان خواستم از بیمار جنسی وترس را به تصویر بکشم. فکر کنم بخاطر تازه کار بودن نتوانستم منظورم را به خواننده القا کنم. شاید هم موضوع ترس ونا امنی برای آقایون توجیه پذیر نیست. متوجه مضمون داستان شما گفتید نشدم! یعنی ترس وبیمار جنسی مضمون داستانم نیست؟

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت