نظرگاه غلط!




عنوان داستان : بمب ساعتی
نویسنده داستان : محسن ذوالفقاری

معلم علوم قلم را بین انگشتان بلند دستش چرخاند. قلم و کف دستش را محکم روی میز آهنی کوباند. سکوت و سکوت و سرما. کلاس یخِ یخ بود. معلم دستی به سروصورت بی‌ریشِ کوسه‌طورش کشید و به سبیل‌های از بناگوش دررفته‌اش نیز حالتی داد. گلویی صاف کرد و با صدای زمخت نخراشیده‌ای از دانش‌آموزان خواست برگه‌ای بردارند و اسم و فامیل و شغل پدرشان را بنویسند. برگه‌ها با صدای خِش‌خِش از میان دفترها کنده شد و روی میز آمد. کسی جرئت حرف زدن نداشت. همه سر در تکه کاغذی فرو کرده بودند و آسان‌ترین امتحان از نچسب‌ترین معلم، کار را برایشان سخت کرده بود.
معلم از همان میز اول لخ‌لخ‌کنان پاهایش را روی زمین کشید و تک به تک برگه‌ها را گرفت. سرجمع‌شان کرد و از فاصله‌ای کوتاه همه را روی میز پرت کرد. خودش را روی صندلی جاساز کرد و شروع به خواندن کرد. کلاس با سردی و رخوت تمام شد و بچه‌ها آهی از سر رهایی و راحتی کشیدند.
هفته‌ها گذشت و معلم علوم با همه سر ناسازگاری داشت جز حبیب. با کوچک‌ترین بهانه‌ای بچه‌ها را انضباطی و از کلاس اخراج می‌کرد. اما حبیب، دوست و حبیب ناخوانده معلم شده بود و دشمن بچه‌ها.
- معلوم نیست این حبیب ناکس چه بده و بستونی با این معلمِ عقده‌ای داره!
- مارموزه لامصب. نصفِ بیشترش زیر زمینه!
- بچه خوشگله و نظرکرده!
- باید اجیرش کنیم! تحریکش کنیم!
- خیلی پرته! خجالتی و مزخرف!
همه بچه‌ها او را می‌شناختند. اراذل بدشان نمی‌آمد جای خلوتی پیدا کنند و دستی به حبیب برسانند و همه کتک‌های نخورده‌اش را جبران کنند. همه دست به یکی کردند و عملیاتی طراحی کردند که حبیب هم از در بخورد هم از دیوار و هم پیش معلم سکه یک پول شود.
معلم علوم وسط راهرو بود که شاهرخ معرکه‌گیری‌اش را شروع کرد. کیف حبیب را قاپید و آورد وسط کلاس و سروته‌اش کرد. دل و روده کیف روی زمین پخش شد. سه کتاب: فارسی و علوم و ریاضیات. دو دفتر و یک خودکار آبی که در نداشت و یک ماتیک که حلقه طلایی میانش بود! شاهرخ ماتیک را برداشت و روی هوا طوری چرخاند که همه ببینند. صدای خنده بچه‌ها رفت بالا و سرِ حبیب افتاد پایین. در خود مچاله‌شده گوشه نیمکت شکسته‌اش نشسته بود. هیچ راه مقاومتی پیدا نکرد الا فرار از کلاس و جمع. رفتن او همانا و آمدن معلم همانا. با سر رفت تو سینه معلم. کلاس به بمب ساعتی می‌ماست که هر لحظه امکان انفجارش بود. معلم بساط وسایل ریخته شده وسط کلاس را که دید فریاد زد:
- این آشغالا برا کدوم آشغالیه!
نعره معلم بمب ساعتی را خنثی کرد و بچه‌ها رفتند توی لاک دفاعی جز شاهرخ که محکم گفت: برا حبیب!
معلم آمد بگوید:
- ماتیک به کجات می‌مالی توله سگ؟
اما اسم حبیب آمده بود و کلام را دور دهانش چرخاند و قورت داد و چیزی نگفت!
معلم شنید:
- آقا به خدا مالِ من نیست!
رضا رَدی از آن طرف، کلاس را کوک کرد:
- لابد از ننه‌اش بلند کرده!
همان‌جا تایمر بمب ساعتی فعال و کلاس از خنده منفجر شد. اولین ترکشش اردنگی بود که نثار رضا ردی شد.
- گمشو بیرون! بچه ک...!
اردنگی و اخراج و فحش، آب را از سر رضا گذرانده بود. خواست آخرین زهرش را به حبیب بزند و زد. حرفش را چون گلوله‌ای سمی از دهانش شلیک کرد:
- شب‌ها کجایی جیگر؟ با آقا معلم و...؟
صدای خنده تمسخرآمیز فضای کلاس را پر کرد. حبیب طاقتش طاق شد و او هم لگد محکمی نثار رضا کرد. آقا معلم فقط نظاره کرد و باز هم چیزی نگفت!
شاهرخ گفت:
- کسی که از حبیب کتک بخوره واقعا از رده خارجه! رضا ردی خیلی ردی! خیلی خری!
کلاس دوباره منفجر شد و شاهرخ به عنوان نفر دوم از کلاس با یک سیلی و چند فحش آب‌دار و کاف‌دار و کش‌دار اخراج شد.
بعد از این دیگر کسی جرئت تیکه‌پرانی نداشت. حبیب به دستور معلم وسایل را جمع کرد و رفت سرجایش نشست. ماتیک را هم از شدت عصبانیت زیر پایش له کرد. ماتیکی که ابزار نقشه هم‌کلاسی‌هایش بود.
بچه‌ها کفری شده بودند. معلم از حبیب چند خطا دیده بود و لام تا کام چیزی نگفته بود! هرکسی غیر از حبیب اگر این‌طور با سر می‌رفت تو سینه‌اش قطعا سر در بدن نداشت! آن ماتیک را از هرکسی جز حبیب می‌دید ماتحتش سالم نبود! لگد زدن جلوی او به هم‌کلاسی هم که جزایش مشخص است ولی مجازات حبیب حتی یک چشم‌غره کوچک هم نبود!
حبیب از نگاه‌های هم‌کلاسی‌هایش فهمید که زنگ آخر حتما برایش برنامه‌ها دارند و قرار است حسابی از خجالتش دربیایند. مخصوصا رضا ردی و دار و دسته‌ی از رده خارجش!
زنگ خورد و همه رفتند و حبیب از ترسش گوشه کلاس کز کرده بود. معلم به سراغش آمد و گفت:
- این چه بساطی بود امروز راه انداخته بودی ؟
- کار من نبود آقا!
- قضیه ماتیک چی بود؟
- برای من نبود آقا!
- من رو تو حساب دیگه‌ای باز کرده بود! تو بابات تیمساره و برای خودت آقازاده‌ای نباید اتو دست بچه‌ها بدی! تو هرکاری بکنی به اسم بابات تموم میشه و بابات هم وصله به دربار و اعلی حضرت! پس باس از الان زبر و زرنگ باشی!
حبیب با آمدن عنوان تیمسار یک آن، جا خورد و خاطره روز اول به ذهنش آمد. روزی که اسم و فامیل و شغل پدرش را روی کاغذ نوشته:
- «حبیب حسین زاده»
شغل پدر: س...
انگاری خط بد و نقطه‌های قروقاطی‌شده باعث شده معلم، «سمسار» را «تیمسار» بخواند!
نفس را در سینه حبس کرد و لب‌ها و دندان‌ها را بهم فشرد. سریع با یک جست از دست معلم خلاص شد. بیرون مدرسه زمانِ بمب ساعتی‌اش تمام شد و با صدای بلند چنان مستانه خندید که رضا ردی و دار و دسته‌اش و مابقی بچه‌ها از تعجب دهان‌شان وا مانده بود. حبیب برای رهایی از حسابرسی هم‌کلاسی‌هایش تصمیم گرفت تمام قضیه را به آن‌ها بگوید اما فرصتی پیش نیامد و زیر مشت و لگدها له شد.

محسن ذوالفقاری
مرداد ماه 1401
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
آقای محسن ذوالفقاری شبان سلام.
پیرنگ داستان اشکال دارد به همین علت قابل باور نیست. نمی‌شود کل ساختمان داستان را بر اساسی یک سوءتفاهم بنا نهاد. ممکن است معلم به اشتباه شغل پدر حبیب را به جای سمسار، تیمسار خوانده باشد. این محتمل است، اما برای یکی دو هفته. اولا از روی محل زندگی، پوشش، گویش و رفتار حبیب خیلی زود معلوم می‌شود حبیب هم مثل بقیه بچه‌هاست ‌. از این مهمتر پسر یک تیمسار که با دربار پهلوی حشر و نشر دارد، هرگز به مدرسه معمولی نمی‌آید. آنها مدرسه‌های خاص خودشان را داشتند که با برنامه‌های درسی کاملا متفاوت است.
به شروع داستان دقت کن لطفاً:
«معلم علوم قلم را بین انگشتان بلند دستش چرخاند. قلم و کف دستش را محکم روی میز آهنی کوباند. سکوت و سکوت و سرما. کلاس یخِ یخ بود. معلم دستی به سروصورت بی‌ریشِ کوسه‌طورش کشید و به سبیل‌های از بناگوش دررفته‌اش نیز حالتی داد.»
من یقین کردم زاویه دید منِ راوی است. یعنی یکی از دانش‌آموزان تعریف می‌کند. تا رسیدم به این پاراگراف:
«زنگ خورد و همه رفتند و حبیب از ترسش گوشه کلاس کز کرده بود. معلم به سراغش آمد و گفت:»
و آین پاراگراف:
«حبیب با آمدن عنوان تیمسار یک آن، جا خورد و خاطره روز اول به ذهنش آمد. روزی که اسم و فامیل و شغل پدرش را روی کاغذ نوشته:
- «حبیب حسین زاده»
یکدفعه دیدم زاویه دید دانای کل است یا همان سوم‌شخص. خوب پسر خوب این اشکال دارد. چرا نویسنده به عنوان دلتای کل وارد ذهن و فکر آقا معلم نمی‌شود تا از همان اول سوءتفاهم حل شود و خلاص. شما حق ندارید در این نوع زاویه دید اطلاعات را مخفی کنی و اطلاعات غلط به خواننده بدهی. راستی تکلیف رژ لب چه می‌شود؟
یادگیری هنر داستان‌نویسی بس سخت است و نفس‌گیر. عمر، جوانی و هزینه‌ها باید پایش گذاشت. یک کارگردان سینما چقدر امکانات در اختیار دارد! فیلمنامه، لوکیشن، هنرپیشه، لباس، دکور، رنگ، دوربین، دیالوگ، موسیقی و... یا کارگردان تئاتر یا حتی یک موسیقیدان. یک نویسنده برای ارائه اثرش چه در اختیار دارد جز کلمه؟ هیچ.
پس لازم است نویسندگان همه هم و غم خود را مصروف استفاده بهینه از کلمات و جملات کنند‌ و شایسته‌ترین کلمات و جملات را انتخاب کنند. شما در این زمینه کمی سهل‌انگاری کرده‌اید اجاره بدهید به چند مورد اشاره کنم:
«برگه‌ها با صدای خِش‌خِش از میان دفترها کنده شد و روی میز آمد. کسی جرئت حرف زدن نداشت. همه سر در تکه کاغذی فرو کرده بودند و آسان‌ترین امتحان از نچسب‌ترین معلم، کار را برایشان سخت کرده بود.
خودش را روی صندلی جاساز کرد و شروع به خواندن کرد. کلاس با سردی و رخوت تمام شد »
آنچه شما به‌عنوان نثر و زبان نوشته‌اید، نمی‌گویم غلط است یا مفهوم نیست.‌ می‌گویم بهتر است همه ما تا حد ممکن ساده بنویسیم، مثل حرف زدن‌مان. ‌من و شما هیچ‌وقت در خانه خطاب به یکی از اعضای خانواده یا دوست‌مان نمی‌گوییم فلانی دهان گشود و گفت. می‌گوییم؟ بهتر است جملات‌مان کوتاه باشد.‌ نیاز نیست ارکان جمله را نعل به نعل رعایت کنیم و موارد دیگر. وقتی کم کم در نگارش چنین نثر و زبانی متبحر شدیم، آرام آرام می‌رویم سراغ آرایش کردن کلمه‌ها و جمله‌ها، مثلاً: «باد با درد زوزه می‌کشید.‌ برف و بوران با خشونت تیغ می‌کشید. زمین و زمان از سرما می‌نالید و در خود می‌پیچید. انگار آخر دنیا بود، مردان و زنان روستا شیون می‌کردند از مرگ ناگهانی مشهدی همزه زاد؛ مشهدی همزه زاد فارغ از سرما، برف، مردم و خانواده پیچیده در حصیری کهنه آرمیده (خوابیده) بود، بی‌صدا، بی‌حرکت، بی‌دغدغه...»
آنچه عرض شد فقط مثال بود و فی‌البداهه. به یقین سر فرصت و حوصله شما بسیار بهتر و تأثیرگذارتر خواهید نوشت.
گمان می‌کنم تا همین حد برای این جلسه کافی باشد. شاید در فرصت دیگری به بحث و نظر و تدریس بنشینیم.
دوست عزیز منتظر آثار بعدی‌ات هستیم. ممکن است شانس مطالعه‌اش به بنده بیفتد، با افتخار خواهم خواند و یقین دارم پیشرفت‌ات را شاهد خواهم بود.
موفق باشی! یا علی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت