پایانی با چاشنی تلخ و شیرین




عنوان داستان : جوشِ شیرین
نویسنده داستان : زکیه سادات حسینی

پلک راست مرددوباره داشت می پرید.
گوشه ی چشمش نبض می زد.
مثل همه ی وقتهایی که هول داشت.
با انگشتش گوشه ی پلکش را مالید. اگر شهلا گوشی را بر می داشت،بار هفتم می شد که با هم حرف می زدند.
اما باز هم دلش شور میزد .
نکند دستش برای شهلا رو بشود.

بوق...بوق...بوق.
شهلا گوشی را برداشت و با صدای پر از ناز و عشوه اش,الو را گفت.
این ور خط مرد صدایش را صاف کرد.
_الو شهلاجان! خوبی دختر؟
+ممنونم.تو خوبی؟
و باز هم مثل آن شش بار گذشته، یک ساعت از هر دری حرف زدند.
آخر سر رسیدند به دوست داشتن...عشق.


رسم دلبری را بلد بود.
مرد با آن صدای بَم مردانه، آن قدر قشنگ ،حرف های قشنگ پشت گوشی زده بود که شهلا را صد دل عاشق کند.

آن قدر بازی با کلمات را بلد بود که به دختر مهلت ندهد که بخواهد سر از کارش در بیاورد یا دنبال کس و کار و خانواده اش باشد.
طوری که شهلا بگوید:« اصلا برام مهم نیست که دستت خالیه و چیزی نداری و پیش رفیقت کار می کنی.
من عاشق معرفت و دل پاکت شدم.»


&&&

مرد یادش می آمد، یک بار وقتی بچه بود از تنها کس و‌کارش پرسیده بود:«بی بی!من چرا این قدر زشت و سیاهم؟چرا کوتاهم؟چرا چشمام مثل چشم خروس ریزن؟»
بی بی خدیجه جواب داده بود:«ننه ! تو که سیاه نیستی،سبزه ی پر رنگی.
زشت هم نیستی ، فقط به قشنگی یوسف نبی نیستی.بعدشم همه که نباید مثل احمد دراز دیلاق و لق لقی باشن.تو همه چیت خوبه ننه.»
تا آمده بود فکر کند به همه ی حرف های بی بی خدیجه ،صدای احمد دراز از توی کوچه آمده بود که:«هوی !غلام سیاه !‌ زشت ِ نکبتی.
کدوم گوری موندی ؟تا شب نشده دروازه ها رو بیار دو دست بازی کنیم.»

&&&

انگشتهایش را مثل همیشه به زور توی موهای مشکی فرفری اش برد و سرش را شست.
تا جایی که می توانست لیف را محکم و پر کف به بدنش می کشید.
خنده ش گرفت.
یادش آمد بی بی خدیجه یک بار یک سطل جوش شیرین با خودش به حمام آورده بود تا غلام را بشوید ،شاید کمی سفید تر بشود.


امروز قرار بود بعد از دوماه و هشت روز حرف زدن با شهلا همدیگر را ببینند.


با زبانی که با آن مار از سوراخش بیرون کشیده می شد، دخترک رضایت داده بود بیرون بیاید و صاحب صدایی که قلبش را دزدیده بود،ببیند.
شهلا خواسته بود بعد از ظهر توی زِل آفتاب همدیگر را ببینند تا کسی آن ها را نبیند .


پیراهن نو را پوشید.
حاضر شد.
زیر لب چیزی زمزمه میکرد.
شاید ترانه.
شاید فحش به احمد دراز که تا توانسته بود از گرده اش کار کشیده بود تا موتورش را به او بدهد.
شاید هم دعا می کرد که آن ساعت توی کوچه کسی آن ها را نبیند تا اسم شهلا بر سر زبان مردم محله که از کاه کوه می ساختند و از چغندر ،بچه نیفتد.


&&&


سوار بر موتور به کوچه ی شهلا اینها رسید.
یک دقیقه به قرار مانده بود که در خانه با صدای تق آرامی باز شد و شهلا سرش را بیرون آورد.یک چیزی توی دل مرد قلپ کرد.یک دانه ی درشت و گرد عرق از تیره ی کمرش به پایین قل خورد.

موتور را روشن کرد و به طرف وسط کوچه راه افتاد.شهلا با دیدنش فوری در را بست.
متعجب از رفتار دخترک باز به سر کوچه برگشت.
چند دقیقه بعد ،در باز شد.
شهلا سرش را بیرون آورد و توی کوچه را نگاه کرد.
فرز موتور را روشن کرد و به طرف خانه ی حاجی حرکت کرد.
این بار هم مثل قبل...


&&&

_الو!

صدای پر عشوه ی شهلا توی گوشی پیچید.
اما صدای بم مرد ،خسته و غمگین بود.
+چی شد شهلا؟چرا نیومدی تو کوچه؟
می دونی چقدر تو این گرما ،منتظر موندم؟
تو که میدونستی من چقدر منتظر امروز بودم.

صدای فین فین گریه ی شهلا قبل از حرف زدنش به گوشش رسید.
_اومدم غلامرضا . به خدا اومدم . شاید صد بار اومدم دم در و برگشتم.
+چرا برگشتی؟چی شد؟

_راستش تو محله ی ما یِ پسره ی آپاراتی هست.اسمش غلام سیاهه.
زشت ِ نکبتِ کوتوله، عدل همون موقع که قرار بود تو بیای، با ی موتور قراضه اومده بود تو کوچه و داشت جفتک مینداخت.
قارّی می اومد این ور.

قِرّی می رفت اون ور.


خدا نگذره ازش.
ترسیدم بیام بیرون و ببینه و حرف تو دهن مردم بندازه.»

پایان.

زکیه _سادات _حسینی
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم زکیه سادات حسینی عزیز، سلام. کمتر از یک سال است به نوشتن روی آوردید و از تعداد داستان‌هایی که به پایگاه ارسال کردید عیان است نوشتن برایتان امری جدی است. امیدوارم به نکاتی که دوستان در یادداشت‌هایشان به آن‌ها اشاره می‌کنند توجه کنید و داستان‌هایتان را به موقعیت‌های بهتری برسانید.
از عنوان شروع می‌کنم که ویترین داستان است و قرار است با چیدمانی جذاب و فریبنده و البته مرتبط با مضمون مخاطب را به خواندن متن تشویق کند. «جوش شیرین» اسم جذابی است اما با محتوا ارتباط زیادی ندارد جز اشاره به این‌که یک بار بی‌بی تصمیم می‌گیرد غلام را با جوش‌شیرین بشوید تا رنگ پوستش کمی باز شود. بهتر نیست راوی بگوید وقتی غلام بچه بود بی‌بی هر بار بعد از حمامش، تن بچه را با جوش‌شیرین می‌شست و آبکشی می‌کرد بلکه پوستش کمی روشن‌تر شود که نمی‌شد. یا این‌که اسم دختر شیرین باشد و عنوان درخشان‌تر به چشم بیاید. شیرینی که غلام جوشش را می‌زد و آخرش با همه‌ی زبان‌بازی‌هاش به جایی نرسید.
داستان فکر اولیه‌ی خوبی دارد، اما به درستی پرداخت نشده. تکه‌تکه روایت کردن داستان نه تنها کمکی به مدرن بودن شیوه‌ی روایت نکرده بلکه از هیجان و اشتیاق مخاطب برای پیگیری ادامه‌ی ماجرا می‌کاهد. این داستان می‌طلبد از عدم تعادل آغاز شود و مخاطب را درگیر ماجرا کند. پیشنهاد می‌کنم داستان را از روزی که بعد از دو ماه و هشت روز شهلا و غلام قرار گذاشته‌اند همدیگر را ببینند، شروع کنید. دل تو دل غلام نیست که شهلا با دیدنش چه عکس‌العملی نشان می‌دهد و با اضطراب و هول‌هولکی حاضی می‌شود. تا رسیدن سر قرار راوی وقت دارد تا به گذشته پل بزند و اطلاعات لازم را به مخاطب بگوید و البته جاهایی که لازم است نشان دهد. به جای این‌که بگوید غلام رسم دلبری را می‌داند، یکی دو تکه از گفتگوهایشان را در متن بیاورد تا مخاطب خودش با دلبری‌های غلام به این نتیجه برسد که چه زبان چرب و نرمی دارد.
راوی‌ای که برای روایت انتخاب کرده اید یا از درونیات شخصیت خبر دارد یا ندارد. نمی‌شود دو جا به درون شخصیت برود و از ذهنیات و مرور خاطراتش بگوید و جای دیگر او را از بیرون روایت کند و بگوید نمی‌داند چه چیزی زمزمه می‌کرد، شاید ترانه، شاید فحش و شاید دعا.
پایان هم تلخ است هم شیرین و این شیرینی و تلخی‌اش با هم به مذاق مخاطب خوش می‌آید حتی شاید لبخندی روی لب‌هاش بنشاند. اما این‌که شهلا بگوید غلام سیاه پسر محله‌شان است زیاد باورپذیر نیست. بالاخره در این دو ماه یا صدای غلام یا رفتارش در محل یا حرف‌هایی که می‌زده باید شهلا را به شک می‌انداخت. بهتر نیست بگوید در محله‌ی بالایی‌مان پسری به اسم غلام است که همه او را می‌شناسند و اتفاقا همیشه در محله‌ی ما می‌چرخد یا چیزی شبیه به این که مخاطب باور کند شهلا در این مدت حتی به غلام مشکوک هم نشده.
خانم حسینی عزیز، امیدوارم در فرصت مناسب به سراغ متن بروید و بازنویسی‌اش کنید و اجازه دهید به موقعیتی که شایستگی آن را دارد برسد.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۲
نازنین جودت » 10 روز پیش
منتقد داستان
سلام. خواهش می کنم. موفق باشید.
زکیه سادات حسینی » 11 روز پیش
سلام استاد عزیزم چشم. ممنون از شما

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت