روند گام‌به‌گام و بافت‌به‌بافتِ تبدیل نیت رواییِ مؤلف به نیت روایی متن




عنوان داستان : ماه گرفتگی
نویسنده داستان : زهرا دهقان اناری

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «ماه گرفتگی» منتشر شده است.

کز میکنم گوشه ی دیوار , نزدیک در . صدای نفس نفس زدنم توی سرم میپیچد و حالم را بدتر میکند . گره روسریم را باز میکنم و سرم را تکیه میدهم . صدای پچ پچی از کوچه میخزد توی حیاط
- هی کاریت ندارم
قلبم برای لحظه ای می ایستد
- دختر میگم کاریت ندارم یه دقیقه بیا بیرون
دست میگیرم به زمین و همانطور که زیر لب تکرار میکنم "کاری به من ندارد " خودم را عقب می کشم زن مشتی به در میکوبد دست میگیرم به کبودیه گلویم" کاری به من ندارد" نفسم تنگ شده است" کاری به من ندارد ".
در پشت چشمان خیس از اشکم میلرزد و صدایش مرا در خودم مچاله میکند ارام که میگیرد روی زمین خیس دراز می شوم و میگذارم بوی گند کثافت تمامم را بگیرد.

از پشت در صدای سلام و علیک می اید .یعنی دوباره جمع شدن ؟ از تصور ادم های پشت در لرزم میگیرد
- میخوام حال ننه اس رو بپرسم.
- فکر نکنم باشه... چی بگم والا بیاین بریم چادرتون ببرم که دیگه رو به تاریکیهبه اسمان نگاه میکنم ابر های خاکستری در هم میلولند و من مادر بزرگ را می بینم که چوب اش توی اسمان تکان میخورد و روی ابر ها فرود می اید حالا دیگر مطمئنم جایش انجا بهتر است اصلا خودش هم همین را میخواست نمی دانم تا حالا دیگر باید مرده باشد
نیم خیز میشوم و سر بر میگردانم سمت اتاق دیگر باید تمامش کنم
باز صدای همسایه بلند میشود
- خدا اخر عاقبتش بخیر کنه برای این کار را خیلی بجه است
- والا این دختر از همون اول که از شکم مادر مرده در اومده نحسی داشته

کمرم تیر می کشد و دستم مثل فشنگ روی چانه ام می نشیند خودم را به یاد می اورم که دست به چانه از پشت درخت رفت و امد های کارگاه حلاجی حاج علی را می پایم گلویم خشک شده و توان جلو رفتن ندارم . چشمم به شاگردش می خورد که مرا برانداز میکند خودم را پشت درخت می اندازم . مردد تا نزدیکی مغازه می روم و لی باز پشت دیواری خودم را پنهان می کنم سرم را که بیرون می اورم چشمانم در چشمان شاگرد قفل می شود. لبخند پهنی به صورت دارد و همانطور که تکه های سفید پنبه و پشم را از توی مو های خرمایی ش جمع میکند می گوید :اوستا میگه صدات کنم بری پیشش.
همانطور که دستم را روی دهنم گذاشته ام پشت سرش راه می افتم .حاج علی سرتاپایم را نگاه طولانی می اندازد و می پرسد چی میخوای دخترم؟ صدای گریه و داد و بیداد دایی توی راهرو بیمارستان گوشم را پر می کند
- م م من
- چیه پول میخوای ؟
لبانم مثل ماهی که از اب بیرون افتاده باشد تکان می خورد
- چیه دایی مفنگیت باز خمار شده ؟ به خودش گفتم بازم میگم برو بگو حاج علی از این پولا نداره
نگاهی به صورت سرخ و دست های پرمویش که در را نشان می دهند می اندازم
صورت بادکرده ی مادربزرگ با ان همه لوله های جورواجور روی صورتش به چشمم می اید تته پته کنان می گویم برای عمل ننه ام میخوام و بعد سر بالا می اورم و منتظر به حاج علی نگاه می کنم انگار قرار باشد که بگوید افرین دختر که اینقدر شجاعی بیا این هم پول اما در عوض فریادی نصیبم می شود که دستم را از دهانم می اندازد
- بردار اون بی صاحاب و ببینمم چی میگی
چشمان حاجی به ماه گرفتگی چانه ام دوخته می شود و من نا امید نگاه برمی گرداندم سمت شاگردش حمید
- شماره حساب ؟
گنگ نگاهش می کنم
- خیل خوب میفرستم حمید شب بیاره دم خونه در ضمن به نفعت دروغ نگفته باشی

قطره اشکی لیز می خورد روی صورتم درد مثل مار دور شکمم می پیچد وگونه ام به سرمای زمین پناه می برد . نفس عمیقی می کشم خنکای مرطوب خانه توی ریه هایم جمع میشود
- بعد اون شبم کسی پسره رو ندیده
دست میبرم توی کیف دستی و مشمای پول امشبم را بر میدارم .موش زردی می لرزد و مثل فرفره می دود سمت خانه . نگاهی به کلنگ خونیه روی خاک ها می اندازم و دولا دو لا توی اتاق می روم .
بوی خون و و موش گندیده میخورد توی صورتم . ماده ی ترشی تا بالا های حلقم می اید و وادارم میکند سر بر گردانم توی سرمای حیاط .موش زرد از کنار پاهایم می جنبد و یکراست می رود روی کمر دایی که به پشت روی خون خشک شده ی موکت افتاده است
جلوتر می روم صدایش تو صورتم میکوبد به هیچ درد دیگه ای نمی خوری نگاهم به چشم های از حدقه بیرون زده اش می افتد دستان لرزانم را توی مشمای خونی میکنم , پول ها را توی صورتش می اندازم و می روم سمت اشپزخانه. یک لیوان فرانسوی زرد که پر از تفاله ها ی چای خشک شده است را از بین لیوان های چرک روی سینک برمیدارم و زیر شیرمیگرم .شیر اب تته پته ای می کند و از کمر خمیده اش اب گل الودی سرازیر میشود . لیوان را جلوی چشمم میگرم تفاله های چای توی اب چرخی میخورند و مثل جسد مرده ی سوسک روی اب می ایند .همانجا کنار لوله های در هم برهم زیر سینک می نشینم و سرم را تکیه میدهم به دیوار مرطوب اشپزخانه بوی تند تعفن توی صورتم میخورد .پاکت مشکی و پاره پوره ی زباله را سمت خودم می کشم ازدل و روده اش مایع سبز رنگی بیرون میزند بیشتر که میکشمش سرش کج می شود و تکه پارچه های گلی مانتو و شلوارم را روی پاهایم بالا می اورد .

صدای حمید توی گوشم زنگ میزند و توی مغزم میپیچد
- تو رو خدا برو شر نکن کار من نیست
جلوی کارگاه حاج علی ایستاده ام ولی تکه ای از من لابه لای لباس های خونی و خرده شیشه های لیوان توی خانه جان داده است
قطره های اشک روی صورت سرخم لیز میخورد و روی لبان بهم دوخته ام می افتد .حمید نگاهی به اطراف می اندازد و نزدیک تر می اید دست هایم ضرب دری روی بدنم محکم میشود
- میگم برو نفهمی ؟
دستم بین اسکناس های توی کیفم شل می شود و نفسم بین راه شری پایین می ریزد انگار تازه بیدار شده باشم و از خودم بپرسم اینجا چکار میکنم .صورت حمید نزدیک تر میشود بوی تند نفس هایش توی صورتم میزند به عقب سر کج میکنم و دست پر از پولم را میگیرم جلوی صورتش یکه میخورد و عقب می کشد میخواهم نفس تازه کنم که با صدای حاج علی هوا توی سینه ام گوله می شود
- باز چیه ؟ پول و که دیشب حمید اورد
نگاهش میکنم دست به سینه کنار در مغازه ایستاده است بغض به گلویم فشار می اورد پاهایم شل می شود می خواهم همانجا بشینم و ها های گریه کنم بگویم پول را نخواستم شاید بگویم ترسیده ام یکی بیاید مرا نجات بدهد که سنگینی دست حمید روی تنه ام می نشیند و هلم میدهد عقب
پول ها توی هوا چرخ میخورد و من پرت می شوم توی جوی پر از گل سکوت همه جا را در خود می بلعد و اسکناس های رنگی به ارامی پر دور و اطرافم فرود می ایند .
دست می گیرم به گلویم بغض تمامش را می گیرد و نفس بالا نمی اید . سر بالا می آورم چشم های به خون نشسته ی حاج علی , ادم هایی که دورش جمع شدند و به من نگاه می کنند و بچه ها با ان خنده های پت و پهن و چشم هایی که از شیطنت برق میزند .

صدای کل کشیدن بچه ها از شیشه های شکسته میگذرد و خانه را پر می کند ساعت چند است ؟ نکنه امده باشند به پنجره نگاه میکنم ابر ها ی خاکستری خودشان را به شیشه ها چسبانده اند و من را نگاه می کنند ات و اشغالها را کنار میزنم و میروم توی هال . تاریکی و سکوت مثل سرب توی ریه هایم می نشیند بر میگردم سمت اینه قدی روی دیوار گره روسریم مثل طناب دار دور گردنم افتاده و مو های وزم در هوا پراکنده اند لرزی توی گردنم می افتد و دستی توی موهایم میخزد چشمانم را می بندم سرم یک طرف شل می شود من فقط به همین درد میخورم قطره اشکی پایین می اید صدای پوزخند ابر ها بلند می شود یکی توی گوشم داد می زند چشمانم راباز میکنم تنهام زانو هایم شل میشود و روی زمین می افتم به عکس گوشه ی اینه نگاه میکنم صدای نرمی توی گوشم مییچد
- عزیز چرا دایی نمی خواد ریخت منو ببینه ؟ من زشتم ؟
دو پر روسریم را توی دستانم مشت میکنم و می کشم . قطره های اشک از چشمانم سر میخورد
- چون عین مامانتی
چشمانم بیرون میزند و طناب دار محکم تر می شود
- مامان چرا مرد؟
روشنی توی خانه می افتد و بعد ان صدای غرش ابرها پنجره را می لرزاند . کنار پنجره دختر بچه با موهای وزوزی پریشان و ماه گرفتگی روی چانه ایستاده و بیرون را نگاه می کند دستم را به اینه می گیرم و میروم نزدیک تر رطوبت سردی از پشت شیشه ها توی صورتم میخورد . دخترک برمیگردد سمتم و موش چاق مرده را جلوی صورتش میگیرد
تک نگاهی به دایی و بعد دخترک می اندازم که پا تند کرده توی حیاط دیگه خیلی دیر شده . میروم کنار دایی و پاهایش را بالا میگیرم اسکناس های پنجاه تومانی روی زمین می ریزد و وبوی جوراب شامه ام را پر می کند
- این پولا رو از کدوم گوری اوردی ؟
- دایی بخدا تقصیر من نیست
جسد را با خودم می کشم توی حیاط
- من اصلا اصلا نمی دونم چی شده از خواب پا شدم..
- حرف اضافه نزن مال دیشبه ؟
یک قطره باران می چکد روی دستم و لرزی توی بدنم می نشیند سر دایی کف حیاط کشیده می شود دندان های زردش از بین لبان کبودش بیرون زده و خون روی پیشانی پهنش خشک شده است
- گفتم مال دیشبه ؟
رگ روی شقیشقه اش باد کرده و بوی تریاک نفس هایش توی صورتم می خورد با خودم فکر میکنم که دیشب را از کجا می داند بر میگردد به لیوان گوشه ی خانه خالی از اثاثیه ی نگاه میکند و یقه ام را رها می کند
- الان حالی میکنم مرتیکه رو
دایی را کنار باغچه دراز و کم عرض اخر حیاط رها می کنم دخترک مشت مشت خاک بر میدارد روی موش مرده میرزد بعد دست هایش را بهم میزند و با لبخند خاک را می تکاند .سر توی گودال باغچه میکنم ریشه های قدیمی از دل خاک بیرون زده و در هم پیچیده اند ارزو میکنم میتوانستم برای همیشه توی تاریکی قبر خانه گم بشوم شاید مرا هم همینجا دفن کنند شاید هم یک گودال دیگر فرقی نمی کند .
شانه ی دایی را می کشم بالا سنگینی توی قفسه سینه ام می نشیند و درد توی دست ها و گردنم پخش می شود .نگاهم می افتد به تیزی کلنگ نفسم بند می اید دست دایی دور گردنم سفت می شود
- حالا که یه گند کاری شروع کردی تا تهش برو
- م م من نبو..
- حیف لقمه هایی که عزیز دهنت گذاشت بچه اش و که کشتی خودش باید نجات بدی فهمیدی؟ یالا امشب بدون پول برنمی گردی
کاغذ های پول بالای سر جسد پیچ می خورند و ارام رویش می افتند دست میکنم توی جیب دایی و چاقویش را توی جیبم می اندازم
با صدای لرزش در کنار خاک های باغچه می افتم
- بیشعور یکم بالاتر میزدی که توپ می افتاد تو خونه
- حالا که نیفتاد
- اصلا دیگه بسه کم کم عروس دوماد از راه میرسن
سرم را بالا می گیرم نم نم باران توی صورتم میخورد و ریسه ی چراغ های رنگی توی کوچه از بالای در دیده می شود
به گور نگاه میکنم خاک سیاه و سرد دایی را در خود بلعیده و حالا انگار اصلا دایی وجود نداشته است .
چادر مچاله مادربزرگ را از گوشه ی اتاق بلند میکنم پرز های سفید پشم و پنبه رو زمین می افتد صدای جیغ امبولانس و گریه های دایی توی گوشم میپیچد تقصیر من است چادر را بو میکنم . برای بار اخر به خانه ی خالی و موکت های سوخته و عکس گوشه ی اینه نگاه میکنم
قطره های درشت باران به پنجره می کوبند چادر را روی سرم می اندازم و گوشم را می چسبانم به سرمای در صدای ضعیف بع بع و و همهمه ی ادم های ته کوچه به گوش میرسد قلبم توی سینه می کوبد .در را کمی باز میکنم رو به رویم فقط دیوار کوتاه سیمانی و اسفالت ترک خورده کوچه به چشمم میخورد نه خبری از همسایه هاست نه حاج علی و نه خواهر زاده اش نفسم را بیرون فوت می کنم . در را می بندم و به ان تکیه میزنم همهمه ی ادم ها یی که هفت روز پیش پشت درجمع شده بودند بیدار می شود
- بیا بیرون دختره ی نمک به حروم
- چیشده حاج علی .کاری کرده؟
در به لرزه می افتد و تمام وجودم را تکان می دهد دست می گیرم به چانه ام با خودم فکر میکنم نکند می خواهند پول ها را پس بگیریند؟ حالا چه خاکی به سرم بریزم؟
میروم نزدیک تر نور چراغ برق ان طرف در خاموش روشن می شود
- مردم شما بگین بد کردم زیر پر بالشون گرفتم ؟
- اهای بیا بیرون
در توی چند سانتی صورتم تکان می خورد دست میبرم و کمی بازش میکنم . تاریکی از لای در مرا در خود می گیرد دایی هم که نیست حالا پول از کجا بیاورم نور توی کوچه پهن می شود و ادم ها مثل شبه رنگ میگیرند حاج علی نگاه تندی به من می اندازد و هجوم می اود سمتم دو دستم را محکم روی چانه ام میگیرم خودم را می چسبانم به در
- دخره دهاتی اگه من نبودم که تو و اون داییت تا الان از گشنگی مرده بودین بد کردم به ننه ات کار دادم چیه بهتون پول دادم هار شدین بیشتر میخواین؟ جرات میکنین منو تهدید کنید؟
من که دیگر پول نخواسته بودم چرا دست از سرم بر نمیدارند . از پشت اشک گیر افتاده توی چشمانم مردم را می بینم که دو طرف حاجی را می گیرند و یک جا می نشانندش .صدای گریه ی حاجی بین جمعیت می پیچد و به من می رسد دنبال ان ادم با موهای خرمایی میگردم
- اخه من چه هیزم تری به اینا فروختم که حالا میخوان ابروی چندین ساله ی من و ببرن

- اخه دختره ی دو هزاری تو چی داری که مثلا برادرزاده ی من تو رو بخواد ؟ میخوای گندکاریت بندازی گردن حمید؟

اشک هایم راه می افتد چادر را توی صورتم می اندازم خودم را می چسبانم به دیوار بچه ها ته کوچه زیر ریسه های رنگی بدو بدو می کنند و برای گوسفند شکلک در می اورند حمید را با موهای خرمایی ژل زده تصور میکنم که دست می اندازد و شنل سفید عروس را کنار میزند
- هفته دیگه عروسی حمید نببینم بخواین پشتش حرف دربیارین به اون دایی مفنگیتم بگو اینجوری نمی تونه از حاج علی اخاذی کنه
تنم را به تیزی اجر های شکسته دیوار می کشم و پاتند میکنم سمت عروسی
نفسم به شماره افتاده و بع بع گوسفند دور سرم می چرخد نکند گیر بیفتم باید خودم تمامش کنم دست لرزانم را می کشم روی چادر تا پایین تر بیاید چاقو توی جیبم تکان تکان میخورد.
سرم را بالا می گیرم طنابی جلوی صورتم تکان میخورد و میر سد به پای گوسفند بچه ها دورش را گرفته اند و یکی با چوب توی سرش میکوبد کاسه ی اب چپه می شود و اب روی اسفات به سمتم میخزد تیزی چاقوی توی جیبم را لمس میکنم چشم ها ی درشت گوسفند پشت پرده ی دود سیاه اسفند این طرف و ان طرف می چرخد یک دستم را به ارامی دور چاقو می پیچانم و با دست دیگر طناب را نگه میدارم .صدای سوت تیز بلند گو ها بلند می شود و یکراست میرود توی مغزم طناب را بیخیال می شوم و خودم را می اندازم گوشه ی تاریک حیاط
خنکای خاک اب خورده و عطر توی صورتم میریزد موسیقی و خنده ی ادم های پشت میز لا به لای درخت ها می پیچد . به لب های خندان و دست هایی که نرم توی هوا میجرخند نگاه می کنم کاش مادر بزرگ یک هچین جایی باشد
از پشت ردیف درخت ها خودم را به راه پله اتاق عقد می رسانم مادر بزرگ می گوید سفره عقد حرمت دارد هر جایی پهنش نمی کنند .پله ها را یکی یکی بال میروم . نحسی و کثافت قطره قطره روی زمین میخورد و روی پله ها جاری می شود . پشت در گوش می ایستم جز صدای کوبش قلب و نفس های بریده ام چیزی نمی شنوم در را باز میکنم درخشش پارچه ی پولکی سفره و گل های رنگی از لای در بیرون میزند خودم را توی اتاق می اندازم . باریکه ی اب باران از لوله ی کنار پنچره رو شیشه پهن می شود و به پایین شره می کند گوسفند ان پایین زیر نور ریسه ها ایستاده است و مردی چاقو روی چاقو می کشد
سر دخترک مو وزوزی از گوشه ی سفره بیرون می اید یک گل سفید کنار گوشش است
- عزیز میشه هر وقت دایی عروسی کرد من چاقو رو بهش بدم؟
- دایی بهم پولم میدی ؟ دیشب دختر بهجت خانوم از داماد یه عالمه پول گرفت
دختر بچه چاقوی ربان زده را توی هوا میچرخاند صدای جیغ و خنده مردم زیر باران بلند می شود سردی چاقوی را توی دستم فشار میدهم میروم نزدیک اینه قطره های نحس خون روی سفره می چکد و گرد غربت روی اینه می نشیند انگار از هزاران کیلومتر دور تر به خودم زل میزنم مو هایم به پیشانی خیس از عرقم چنگ زده و تاریکی توی چشمانم وول می خورد صدا ها مثل وزوز مگس می پیچد دور سرم

- به هیچ درد دیگه ای نمی خوری
- حالا که یه گند کاری شروع کردی تا تهش برو
- یالا خودت یکیو پیدا میکنی یا زنگ بزنم ؟

صدای کلید های گوشی ازلا به لای انگشتان سیاه دایی بیرون میخزد کلنگ توی دستانم تکان تکان میخورد صدای فریاد دایی تمام بدنم را در خود می بلعد هجوم می برم به اینه دستم را می کشم روی انعکاسم خون روی اینه پخش می شود و به پایین شره میکند
- صدای پچ پچ دایی از زیر خاک سرد بیرون می زند
- قرارمون چی شد غلام ؟ دیشب تو پول گذاشتی خونه ؟
گوشی را توی دستش جا به جا میکند صدای غلام از گوشی بیرون میزند
_ من به معتاد جماعت نه پول دادم نه خواهم داد
- یعنی چی ؟ چرا دبه میکنی گفتی دختره رو میخوای گرفتیش دیگه دردت چیه ؟
مشتم روی اینه فرود می اید
- مرد حسابی میخوای بهم پول بدی منم دوبرابرش رو بهت برگردونم تازه شرطم گذاشتی حالا ناز میکنی واسه من ؟ لعنتی مادرم داره میمیره
تیکه های اینه توی دستم فرو می رود و صدای کل و بوق ماشین توی مغزم می چرخد میروم کنار پنجره مردم دو طرف کوچه را گرفتند و دست میزنند سردی چاقو را می گذارم زیر گلویم یعنی غلام پیر بود یا جوان ؟
حمید در سمت عروس را باز می‌کند سفیدی دامن عروس میزند بیرون سایه ی قصاب روی گوسفند می افتد چاقو را زیر گلویم فشار میدهم خس خس نفس کشیدنم توی سرم خرچ میخورد سرخی خون زیر ریسه های رنگی جاری می شود سرم ب سرمای زمین میخورد و تن گوسفند روی اسفالت نمناک کوچه ارام می گیرد.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، سرکار خانم زهرا دهقان اناری
قبل از شروع به تجزیه‌وتحلیل روند تألیفیِ این اثر ارسالی، منطبق‌تر و منصفانه‌تر است که در ابتدای این نقد تقدیمی و البته مطابق با برخی از ظرفیت‌های دغدغه‌مندانۀ داستان‌پردازانه و خلاقانۀ موجود[اعم از ویژگی‌های تألیفیِ هنوز بالقوه مانده و همچنین برخی از بخش‌های توصیفیِ جز‌ءپردازانۀ متن، که از کارکرد تألیفیِ نسبتاً بالفعلی برخوردار شده‌اند]، در روند شکل‌دهیِ قاعده‌مندانه و ضروریِ [«گام‌به‌گام» و «بافت‌به‌بافت» و «متوالی» و «مترتب» و «مستدل» و «واقعه‌پردازانه» و «شخصیت‌پردازانۀ»] روایت، تأکید و تقدیر شود؛ ویژگی‌های قابل‌‌ توجۀ نوشتاری و ارزشمندی که طبعاً برای احاطه‌مندانه‌تر و کاربردی‌تر و هدفمندتر و مدیریتِ قاعده‌‌مندانه‌تر و خلاقانه‌تر، به سیر مطالعاتی منطبق‌تر و برنامه‌ریزی شده‌تر و ممارست نوشتاریِ پیگیرانه‌تر و صبورانه‌تری نیاز دارند تا به مرحلۀ تألیفیِ مشخص‌تر و کاربردی‌تر و یک‌دست‌تر و مدیریت شده‌تر وطبعاً ماندگارتری برسند، بنابراین و جهت تسهیل در روند تألیفیِ خلاقانه‌ و دغدغه‌مندانه و تأمل‌برانگیزانه‌تان، مواردی را به اختصار و جهتِ ارتقاء مهارت‌های نوشتاریِ ذاتی و ارزشمندتان، تقدیم حضور شریف‌تان می‌کنم.
درواقع این اثر ارسالی، از برخی ویژگی‌های نوشتاری ذاتی [و البته قابلِ مدیریت و گسترش و پرورش] ارزشمندی برخوردار شده است که بی‌تردید [و حتی علی‌‌رغم برخی از نیازهای ضروری هنوز برطرف نشده در ساختار بافت‌به‌بافت روایت؛ اعم از ایجاد اتصال و انسجام و تمرکز رواییِ پرکشش و قابل کشف و پیش‌برندۀ روایی در روند واقعه‌پردازیِ ضرورت‌مندانه و انسجام‌گرایانۀ متن و همچنین تبدیل کاراکترهای اصلی معرفی شده در روایت، از «اسم» و «تیپ» به شخصیت‌های ملموس و به ویژه منحصربه‌فرد داستانی و...]، نشان‌دهندۀ ذهن خلاق و دغدغه‌مند مؤلف گرامی اثر هستند، ویژگی‌های تألیفیِ ذاتی ارزشمندی که طبعاً موجبِ نحوۀ مواجهۀ تألیفی شخص مؤلف اثر با سوژۀ انتخابیش، به شیوه‌ای مختص به خودش شده‌اند، آن هم به گونه‌ای که خواسته یا ناخواسته [درواقع برخی از اوقات و به شیوه‌ای معمولاً اتفاقی، مؤلف با توجه به استعدادهای نهفتۀ ذاتیش، در مسیر تألیفیِ متفاوت و حتی منحصر‌به‌فردی قرار می‌گیرد که در صورت مدیریتِ استعداد نمایان شده‌اش در هنگام تألیف سایر آثار بعدی، تبدیل به نویسنده‌ای قدرتمند و ماندگار و احاطه‌مند و خلاق می‌شود]، متن در بخش‌هایی از روند شکل‌گیریش، به مرز نسبتاً تأویل‌پذیرانۀ فراواقع‌گرایانه‌ای رسیده است: «...، مادر بزرگ را می بینم که چوب اش توی اسمان تکان میخورد و روی ابر ها فرود می اید حالا دیگر مطمئنم جایش انجا بهتر است اصلا خودش هم همین را میخواست نمی دانم تا حالا دیگر باید مرده باشد»؛ اتفاق تألیفیِ چذب‌کننده و شگفت و تأویل‌پذیرانۀ قابل گسترش و پرورشی که در صورت یک‌دست و مدیریت شدنِ احاطه‌مندانه و تأویل‌پذیرانه، می‌تواند که روند تعمیم‌پذیرانۀ ضروری و روایی متن، به سمت شکل‌گیری اثری بی‌بدیل و اعجاب‌آور و تأثیرگذار و ماندگار سوق بدهد.
البته لازم به ذکر است که هنوز روند شکل‌دهی روایت، برای رسیدن به یک قالب نوشتاری مشخصِ تعریف شده [اعم از رئالیستی و یا فرواقع‌گرایانه]، به تعیین تکلیفِ مشخص‌تر و برنامه‌ریزی شده‌تری نیاز دارد تا قالب داستانی یک‌دست‌تر و مدیریت شده‌تری در روند واقعه‌پردازی و شخصیت‌پردازی متن به وجود بیاید؛ درواقع برای این که روند گام‌به‌گام و بافت‌به‌بافتِ تبدیل «نیت رواییِ مؤلف» به «نیت روایی متن»، از موفقیت قاعده‌مندانه و تعمیم‌پذیرانۀ مؤثری برخوردار شود، مؤثرتر است که پس از مواجهه دوباره با ظرفیت‌های نهفتۀ رواییِ موجود در سوژۀ انتخابی، مؤلف خلاق و دغدغه‌مند و نکته‌سنجش این اثر ارسالی، به تفکیک هدفمندانۀ ظرفیت‌های رواییِ واقع‌گرایانۀ قابل گسترش و صرفاً تأمل‌برانگیزانۀ سوژه، از ظرفیت‌هایِ هنوز بالقوۀ فراواقع‌گرایانه و تأویل‌پذیرانۀ سوژه بپردازد و پس ار تصمیم‌گیری و انتخابِ منطبق‌ترین و مؤثرترین قابل نوشتاری ممکن، به تألیف یک اثر داستانیِ یک‌دست و مشخص [ یا صرفاً رئالیستی و یا صرفاً رئالیسیم‌جادویی] مبادرت کند، چون که هنوز روند شکل‌دهی روایت، مابین این دو قالب داستانی [که بدون شک، هر یک از ارزشمندی‌های تألیفی و تأملی و دغدغه‌مندانۀ مختص به خودشان برخوردار هستند]، در چنان وضعیت ناخواسته‌ای قرار گرفته است که گاهی به سمت اجرای دغدغه‌های نوشتاریِ صرفاً واقع‌گرایانه سوق پیدا می‌کند و گاهی اوقات هم به سمت فراواقع‌نویسی نسبتاً تأویل‌پذیرانۀ منحصربه‌فرد و ارزشمندی سوق پیدا می‌کند.
همچنین یکی دیگر از مشکلات روند شکل‌گیری یک روایت پرکشش و قابل کشف [طبعاً و به طور معمول، نویسندگان احاطه‌مند و موفقِ در هنگام تألیفِ داستان‌های تأثیرگذار و تأمل‌برانگیزانه‌شان، با در نظر گرفتن سهم مکاشفه‌گریِ مخاطبین حرفه‌ای، با تعبیه و تنظیم «کُدهای روایی» قابل کشف و به دقت طراحی شده در متن، فرصت ارتباط مفهومی و رواییِ قابلِ تحلیل و تأملِ مؤثرتری را برای گروه مخاطبین پیگیر و سخت‌پسند آثارشان فراهم می‌کنند] در این اثر ارسالی، عدم تمرکز و انسجام روایی حداکثری و در نتیجه، تضعیف نسبی «خط اصلی روایت» است، وضعیت ناخواسته‌ای که به دلیل تعبیۀ هنوز کاملاً گزینش و تنظیم نشدۀ برخی از مصالح روایی در متن [و با به‌کارگیری حدود «سه هزار و دویست و شصت» واژۀ هنوز کاملاً مدیریت نشده و نسبتاً اطناب‌آور و صرفاً حجیم‌کنندۀ وجه ظاهری متن در روند تألیفی روایت؛ به ویژه با حضور گستردۀ گفتگوهایی که برخی از آن‌ها، یا هنوز از وجۀ چندان ضروری و پیش‌برنده‌ای در متن برخوردار نشده‌اند و یا حداقل هنوز از انطباقلِ چندان مؤثری با قواعد دیالوگ‌نویسی حرفه‌ای برخوردار نشده‌اند] به وجود آمده است؛ بنابراین و به منظور ایجاد «انسجام روایی» حداکثری [هم در روند تألیفیِ این اثر ارسالی و هم سایر آثاری که پس از این تألیف می‌کنید] و مدیریت هرچه صحیح‌تر و تأثیرگذارتر «اقتصاد واژگانی» [بهره‌گیری حداکثری روایی از حداقل واژگان به‌کارگرفته شده در داستان]، پیشنهاد می‌کنم که جهت تقبل و حضور در یک روندِ «کارگاهی-تمرینی» تجربه‌اندوازنه و مهارت‌آموزانۀ تألیفیِ گام‌به‌گام و هدفمند و نظام‌مندِ مدیریت شده‌تر، لطفاً و حتماً و برای مدت زمانی، تمامی داستان‌هایِ ارسالی‌تان را با حدود «هشتصد» تا حداکثر «هزار» واژۀ به دقت گزینش شده‌تر، تألیف و تنظیم و تجربه کنید و مطمئن باشید که تقبل صبورانۀ چنین تمرین کارگاهی نسبتاً سخت و زمان‌بُری، موجب ارتقاء گام‌به‌گام و روزافزون مهارت‌هایِ نوشتاریِ ذاتی ارزشمندتان خواهد شد و طبعاً در هنگام گزینش هرچه دقیق‌تر و تعبیه و تنظیمِ هرچه‌ قدرتمند‌تر و تأثیرگذارترِ جزئیاتِ ضروری و تشکیل‌دهندۀ یک روایت منسجم و متمرکز و مترتب و مستدل و پیش‌برنده و تأمل‌برانگیز و ماندگار، کاربرد تألیفیِ احاطه‌مندانه و داستان‌پردازانۀ بسیار مؤثری خواهد داشت و در نتیجه، ارتباط مفهومی و رواییِ تأمل‌برانگیزتر و تأثیرگذارتری، مابین آثار داستانیِ دغدغه‌مندانه و خلاقانه‌تان‌تان با ذهن مخاطب مکاشفه‌گر و سخت‌سپند حرفه‌ای برقرار خواهد شد.
البته بدون شک و علی‌رغم برخی از مشکلات مطرح شده [که با توجه به استعداد و خلاقیت ذاتی شما، دوست نویسندۀ فرهیختۀ گرامی، قابل ترمیم و مدیریت تألیفیِ مؤثرتری هستند؛ اعم از انتخاب قالب داستانی مشخص و در نتیجه، یک‌دست شدنِ شیوۀ تألیفی روایت و همچنین واقعه‌گزینی و کاراکتر‌گزینیِ منسجم و متمرکزتر و کاربردی‌تر و...]، در این نقد تقدیمی، بدون شک و علاوه بر خلاقیت ذاتی مؤلف گرامی، یکی دیگر از ویژگی‌های ارزشمند تألیفیِ این اثر ارسالی، سعی در به‌کارگیریِ شیوۀ رواییِ دقیق و جزءپردازانۀ «توصیف پویا» در بخش‌های توصیفی متن است تا حتی‌الامکان، رویدادهای تعبیه شده در روایت [اعم از وقایع ضروری و همچنین بخش‌هایی که حداقل هنوز در جهت ایجاد اتصال و انسجام و تمرکز حداکثریِ روایی متن، از کارکرد اجراییِ چندان مؤثر و مدیریت شده ای بهره‌مند نشده‌اند]، برای مخاطب علاقه‌مند و سخت‌پسند حرفه‌ای، به طرز قابل تصورتری، ارائه و «نشان» داده شوند: «...، تکه های سفید پنبه و پشم را از توی مو های خرمایی...، صورت سرخ و دست های پرمویش...، صورت بادکرده ی مادربزرگ با ان همه لوله های جورواجور روی صورتش...، خنکای مرطوب خانه...، تفاله ها ی چای خشک شده...، لیوان های چرک روی سینک...، پاکت مشکی و پاره پوره ی زباله...، تکه پارچه های گلی...، لابه لای لباس های خونی و خرده شیشه های لیوان...، دست هایم ضرب دری روی بدنم محکم میشود...، رطوبت سردی از پشت شیشه ها...، بوی جوراب شامه ام را...، دندان های زردش از بین لبان کبودش بیرون زده و خون روی پیشانی پهنش...، رگ روی شقیشقه اش باد کرده...، نم نم باران توی صورتم میخورد و ریسه ی چراغ های رنگی توی کوچه از بالای در...، موکت های سوخته...، دیوار کوتاه سیمانی...، صدای کل و بوق ماشین...، بیرون سایه ی قصاب روی گوسفند می افتد چاقو را زیر گلویم فشار میدهم خس خس نفس کشیدنم...»؛ آفرین بر شما، لطفاً تمامی متن را [البته پس از گزینش و تفکیکِ هرچه‌منطبق‌تر حوادث ضروری و منسجم‌کننده، جهت حضور مؤثر در یک قالب نوشتاری تعریف شدۀ مشخص و کامل و مستقل و منسجم و متصل و متمرکز]، با چنین دقت‌نظر توصیفی جزءپردازانه‌ای، ترمیم و تقویت کنید.
دوست نویسندۀ خلاق و فرهیختۀ گرامی، به جمع دوستان داستان‌نویسِ خوش‌اندیشه و پرتلاش «پایگاه نقد داستان» خوش آمدید، امیدوارم که مطالب مطرح شده، در این نقد تقدیم، مورد توجه و عنایت صبورانه و بزرگوارانه‌تان قرار گرفته باشند و امیدوارم که علاوه بر نوشتن داستان‌های دغدغه‌مندانۀ واقع‌گرایانه، تألیف آثار داستانیِ متفاوت و جذاب و اعجاب‌آور «رئالیسم جادویی» را هم، به طرز پیگیرانه‌ای مدنظر قرار بدهید و به زودی در این زمینه تأویل‌پذیرانه هم، آثار داستانیِ یک‌دست و به دقت طراحی و تألیف و تنظیم شده‌ای را از شما دوست خلاق و خوش‌اندیشۀ گرامی مطالعه کنم. با سپاس و احترام بسیار و با آرزوی موفقیت روزافزون

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت