با مدیریتِ برنامه‌ریزی شده و قاعده‌مندانه و خلاقانۀ مصالح ضروری روایی، روند داستان‌نویسی حرفه‌ایِ موفقیت‌آمیز‌تری را تجربه کنیم




عنوان داستان : کارمند
نویسنده داستان : نیلوفر سعادتی چشمقان

از پر تکرار ترین بخش زندگی اش آغاز می کنم.گرچه تمام او یک خط صاف است که نه شروعی دارد و نه، پایانی..
از خانه اش برايت مي گويم که تنها نام اش خانه است!جزء چاهار ديواري کوچک و بد بو و زننده اي نيست که حتي خوب سرما را نگه نمي دارد!
همسايه ي پيري هم هست که فراموش مي کند آب گرم کن پر صدايش را خاموش کرده و از خاطر مي برد که گربه اش روز پيش، گلدان راه رو را شکسته و بايد آنجا را تميز کند.
صاحبخانه اي چرب و چاق و متحفن دارد که سر هر برج؛بدون دريغ،پشت در می آید و با دستان بزرگش زنگ را می زند و با انگشتان عرق کرده اش پول ها را می شمارد.احوال مرد را می پرسد و دست آخر با هیجان اجاره خانه را داخل جیب کتش جا می دهد.دو سه کاغذ پولی هم گوشه میز می گذارد و می زند به حساب تعمیرات خانه!
البته اگر از خودش بپرسي چرا هر بار چنين مي کند؟!با خنده ي درشت و دندان نماي خود مي گويد:"مي خوام ببينم کم و کسري داره يا نه!"
کم و کسري؟!
زندگی او پر از کاستی هایی است که تمام نمی شوند.فقط از شکلی به شکل دیگر در می آیند!
دومين بخش پر تکرار زندگي اش صبح هايست که صبحانه نمي خورد؛کت و شلوار طوسي و بي قواره ي اداره را مي پوشد و جلوي آينه با کروات قرمز رنگ اش ور مي رود تا بلکه بتواند مانند زماني که همسرش براي او مي بست ،ببند...و از خانه خارج شود...
البته اگر عينک اش را جا نگذارد...
البته اگر همسايه ي بالا سطل آب را روي سر او آوار نکند!
بعد در حالي که با نهايت سرعت از پله هاي مترو پايين مي آيد و پير زنان را کنار مي زند،به عنوان آخرين نفر خود را در يک واگن جا دهد!
و از دستگيره اي مي چسبد.. سپس به پنجره خيره مي شود....
پنجره هاي مترو، هميشه تميزه تميز اند! شايد براي اينکه پشت آن شفاف تر ديده شود. ولي پشتش واقعاً ارزش ديدن دارد..؟! براي کارمند فرقي نمي کرد!..روز های او عادي بودند...مثل هزاران هزار انسان ديگري که از پنجره مي ديد
مردمي که فکر مي کنند مي دانند،فکر مي کنند مي توانند و در ذهنشان جزء کاري که بايد انجام دهند؛نيست...
در ميان بوق و کرناي ماشين ها مي روند...
برخي پياده و برخي سواره...
چيزي که آن روز را متفاوت ترين روز سال براي کارمند کرد،همين بود...تصويري از مردم روزمره که اتفاقاً خودش هم يکي از آنها بود.
در يک آن نسبت به حال و هواي اطرافش احساس بيگانگي کرد..اما هنوز کالبد جدي و بي روح خود را حفظ کرده بود..چهره ي بي تفاوت... چهره اي که مختص يک کارمند با حقوق بخور و نمير است.
از مترو خارج می شود.مانند هر فرد ديگري ،زماني که به مقصد خود مي رسد.
از در ساختمانی بلند با پنجره های کوچک شیشه ای رد شد.اداره ای که در آن کار می کرد آنجا بود.با اینکه طبق معمول واکنشی نشان نمی داد اما برای اولین بار همهمهه همکارانش آزار دهنده بودند!
با چند تن دیگر خودش را در آسانسور گم کرد و کیف اسنادش را به سینه فشرد.به نظر هم سفرانش در آن دقایق کارمند های تازه کار یا جوانانی بودند که بعد از خوردن صبحانه خانگی برای مصاحبه شغلی سر رسیدند.
قبل از اينکه آن جمع ساکت را ترک کند با لحن پدرانه اي گفت:«بهتره برگرديد!»
نمی فهميد براي چه همچين حرفي زد.اما اهميتی نداد.بي صدا راه بلوک خود را در پيش گرفت.
صداي ارباب رجوع...صداي دستگاه چاپ...صداي کامپيتور هاي نسل اولي..صداي پنکه!
متوجه حرارت بی دلیلی که زير پوستش جریان داشت؛ نمی شد.پس دو انگشت دورکروات انداخت و آن را شل کرد.
از بين اتاقک هاي 2×3 سقف باز که منظم به هم چسبيده بودند،گذشت..به بخش خودش رسيد.اتاق او هم مثل همه بود.میزی که نصف فضا را اشغال کرده با کامپیوتر از رده خارج شده و صندلی زوار در رفته ای که صدای چرق چرقش گوش کارمند را آزار می داد.پرونده ها پخش زمین بودند و کاغذ های باطله از لب و لوچه دستگاه چاپ آویزان؛ کمد طوسی رنگ و چوب لباسی هم به چشم می خورد که گویا کاملاً ناکار آمدند!
مانند همیشه...
ساعت بزرگ ترين ستون، 9 صبح و شروع کار و تلاش سخت در 13 ساعت را اعلام کرد.
و بعد همه ي کارمندان پراکنده در اتاق هاي خود جا خوش کردند...در براي پذيرفتن ارباب رجوع باز بود.
اولين فردي که در اتاق کارمند مورد نظر ما پا گذاشت،مردي ميانسال و بازاري بود که گويا وسط يک درگيري خياباني شيشه ي مغازه اش پودر شده و از بخت بد ،جديداً فروش خوبي نداشت که هزينه تعميرات را بپردازد...پس عاجزانه طلب بيمه مي کند!
کارمند هم در حالي که مشخصات او را ثبت مي کند،شکسته و بسته مي فهماند که يک ماهي بايد صبر کند!
مرد بازاري، مثل هر بازاري ديگري از کوره در رفت و با مشت به ميز کوبيد!کارمند هم مخلصانه فرمود که تنها راه صبر کردن است.مرد هم در حالي که کل سيستم را زير سوال مي برد(!)از اتاق خارج شد!
به اين نوع رفتار هم عادت داشت!
نفر دوم زن جوان و بلوندي بود که از وقتي وارد شد،نقش انسان های تنها و بدبختی را بازی کرد که رسیدگی به آنها وظیفه دولت است!
گريه مي کرد و کيفش را فشار مي داد،طوري که بعد از چند بار رد ناخن هايش روي چرم صورتي افتاد.
زمانی که مرد دلیل نگرانی اش را پرسید؛ بغض خود را خورد و جواب داد:" خو...خونه ام..آتیش گرفته..من..من تنها زندگی می کنم... جز کمک گرفتن از شما...از شما...راه دیگه ای به ذهنم نرسید!"
کارمند تايپ مي کرد.نيم نگاهي به زن انداخت.بو برده بود که احتمال دروغ گویی هست برای همین گفت:" آدرس منزلتون لطفاً"
زن:چي؟!
کارمند:منزلتون..آدرس خونه تون رو مي خوايم.
زن:خب..خب خونه برا خودم نيس...بايد از صابخونه اجازه بگيرم!
کارمند:يعني مي خوايد بگيد به بيمه ي دولتي اطمينان نداريد؟!ما اطلاعات مشتريانمون رو حفظ مي کنيم!
زن:نه..نه..موضوع اين نيست..
دست پاچه شده بود.کارمند هم از فرصت استفاده کرد و حرف زن را بريد و گفت:" احتمالاً موضوع اين نيست که شما دروغ مي گيد و همچين خونه اي وجود نداره و قصد اخاذي داريد؟!..من که درک نمي کنم!حداقل مي تونستي اسناد جعلي بسازي يا اسم يه خونه رو الکي بدي!دزدا هم ديگه کارشونو بلد نيستن!"
رنگ از رخساره ي زن رفت.حتي از روي لبش که با تبحر سرخ رنگ شده بود!..نهايتاً براي فرار از مشکل بلند شد،با حرص به سمت در رفت و از اتاق خارج شد!
مرد به کار تايپ ادامه داد.گرچه وجودش لبريز از خشم بود.توانايي بروز دادن نداشت، چون اخراج مي شد و همين باعث مي شد همان حقوق بيهوده را هم نگيرد!
مردم مي رفتند و مي آمدند..مي رفتند و مي آمدند و هر نوبت کارمند پيش از پيش عصبي مي شد!
چرا بايد چنين مي شد؟!امروز هم مثل روز هاي قبل است!..از زمان استخدام تا به حال مگر اوضاع طوري ديگر بود؟!
قطعاً خير!
حوالي عصر،پيرزني نمکي،کوتاه قد،خموده با عصاي گردويي بود که مهمان کارمند شد. با دو دست لرزان اش از دسته ي عصا گرفته و انگار قرار نيست آن لبخند ژکوندش محو شود!با خوش رويي و صداي پير خود گفت:" خسته نمي شي يه جا مي شيني؟!من که آرتروز دارم ديونه ام مي کنه!"
کارمند شوکه شد!حق هم داشت!هيچ ارباب رجوعي تا به حال به وضع آنها اهميت نداده بود...در واقع همه پيگير مشکلاتشان بودند.
نه اثر مخربي که سر و صدا هايشان روي ذهن کارمند مي گذارد...
نه اينکه او هم يک انسان است نه يک مجسمه!که همه دق و دلي شان را خالي نکند!
مرد دست از تايپ کشيد.صندلي خرابش را سمت پيرزن چرخاند و با لبخند نصفه و نيمه اي گفت :"نه مشکلي نيست..عادت دارم!"
پيرزن:آه از دست شما جوونا!!!دختره بزرگ منم همينه!
کارمند:خانوم چون وظيفه مونه!
پيرزن عصبي شد.با خشم که چروک هاي صورتش را بيشتر مي کرد،گفت:گور پدر وظيفه!!!کدوم يکي از شما ها واقعاً در براره مشکلات مشتريا احساس مسئولیت می کنه؟؟!حتی نمی دونید برای چی اینجا هستید!!همه اش دارید خودتونو گول می زنید!!
با اين حرف،جرقه اي نتنها در ذهن،بلکه در وجود کارمند زده شد که حالت تعجب چشمش،آن را لو داد!پيرزن رشته افکار او را بريد.از کيف شيريني در آورد و طرف مرد گرفت.
پيرزن:بيا اين کوکي رو بخور!نوه ي دختريم ابتدايي مي خونه و مسابقه ي شيريني پزي داشتن؛چون سفته دندوناي من نمي کشه!عوضش تو بخور!
مرد هم بدون داشتن دليل خاصي دست پيرزن را رد نزد!گرفت و مردد بين لب هايش قرار داد...
گپ و گفت آن دو نفر بالا گرفت و کارمند فارغ از ديگر مشتريانِ بي صبر و کم تحملي شد که پشت در جمع شده و مشت هاي سنگين شان را نثار در مي کنند!
خشم از فريادشان قابل تشخيص بود!
مرد1:مگه رفتيد خواستگاري چرا بيرون نمي ياين؟!!!
مرد2:دِهِ!!!بيا بيرون ديگه!!
زن1:کلي کار تو خونه دارم و الان منتظر تويه پيريَم!
مرد3:درو مي شکنمااااا!!
پيرزن سرش را چرخاند.تازه متوجه مصيبتي که مصصبش بود،شده بود. مصيبتي که يک زندگي را تغيير داد.جوري قيافه گرفت که انگار اين ميزان از عجله و خشم را نمي فهمد!گفت:" اين آدما چرا انقد عصبين!؟انگار نه انگار دنيا دو روزه!فک کنم اگه من برم درست ميشه!!"
اما مرد زود تر از او در را باز کرد.با نگاه غضب ناک نعره ای کشید که به یقین نقض حقوق مراجعه کنندگان بود و برای همین توجه ها را معطوف خود ساخت.
چهره ي همکارانش خنده آور بود!براي هر کسي که به مردمک هاي کوچک شده و پوست رنگ پريده ي آنان دقت مي کرد.دقت مي کرد چگونه سر هايشان را از در بيرون آورده و سعي مي کنند بفهمند کدام يک از همکارانشان چنين جرأتي دارد!؟
کارمند هنوز مشغول جر و بحث و دعوا بود...
مرد1:اين بي احترامي رو به رئيست گزارش مي دم!!
کارمند:هر کار مي خواي بکن!
زن1:بي حيايي تا کجا؟؟!
کارمند:آخ گل گفتي!
دو مرد ديگر احتمالاً براي خبر کردن رئيس بزرگ رفته بودند..زيرا چندي بعد هيکل مردي بلند قد پيدا شد که وزنش بيشتر از آن بود که بتوان نام چاق را بر او نهاد!از پشت کروات سفت شده اش،قبقي درشت بيرون زده بود و ممکن بود ثانيه اي بعد کمه هاي پيراهنش کنده شوند!
چون گردنش،صداي کلفتي داشت.معترضانه به کارمند ما گفت:"ببينم حالت خوبه؟!يا زده به سرت؟!!!نمي فهمي داري چي کار مي کني!!فوري از اين آقايون و خانوم محترم معذرت خواهی کن!"
مرد ساکت شد و سرش را خم کرد..با نگاه مغمومي به زمين خيره شد...
تمام جربزه اش را براي مخالفت با رئيس جمع مي کرد.چيزي که هميشه داشت..اما هيچ وقت نداشت..چيزي که هميشه بود..اما هيچ گاه به کارش نيامد...در واقع هرگز نخواست...
نگاه گستاخانه اش را به رئيس سپرد و با لحني که از يک ديوانه بر مي آيد، گفت:" اگه خيلي نگراني؛خودت بگو!"
همه:چي؟؟؟
همه: چطور تونست؟؟!
رئيس رنگ عوض کرد.انتظار چنين برخوردي را از آرام ترين کارمندش نداشت.در حالي از سر خشم قهقه مي زد،گفت:«البته چنين رفتاري از کسي که زنش مرده کرده بعيد نيست!هه هه هه!!!»
رئيس به بقيه چشمکي زد.يعني که آنها هم بايد به او بخندند!کارمندان ديگر دريغ نکردند!همراه رئيس شان ،محفل را گرم تر کردند!
مرد نيشخند زد.اين دفعه با ملايمت گفت:"پس با اجازه استعفا نامه رو خدمتتون مي دم..چون انگار اداره ي شما پر از افرادي که از زندگي لذت مي برن!!"
بی صدایی محض از بین راه رو های اداره گذر می کرد..کارمند هم با عجله برگه اي پيدا کرد و با بد ترين خط ممکن استعفا نامه اش را نوشت.
و بعد در هياهوی ساکتی از طبقه خارج شد.
از آسانسور استفاده نکرد. حس پرنده اي را داشت که از قفس آزاد شده.در رويا پرواز یاد می گرفت!
از بالاي بلند ترين قله ي زمين با نهايت سرعت حرکت مي کرد..
اما در واقعيت پله هاي ريز و تند ساختمان را مي پيمود.عطش دويدن داشت!به عرقي که از مو هايش مي چکيد توجه نمي کرد..
خستگي معنا نداشت!
کروات را باز کرد.
به طبقه ي هم کف رسيد..معطل نکرد..ديوانه وار وارد خيابان شد.خيابان که شلوغ ترين ساعات خويش را سپري مي کرد..خيابان هايي با آسمان خراش هايي،دل خراش...
چه چيزي چه چیزی اجازه مي داد کارمند بدون ترسي از بين ماشين ها،از لا به لاي ترافيک سنگين ظهر،اين گونه بي پروا برود؟! شايد فرياد هاي دختري در کنار پياده رو که مادرش را مي خواند..و کسي نبود که آرامش کند...
شايد نوجواني که براي فرار از غم هايش،هدفوني گذاشته و برايش مهم نيست که انتهاي اين خيابان به کجا ختم مي شود..
به چهار راهي رسيد.درست در ميانه ي خيابان درصدد تصادف با ماشين گران قيمتي بود..ولي خوشبختانه راننده در يک ميلي متري او توقف کرد.
راننده:"هوي ديوونه شدي؟؟"
توقف بي جاي او صداي بوق ماشين ها را بلند کرد.
کارمند{با خودش}:"من خوب زندگي نمي کنم!اما مرگ هم به من نگاه نمي کنه!"
و باز بدون عذر خواهي شروع به دويدن کرد..مقصدش احتمالاً تپه هاي کوچک خارج شهر بود که در ساعات غروب،قطار باربري از آنجا رد مي شد.
با اينکه در يک کلانشهر زندگي مي کرد،اما آنقدر در روياي آزادي غرق بود که طول مسير،به کوتاه ترين شکل ممکن برايش رقم خورد.به خارج شهر رسید.
از تپه بالا رفت.به ریل زنگ زده نگاه کرد.به میله های برق که بر سیم های پوسیده شان کلاغ های بی خانمانی نشسته اند.به قطار بخاری که نزدیک و نزدیک تر می شد.به غروبی که، نارنجی تر می شد.
وقتي وارد ريل مي شد،تعادلش را از دست داد و عينک از چشمش افتاد.خم شدو بر داشت.
اول فکر کرد که عينک را نزند تا مرگ را واضح نبيند .اما طولي نکشيد که نظرش تغيير کرد.با قاطعيت دسته هاي عينک را پشت گوش گذاشت.
لوکومتيوران بيچاره و بي خبر،با آخرين سرعت قطار را مي راند..
مرد به کروات نگاه کرد.تمام خاطراتش يک دور رد شدند.مثل انسان هايي که آخرين ثانيه هاي زندگي را مي گذرانند و چه عجيب است،آن لبخند موهومي که بر لب داشت و چه تفکر بر انگيز است،نگاه خداحافظي او به خورشيدي که پشت دور ترين تپه پنهان مي شد.
صداي چرخ قطار واضح تر می شد..واضح و واضح تر...حالا حتي بوي سوختش را هم مي شنيد..
نفس را حبس کرد.ثانيه اي بعد کارمند،زير قطار بود.
و بعد از رد شدن قطار،لاشه ي نامشخصي پديدار شد.
در اين هنگام که مرد مرده بود.همکارانش وراد دفترش شدند.با کنجکاوي سر ميزش رفتند و به نامه ي استعفاي او نگاه انداختند.
در آخرين بند متني با چنين جملاتي نوشته شده بود:
"اي شمع فاني خاموش شو! زندگي جزء سايه ي متحرکي بيش نيست؛
بازيگر بيچاره ايست،که اندکي روي صحنه مي خرامد؛
و لحظه ای بعد، اثری از او نیست"
"ويليام شکسپير"
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، سرکار خانم نیلوفر سعادتی چشمقان
مطابق با برخی از ویژگی‌های البته هنوز بالقوۀ موجود در روند شکل‌دهی رواییِ این اثر ارسالی، به خوبی مشخص است که شما دوست نویسندۀ جوان و خوش‌ذوق و اهل مطالعه [خیلی خوب و قابل‌تقدیر است که در سیر مطالعاتی ارزشمندتان، آثار «ویلیام شکسپیر» را هم مدنظر قرار داده‌اید؛ البته لازم به ذکر است که چنین تقدیری، الزاماً به مفهومِ ضرورت‌مندانه بودنِ به‌کارگیری برخی از «نقل‌قول‌«ها را در روند داستان‌پردازی حرفه‌ای و به ویژه در بخش پایان‌بندی اثر نیست: «...، اي شمع فاني خاموش شو! زندگي جزء سايه ي متحرکي بيش نيست؛ بازيگر بيچاره ايست،که اندکي روي صحنه مي خرامد؛ و لحظه ای بعد، اثری از او نیست»] و فرهیختۀ گرامی، هم از ذهن نکته‌بین و دغدغه‌مند و جزءپرداز ذاتیِ ارزشمندی بهره‌مند هستید و هم از «شهرزاد قصه‌گو»ی [شخصیت اصلی و روایتگرِ داستان‌های «هزار و یک شب» است که با ایجاد جذابیت‌های روایی، مخاطب را تا انتهای قصه با خودش همراه می‌سازد] هنوز بالقوۀ قابل ‌پرورش و قابل گسترش ارزشمندی برخوردار هستید و طبعاً با صبوری و ممارستِ خوانشی و نوشتاریِ پیگیرانه، می‌توانید که روند تألیفیِ مهارت‌آموزانۀ تأمل‌برانگیزتر و و تإثیرگذارتر و روایت‌پردازانه‌تر و موفقیت‌آمیزتری را تجربه کنید، عملکرد ضرورت‌مندانه و گام‌به‌گام و نسبتاً سخت و صبورانه‌ای که طبعاً از طریق مدیریتِ برنامه‌ریزی شده و قاعده‌مندانه و خلاقانۀ «مصالح ضروری» رواییِ مورد نیاز و تعبیه شده در متن، میسر خواهد شد؛ بنابراین جهت تسهیل در این امر مهم [صحیح‌تر و دقیق‌تر نوشتن یک روایت تأمل‌برانگیز و خلاقانه و تأثیرگذار]، مواردی را به اختصار و حتی‌الامکان، منطبق با نقاط قوت و ضعف احتمالیِ موجود در روند تألیفیِ این اثر ارسالی، تقدیم حضور شریف‌تان می‌کنم.
درواقع یکی از ابزارهای تأثیرگذار و مهمِ انتقال هرچه صحیح‌تر و سریع‌الانتقال‌ترِ مفاهیم ضروریِ روایی، از درونِ یک متن داستانیِ به دقت تأۀیف و تنظیم شدۀ دغدغه‌مندانه و تأمل‌برانگیز به ذهن دغدغه‌مند و مکاشفه‌گر مخاطب سخت‌پسند حرفه‌ای، رعایت و مدیریت حداکثری و احاطه‌مندانۀ «زبان معیار» [زبانی که منطبق با زبان رسمی کشور است و در کتاب‌ها، اخبار رسمی، نشریات و... به کار برده می‌شود]، در بخش «بدنۀ توصیفی» داستان است ، همچنین رعایت و مدیریتِ حداکثری زبان «محاوره» [زبانی خودمانی و عامیانه و متکی بر لهجه‌ها، گویش‌های بومی و... که ساختار زبانی ساده‌تری، نسبت به زبان رسمی دارد]، در بخش «دیالوگ‌نویسی» متن هم، یکی دیگر از ضرورت‌های مهم تألیفی در داستا‌ن‌نویسی حرفه‌ای است؛ اتفاقاً چنین رویکرد و مدیریت احاطه‌مندانه‌ای در بخش‌هایی از این اثر ارسالی [هم در بخش‌های توصیفی متن و هم بخش‌های دیالو‌گ‌نویسی متن، به طرز مشهودی دیده می‌شود، عملکرد آگاهانه‌ای که طبعاً موجب یک‌دست‌نویسی و صحیح‌نویسی [البته به جز برخی از مواردی که احتمالاً به دلیل تعجیل در هنگام تایپ اثر به وجود آمده‌اند و به راحتی هم در هنگام بازنویسی متن، قابل ترمیم و تصحیح هستند] متن شده است و طبعاً جای تقدیر دارد.
همچنین به طور معمول و جهت ایجاد تمرکز و «انسجام روایی» پرکشش و پیش‌برنده و مستدل و همزادپندارانه و موفقیت‌آمیز در یک روند واقعه‌پردازی قاعده‌مندانه و در عین‌حال خلاقانه، به دوستان داستان‌نویسِ صبور و دغدغه‌مند و خلاق گرامی، پیشنهاد می‌کنم که پس از مواجهه با سوژه‌ای که قابلیت تعمیم‌پذیرانۀ رواییِ تأمل‌برانگیزی دارد، ابتدا به شناسایی دقیق‌تر و منطبق‌ترِ ظرفیت‌های رواییِ نهفتۀ موجود، در سوژۀ انتخابی‌شان مبادرت کنند و سپس، جهت تعیین و تنظیم «سیر توالی» حوادث ضروری متن و همچنین ایجاد یک پیرنگ [روابط «علت‌‌ومعلولی» حوادث در داستان] منطقی و باورپذیر، به گزینش دقیق و صبورانه و هدفمندانه رویدادهای تشکیل‌دهندۀ «خط اصلی روایت» بپردازند تا روند تعبیه و تنظیم رخدادهای مهم و تعیین‌کنندۀ روایت، از سیر مترتبِ و متمرکز و منسجمِ داستان‌پردازانۀ مدیریت شده و پیش‌برندۀ مؤثرتری بهره‌مند شود.
درواقع لازم به ذکر است که این اثر ارسالی، علی‌رغم نگاه دغدغه‌‌مندانه و تأمل‌برانگیز و در عین‌حال جزءپردازانۀ ارزشمندی که دارد، هنوز از انسجام‌ رواییِ روایت‌پردازانه و واقعه‌پردازانه و «شخصیت‌پردازانه» [یعنی تبدیل کاراکترهای اصلیِ وارد شده در جریان روایت‌پردازی اثر، از «اسم» و «تیپ» به یک «شخصیت داستانی» منطبق و تأثیرگذار و همزادپندارانه] و برنامه‌ریزی شدۀ چندان نظام‌مند و مؤثری برخوردار نشده است و طبعاً به همین دلیل هم، هنوز به تدقیق گزینشی و برنامه‌ریزی رواییِ صبورانه‌تر و قاعده‌مندانه‌تر و کاربردی‌تری نیاز دارد تا با مخاطب مشتاق و مکاشفه‌گر و سخت‌پسند حرفه‌ای، ارتباط مفهومی و تأملیِ مستدل‌تر و مستحکم‌تر و تأمل‌برانگیزتر و ماندگارتری را برقرار کند.
بنابراین و مطابق با همین توضیح مختصر تقدیمی و به منظور ایجاد «انسجام روایی» حداکثری [درواقع این اثر ارسالی، با به‌کارگیری حدود «دو هزار و سیصد و هفتاد و شش» واژۀ هنوز کاملاً گزینش و برنامه‌ریزی و مدیریت نشده، ناخواسته دچار حجیم‌تر شدن غیرضروری و در نتیجه شکل‌گیریِ اطنابِ نسبی، در ساختار روایی متن شده است] در روند تألیفیِ آثارتان و همچنین مدیریت هرچه صحیح‌تر و تأثیرگذارتر «اقتصاد واژگانی» [بهره‌گیری حداکثری روایی از حداقل واژگان به‌کارگرفته شده در داستان]، پیشنهاد می‌کنم که برای مدت زمانی با حضور در روندی تجربی-کارگاهی ، لطفاً و حتماً تمامی داستان‌هایِ ارسالی‌تان را با حدود «هشتصد» تا حداکثر «هزار» واژۀ مدیریت شده‌تر تألیف و تنظیم و تجربه کنید؛ مطمئن باشید که تقبل چنین تمرین کارگاهی نسبتاً سخت و صبورانه‌ای، به مرور و در هنگام گزینش و تعبیه و تنظیمِ هرچه‌ قدرتمند‌تر و تأثیرگذارترِ جزئیاتِ ضروری و شکل‌دهندۀ یک روایت منسجم و ماندگار، کاربرد داستان‌پردازانۀ بسیار مؤثری خواهد داشت.
همچنین لازم به ذکر است، یکی دیگر از ابزارهایِ داستان‌پردازیِ مؤثری که به شخص مؤلفِ نکته‌سنجِ حرفه‌ای، این امکان داستان‌پردازانه را می‌دهد تا رویدادهای ضروری و منسجم و متمرکز و مترتبِ روایت را به طرز ملموس‌تر و قابل‌تصورتری به مخاطب مکاشفه‌گر و سخت‌سپند حرفه‌ای «نشان» بدهد، بهره‌گیری مدیریت شده و حداکثری، از توصیف‌هایی دقیق و جزءپردازانه [در هنگام واقعه‌پردازی‌هایی متصل‌کننده و پیش‌برنده] است و اتفاقاً در بخش‌هایی از روند شکل‌گیری رواییِ این اثر ارسالی هم تاحدی چنین رویکرد آگاهانه و ارزشمند مؤثری دیده می‌شود: «...، ديواری کوچک و بدبو و زننده‌ای...، با دستان بزرگش زنگ را می زند و کت‌وشلوار طوسی و بي‌قواره...، کیف اسنادش را به سینه فشرد...، صدای دستگاه چاپ...، صدای پنکه...، صندلی زواردررفته‌ای که صدای...، پرونده‌ها پخش زمین بودند و کاغذهای باطله...، کمد طوسی‌رنگ و چوب‌لباسی...، بزرگ‌ترين ستون...، رد ناخن‌هايش روی چرم صورتی...، نيم‌نگاهی به زن انداخت...، کوتاه‌قد، خموده با عصای گردويی...، خشم که چروک‌های صورتش را بيشتر می‌کرد...، مردمک‌های کوچک شده و پوست رنگ‌پريده...، عرقی که از موهايش می‌چکيد...، ریل زنگ‌زده...، سیم های پوسیده‌شان...، دسته‌های عینک را پشت گوش گذاشت...» [البته به لحاظ رعایت «نیم‌فاصله»‌ها و «فاصله»ها و همچنین جهتِ یادآوری و تدقیق بیشتر در به‌کارگیریِ قواعد ضروری ویراستاری، برخی از بخش‌های متن را با تنظیم مجدد، تقدیم حضور شریف‌تان کردم]؛ آفرین بر شما، لطفاً پس از تدقیق و گزینش و تنظیم مجددِ رخدادهای صرفاً ضروری، متصل‌کننده و پیش‌برنده داستان، تمامی متن را مطابق با چنین دقت نظر ارزشمندی توصیف کنید.
دوست نویسندۀ جوان خوش‌ذوق و فرهیختۀ گرامی، به جمع دوستان داستان‌نویس «پایگاه نقد داستان» خوش آمدید، همان‌طور که خودتان هم به خوبی مستحضر هستید، تمامی موارد مطرح شده در این نقد تقدیمی، صرفاً به نیت ارتقاء هرچه دقیق‌تر و سریع‌تر و داستان‌پردازانه‌تر توانایی‌های ذاتی و ارزشمندِ نوشتاری‌تان، تقدیم حضور شریف‌تان شده‌اند و امیدوارم که مورد توجه و عنایتِ صبورانه و بزرگوارانه‌تان واقع شده باشند؛ همچنین جهت ارتقاء و بالفعل شدنِ هرچه سریع‌تر و هدفمندترِ توانایی‌های بالقوۀ و ارزشمند نوشتاری‌تان، پیشنهاد کنم که در صورت تمایل و صلاحدید [و البته به طور هم‌زمان با تألیف سایر آثار ارزشمندتان که مبتنی بر سوژه‌هایی انتخابی نوشته می‌شوند]، برای مدت زمانی با حضور در روند نسبتاً سخت و صبورانه کارگاه خلاقه داستان‌نویسی، [مانند عده‌ای از دوستان نویسندۀ صبور و بزرگوار و عزیزی که در این شیوه آموزشی-تجربی، افتخار همراهی با آن‌ها را دارم]، سوژۀ مشترکی را برای نوشتن انتخاب کنید [در شبی طوفانی، دو کاراکتر اصلی بر روی یک پل روبروی هم قرار می‌گیرند و بدون این که حتی یک دیالوگ داشته باشند و یا از روی پل خارج بشوند، روایت را به طرز باورپذیری شکل می‌دهند؛ لطفاً داستان با حدود «هشتصد» تا حداکثر «هزار» واژۀ مدیریت شده تألیف شود] و ضمن کشف ظرفیت‌های رواییِ درونی سوژۀ مورد نظر، به تألیف یک داستان متفاوت و تأمل‌برانگیز و واقعه‌پردازانه و شخصیت‌پردازانه مبادرت کنید، مشتاقانه منتظر خوانش داستان جدیدتان هستم. با سپاس و احترام بسیار و با آرزوی موفقیت روزافزون

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت