چند مورد



عنوان داستان : آخرین نقاشی

_ این همه نقاشی کشیدی؟
این را آقایی که صاحب گاری بود از دخترک پرسید. آن هم درحالی که یک کارتن دفتر نقاشی از توی حیاط آنها آورده بود و گذاشته بود توی گاری‌اش که پر از وسایل کهنه بود.
دخترک خندید و گفت: «آره من نقاشم. مامانم میگه من یه روز یه نقاش بزرگ میشم»
_ حیف نیست می‌خوای بفروشیشون.
_ آخه اتاقم دیگه جا نداره. یه عالمه دیگه از همین دفترا دارم. تو انبارمون.
آن آقاهه که خیلی هم قدش بلند بود و موهایش فرفری، یکی از دفتر نقاشی‌ها را باز کرد به دسته‌ی گاری‌اش تکیه داد و دفتر را ورق زد.
توی بیشتر نقاشی‌هایش یک دختر بود در حال دویدن، و بالا و پایین پریدن، و یک پرنده بالای سرش در حال پرواز کردن.
_چقدر قشنگ نقاشی می‌کشی آفریییین!
دخترک لبخند به لب نگاهش می‌کرد.
آقاهه بهش گفت: «معلومه نقاشی کشیدنو بیشتر از همه‌ی کارا دوست داری»
دخترک یکهو لبخندش خشک شد. سرش را پایین انداخت و موهای کوتاهش ریخت توی صورتش به جز آنهایی که زیر گلسر پروانه‌ایش گیر کرده بودند: «نه... دوییدن رو بیشتر دوست دارم»
آقاهه صورتش یکهو پر از غم شد و به پاهای لاغر دخترک نگاه کرد. دخترک روی ویلچر نشسته بود. آقاهه چشم‌هایش پر از اشک شد و یکی از اشک‌هایش افتاد روی دسته‌ی گاری. آقاهه خم شد و از زیر وسایلش یک دفتر قدیمی بیرون آورد. اول نگاهش کرد و با دست جلدش را تکاند و فوتش کرد. یه کمی خاک بلند شد. بعد داد به دست دخترک
دخترک دفتر را ورق زد همه‌ی برگه‌هایش پر از نقاشی بود. اخم‌هایش رفت توی هم و گفت: «من خودم یه عالمه دفتر نقاشی دارم»
آقاهه روی زمین جلوی دخترک زانو زد و گفت: «اما این دفتر با همه‌ی دفترا فرق داره!...»
بعد یواشکی دور و برش را نگاه کرد و صورتش را برد نزدیکتر و آرامتر گفت: «توی این دفتر هر چی بکشی بهت می‌ده. توی هر صفحه اولین چیزی که بکشی و واقعی نباشه واقعی میشه… هر صفحه یه آرزو»
دخترک دفتر را باز کرد. نقاشیها را نگاه کرد. به نظرش اصلا شبیه آرزو نبودند. یکی‌شان یک پسر بود که دست بابا و مامانش را گرفته بود. یکی‌شان ده تا بچه بودند که داشتند با هم بازی می کردند. یکی‌شان فقط دو تا چشم بود که معلوم بود با چشم‌های بسته کشیده شده. فقط آخرین نقاشی یک کم شبیه آرزو بود که نصفش پاره شده بود. یک کوه بود که به جای سنگ یک عالمه سکه‌ی طلا داشت و صفحه‌ی بعدش خالی بود. آخرین صفحه.
دخترک دوباره با ناراحتی گفت: «این که یه برگه بیشتر نداره»
آقاهه بلند شد. یک هل محکم به گاری داد. چرخ گاری آرام آرام شروع کرد به چرخیدن: «خب برای تو بسه دیگه»
_ این کوهِ طلا رو تو کشیدی؟
آقاهه که کمی از دخترک دور شده بود بلند زد زیر خنده و گفت: «اگه من کشیده بودم الان با این گاری تو این کوچه نبودم»
_ تو چی کشیدی پس؟
_هیچی
_ چرا آخه؟!
آقاهه که حالا دیگر سر کوچه بود فریاد کشید: «چون همه چی دارم»
و از سر کوچه پیچید و رفت.
دخترک دفتر را گذاشت روی پاهایش و دکمه‌ی ویلچرش را زد و تند رفت توی اتاقش. دفتر را گذاشت روی میز و آخرین صفحه را با عجله باز کرد. قلبش داشت تند تند می‌زد. دستش می‌لرزید. اول از همه صورتش را کشید با یک لبخند که انگار داشت می‌لرزید. بعد تنش را کشید و دستهایش و تا آمد پاهایش را بکشد. لوکا آمد و به چرخ ویلچرش نوک زد. دخترک خم شد و لوکا را گذاشت روی میزش. لوکا مرغ مینای دخترک بود اما نمی‌توانست پرواز کند. توی همان تصادفی که دخترک پاهایش فلج شده بود لوکا هم بالهایش دیگر تکان نمی‌خورد. دیگر نمی‌توانست پرواز کند. مجبور بود همیشه روی زمین راه برود. دخترک با خودش فکر کرد: «کاش حرف مامانمو گوش کرده بودم… کاش اون روز لوکا رو با خودمون نمی‌بردیم گردش» این فکر همیشه توی سر دخترک می‌پیچید و هر بار ته گلویش سفت میشد. دخترک نمی‌دانست این چیزی که ته گلویش را سفت می‌کند اسمش بغض است. لوکا همیشه کنار پنجره می‌نشست و به آسمان نگاه می‌کرد. و دخترک مطمئن بود که دارد گریه می‌کند. کنارش می‌نشست و نگاهش می‌کرد و با خودش می‌گفت: «کاشکی اونم مثل من یه چیزی داشت که بتونه تو آسمون حرکت کنه. یه چیزی مثل ویلچر»… اما نداشت
دخترک دیگر پاهایش را نکشید به جایش یک پنجره کشید. پنجره‌ی اتاقشان را، و لوکا را کشید که اینبار پرواز کرده و بیرون از پنجره لای ابرهاست.
یکهو یک رنگین کمان از توی دفتر بلند شد و خورد به لوکا. لوکا پرواز کرد… پرواز کرد و پرواز کرد… و از پنجره رفت توی حیاط و بعدش هم رفت توی آسمان، وسط ابرها…
لوکا رفته بود و آخرین برگه هم دیگر نمی‌توانست آرزوی بعدی دخترک را برآورده کند. دخترک سرش را گذاشت روی دفتر و از همانجا پنجره را نگاه می‌کرد. اشک‌هایش هم قطره قطره می‌ریختند روی آخرین نقاشی. دخترک خوابش برد اما هنوز از چشم‌هایش اشک می‌آمد.
وقتی چشم‌هایش را باز کرد. به دفتر نگاه کرد. نقاشی‌های صفحه‌ی آخر با اشک‌هایش پاک شده بود... برگه سفید شده بود. دخترک خندید و دوباره شروع کرد به کشیدن. خودش را کشید که داشت می‌دوید. تند می‌دوید. می‌خندید و می‌دوید…
یکهو یک رنگین کمان از توی دفتر نقاشی بلند شد و خورد به پاهای دخترک


محدثه اکبرپور
نقد این داستان از : علی چنگیزی
1. داستان را خوب شروع نکرده‌اید. ورودی داستان الکن است . گرچه به سرعت وارد داستان می‌شویم، اما نیاز داریم بیش از این زمینه‌چینی شود تا حس و حالی به داستان داده شود.
2. داستان کلیشه‌ای است. گرچه همه مضامین به نوعی کلیشه هستند، اما داستان نوشتن، بیان خلاقانه از اتفاقات، حس‌ها، کنش‌های تکراری است.
درمورد اینکه کجا شعاری شده است چیزی نمی‌گویم که مشخص است و اتفاقا ستون داستان هم همین‌جاست.
3. صفت را فراموش کنید: «آقاهه صورتش یکهو پر از غم شد...» نداریم. غم را نشان دهید در رفتار شخصیت تا من خواننده بفهمم غمناک شده یا خوشحال شده... طبیعی است چشم‌هاش پر از اشک شدن هم همان مورد و کلیشه است. خواننده این موضوعات را که بخواند به جای اینکه حس شخصیت و دردش به او منتقل شود به عکس همان حسی را پیدا می‌کند که مثلا در بعضی از مجموعه‌های بی‌مزه سیما پیدا می‌کند. بهتر از اینها می‌توانید از ایده نقاشی استفاده کنید.
اصلا چرا فکر کردید یارو خریدار است و حس خاصی پیدا می‌کند و غمگین می‌شود؟ شاید هم نشود، اگر نشود داستان به چه سمت و سو می‌رود؟ باید به این‌ها پاسخ دهید.
به نظرم می‌رسد بسیار بسیار بسیار نیاز به مطالعه دارید و توجه به روش نوشتن وقت مطالعه. چه‌طور شروع کرده، چه‌طور ادامه داده، چه‌طور مسئله‌سازی کرده و مسئله را باز کرده.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت