وقتی نویسنده از دل روزهای سخت اتفاقی خندستانی را بیرون می‌کشد




عنوان داستان : باشگاه خانگی
نویسنده داستان : صفورا سلمانیان

باشگاه خانگی
با وسواس لباسها را روی بند آویزان کرد.اما انگار صاف نمی‌شد، می‌رفت عقب و می‌آ‌مد جلو و دوباره نگاهشان می‌کرد .پشتش به من بود. رفتم توی تراس تا ببینم چه کار می‌کند. با خودش حرف می‌زد:
-وای خدای من چرا تیشرت‌ها این شکلی شده!
به لباسهای روی بند نگاه کردم. وسط تمام تیشرتها درست جای شکم انگار نارنج یا پرتقال کاشته بودند. صاف نمی‌شد و از ریخت افتاده بود. مامان با لبان چین خورده به لباسها خیره شده بود. از شکل لباسها خنده‌ام گرفت و گفتم: مامان صبا، دیدی لباسم مثل شلوارم شده، زانو انداخته!
خندید و گفت: چه تشبیه خلاقانه‌ای! گفتم: تشبیه یعنی چی؟ دوباره خندید و گفت: هیچی. ناگهان خنده‌اش را خورد، نگاهی به شکم برآمده‌اش انداخت. دستش را روی شکمش گذاشت و گفت: آخه تو چرا اینقدر بزرگ شدی؟! لعنت به این ویروس کوچولو ببین چه بلایی سر ما آورده!
یکی از لباسها را برداشت و از تراس رفت توی اتاق، پشت سرش من هم رفتم توی اتاق، بابا سعید مثل تمام این یک ماه روی کاناپه جلوی تلویزیون بود، در یک دستش کنترل تلویزیون بود و در دست دیگرش گوشی تلفن همراهش و به قول خودش توی جلسه بود و داشت دورکاری می‌کرد، با شلوارک و کت و یک کاسه آجیل!
سهیل هم پای تبلت نشسته بود و همانطورکه تخمه می‌شکست سر کلاس مجازی بود و تست ریاضی می‌زد. مامان ایستاد وسط اتاق و گفت: نه نمی‌شود، اینطوری‌ نمی‌شود. تیشرتی را که برای نمونه آورده بود نشان داد و گفت: این را دیدید؟ همه سرها از روی گوشی و تبلت بلند شد. به مامان نگاه کردند.
بابا سعید خندید و گفت: دوباره چی کشف کردی، خانمم؟
سهیل دستهایش را با شادی به هم زد و تبلتش را بالا آورد و گفت: آخجون! مامان زود بگو تا عکسش را بگذارم تو پیجم و بگویم این هم کشف هفته نمیدونم چندم قرنطینه!
خندیدم و گفتم: تیشرتها زانو انداخته.
سهیل گفت: وای چه جالب و از تیشرت عکس گرفت و بوس هوایی برای مامان و من فرستاد.
حرف مامان یادم افتاد که هر وقت می‌خواستم بنشینم روی زمین می‌گفت کمی پاچه های شلوارت را بالا بزن و
بنشین تا زانو نیندازد. برای همین تیشرتم را بالا زدم شکم کوچولویم افتاد بیرون، مامان گفت: لباست را بکش پایین.
گفتم: بالا می‌کشم تا دیگه زانو نیاندازد!
بابا و مامان و سهیل خندیدند. بابا سعید دستهایش را باز کرد و گفت: الهی قربون دخترم بروم! یکهو بابا را شکل یک دایره سبز میخ‌میخی دیدم. ترسیدم. عقب عقب رفتم و با جیغ گفتم: نه، بغل نداریم! ویروس کوچولو حالا میاد!
دوباره همه خندیدند. مامان گفت: راست می‌گوید دختر گلم. و دوباره نگاهی به شکمهای برآمده خودش، بابا سعید، من و سهیل کرد، یکی از ابروهایش را انداخت بالا و گفت: نه اینطوری نمی‌شود. از امروز همه رژیم!
وقتی مامان می‌گفت رژیم یعنی دیگر خبری از غذا و خوراکیهای خوشمزه نبود .صدای قاروقور شکمم را شنیدم. به بابا و سهیل نگاه کردم. انگار آنها هم صدای گرسنگی را شنیدند و همزمان با هم گفتیم: نه تو را به خدا، تنها دلخوشی دوران کرونایی خوراناست!
مامان لبخند زد. بابا سعید گفت: آخیش، خدا را شکر، رژیم جدی نیست! اخمهای مامان رفت توی هم و گفت:
خیلی هم جدیه !به شکمها اشاره کرد و ادامه داد: ببین چه بلایی سرمان آمده.
بابا سعید گفت: لعنت به این ویروس کوچولوی بلا!
سهیل گفت: فلفل نبین چه ریزه.
مامان گفت: آره با تندی اش کل دنیا را برداشته، اینطوری فایده ندارد.
رفت توی آشپزخانه و با لبتاپ برگشت. همیشه وقتی اینطوری از توی آشپزخانه می‌آمد. معلوم بود از اینترنت غذای خوشمزه‌ای پیدا کرده. گفتم: آخجون امروز چه غذای خوشمزه‌ای پیدا کردی مامان!
لبخند زد و گفت: ورزش در خانه!
بابا سعید گفت: چی؟
مامان گفت: فیلم بدنسازی! بعد فیلم را باز کرد و گفت: امروز مهمان داریم؛ یعنی از این لحظه هر روز مهمان داریم، باشگاه را به خانه آوردم.
لبتاپ را گذاشت روی میز وسط سالن و رو به رویش ایستاد و گفت: بلند شوید منتظر چی هستید؟
دستهایم را به هم زدم و گفتم: آخجون ورزش!
سهیل گفت: مامان تستهای ریاضی مانده! معلم ریاضی را چی کار کنم! کنکورم!
مامان گفت: تن زنده والا به ورزندگی است که ورزندگی مایه زندگی است
بابا سعید گفت: وسط جلسه‌ام خانمم!
مامان گفت:جلسه‌ات را هم بیاور توی باشگاه سرورم!
بابا سرش را تکان داد و گفت: نخیر، پاشو پسر کنکوری ورزشکارم! التیماتوم اساسی هست!
و زد زیر آواز: به ورزش گرای و سرافراز باش که فرجام سستی سرافکندگی است!
و گوشی به دست بلند شد. مامان دکمه شروع را زد. دختری لاغر شروع به ورزش کرد. گفتم: چه خوشگل است.
سهیل گفت: چه خوش هیکل است! اصلا شکم ندارد.
مامان به شکم برآمده مان نگاهی کرد و به شکم دختری که ورزش می‌کرد و آه کشید. و زیر لب گفت: خوش به
حالش.
بابا مهربان به مامان نگاه کرد و رو به سهیل گفت: مامان سارا خوشگل تراست، اون چیه عین ملخ!
مامان لبخند زد و گفت: اگر گذاشتید ببینیم چی می‌گوید. و رو به من که کنار میز ایستاده بودم. گفت: سارا
مامان، یک کم صداش را زیاد کن!
صدای لبتاپ را زیاد کردم. دختر ورزشکار فیلم گفت: ورزش اول برای کوچک شدن شکم. نوع جدید کرانچ شود . پاها را ضربدری روی هم قرار دهید و با Vاست . طوری روی زمین بنشینید که رانها و بالاتنه تان شکل لا بیاورید. یک توپ طبی کوچک( یا دمبل سبک) را بین دستان خود نگهدارید. توپ را به همه جای بدن خود بدن را حفظ کنید. این حرکت را در ۳ ست و در هر ست V ببرید، از چپ به راست و عقب و در این حال شکل۱۵ مرتبه در سه یا چهار روز مرتب انجام دهید. و خودش تند تند و پشت سر هم مشغول ورزش شد.
گفتم: دمبل چیه؟
سهیل گفت: یک وسیله ورزشی است که ما نداریم.
گفتم: ما که دمبل نداریم؟
مامان سعی می‌کرد مثل دختر توی فیلم پاهایش رابالابیاورد،گفت: توپ که داریم.
گفتم: آره و دویدم توی اتاقم .سبد اسباب‌بازی‌ها را روی زمین خالی کردم و تنها توپی که پیدا کردم با خودم به سالن آوردم.
سهیل با خنده به من نگاه کرد و گفت: این چیه سارا!
گفتم: توپ!
بابا و مامان درحالی خودشان را شبیه وی انگلیسی کرده بودند، خندیدند. توپ را پرت کردم و گفتم: اگر توپ
نیست، پس چیه؟
بابا خنده اش را خورد و گفت: بله توپ است اما توپ بدمینتون!
سهیل گفت: لااقل توپ والیبال را می‌آوردی.
بابا زد روی پیشانی‌اش و گفت: وای یادم رفت درستش کنم.
مامان گفت: از سیزده بدر پارسال که سوراخ شد.
گفتم :حالا چی‌کار کنیم؟
بابا همانطور که روی زمین مثل به وی انگلیسی نشسته بود و دورکاری می‌کرد گفت: این همه چیز توی خونه.
حتما که نباید توپ و دمبل باشد.
سهیل گفت: می‌شود کاسه تخمه باشد؟ یا تبلت؟ و همانطور که شبیه عدد هفت بود خودش را کشید سمت میز و تبلتش را از روی میز برداشت و یک تخمه هم شکست و خورد. مامان بیحوصله از روی زمین بلند شد و گفت: اصلا این حرکت را نمی‌خواهد و فیلم را زد جلو و روی حرکت بعدی گذاشت. حرکت پل معکوس. مربی گفت: این حرکت را همه جا می‌توانید انجام دهید، کمرتان را کوچک کنید. به پشت دراز بکشید و زانوی چپ خود را خم کنید. کف پای چپ را صاف روی زمین قرار دهید و پای راست را به طرف سقف بالا ببرید. دست چپ را صاف کنید و به طرف بالا بیاورید و دست راست را پایین و در کنار خود قرار دهید. بدون حرکت دادن باسن یا شانه، پایی که بالا است را به سمت راست و دستی که بالا است را به سمت چپ باز کنید. حالا روی عضلات شکم خود تمرکز کنید و دست و پای خود را سر جای قبلی برگردانید. ۱۰ بار انجام دهید. سپس جهتها را عوض کنید و دوباره آن را انجام دهید.
بابا گفت :آره این حرکت خیلی خوبه،کم خرج و عالی.
مامان گفت: مخصوصا برای تو که تو جلسه هم هستی.
بابا خندید.
مربی گفت: یادتان باشد حتما آب کافی بخورید. این ورزشها آب بدن را هم خیلی می‎گیرد.
یکهو تشنه‌ام شد. مامان گفت: وای آب. از جایش بلند شد و رفت توی آشپزخانه و با چهار تا لیوان آب پرتقال
برگشت توی باشگاه خانگی.
سهیل گفت: به به!
گفتم: مامان گفت آب بخورید نه آب پرتقال!
مامان گفت: این ویتامین سی هم دارد برای بدن مفید است.
بابا از خدا خواسته صاف نشست و گفت: سارا بابا استپش کن. بیا آب بدنت را تامین کن.
مامان گفت: نمی‌خواهد استپش کنی، بیا زود آب پرتقال را بخور، حرکت بعدی را نگاه می‌کنیم بعد آب پرتقال
انجام می‌دهیم.
سهیل هم صاف نشست و لیوان آب پرتقال را برداشت و گفت: اگر گفتید چی می‌چسبد؟
گفتم: کیک و دویدم توی آشپزخانه. صدای قاروقور شکممان بلند شد. بابا گفت: کیک چیه؟ الان غذا می‌چسبد.
ساعت را ببینید. سارا کیک نیاور. آمدم بیرون. به ساعت نگاه کردم دوی بعدازظهر بود. مامان گفت:آره واقعا.
بابا بلند شد و گفت: ناهار با من. و رفت تو آشپزخانه و بلند گفت: ناهار را تو باشگاه می‌خورید یا سر میز؟ به شکممان نگاه کردیم و همگی باهم گفتیم تو باشگاه.
حالا همگی هر روز ورزش می‌کنیم و به قول آن شعر که بابا می‌خوانند لحظه‌ای از ورزش نمی‌آساییم و بسیارکوشنده‌ایم که بنیاد گیتی به کوشندگی است. هر روز توی باشگاه خانگی دختر خوشگل ورزشکار حرکات کرانچ، آناکابان، پل معکوس، اسکات وزن بدن و شیرجه قو می‌زند و ما کف باشگاه خانگی می‌نشینیم و میوه و آجیل و غذا می‌خوریم با آب فراوان تا به قول مامان خدای نکرده آب بدنمان کم نشود. ولی نمی‌دانم چرا با وجود این همه ورزش روزانه هر روز جای شکم روی لباس‌هایمان بزرگ‌ترمی‌شود و جای نارنج و پرتقال توی تیشرتها به هندوانه سبز شده است.
صفوراسلمانیان
1399/1/18
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم صفورا سلمانیان عزیز، سلام. بیش از پنج سال است که می‌نویسید و از تعداد داستان‌هایی که به پایگاه ارسال کردید عیان است نوشتن برایتان امری جدی است. امیدوارم با همین تلاش و جدیت ادامه دهید و به زودی داستان‌های بیشتری از شما دریافت کنیم.
«باشگاه خانگی» داستان سر راست و ساده‌ای است. گره‌ای در اول داستان زده می‌شود و مادر زود راه باز کردن گره را پیدا می‌کند. چه خوب که نویسنده‌ای از بدی‌های دوران کرونا و غم و فراغ‌هایش نگاه تازه‌ای به این دوران داشته و تلاش کرده لبخندی به روی لب مخاطب بنشاند. بابت این نگاه مثبت و تلاش برای انتخاب زاویه دیدی مثبت به این دوران سراسر ناراحتی و مریضی و گرفتاری به شما تبریک می‌گویم. اما متن اشکالاتی دارد که با برطرف کردن‌شان می‌توانید مخاطب را به خواندن داستانی جذاب‌تر و لذت‌بخش‌تر دعوت کنید.
خانم سلمانیان عزیز، شمایی که پنج سال است می‌نویسید بهتر از من کودک روایت‌گر را می‌شناسید. وقتی قرار است روایت را به دست کودک بسپاریم باید به محدودیت‌های این راوی توجه داشته باشیم تا دچار تخطی نشویم. با توجه به نشانه‌های داستانی کودک روایتگر داستان شما مدرسه نمی‌رود پس کمتر از 7 سال دارد. زمان روایت گذشته است. یعنی اتفاقی افتاده و حالا کودک دارد آن را روایت می‌کند. چطور چنین کودکی می‌تواند شعر یا مَثَلی را که مادر چند ماه پیش گفته بی اشتباه تکرار کند: «به ورزش گرای و سرافراز باش که فرجام سستی سرافکندگی است»؟ شما به عنوان مخاطب داستان این را می‌پذیرید؟ کودک زیر 7 سال دایره واژگان محدودی دارد. وقتی روایت را به دستش می‌سپاریم باید حواسمان به این محدودیت در استفاده از کلمات باشد. برای برطرف کردن این اشکال دو راه پیش رویتان است. این‌که کودک راوی نباشد اما راوی از زاویه دید او داستان را روایت کند که در این صورت نیازی به حذف جملات و کلمات نیست یا این‌که راوی کودک باشد و روایت را محدود کنید به دنیا و واژگانی که او می‌شناسد و به کار می‌برد. خالق این متن شمایید و تصمیم نهایی با شماست که دوست دارید «باشگاه خانگی» به چه شکلی روایت شود.
داستان‌هایی که در برهه‌های خاصی نوشته می‌شوند، تاریخ مصرف دارند به شرط آن‌که به آن اتفاق یا واقعه اشاره شود تا اگر چندین سال بعد کسی آن داستان را خواند بفهمد که راوی از چه زمان و دوره‌ای می‌گوید. یک بار به بیماری کرونا اشاره کنید تا تاریخ مصرف داستان را محدود به همین چند سال نکنید.
خانم سلمانیان عزیز، به وقت مناسب به سراغ داستان بروید و در بازنویسی صبور باشید. اگر قرار است روایت را از کودک بگیرید باید با دقت ضمایر و افعال را تغییر دهید و اگر قرار است کودک، روایتگر باقی بماند باید متن را محدود به دایره‌ی واژگان او کنید تا مخاطب او و روایتش را باور کند. البته اگر زمان داستان را در صورت روایت‌گر بودن کودک به حال تغییر دهید به این باورپذیری کمک بیشتری می‌کنید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت