داستان کوتاه یک خیابان اصلی است که فرعی ندارد.




عنوان داستان : زلزله، بالا، پایین
نویسنده داستان : محمدرضا شبانی

همیشه حساب روزها از دستش در می رفت و هیچ وقت نمی دانست که چندمین روز ماه هست و حتی چند شنبه هست، اما الان با وجود اینکه نه خبری از گوشی بود و نه خبری از هیچ چیز دیگر، دقیق حساب روزها را با دقت در ذهن داشت آنهایی که تجربه ی سربازی دارند این را خوب می فهمند، روزهای سخت یک روزش هم یک روز است، دقیقا 22 بهمن بود، دقیقا 20 روز از زلزله 2 بهمن گذشته بود، بهمنی که از هرسال سردتر بود و سرما و یخبندان امان همه را بریده بود، بخاطر سرمای شدید بیشتر جنازه ها هنوز سالم بودند، خبری از حیوانات و حشرات موذی نبود اما جایشان را سگ ها پر کرده بودند، معمولا کاری به زنده ها نداشتند، آنقدر مرده در شهر بود که برای سیر شدن سگ های ولگرد نیازی به زنده ها نباشد، سگ هایی که روز به روز بیشتر می شدند و از شهرهای اطراف خود را به تهران می رساندند، اطراف شهر را خوب بسته بودند، اما برای انسان ها، برای سگ ها چاره ای جز تیراندازی نبود، و دائم از نقاط مختلف شهر صدای گلوله شنیده می شد، افرادی که عزیزانشان زیر آوار بودند اوضاع بهتری نسبت به آنهایی داشتند که عزیزشان را بخاطر گرسنگی و سرما و بیماری از دست می دادند و باید به هر زوری بود مانع خورده شدن آن توسط سگ ها می شدند که در خیلی از موارد موفق هم نمی شدند.
از آن روز سرد زمستانی 20 روز گذشته بود، سحر روز جمعه 2 بهمن ماه بود که زلزله ی خفیفی آمد، آنهایی که بیدار بودند به سرعت از خانه خارج شدند و چند دقیقه ی بعد زلزله عظیمی شهر تهران را لرزاند، زلزله ای که در هیچ جای کشور سابقه نداشت...
مرد و مردم دیگر در این بیست روز به اندازه ی کافی سختی تحمل کرده بودند و کم کم داشتند با شرایط کنار می آمدند، اما خبری که به مرور در شهر پیچیده بود مردم را بی طاقت و عصبانی کرده بود، از حدود روز دهم به مرور توسط امدادگران مردمی که عمدتا خودشان عزادار و یا دلسوخته از حجم مصیبت بودند اخباری به گوش مردم رسید، شنیدند که در برخی مناطق شمال شهر تهران تعداد خوبی از خانه ها سالم است و حتی آسفالت های این مناطق وضع بهتری از دیگر مناطق دارند، شنیدند که آن خانه ها به هیچ وجه درهای خود را حتی روی امدادگران هم باز نمی کنند، شنیدند که آنها شب ها برق دارند و سوخت کافی برای برق اضطراری به اندازه ی چند ماه ذخیره دارند، وضع آب و آذوقه شان هم همینطور بود و برای چند ماه مواد غذایی داشتند، خانه هایی که کوچکترین تخریبی نشده بودند و ساکنینشان فقط بخاطر بسته بودن راه ها و خروجی های شهر بود که در منزلشان مانده بودند
این اخبار به مرور بطور کامل در بین مردم پخش شده بود و ترکیب حس خشم و حس امید به راهی برای زنده ماندن باعث شده بود مردم از نقاط مختلف شهر به سمت نقاط شمالی و شمال غربی شهر حرکت کنند، مرد هم که چند ساعت پیش بعد از بیست روز مقاومت، همسر و فرزند خردسالش را بخاطر گرسنگی و تشنگی جلوی چشمانش از دست داده بود و تازه جنازه ی شان را در مقابل منزلش دفن کرده بود، بلاخره تصمیم گرفت و با حس خشم ناشی از بی عدالتی به سمت یکی از محله های ویلایی شهرک غرب به راه افتاد، مرد کشتی گیری چهارشانه و قوی هیکل بود و همین باعث می شد عده ای در مسیر پشت سر او راه بیفتند، در محله ی شان به جوانمردی شهره بود.
نیروهای نظامی راه ها را بسته بودند تا از هجوم جمعیت جلوگیری کنند اما مردم که چیزی برای از دست دادن نداشتند و احساس می کردند این بستن مسیر بخاطر حفاظت از ثروتمندان و صاحب منصبان است به شدت با نظامی ها درگیر می شدند، در این بین خود نظامی ها که گویا خیلی از این بستن مسیر دل خوشی نداشتند به راحتی تسلیم فشار مردم می شدند و راه را باز می کردند، حتی عده ای از ایشان یواشکی در گوش افرادی که به نظر جلودارتر می رسیدند آدرس خانه ی سیاسی ها و حتی نظامی ها را می گفتند، یکی از آنها چشمش که به مرد افتاد دور و برش را نگاهی انداخت و دست او را گرفت و به سمت خود کشید، سرش را نزدیک آورد و درگوشش گفت شهردار کوچه ی سوم در آن خانه ی ویلایی سفید رنگ پنهان شده است. مرد بخاطر آورد که طی یک سال اخیر چه جنجالی پیرامون شهردار به راه افتاده بود و خبرنگاران دائم مساله ی بازسازی کامل خیابان های شمال شهر و ایمن سازی ویلاهای آقایان را پی گیری می کردند که چرا باید این همه خرجش شود و مهمترین جواب شهردار این بود که این هزینه را خود اهالی مناطق شمالی بطور اختصاصی داده اند برای همین بحث و بعد هم هربار اشاره می کرد به اینکه خودش هم در منطقه ای جنوبی زندگی می کند، چند باری هم عکس وفیلم هایی در فضای مجازی از زندگی ساده ی شهردار پخش شده بود، باورش نشد که شهردار آنجا باشد ولی آدرس را بخاطر سپرد.
وارد منطقه ای شد که هیچ شباهتی به نقاط دیگر شهر نداشت، همه چی سالم و مرتب بود انگار هیچ زلزله ای نیامده، در مسیر خانه هایی را می دید که تا همین یک ماه پیش کسی جرات نزدیک شدن بهشان را نداشت و سر کوچه ی شان نگهبانی بود، اما الان درهایشان شکسته بود و آدم های زیادی داخلشان رفت و آمد می کردند، صاحبانشان یا کشته شده بودند یا فرار کرده بودند، چند تایی از آنها هم توسط مردم گیر افتاده بودند و با زیرپوش و شلواری پاره مشغول پذیرایی و شستن لباس و نظافت بودند در حالی که هرکسی دشنامی یا ضربه ای نثارشان می کرد. گویی مردم انتقام زلزله را داشتند از آنها می گرفتند همراه با انتقام تمام ظلم ها و تبعیض ها و بی عدالتی ها.
به جز چند خانه ی خاص بقیه ی خانه ها اوضاع مشابهی داشتند، آن چند خانه اما کسی نزدیکشان نمی شد، چندین جنازه ی خون آلود هم اطراف هریک بود، مرد خواست نزدیک آنها شود که چند جوان جلویش را گرفتند و به او گفتند که نزدیک خانه ها نشود، گفتند که خانه ها محافظ دارند و هرکسی نزدیک شده با تیر به او شلیک کرده اند، مشغول کشیدن نقشه بودند برای تصرف خانه ها، یاد خانه ی شهردار افتاد و خودش را به آنجا رساند، تمام خانه های کوچه تصرف شده بود به جز همان یک خانه، عده ی زیادی نزدیک خانه بودند و مشغول کشیدن نقشه، برخلاف خانه های قبلی اینجاخبری از خون و جنازه نبود، سوال که کرد متوجه شد خانه محافظ دارد اما تا آن لحظه فقط به تیر هوایی بسنده کرده اند، دیوارهای خانه به شدت بلند بود و بالاتر از آن هم نرده های گوزنی بلند و پیچیده، همین کارشان را سخت کرده بود و دیدن جنازه های خانه های دیگر و تیرهای هوایی باعث شده بود بی گدار به آب نزنند و احتیاط کنند.
غذا و آب موجود در خانه های تصرف شده تمام شده بود و مردم به شدت گرسنه بودند،با این وضعیت یا باید از گرسنگی و تشنگی می مردند یا با گلوله ی محافظان کشته می شدند، کم کم حملات شدید تر شد، یکی از خانه ها با تعداد زیادی کشته فتح شد، همین انگیزه ی خوبی بود برای فتح باقی خانه ها، حملات شدت گرفت، یکی پس از دیگری خانه ها فتح شد، نوبت به خانه ی شهردار رسید، برخلاف دیگر خانه ها اینجا هیچ کس کشته نشده بود و فقط تیرهای هوایی شلیک می شد، بین مردم همهمه ای افتاد همه به هم می گفتند که تیرها مشقی است، جوانی که جرات گرفته بود از دیوارها بالا رفت، که ناگهان تیری به پایش اصابت کرد و به پایین افتاد روی سر جمعیت، همه از دیوارها فاصله گرفتند و سکوت همه جا را فرا گرفت، از داخل خانه صدای فریاد شنیده می شد، مردی داشت داد می زد و می گفت مگر نگفتم کسی نباید آسیب ببیند و فقط تیر هوایی شلیک کنید، مردم با شنیدن صدا دوباره شروع کردند، این بار چندین نفر از دیوار بالا رفتند، دیگر خبری از گلوله نبود، فقط صدای تیر هوایی شنیده می شد، آن هم قطع شد و دیگر صدایی نمی آمد، مردم با خیال راحت شروع به فتح خانه کردند، مرد که داشت از عقب نگاه می کرد ناگهان چیزی توجهش را جلب کرد، چند مرد و یک زن و بچه با ماسک از خانه کناری خارج شدند و با بی توجهی به فتح الفتوح کنار گوششان برخلاف جهت شروع به حرکت کردند، مرد که در آنجا هیچ کودک زنده ای را ندیده بود با دیدن زن و کودک یاد خانواده خودش افتاد و مدتی مکث کرد آنها همچنان قدم زنان اما سریع راه می رفتند، مرد که حدس زده بود چه اتفاقی افتاده به سرعت خودش را به آنها رساند و درست موقعی که داخل خیابان اصلی پیچیدند به آنها رسید، دو نفر عقبی سعی کردند مانع او شوند اما وقتی اصرارش را دیدند از ترس شلوغ شدن و فریاد زدنش کنار رفتند، خودش را به نفر جلویی رساند و ماسکش را کنار زد، حدسش درست بود شهردار بود که قصد فرار داشت، خواست فریاد بزند و مردم را صدا بزند تا به آنجا بیایند و کار شهردار و محافظین و خانواده اش را یکسره کنند، ناگهان چشمانش به چشمان فرزند شهردار افتاد، از نگاه ملتمسانه ی او دلش به رحم آمد، نمیدانست چرا اما منصرف شد، همانجا ایستاد و رفتن آنها را تماشا کرد، هنوز داشت نگاهشان می کرد که همه چی عوض شد، دوباره یاد خانواده ی خودش افتاد، این بار معطل نکرد، از ته دل و با تمام توانش فریاد زد، شهردار! شهردار! مردم عصبانی و داغدار با شنیدن فریاد مرد و دیدن شهردار به سمت آنها هجوم بردند، خیلی طول نکشید... مرد نگاه می کرد و بلند بلند می گریست
نقد این داستان از : احسان عباسلو
ابتدا به خاطر بحث زلزله آن هم در تهران تصور یک داستان آخرالزمانی را داریم، اما در ادامه داستان سیاسی می‌شود و ایده‌های سیاسی جای نگاه آخرالزمانی را می‌گیرند که البته اصلا این اشکال نیست و چه بسا از یک منظر خیلی هم خوب باشد که انتظار مخاطب را برهم زده‌اید.
اما از طرفی، یک ویژگی برای زبان خوب داستانی، نداشتن اطاله و در عین حال پالایش زبان است. تکرار بی‌مورد و به دور از تکنیک باعث اطاله در زبان می‌شود. تا می‌توانید زبان را از اضافات پاک کنید. در این جمله: "دقیق حساب روزها را با دقت در ذهن داشت" دو کلمه "دقیق" و "با دقت" در یک جمله تبدیل به اطاله شده‌اند. با دقت تکرار همان دقیق است و یکی به نظر کافی است. مواردی از این دست را باید از متن خودتان همیشه دور کنید.
داستان را هم بی‌دلیل به فضاهای دیگری می‌کشید. داستان کوتاه خیابانی اصلی است که فرعی ندارد. این بحث دقت در زمان را مطرح می‌کنید اما اصلا کاربردی در داستان ندارد و خیلی زود از گشایش که فاصله می‌گیریم، تمام می‌شود. چیزی نگویید که کاربردی و کارکردی در داستان ندارد. اصل وحدت تاثیر در داستان کوتاه یعنی تمام مطالب گفته شده در داستان باید حول مضمون و موضوع باشند و همه چیز مانند دانه‌های زنجیر بهم پیوسته شوند به طوری که نتوان یک دانه را حذف کرد چرا که باعث از هم گسیختگی ماجرا می‌شود. هر چیزی در داستان بایست کارکردی داشته باشد به خصوص آن دسته مواردی که بر آنها به صورت تاکیدی اشاره رفته است.
مثال دیگر بحث تاکیدتان بر روی روز حادثه است که هیچ کاربردی در داستان پیدا نکرده. همچنین بحث سربازی که تشبیه خاصی نسبت به داشتن حساب و کتاب ایام است اما در اینجا اصلا آن شباهت را ندارد. فضای این دو موقعیت اصلا با هم قابل مقایسه نیستند.
در کل خیلی مهم است که نویسنده مواردی را در داستان خود بیاورد که به درد داستان بخورند.
ایرادات پردازشی هم دارید. "...آنها همچنان قدم زنان اما سریع راه می رفتند،" این ساختار فارغ از این که زبان خیلی بدی دارد و چیدمان هم اصلا داستانی نیست، ایرادی فنی هم دارد. اصل جمله این بوده که آنها قدم زنان راه می‌رفتند آنها سریع راه می‌رفتند. در ادامه بنا به اصل حذف به قرینه دو جمله تبدیل شده‌اند به چیزی که شما نوشته‌اید. اما اگر به اصل جمله نگاه کنیم نوشتن "آنها قدم زنان راه می‌رفتند" خیلی غلط به نظر می‌رسد. باز هم شکلی از اطاله داریم. راه رفتن همان معنی قدم‌زدن و پیاده‌رفتن را دارد و لذا قدم‌زنان اضافی است.
تکلیف با شخصیت هم خیلی روشن نیست، این که بالاخره شهردار آدم بدی است یا نه. از یک طرف او را نسبت به مردم بی‌تفاوت نشان داده‌اید و دروغگو شده و در حالی که در شمال شهر زندگی می‌کند به دروغ گفته ساکن جنوب شهر است (هربار اشاره می‌کرد به اینکه خودش هم در منطقه‌ای جنوبی زندگی می‌کند، چند باری هم عکس و فیلم هایی در فضای مجازی از زندگی ساده ی شهردار پخش شده بود...) و از طرفی دیگر دستور می‌دهد به مردم شلیک نکنند (از داخل خانه صدای فریاد شنیده می شد، مردی داشت داد می زد و می گفت مگر نگفتم کسی نباید آسیب ببیند و فقط تیر هوایی شلیک کنید...).
ساخت منطق کنش‌ها همیشه در داستان مهم است. منطق یک کنش که ضعیف باشد کیفیت ادبی داستان کاسته شده و نظر منتقد خیلی مساعد نخواهد بود. یک نمونه در اینجاست: "مرد کشتی گیری چهارشانه و قوی هیکل بود و همین باعث می شد عده‌ای در مسیر پشت سر او راه بیفتند، در محله‌ی شان به جوانمردی شهره بود." شما ناگهان بنا به نیاز خودتان مرد را کشتی‌گیر کرده‌اید که قوی هیکل هم هست و خوشنام نیز بوده. این ویژگی‌ها صرفا اراده نویسنده بوده‌اند که ناگهان محقق شده‌اند. اما هر قدر هم که کسی خوشنام باشد و ورزشکار، باز دلیل نمی‌شود عده‌ای همین طوری و بدون این که بدانند چه خبر است پشت سر او راه بیفتند. این دیگر خیلی بی‌منطق می‌شود. بماند که در آن شرایط هر کس هم درگیر وضعیت خودش است. شما هیچ کجا از نیت مرد سخن نگفته‌اید تا بلکه منطق همراهی او از سوی دیگران ساخته و توجیه شود.
خوب است که داستان پایان باز دارد. این که نتیجه محتمل را خود مردم حدس بزنند. هر چه خواننده در نوشتن متنی مشارکت داشته باشد داستان موفق‌تر خواهد شد.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت