ابتدا داستان را بشناسید.




عنوان داستان : سپید یا سیاه؟
نویسنده داستان : مهدیه پوراسمعیل

چراغ قرمز صدوبیست ثانیه‌ای مقابلش قد علم کرده بود و مانع از ادامه‌ی مسیر می‌شد. مردِ ميانسال دست‌های قفل شده‌اش را به روکش چرمی فرمان تکیه داد. چانه‌ی بی‌مویش هم روی دست‌هایش در انتظار تک رقمی شدن ثانیه‌شمار بودند. چراغ راهنمای سمت چپ را روشن کرد، پا روی پدال گاز گذاشت و فرمان را چرخاند. پراید سبز رنگی جلوی ماشین درآمد. مرد مستأصل پا روی ترمز گذاشت.
- مرتیکه‌ی ناحسابی! از ورود ممنوع چرا می‌پیچی؟
- ببخش حاجی. تب پسرم رو چهله، دارم می‌برم درمانگاه.
ماشین را خاموش می‌کند.
- هرچی! از راهش برو دیگه. این غیرانسان‌بازی‌ درآوردنا چیه عادت کردین؟!
- حاجی، جونِ عزیزت رد شو بریم.
- وایستا پلیس بیاد تا بهت بگم کت تن کیه.
- آقا أصلا کت تن شما، دست و پای پسرم داره می‌لرزه. بذار بریم.
ازدحام بوق‌هایی که به سمتشان روانه می‌شود اعصاب مرد را تحریک می‌کند.
کت کرمی رنگ‌اش را درمی‌آورد و به آویز مخملی می‌آویزد.
- تو با این کارِت تن و بدن من و این خانوم رو تو ماشین لرزوندی. کم مونده بود بکوبم بهت.
- آقا، دکتر، سرور، جونِ همین خانمت برو جلوتر ما رد بشیم.
سرش را به سمت همسرش می‌چرخاند. زمان زیادی است که نگاه، عهده‌دارِ تبادل کلامی بینشان است.
- این دهاتی‌ها همیشه مایه‌ی دردسرن. تا ادب‌ش نکنم تکون نمی‌خورم.
پراید سبز رنگ، دنده‌ی عقب را می‌گیرد و از مهلکه می‌گریزد.
- شیطونه می‌گه دنبالش کنم! ولی چه فایده؟ نمی‌تونم که کارمو ول کنم بیام تک تک اینا رو آدم کنم. ديدى؟ قورخید در رفت. اینا یه مشت آدم بی‌فرهنگن که هنوز آداب شهرنشینی رو یاد نگرفته لولیدن تو پایین شهر.
کنار پیاده‌‌رو پارک می‌کند. نسخه را از داشبورد برمی‌دارد و سمت داروخانه می‌رود. حوریه صدای رادیو را بالا می‌برد.
محمد اصفهانی با نوایی دلنشین می‌خواند؛«منو دریا، منو بارون، منو آسمون صدا کن، منو از همین ترانه، واسه نو شدن صدا کن. منو بی‌واژه صدا کن....»
سال‌ها بود که زن با خاطرات دوران کودکی‌اش می‌زیست. وقت‌هایی که پدرش مادر را مهربانو صدا می‌زد. صبح‌ها با صدای آرام گرامافون از خواب بیدار می‌شدند. و با آغوش گرم پدر به استقبال روز می‌رفت. همیشه عطر گل‌های سوسن و نرگس و بنفشه در دالان خانه می‌پیچید.
صدای کوبیده شدن در ، مشاعرش را به ماشین بازمى‌گرداند.
- داروهاى تو مثل سوزن تو انبار كاهه ديگه. بايد از اون‌ور شهر بکوبیم بیایم اینورشهر تا پیدا کنیم.

بوی دود و جگر نیم‌سوخته و آب جوب حال ناکوک‌اش را بدتر می‌کند. پنجره را می‌بندد و سرش را به پشتی صندلی تکیه می‌دهد.
- من نمی‌دونم اینا کنار جوب چطور جیگر می‌خورن. اسب و قاطرشونو فروختن، از یک گُله جا چاپيدن اومدن شهر به خیال خودشون.
بطری آب را جلوی دریچه‌ی کولر می‌گیرد تا کمی خنک شود.
- ديگه نمی‌تونم اینجا پیاده شم واست آب بگيرما. اشاره مِشاره نده که آب سرد دلت می‌خواد.
همیشه خودش برای خودش مسئله می‌تراشید. خودش هم برای خودش پاسخ می‌داد!
حوریه پاکت داروها را از صندلی پشتی برمى‌دارد و شروع می‌کند به خوردن تک‌تک‌شان.
- می‌ذاشتی می‌رسیدیم یه جای درست‌حسابی، غذا می‌خوردیم بعد دیگه.
آشپزخانه طرف دیگر حیاط بود، همیشه صبحانه نخورده، بوی نهار توی حیاط می‌پیچید. از وقتی چشم باز کرده بود، آقا احسان و سکینه خانوم را دیده بود. بابا می‌گفت مدت‌ها دنبال یک زوج معتمد می‌گشت تا باغبانی باغچه‌ها و تمیزی عمارت و پخت و پز را به آن‌ها بسپارد. تا بلاخره آن‌‌دو را از روستایی نزدیک پیدا کرده بود. تداعی لپ‌های سرخ سکینه‌خانوم با همان لحن همیشگی، خنده بر لب‌های حوریه می‌نشاند؛«حوريّه خانِم تكدانه، دردانه‌ی این خانه».
- پشت‌سرهم نخور، وسطشون فاصله بده. نقل و نبات که نیست.
پدر برای تجارت و خرید و فروش فرش به کشورهای دور و نزدیک سفر می‌کرد. آن روزها مادر برایشان قصه‌‌ی سفرهای پیشین پدر و ماجراهای عجیب و غریب را تعریف می‌کرد. نمی‌گذاشت دوری پدر، باعث کمرنگ شدن حضورش در ذهنشان شود. هر شب حوریه و حسام و حنانه را در آغوش می‌گرفت و برایشان از پدر می‌گفت.
- تا اینا فرهنگ شهرنشینی رو یاد بگیرن، اینجا تبدیل به روستا می‌شه.
حوریه چیزی از حرف‌های مرد نمی‌فهمید. روستا برای او برابر بود با گونه‌های گل‌انداخته‌ی سکینه خانوم، که با لبخند‌های شیرینش شکوفا می‌شد. تعریف روستا را در امانتداری آقا احسان می‌دید، که وقتی پدر نبود مراقب مال و أموال و جانِ ناموسش بود. هرچه مرد از سياهىِ روستا ميگفت، سپيدىِ روح آن دو در ذهن حوريه بيشتر به چشم مى‌آمد.
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان
خوشحالم که داستانی از شما می خوانم. امیدوارم نقد و نظرهای دوستان بنده برای شما مفید باشد و راهنمای راهتان. البته این در شرایطی صورت می‌گیرد که پذیرش داشته باشید و بجز این نقدها مسیرهای تازه‌تری برای رفع نواقص کارتان و یادگیری و تمرین بیشتر بیابید.
آنچه از شما خواندم، با اینکه متن و نوشته‌ی کوتاهی بود، اما می‌توان درباره‌اش خیلی حرف زد.
با این‌حال بنده چند نکته را خمتتان عرض می‌کنم و امیدوارم این نکات برای شما آموزنده باشند.
اولین نکته این است که ما با داستان هرگز قصد نداریم بیانیه اخلاقی صادر کنیم. چون این کار احتمالا مروبط به نوع و قالب دیگری از قالبهای نوشتن است.
ما در داستان حق نداریم خودمان قضاوت کنیم. قضاوت با خواننده است. ما به‌عنوان نویسنده حق نداریم در داستانمان حضور داشته باشیم. آنچه در داستان می‌آوریم شخصیت‌ها و نمایش رفتارشان است. و اگر می‌خواهیم به ذهن آنها ورود پیدا کنیم باید زاویه دید مناسب آن را انتخاب کنیم. توصیه می‌کنم در متون آموزشی داستان‌نویسی دنبال موضوع زاویه دید باشید و آن را بخوبی بیاموزید.
زاویه دید داستان شما از سوم‌شخص محدود تا سوم‌شخص دانای کل در نوسان است.
دومین نکته وحدت داستانی است. داستان کوتاه یک کل یکپارچه است و درباره کسی و یا اتفاقی و یا ماجرایی و یا نکته‌ای است. معمولا با شخصیت واحدی آغاز می‌شود و داستان با همان شخصیت ادامه می‌یابد و با همان شخصیت به پایان می‌رسد.
شخصیت‌های دیگر داستانی برای معرفی و کنش و کارکرد و تکمیل سایه‌ی زندگی در داستان حضور دارند.
ما نمی‌توانیم داستان را از جا و شخص دیگری شروع کنیم و با شخص و جای دیگری به پایان برسانیم. نکته بعدی زبان داستانی است. داستان باید با واژگان داستانی نوشته شود. عبارات داستانی و نگاه داستانی. مثلا این عبارت را که از متن شما انتخاب کرده‌ام ببینید: (که نگاه، عهده‌دارِ تبادل کلامی بینشان است.)
این عبارت داستانی نیست. می‌تواند در یک مقاله ی علمی روانشناسی استفاده شود و اما در داستان نمی‌توانیم از این نوع عبارات استفاده کنیم. البته ممکن است در ادبیات داستانی کلاسیک یا رومانتیسم که مربوط به قرنهای پیش است با چنین عباراتی روبرو شویم، اما زبان و نثر مدرن داستانی، امروزه اینگونه عبارات را بر نمی‌تابند. به نوعی شکل سواد مردم تغییر کرده است و همین باعث شده زبان از آن پیچیدگی‌های مفهومی به سادگی گرایش پیدا کند.
پس شما به‌عنوان نویسنده موظفید زبان معاصر را برای داستانتان انتخاب کنید. مگر اینکه به عمد یا قصد بخواهید نثر کهن ادبیات داستانی را انتخاب بفرمایید که آن هم باید در همه‌ی متن یکسان باشد.
و نکته‌ی آخر اینکه روایت داستانی باید یکدست باشد. زمانی است که می‌خواهید داستانی را تعریف کنید باید از قلب روایت مستقیم استفاده کنیم. اما زمانی است که می‌خواهید داستانی را به ما نشان بدهید. درست مثل یک فیلم داستانی. ما باید بتوانیم داستان را از روی تصاویری که شما به ما می‌دهید بخوانیم و کشف کنیم.
انشالله در نوشته‌های دیگر شما متن منسجم‌تر و حرفه‌ای‌تری بخوانم.
موفق باشید.

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۳
مهدیه پوراسمعیل » شنبه 12 شهریور 1401
بسیار سپاسگزارم از پاسخگویی شما استاد. چشم، حتما به منابعی که فرمودید توجه می‌کنم.
علیرضا متولی » سه شنبه 08 شهریور 1401
منتقد داستان
سلام از خارجیها، چخوف همینگوی، ریموند کارور از ایرانیها، گلشیری، ساعدی، هدایت، احمد دهقان؛ مجید قیصری، مصطفی مستور کتاب استادان داستان اسماعیل فصیح هم اتخاب خوبی از داستانهای درجه یک است. در این سایت هم می توانید داستانهای خوب و متنوعی همراه با نقد و معرفی و مطالب دیگر داستانی پیدا کنید کافه داستان - نگاهی متفاوت به داستان، رمان، ادبیات، ادبیات ...http://www.cafedastan.com در این سایت هم می توانید مطالب متنوع در باره داستان پیدا کنید https://vinesh.ir در منوی داستان کوتاه امیدوارم فعلا برایتان کافی باشد
مهدیه پوراسمعیل » شنبه 05 شهریور 1401
خیلی ممنونم از نکات ارزنده‌ی شما استاد بزرگوار. استاد اگر لطف کنید اصلی‌ترین منابع برای آشنایی با ادبیات داستانی معاصر رو معرفی بفرمایید. چون اکثر کتاب‌هایی که مطالعه می‌کنم یا ترجمه هستند، یا ادبیات کلاسیک.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت