به آثار دغدغه‌مندانه و تأمل‌برانگیز ارزشمندتان، فرصت شکل‌گیریِ بافت‌به‌بافتِ واقعه‌پردازانه و شخصیت‌پردازانۀ دقیق‌تر و کاربردی‌تر و صبورانه‌تری بدهید




عنوان داستان : ماه گرفتگی
نویسنده داستان : زهرا دهقان اناری

این داستان ویرایشی از داستان «ماه گرفتگی» می باشد.

خودم را می اندازم توی حیاط وکز میکنم گوشه ی دیوار , نزدیک در . صدای نفس نفس زدنم توی سرم میپیچد و حالم را بدتر میکند . گره روسریم را باز میکنم و سرم را تکیه میدهم . صدای پچ پچی از کوچه میخزد توی حیاط
- هی کاریت ندارم
قلبم برای لحظه ای می ایستد . چرا بیخیال نمی شود
- دختر میگم کاریت ندارم یه دقیقه بیا بیرون
دست میگیرم به زمین و همانطور که زیر لب تکرار میکنم "کاری به من ندارد " خودم را عقب می کشم زن مشتی به در میکوبد دست میگیرم به کبودیه گلویم" کاری به من ندارد" نفسم تنگ شده است" کاری به من ندارد ".
در پشت چشمان خیس از اشکم میلرزد و صدایش مرا در خودم مچاله میکند ارام که میگیرد روی زمین خیس دراز می شوم و میگذارم بوی گند کثافت تمامم را بگیرد.

از پشت در صدای سلام و علیک می اید .یعنی دوباره جمع شدن ؟ از تصور ادم های پشت در لرزم میگیرد
- میخوام حال ننه اش رو بپرسم.
- فکر نکنم باشه... چی بگم والا بیاین بریم چادرتون ببرم که دیگه رو به تاریکیه
به اسمان نگاه میکنم ابر های خاکستری در هم میلولند و من مادر بزرگ را می بینم که چوب اش توی اسمان تکان میخورد و روی ابر ها فرود می اید حالا دیگر مطمئنم جایش انجا بهتر است اصلا خودش هم همین را میخواست نمی دانم تا حالا دیگر باید مرده باشد

نیم خیز میشوم و سر بر میگردانم سمت اتاق, دیگر باید تمامش کنم
باز صدای همسایه بلند میشود
- خدا اخر عاقبتش بخیر کنه برای این کار را خیلی بجه است
- والا این دختر از همون اول که از شکم مادر مرده در اومده نحسی داشته
گردنم تیر می کشد ودستم مثل فشنگ روی چانه ام می نشیند نگاهم می افتد به گونی خیس خورده ی گوشه ی حیاط سفیدی پشم شیشه های مادربزرگ از گونی بیرون زده و با صدای هیس هیسی روی مزاییک های چرک وول میخورد چهره ی حمید دوباره پیش چشمانم زنده می شود لبخند میزند و تیکه های سفید پنبه را از بین موهای خرماییش بیرون می کشد : اوستا میگه اگه کاری داری بیا دفتر چرا قایم شدی ؟
دستم را روی چانه ام محکم می کنم .از پشت درخت ها ی کاج بیرون می ایم و پشت سرحمید راه می افتم سرو و صدای بازی بچه ها و بوق ماشین ها دلم را در هم می پیچاند
حاج علی پشت میزش لم داده و سر تا پایم را نگاه میکند
- چی می خوای ؟
صدای گریه و داد و بیداد دایی توی راهرو بیمارستان گوشم را پر می کند
- م م من
- چیه پول میخوای؟
لبانم مثل ماهی که از اب بیرون افتاده باشد تکان می خورد
- داییت مجبورت کرده ها ؟ خمار شده باز میخواد مادرش رو بهونه کنه.به خودشم گفتم حاج علی از این پولا نداره
نگاهی به صورت سرخ و دست های پرموی حاجی که در را نشان می دهد می اندازم صورت باد کرده ی مادربزرگ با ان همه لوله های جورواجور روی صورتش به چشمم می اید ارام می نالم که این دفعه راست است بعد سر بالا می اورم و منتظر به حاج علی نگاه می کنم انگار که قرار باشد بگوید افرین دختر که اینقدر شجاعی بیا این هم پول اما در عوض فریادی نصیبم می شود که دستم را از دهانم می اندازد
- بردار اون بی صاحاب و ببینمم چی میگی
چشمان حاجی به ماه گرفتگی چانه ام دوخته می شود و من نا امید نگاه برمی گرداندم سمت شاگردش حمید
- شماره حساب ؟
گنگ نگاهش می کنم
دستش را می کوبد روی میز
- خیل خوب میفرستم حمید شب بیاره دم خونه در ضمن به نفعت دروغ نگفته باشی

قطره اشکی لیز می خورد روی صورتم درد مثل مار دور شکمم می پیچد وگونه ام به سرمای زمین پناه می برد . نفس عمیقی می کشم خنکای مرطوب خانه توی ریه هایم جمع میشود
- بعد اون شبم کسی پسره رو ندیده
کاش خفه می شدند دست میبرم توی کیف دستی و مشمای پول امشبم را بر میدارم .موش زردی می لرزد و مثل فرفره می دود سمت خانه . نگاهی به کلنگ خونیه روی خاک ها می اندازم و دولا دو لا توی اتاق می روم .
بوی خون و و موش گندیده میخورد توی صورتم . ماده ی ترشی تا بالا های حلقم می اید و وادارم میکند سر بر گردانم توی سرمای حیاط .موش زرد از کنار پاهایم می جنبد و یکراست می رود روی کمر دایی که به پشت روی خون خشک شده ی موکت افتاده است
جلوتر می روم صدایش تو صورتم میکوبد به هیچ درد دیگه ای نمی خوری نگاهم به چشم های از حدقه بیرون زده اش می افتد دستان لرزانم را توی مشمای خونی میکنم , پول ها را توی صورتش می اندازم و می روم سمت اشپزخانه. یک لیوان فرانسوی زرد که پر از تفاله ها ی چای خشک شده است را از بین لیوان های چرک روی سینک برمیدارم و زیر شیرمیگرم .شیر اب تته پته ای می کند و از کمر خمیده اش اب گل الودی سرازیر میشود . لیوان را جلوی چشمم میگرم تفاله های چای توی اب چرخی میخورند و مثل جسد مرده ی سوسک روی اب می ایند .همانجا کنار لوله های در هم برهم زیر سینک می نشینم و سرم را تکیه میدهم به دیوار مرطوب اشپزخانه بوی تند تعفن توی صورتم میخورد .پاکت مشکی و پاره پوره ی زباله را سمت خودم می کشم ازدل و روده اش مایع سبز رنگی بیرون میزند بیشتر که میکشمش سرش کج می شود و تکه پارچه های خونی پیراهن گل گلیم را روی پاهایم بالا می اورد .

باد گل های پیراهنم را توی هوا می رقصاند صدای داد و بیداد دایی پشت گوشی توی خانه ی خالی از اثاثیه میچرخد و میپرد توی حیاط
- سودش هر چقدر باشه میدم دردت چیه تو
پشم شیشه های وسط حیاط را بر میگردانم توی گونی و به در نگاه می کنم پس کی می اید
دایی بدن لاغرش را توی حیاط می اندازد و پاهای باریک و بلندش را هل می دهد توی کفش های خاکی و پاره اش
- بیجاره دست به سرت کرده
رگ روی شقیقه اش بیرون زده و زیر لب زمزمه میکند پول بیاره دم خونه اونم کی حاج علی
می پرسم جور شدیعنی؟ نگاهی به دامن پیراهنم که در هوا می چرخد می اندازد
- عروسی تشریف می برین ؟
عقبگرد می کنم توی خانه صدای قل قل اب جوش همه جا را پر کرده و شعله ی قرمز گاز در تاریکی می درخشد و به کتری چنگ می زند زیر چشمی به پنجره ی مشرف به حیاط نگاه می کنم دایی رفته و صدای سرفه های خشکش پشت سرش محو می شود

صدای کل کشیدن بچه ها از شیشه های شکسته میگذرد و خانه را پر می کند ساعت چند است ؟ نکنه امده باشند به پنجره نگاه میکنم ابر ها ی خاکستری خودشان را به شیشه ها چسبانده اند و من را نگاه می کنند تکه های پارچه را کنار میزنم و میروم توی هال تاریکی و سکوت مثل سرب توی ریه هایم می نشیند بر میگردم سمت اینه قدی روی دیوار گره روسریم مثل طناب دار دور گردنم افتاده و مو های وزم در هوا پراکنده اند . دستی توی موهایم میخزد چشمانم را می بندم سرم یک طرف شل می شود من فقط به همین درد میخورم قطره اشکی پایین می اید صدای پوزخند ابر ها بلند می شود یکی توی گوشم داد می زند چشمانم راباز میکنم تنهام زانو هایم شل میشود و روی زمین می افتم به تصویر اینه زل میزنم چشمانم به سرخی لکه ی روی چانه ام شده است حس میکنم اضافی ترین موجود روی زمینم انگار که فرقی با لیوان های چرک روی سینک یا کلنگ خونیه توی حیاط نداشته باشم به جسد دایی خیره می شوم روشنی توی خانه می افتد و بعد ان صدای غرش ابرها پنجره را می لرزاند دختری با پیراهن گل گلی کنار پنجره ایستاده است و بیرون را نگاه می کند بعد تند می اید سمت من جلوی اینه می چرخد ویک شاخه مویش را بیرون می ارد یاد مادربزرگم می افتم ان موقع داشت جان میداد ولی من را ببین که چقدر احمق بودم دوباره مو را برمیگردانم داخل اصلا نباید این لباس را می پوشیدم ولی خب حالا دیگر کاریش نمیشود کرد پول را که از حمید گرفتم عوضش می کنم اصلا این به خاطر خود عزیز است دلم میخواهد به توهم خودم در ان پیرهن گل گلی مضخرف چنگ بیندازم میروم سمت دایی دارد دیر می شود پاهایش را بالا میگیرم اسکناس های پنجاه تومانی روی زمین می ریزد و وبوی جوراب شامه ام را پر می کند
- این پولا رو از کدوم گوری اوردی ؟
سرم را به شدت تکان می دهم تا صداها را خفه کنم
- دایی بخدا تقصیر من نیست
جسد را با خودم می کشم توی حیاط
- من اصلا نمیدونم چی شده از خواب پا شدم..
- حرف اضافه نزن مال دیشبه ؟
یک قطره باران می چکد روی دستم و لرزی توی بدنم می نشیند سر دایی کف حیاط کشیده می شود دندان های زردش از بین لبان کبودش بیرون زده و خون روی پیشانی پهنش خشک شده است
- گفتم مال دیشبه ؟
رگ روی شقیشقهاش باد کرده و بوی تریاک نفس هایش توی صورتم میخورد و من فکر میکنم که دیشب را از کجا می داند ؟ به تکه پارچه ها که از سر پاکت زباله بیرون زده نگاهی می اندازد و یقه ام را رها می کند
- الان حالی میکنم مرتیکه رو
دایی را کنار باغچه دراز و کم عرض اخر حیاط رها می کنم . سرم را توی گودال باغچه میکنم ریشه های قدیمی از دل خاک بیرون زده و در هم پیچیده اندارزو میکنم میتوانستم برای همیشه توی تاریکی قبر خانه گم بشوم شاید مرا هم همینجا دفن کنند شاید هم یک گودال دیگر فرقی نمی کند.
همانجا کنار باغچه می نشینم و به خودم کنار درگاه اتاق نگاه می کنم گل های پیراهنم متلاطم است لابد دارم فکر میکنم که حق با دایی است چرا باید به خودش زحمت بدهد برای من پول بیاورد مگر من کی بودم؟ خم می شوم که گونی پشم شیشه را بکشم داخل صدای رعد برق تنم را می لرزاند و رطوبت سردی میخرد زیر پوستم حس می کنم کسی نگاهم می کند می خواهم سرم را برگردانم که سنگینی درد به گردنم چنگ می اندازد گل های پیراهنم شری سر می خورد روی زمین و صدای سرفه گوشم را پر میکند
به گور نگاه میکنم خاک سیاه و سرد دایی را در خود بلعیده و حالا انگار اصلا دایی وجود نداشته است . از کنار دختری که کنار درگاه افتاده میگذرم و چادر مچاله مادربزرگ را از گوشه ی اتاق بلند میکنم پرز های سفید پشم و پنبه رو زمین می افتد صدای جیغ امبولانس و گریه های دایی توی گوشم میپیچد تقصیر من است چادر را بو میکنم . برای بار اخر به خانه ی خالی و موکت های سوخته نگاه میکنم و بیرون میزنم
قطره های درشت باران به پنجره می کوبند چادر را روی سرم می اندازم و گوشم را می چسبانم به سرمای در صدای ضعیف بع بع و همهمه ای ادم های ته کوچه به گوش میرسد قلبم توی سینه می کوبد در را باز می کنم دیوار کوتاه همسایه و اسفالت ترک خورده کوچه از تاریکی بیرون میزند نه خبری از همسایه هاست نه حاج علی و نه خواهر زاده اش نفسم را بیرون فوت می کنم. در را می بندم و به ان تکیه میزنم همهمه ی ادم ها یی که هفت روز پیش پشت درجمع شده بودند بیدار می شود
- بیا بیرون دختره ی نمک به حروم
- چیشده حاج علی کاری کرده؟
در به لرزه می افتد و تمام وجودم را تکان می دهد دست می گیرم به چانه ام با خودم فکر میکنم نکند می خواهند پول ها را پس بگیریند؟ حالا چه خاکی به سرم بریزم؟
میروم نزدیک تر نور چراغ برق ان طرف در خاموش روشن می شود
- اهای بیا بیرون تکلیفت همینجا روشن کنم

در توی چند سانتی صورتم تکان می خورد دست میبرم و کمی بازش میکنم . تاریکی از لای در مرا در خود می گیرد دایی هم که نیست حالا پول از کجا بیاورم نور توی کوچه پهن می شود و ادم ها مثل شبه رنگ میگیرند حاج علی نگاه تندی به من می اندازد و هجوم می اودسمتم دو دستم را محکم روی چانه ام میگیرم خودم را می چسبانم به در
- دخره دهاتی رفتی داییت پر کردی که چی ؟ فکر کردین میتونین منو تیغ بزنین؟

من که دیگر پول نخواسته بودم چرا دست از سرم بر نمیدارند . از پشت اشک گیر افتاده توی چشمانم مردم را می بینم که دو طرف حاجی را می گیرند و یک جا می نشانندش
صدای گریه ی حاجی بین جمعیت می پیچد و به من می رسد دنبال ان ادم با موهای خرمایی میگردم
- اخه من چه هیزم تری به اینا فروختم که حالا میخوان ابروی چندین ساله ی من و ببرن

- اخه دختره ی دو هزاری تو چی داری که مثلا خواهرزاده ی من تو رو بخواد ؟ میخوای گندکاریت بندازی گردن حمید؟

اشک هایم راه می افتد چادر را توی صورتم می اندازم خودم را می چسبانم به دیوار بچه ها ته کوچه زیر ریسه های رنگی بدو بدو می کنند و برای گوسفند شکلک در می اورند حمید را با موهای خرمایی ژل زده تصور میکنم که دست می اندازد و شنل سفید عروس را کنار میزند
- هفته دیگه عروسی حمید نببینم بخواین پشتش حرف دربیارین به اون دایی مفنگیتم بگو اینجوری نمیتونه از حاج علی اخاذی کنه
تنم را به تیزی اجر های شکسته دیوار می کشم و پاتند میکنم سمت عروسی
نفسم به شماره افتاده و بع بع گوسفند دور سرم می چرخد نکند گیر بیفتم باید خودم تمامش کنم دست لرزانم را می کشم روی چادر تا پایین تر بیاید چاقوی دایی توی جیبم سنگینی می کند .
سرم را بالا می گیرم طنابی جلوی صورتم تکان تکان میخورد و میرسد به پای گوسفند بچه ها دورش را گرفته اند و یکی با چوب توی سرش میکوبد کاسه ی اب چپه می شود و اب روی اسفات به سمتم میخزد تیزی چاقوی توی جیبم را لمس میکنم چشم ها ی درشت گوسفند پشت پرده ی دود سیاه اسفند این طرف و ان طرف می چرخد یک دستم را به ارامی دور چاقو می پیچانم و با دست دیگر طناب را نگه میدارم
صدای سوت تیز بلند گو ها بلند می شود و یکراست میرود توی مغزم طناب را بیخیال می شوم و خودم را می اندازم گوشه ی تاریک حیاط
خنکای خاک اب خورده و عطر توی صورتم میریزد موسیقی و خنده ی ادم های پشت میز لا به لای درخت ها می پیچد . به لب های خندان و دست هایی که نرم توی هوا میجرخند نگاه می کنم کاش مادر بزرگ یک هچین جایی باشد
از پشت ردیف درخت ها خودم را به راه پله اتاق عقد می رسانم مادر بزرگ می گوید سفره عقد حرمت دارد هر جایی پهنش نمی کنند
پله ها را یکی یکی بال میروم . نحسی و کثافت قطره قطره روی زمین میخورد و روی پله ها جاری می شود
پشت در گوش می ایستم جز صدای کوبش قلب و نفس های بریده ام چیزی نمی شنوم در را باز میکنم درخشش پارچه ی پولکی سفره و گل های رنگی از لای در بیرون میزند خودم را توی اتاق می اندازم . باریکه ی اب باران از لوله ی کنار پنچره رو شیشه پهن می شود و به پایین شره می کند گوسفند ان پایین زیر نور ریسه ها ایستاده است و مردی چاقو روی چاقو می کشد . چاقوی دایی را بیرون می کشم و توی دستم فشار میدهم میروم نزدیک اینه قطره های خون روی سفره می چکد و گرد غربت روی اینه می نشیند انگار از هزاران کیلومتر دور تر به خودم زل میزنم مو هایم به پیشانی خیس از عرقم چنگ زده و تاریکی توی چشمانم وول می خورد هجوم میبرم به اینه, روی صورتم ترک بر میدارد و از هم میپاشد صدای جیغ و کل دور سرم می چرخد . میروم کنار پنجره مردم دو طرف کوچه را گرفته اند و دست میزنند سردی چاقو را می گذارم زیر گلویم حمید در سمت عروس را باز می‌کند سفیدی دامن عروس میزند بیرون صدای دایی مثل وزوز مگس می پیچد دور سرم
- حالا که یه گند کاری شروع کردی تا تهش برو
- م م من نبو..
- من این همه دارم جون می کنم هیچی به هیچی تو هم باید یه غلطی بکنی یا نه؟
توی چشمانش نگاه میکنم فکر میکردم امده برای معذرت خواهی یا حداقل یک دلداری کوچک. چاقو را زیر گلویم فشار میدهم
- ادم بدی نیست زنگ میزنم میاد می بینیش
سایه ی قصاب روی گوسفند می افتد گرما لیز میخورد روی گردنم و خس خس نفس کشیدنم توی سرم می چرخد صدای کلید های گوشی ازلا به لای انگشتان سیاه دایی بیرون میخزد کلنگ توی دستانم تکان تکان میخورد فریاد بلندی همه چیز را در خود می بلعد و تن گوسفند روی اسفالت نمناک کوچه ارام می گیرد.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب مجدد دارم، سرکار خانم زهرا دهقان اناری
با توجه به این که «بازنویسی» این اثر ارسالی، در مدت زمان بسیار کوتاهی انجام شده است، حتی‌الامکان سعی می‌شود تا علاوه بر پرداختن به برخی از بخش‌های هنوز آسیب‌پذیر و البته ترمیم پذیری که در روند شکل‌دهی واقعه‌پردازنه و شخصیت‌پردازانۀ این نسخۀ تألیفیِ به سرعت بازنویسی شده، هنوز هم دیده می‌شوند؛ مطالبی به اختصار و جهت ترمیم و تقویت حداکثریِ ساختار منسجم و نظام‌مند و یک‌دستِ روایی، در یک روند صبورانه و طبعاً زمان‌برِ بازنویسی، تقدیم حضور شریف‌تان می‌شود تا حتی‌الامکان، برای آثار تألیفیِ دغدغه‌مندانه و تأمل‌برانگیز و خلاقانۀ ارزشمندتان، فرصت شکل‌گیریِ بافت‌به‌بافتِ واقعه‌پردازانه و شخصیت‌پردازانۀ دقیق‌تر و کاربردی‌تر و صبورانه‌تری ایجاد کنید.
لازم به ذکر است که گرچه این اثر ارسالی، نسبت به نسخۀ اولیۀ خودش [که با حدود «سه هزار و دویست و شصت» واژۀ هنوز کاملاً گزینش و مدیریت نشده، دچار اطناب شده بود]، از برخی تغییرات نسبی [با چشم‌پوشی از حدود «ششصد و هفتاد و پنج» و سعی نسبی در مدیریت تألیفیِ بخش‌هایی ازمتن در نسخۀ بازنویسی شده]، سعی در مدیریت نسبیِ حجم ظاهری روایت داشته است؛ اما لازم به ذکر است که این بازنویسی به سرعت انجام شده، روند شکل‌دهیِ بافت‌به‌بافت و گام‌به‌گام داستان‌پردازانۀ متن را به مرحلۀ اجراییِ موفقیت‌آمیز و انسجام‌گرایانۀ حداکثری خودش نرسانده است و هنوز هم این اثر ارسالی [هم به لحاظ شناسایی و تفکیک دقیق‌تر و هدفمندانه‌تر ظرفیت‌های روایی موجود در سوژۀ انتخابی؛ اعم از «واقع‌گرایانه و «فراواقع‌گرایانه» و هم به لحاظ گزینش مترتب و متوالیِِ هرچه متمرکزانه‌ترِ وقایع مهم و تعیین‌کنندۀ «خط اصلی روایت» و هم به لحاظ مدیریتِ اجراییِ پرکشش‌ترِ واقعه‌پردازی‌های متن و هم به لحاظ دقت در ضروری بودن گفتگوهای تعبیه شده و همچنین تعبیه و تنظیمِ قاعده‌مندانۀ دیالوگ‌های ضروری در متن]، هنوز به تدقیق بیشتر و فرصت زمانیِ صبورانه‌تری، برای بازنویسی موفقیت‌آمیزِ حداکثری خودش نیاز دارد تا ساختار روایی اثر، از وجۀ رواییِ تأمل‌براگیزتر و پرکشش و ماندگارتری برخوردار شود.
به ویژه در مورد این اثر ارسالی که به لحاظ ظرفیت‌های نهفتۀ روایی هنوز بالقوۀ ماندۀ تأویل‌پذیرانه و ارزشمندش، پس از تفکیک هدفمندانه و مدیریت شده و در هنگام مدیریتِ برنامه‌ریزی شده و احاطه‌مندانه و ضرورت‌مندانه و خلاقانه و منحصربه‌فرد و واقعه‌پردازانه و شخصیت‌پردازانه و تأویل‌پذیرانۀ متن، روند بازنویسی صبورانه و گام‌به‌گام روایت، به احتمال قریب به یقین [و البته تا در صورت تمایل و صلاحدیدتان، به تألیف یک اثر داستانیِ رئالیسیم جادوییِ یک‌دست و تأمل‌برانگیز و تأویل‌پذیرانه]، منجر به «بازآفرینی» چشمگیر و تأثیرگذار و تعیین‌کنندۀ ساختار روایی اثر خواهد شد.
همچنین لازم به یادآوری و تأکید است که منظور از توصیۀ مؤکد، بر ضرورتِ رعایت «اقتصاد واژگانی» [و تأکید بر مدیریت هرچه دقیق‌تر و گزینشی‌ترِ حجم واژگان به‌کارگرفته شده در آثار ارسالی، برای مدت‌زمانی و البته با حدود «هشتصد» تا حداکثر «هزار» واژۀ به دقت گزینش و چینش و تنظیم شده‌]، در نقد تقدیمی قبلی، تقبلِ تمرین نوشتاریِ پیگیرانه و در نتیجه، ارتقاء حداکثریِ مهارت ضروری و تعیین‌کنندۀ «به میزان لازم» تألیف و تنظیم کردن متن [جهت رفع «نیازهای ضروری و متوالی و مستدل و پیش‌برندۀ روایی» داستان] است؛ آن هم به گونه‌ای که روند شکل‌گیری واقعه‌پردازانه و شخصیت‌پردازانۀ روایت، پس از تألیف و به ویژه بازنویسی نهایی، دیگر امکان هیچ‌گونه چشم‌پوشی و یا جابه‌جایی مکانیِ بخش‌هایی از متن و یا تعبیۀ احتمالیِ «مصالح روایی» مضاعف در ساختار منسجم و متمرکز و متشکل روایت وجود نداشته باشد و در نتیجه، «نیت رواییِ مؤلف» و «نیت روایی متن»، از ارتباط داستان‌پردازانۀ به دقت مدیریت شدۀ موفقیت‌آمیز و تأمل‌برانگیزِ ماندگاری بهره‌مند شود.
از سویی دیگر و با توجه به ضرورتِ رعایت «زبان رایج داستانی» و در نتیجه، سعی در مدیریت حداکثریِ وجۀ «رسمی» بودنِ «زبان معیار» [جهت انتقال هرچه صحیح‌تر و سریع‌تر مفاهیم ضروری روایی از متن به ذهن مخاطب]، رایج‌تر و کاربردی‌تر است که دوستان نویسندۀ گرامی، حتی‌الامکان از تغییر «جایگاه ارکان جمله»، به طرز آگاهانه و مدیریت شده‌ای اجتناب کنند [البته به جز مواردی که «ضرورت روایی» متن، اتخاذ چنین تصمیمی را ایجاب کند] تا زبان داستانی رایج و مؤثر و توصیه شدۀ امروزی، ناخواسته دچار صرفاً آهنگین شدن متن نشود [البته بدون شک، به ‌کارگیری زبان آهنگینِ شاعرانه در هنگام سرودن شعر کاربرد انکارناپذیر و تعیین کننده‌ای دارد، اما در این نقد تقدیمی، تأکید بر روی زبان رایج و توصیه شده داستان‌نویسی امروزی است] و البته علاوه بر این توصیه ارائه شده، کاملاً ضروری است که دوستان مؤلف نکته‌بین و احاطه‌مند گرامی، همواره مراقب رعایت هرچه دقیق‌تر شکل صحیح برخی از حروف باشند، چون که گاهی از اوقات ناخواسته و طبعاً به دلیل تعجیل در هنگام تایپ اثر، ممکن است که روند صحیح‌نویسی ضروری و تأثیرگذار متن، چندان به خوبی رعایت نشود: «...، اسمان، افرین، ان، اخه، می اورند، اب، امده، ادم، ارام...» [بخش‌هایی که البته به راحتی قابل ترمیم و تصحیح هستند : آسمان، آفرین، آن، آخه، می‌آورند، آب، آمده، آدم، آرام...»]، مواردی به ظاهر جزئی که حتی چنانچه موجب نامفهومی احتمالیِ جملۀ مورد نظر نشوند، طبعاً موجب کُندی و سختی خوانش نسبی متن خواهند شد؛ باور کنید که رعایت همین نکات به ظاهر معمولی و جزئی، موجب تقویت روند ارتباطیِ مفهومی و روایی هرچه قدرتمندتر و تأثیرگذارترِ متن، با ذهن مخاطبینِ مشتاق و مکاشفه‌گر و سخت‌پسندِ حرفه‌ای خواهد شد.
همچنین به طور معمول، کاربردی‌تر و محاسبه و مدیریت شده‌تر است که روند «نام‌گذاری» موفق و ترغیب‌کنندۀ [طبعاً یکی از ویژگی‌های مهمِ هر اسم داستانیِ به دقت انتخاب و تنظیم شده‌ای، جذب و ترغیبِ مخاطب کنجکاو و مکاشفه‌گر حرفه‌ای به خوانش پیگرانۀ متن است که البته پس از نام‌گذاری موفقیت‌آمیز اثر، نوبت به شکل‌دهیِ قاعده‌مندانه و در عین‌حال خلاقانه‌ و مدیریت شدۀ روایت شروع می‌شود] یک داستان تأثیرگذار و مدیریت شده، به گونه‌ای باشد که صرفاً برای رسیدن به یک بخش و یا یک سطر از داستان، انتخاب و تنظیم نشده باشد: «...، چشمان حاجی به ماه گرفتگی چانه ام دوخته می شود...» و حتی‌الامکان، در تمامی مراحل شکل‌گیری گام به گام و بافت و به بافت روایت، کاربردی شاه‌کلیدگونه و متصل‌کننده و پیش‌برنده داشته باشد؛ البته بدون شک [و طبعاً پس از بازنویسی و بازآفرینی رواییِ تفکیک شده‌تر و هدفمندانه‌تر و منسجم‌تر و صبورانه‌ترِ این اثر ارسالی]، شما دوست نویسندۀ خلاق و دغدغه‌مند و نکته‌بین گرامی، به راحتی می‌توانید که علاوه بر تعبیه و تنظیم دقیق‌تر اسم این اثر ارسالی «ماه‌گرفتگی»، ارتباط مفهومی و رواییِ مؤثرتر و متصل‌کننده‌تر و مدیریت شده‌تری را مابین اسم موردنظرتان و ساختار مترتب و متمرکز و منسجم و متشکل روایی اثر ایجاد کنید.
همچنین مطابق با موارد مطرح شده، در این نقد تقدیمی و جهت ارتقاء هرچه احاطه‌مندانه‌تر و سریع‌تر و مدیریت شده‌تر مهارت‌های ذاتی و خلاقانه و قابل گسترش و پرورش ارزشمندِ داستان‌پردازانه‌تان، پیشنهاد می‌کنم تا در صورت تمایل و صلاحدید، علاوه بر تألیف سایر آثار ارزشمندتان که مطابق با سوژه‌هایی انتخابی تألیف می‌کنید، برای مدت‌زمانی با حضور در روند نسبتاً سخت و صبورانه کارگاه خلاقه داستان‌نویسی [مانند عده‌ای از دوستان داستان‌نویسِ عزیزی که در این شیوه تمرینی-تجربی، حضور پیگیرانه و صبورانه‌ای دارند]، سوژه‌ای مشترک را برای نوشتن اولین داستان کارگاهی‌تان مد نظر قرار بدهید [در شبی طوفانی، دو کاراکتر اصلی بر روی یک پل روبروی هم قرار می‌گیرند و بدون این که حتی یک دیالوگ داشته باشند و یا از روی پل خارج بشوند، روایت را به طرز باورپذیری شکل می‌دهند؛ لطفاً داستان با حدود «هشتصد» تا حداکثر «هزار» واژه تألیف شود] و با کشف ظرفیت‌های درونی سوژه، روایت متفاوت و و منسجم و تأمل‌برانگیز [و حتی‌الامکان منطبق با ویژگی‌های یک اثر داستانیِ جذاب و مبهوت‌کننده و تأویل‌پذیرانۀ رئالیسیم جادویی] و به دقت مدیریت شده‌ای را تجربه و تألیف کنید.
دوست نویسندۀ فرهیخته و خلاق گرامی، همان طور که خودتان هم به خوبی مستحضر هستید، تمامی موارد مطرح شده در این نقد تقدیمی، صرفاً جهت ارتقاء هرچه صحیح‌تر و هرچه سریع‌تر مهارت‌های نوشتاریِ ذاتی و ارزشمندتان تقدیم حضور شده‌اند و امیدوارم که مورد توجه صبورانه و عنایت بزرگوارانه‌تان واقع شده باشند؛ مشتاقانه منتظر خوانش آثار تألیفی خلاقانه و دغدغه‌مندانۀ تأمل‌برانگیزِ جدیدتان هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت