عجله آفت بازنویسی است




عنوان داستان : درخت آفت زده
نویسنده داستان : شهین خادمی

درخت آفت زده
آسمان ابری است. هوا دم کرده وخفه! انگار منتظر است هر آن بغضش بترکد.
به آسمان نگاه می کند. با خود گفت باید عجله کنم حتما رعد و برق می زند. با بیل خندق را عمیق تر می کند. به آبراه چیزی نمانده است.
گرومپ صدای رعد و به دنبال آن برق!
از وحشت بیل را همانجا گذاشت. سمت سر پناهی از شالیکاری بیرون آمد.
گرومپ، هوا کاملا سیاه شد. عده ای دور چیزی جمع شده اند. برق که می زند، آدمها نمایان می شوند.
با ترس به آسمان نگاه کرد. برق از وسط آسمان تا پشت کوه نوار سفید رنگی پدید آورد. کم کم زیر نور چهره آدمها را دید.
آن وسطی که غمگین به چیزی خیره شده، برادرش نیست؟ صدا زد.«آهای»
گرومپ، نور سفید روی زنی ماند. به چهره ماتم زده او نگاه می کند. او ماه منیر است. چرا لباس او خونی است؟
گرومپ، نور سفید روی زمین. کسی روی زمین خوابیده! بی اراده سمت آنها می رود.
همه صورتها آشناست. آنها به چه نگاه می کنند.
گرومپ، نور سفید روی مردی که روی زمین خوابیده! او هم آشناست! با صدای بلند داد می زند، اینجام! آن مرد چرا شبیه من است.
خیس عرق از جا پرید. دور برش را نگاه کرد. چقدر تشنه است . صدای اذان می آید.
نزدیکهای ظهر کت و شلوار پشمی اش را پوشید. کلاه لبه دار را روی سر بی مویش گذاشت. از کنار جای کفشی عصایش را برداشت. امروز پاهایش کم جان بودند.
گربه ها توی حیاط در بین پاهایش چرخیدند. با عصا آنها را تاراند.
به درخت پرتقال حیاط نگاه کرد، با صدای آهسته گفت:« باید سم پاشی بشه!»
غر غر کنان از درب حیاط وارد کوچه شد.
«خونه زن میخواد!»
دلش می خواست کمی در پارک بنشیند تا با دوستانش گفتگو کند. چند روزی بخاطر درد پاهایش از خانه بیرون نرفته بود.
با خود گفت آفتاب دم ظهر در اسفند لذت بخش است. با هر سختی به پارک رسید. طبق معمول سرهنگ روی نیمکت کنار فواره آب نشسته بود.
«به! به! سلام حاج آقا کاظمی! پیدا نیستی؟»
«هان! امروز تنهایی، کسی نیومده؟»
«بشین کم کم سر و کله شان پیدا میشه.»

حاج آقا کاظمی به پاهایش دست کشید و گفت:« صبح پاهام درد می کرد، اول نمی خواستم بیام؛ ولی اینقدر هوا خوب بود دلم طاقت ند اشت خونه بمونم. خسته شدم آقا ! چقدر تلویزیون تماشا کنم؟ آن هم تنهایی!»
سرهنگ لبخندی زد وگفت:« تو که تنها نیستی حاج آقا!»
کاظمی سر را به حالت تاسف تکان داد وگفت:«ای! هم صحبت نداری تنهایی دیگه! کاش زن و مرد با هم میمردن!»
یاد دخترش نرگس افتاد که حتی حاضر به نشستن روی یک سفره با او نیست. در اتاقش به تنهایی غذا می خورد.
سرهنگ گفت:«هوا بوی بهار رو میده! این هوا برای ما پیرمردها خوبه . مثل جوجه های پاییزی توی آفتاب چرت می زنیم!» هر دو با هم خندیدند.
کاظمی آهی کشید و گفت:«دیشب خواب عجیبی دیدم تا صبح توی شالیکاری کار کردم!همه مردها در خوابم بودند.»
سرهنگ گفت:«باید برات سخت باشه یک عمر کار کردی و آلان قدم زدن هم برات مشکله!»
«یه عمر کار کردم،چه فایده!سر پیری هم مالم رفت و هم زنم!»
سرهنگ دستی به شانه او کشید وگفت:«خوب چرا دوباره زن نمی گیری؟»
کاظمی سری با تاسف تکان داد وگفت:« از شما چی پنهون تصمیمش رو داشتم؛ ولی دختر کوچکه رو دستم مونده! با کسی نمی سازه! با خوشی باهاش حرف زدم، دعوا کردم! والا توی کارش موندم!»
سرهنگ لبخندی زد وگفت :«چرا شوهرش ندادی؟»
«نه دنبال کاری میره! نه شوهر میکنه! تا حرفی از دهنم در میاد،به من می پره! نگرانم بعد من چه بلای سرش بیاد.»

یک زن جا افتاده که آرایش غلیظش توی ذوق می زد، با لباسهای اجق وجق جلو آمد.
«سلام حاجی! کار بار ندارید؟ در خدمتیم!»
سرهنگ گوشه سبیلش را تاب داد و خندید. در حالی که سعی می کرد دندانهای مصنوعیش حرکت نکند، گفت:«نه خانم من هنوز زن دارم! ولی دوست من چند سالیه ؟ مجرده!» هر هر خندید.
زنه تا بناگوش خندید و لبهای ورم کرده اش بزرگتر شد.
«به! به! چه حاج آقای خوش تیپی! همه جوره در خدمتیم!»
یک چشمکی زد، که مژه های مصنوعی بلندش تا شد.
کاظمی ابروهای خاکستریش را توی هم کرد و گفت:«آلان پانزده ساله زنم فوت کرده، اگر زن می خواستم این همه سال تنها نبودم! برو خانم! ما دیگه آفتاب لب بومیم! از ما گذشته! تا پارک بزور آومدم. برو دنبال یک کار آبرومند.»
صورتش را برگرداند.
«او و و حاج آقا! من که نمی خوام بکشمت! کار خونه هم بخوای انجام میدم.»
بعد یک آلبوم در آورد و گفت:« ببین جوون هم توی آلبوم دارم! هر رقم که بخوای! ولی قیمتها فرق داره.»
سرهنگ آلبوم را در دست گرفت. کاظمی با اینکه چشمانش کم سو بود، نیم نگاهی به عکسها انداخت. ترس بر دلش چنگ زد.چرا همه اون دخترها شبیه نرگس بودند!
زن فورا از جا پرید. انگار کسی را دیده باشد، چشمهایش برقی زد و گفت:« دوباره خدمت می رسم!»
به طرف یک مرد میانسال سمت زمین بازی بچه ها رفت.
کاظمی سرش را تکان داد وگفت:« واقعا زنم جواهر بود؛ ولی پیشمونم کاش همون موقع زن می گرفتم شاید این دختره ترک امید می شد! به زندگیش سر و سامان می داد.»
به آن زن که با مرد میانسال چانه می زد نگاه کرد؛ به یاد نرگس افتاد. آهی کشید.
از جا بلند شد و گفت:« امروز می خوام درخت پرتقالم رو سمپاشی کنم! پارسال دیر آفت کش زدم، همه میوه ها ش ریخت. به دوستان سلام برسون.»
بسختی از جا بلند شد.
از داروخانه کشاورزی آفت کش خرید. موقع برگشتن دیگر پاهایش می لرزید، سوار تاکسی شد.
با اینکه خیلی خسته بود؛ ولی زود لباسش را عوض کرد سم پاش را پر کرد سمت درخت پرتقال گرفت. هنوز نصف درخت را هم سمپاشی نکرده بود؛ که صدای داد و فریاد نرگس بلند شد.
«بازم سمپاشی می کنی؟ پارسال موقع سمپاشی بچه گربه ام مسموم شد. دامپزشک هم نتونست نجاتش بده! حالا نوبت بقیه شده؟»
«اگر آلان سمپاشی نکنم دوباره همه رو آفت می زنه! خوب اونا رو از اینجا دور کن! یعنی توی این خونه من اختیار یه درخت رو هم ندارم؟»
دستهایش می لرزید! صورتش برافروخته شد. سرش گیج می رفت.
« تو چی می خوای از جونم! خسته شدم! تا کی باید وبال گردنم باشی؟ خدا منو نمی کشه از دست تو نجات پیدا کنم. آخه کی باید خودت زندگی بگیری؟»
نرگس که خشم سر تا پایش را فرا گرفته بود، دستهایش را تند تند بالا و پایین می کرد. لب هایش کبود شده بود.
«هان! تو چرا می خوای منو بیرون بندازی؟ کور خووندی! باز هم یکی رو توی پارک پیدا کردی؟»
«حرف دهنت رو بفهم! تو دیگه چهل و پنج سالت شده! هنوز توی خونه من هستی! خرج زندگیت به گردن من افتاده! من آلان سرم رو زمین گذاشتم، تکلیف تو چی میشه ؟ خواهرات هم سهم خودشون رو می خوان! چرا توی این خونه چپیدی؟ روز وشب با چند گربه و مرغ و خروس سر و کله می زنی! این همه خرج تحصیلت کردم! برو بیرون! یه کاری پیدا کن!»
نرگس که از عصبانیت دور دهانش کف زده بود گفت:« تقصیر توئه! هر چه زمین داشتی به پسرای عزیزت دادی! هیچ فکری برای من نکردی!»
« آخه دختر جان بعد از من چکار باید کنی؟ تو که با کسی نمی سازی! نه شوهر می کنی و نه دنبال یه کار میری! تو باید روی پای خودت بمونی؟»
نرگس که از خشم می لرزید گفت:« تمام این کارا برای بیرون کردن منه؟ می خوای من نباشم تا دوباره زن بگیری؟»
«آخه اگر بخوام زن بگیرم مگه از تو می ترسم؟ همون موقع مادرت مرد، بخاطر اینکه تو پناه نداری زن نگرفتم ! ولی بدتر شدی! من مهمان یک دو روزه ام! بعد از من کجا آوره میشی؟»
«ناراحت نباش هر وقت مردی، من فکری به حالم می کنم! اون سم پاش رو کنار بذار!»
پیرمرد دستهایش می لرزید. «همین آلان زنگ می زنم خواهرت بیاد. یا جای منه! یا جای این حیو ونها! از این همه کثافت خسته شدم. مردم تو روستا تمیزتر زندگی می کنند.»
در حال غر زدن از پله بالا رفت و با دستهای لرزان شماره گرفت.
نرگس سمپاش را به پشت خانه پرت کرد و با صدای بلند داد زد.«حرف اینا رو نزن! تنها دلخوشی من توی زندگی همینا س. اصلا عامل همه بدبختیم توی ! هر چه اون موقع گفتم این خونه قدیمی رو بفروش! به یه محله بهتر بریم ، قبول نکردی. هر چه خواستگار داشتم پرید! تا در این خونه قدیمی و این محله زندگی کنم، هرگز عروس نمیشم!»
پیرمرد بسختی شماره گرفت و گفت: « زود! همین آلان بیا اینجا! گفتم زود با تاکسی بیا!»
نرگس دوباره به او توپید.« چرا به اون زنگ زدی؟ به پلیس زنگ می زدی ! بگو دخترم دیوونه س! می خواد منو بکشه!»
«دیوانه دیگه شاخ و دم داره؟ آخه خدا! سر پیری زنم رو گرفتی دست این هند جگرخوار افتادم.»

پیرمرد ناله کنان توی اتاقش روی تخت دراز کشید. از بیرون صدای شکستن ظرفها می آمد.او با صدای آرام گریه کرد و بالای طاقچه به عکس زنش که صورت گردش را چادر گلداری در بر گرفته بود نگاه کرد و گفت: « تو اینقدر بی وفا نبودی! چرا منو تنها گذاشتی؟ خسته ام! منو هم ببر!»
آرام به خواب رفت.
پایان
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم شهین خادمی عزیز، سلام. شما بهتر از من می‌دانید که بازنویسی یکی از سخت‌ترین بخش‌های پسانوشتن است. نویسنده باید مدتی از متنش فاصله گرفته باشد که وقتی به سراغش می‌رود مثل منتقدی سخت‌گیر متن آن را بخواند تا اشکالاتش را بیرون بکشد و برطرف‌شان کند. بازنویسی باید در نهایت صبوری انجام شود. عیان است که در بازنویسی تعجیل داشتید. جملات و گفتگوها نسبت به متن قبلی صیقل نخورده‌اند. قرار است در هر بازنویسیِ داستان اتفاقات بهتری برایش بیفتد. این بخش از پسانوشتن فقط مربوط به تازه‌کارها نیست. همینگوی صفحه‌ی آخر «وداع با اسلحه» را بیش از سی بار بازنویسی کرده فقط برای این‌که مطمئن شود از بهترین واژه‌ها برای رساندن منظورش به مخاطب استفاده کرده. این‌ها را گفتم که در بازنویسی‌های بعدی سر ِحوصله به سراغ داستان‌تان بروید.
در متن جدید خوابی را به اول داستان اضافه کرده‌اید. من در یادداشتم پیشنهاد داده بودم که داستان را با عدم تعادلی شروع کنید که مخاطب را درگیر داستان کند. اما این خواب نه تنها عدم تعادلی ایجاد نمی‌کند بلکه داستان به لحاظ زمانی چند پاره کرده. بهتر است خواب را حذف کنید و داستان از همان خروج پیرمرد از منزل شروع شود.
با این‌که هنوز در متن بازنویسی شده اشکالاتی به چشم می‌خورد اما دغدغه‌ی نویسنده از نوشتن «درخت افت‌زده» به خوبی از متن قابل برداشت است. متن جدید هم، با عدم تعادل و گره‌ای آغاز نمی‌شود اما تنهایی پیرمرد و آرامش نداشتنش در خانه، مخاطب و احساسش را درگیر می‌کند. پیرمردی که همه‌ی ثروتش را به پسرهایش بخشیده. دخترهایش از او ناراضی‌اند و آخرین دخترش خیال رفتن از خانه‌اش را ندارد و آفت جان پدرش شده. درخت حیاط آفت نزده. این زندگی پیرمرد است که با اشتباهاتش آفت زده و حالا که وقت استراحت و آرامشش است، با دخترش درگیر است. زنش مرده و مونسی در خانه ندارد و در بیرون از خانه هم به آرامشی که دنبالش است، نمی‌رسد. این بهترین اتفاقی است که در بازنویسی افتاده و داستان به موقعیت بهتری رسانده.
به زمان افعال در متن توجه داشته باشید. بیشتر افعال متن در زمان گذشته هستند و بعضی جاها به شکل افعال زمان حال به متن ورود پیدا کرده‌اند. پیشنهاد می‌کنم داستان را در حال روایت کنید که همزمانی رویداد و روایت در درگیر کردن احساس مخاطب کمک کند. جاهایی که فلش‌بک زده می‌شود زمان افعال را به گذشته تغییر دهید. امیدوارم در بازنویسی بعدی با دقت و توجه بیشتری به سراغ داستان بروید. لزومی به ارسال مجدد داستان به پایگاه نیست. اطمینان دارم که می‌توانید متن را به موقعیتی بهتر و کم ایراد و اشکال برسانید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت