مخاطب را برای تصمیم شخصیت داستان آماده کنید




عنوان داستان : گفتنی‌ها را می‌گفتیم اگر فرصت یک نفس بود
نویسنده داستان : ناهید مردان

وقتی که به حرف آن زن بی‌سر و پایت گوش دادی و دار و ندارت را جمع کردی بردی، من که تنها فرزندت بودم را به خانه‌ی برادر بی‌غیرت‌تر از خودت سپردی. هیچ فکرش را نمیکردی دوباره و در این مکان با هم رو به رو بشویم. یادت هست به سر برادرزاده‌ات قسم میخوردی؟ الان اگر بگویم که همان شب اول بهم نگاه‌هایی داشت باور می‌کنی یا دوباره مانند چند سال پیش تمام حرف‌هایم را دروغ و توهم کودکانه میدانی؟ آن شب تا صبح مثل بید لرزیدم و نفرینت کردم. خدا می‌داند تو در چه آرامشی بودی کنار زن از خود بدتر‌ت. قبل از طلوع آفتاب دوباره صدای چرخاندن کلید را شنیدم. به حیاط رفتم. در آن برف زمستان تا صبح بیرون از خانه ماندم. اگر میخواستم از شب گذشته حرفی به عمو بزنم باور نمی‌کرد. پس بدون سر و صدا بعد از روشن شدن هوا به سمت ناکجا آباد با تمام زندگی‌ام که یک چمدان کوچک بودحرکت کردم. همسرت هم دور برداشت و به هرکس و ناکسی که رسید گفت:
«معلوم نیست کی خرابش کرده و از شرمندگیش پا به فرار گذاشته.»
این‌ها را چند سال بعد وقتی به طور اتفاقی زیور دختر دایی قاسم را دیدم برایم تعریف کرد. با شناختی که از آن دختر ساده‌لوح دارم شکی در حقیقت حرف‌هایش ندارم. سرت را نینداز پایین بابا! به چشم‌هایم نگاه کن. حیف از کلمه بابا برای تو، بی‌همه چیز. حق دارید که شرمنده باشید آخر کفتار هم معنای ناموس و فرزند را می‌فهمد. وقتی که از آنجا فرار کردم به خاطر زیبایی که از مادر خدا بیامرزم به ارث برده بودم همیشه مورد توجه بودم. البته مورد توجه امثال خودت. کور که نبودند، می‌دیدند که چرا یک دختر جوان با یک چمدان لباس باید فقط این طرف و آن طرف برود برای کار، آن هم همراه با جای خواب. خواست خدا بود با سیدعلی آشنا شدم. بعد آن برادرزاده دیگر به هیچ چیز اعتماد نداشتم. سید و اولاد پیغمبر بودنش پیشکش‌اش. یادم می‌آید وقتی مرا دید دستی به ریش‌های جوگندمی‌اش کشید. دقیقا شبیه به ریش‌های الان تو بود. کمی هم لاغر تر از تو. تنها مردی بود که بعد از دیدنم سرش را پایین انداخت. مشغول تمیز کردن میز آبمیوه‌گیری شد. با صدای دورگه‌ای گفت:
«دخترم..»
نگذاشتم ادامه بدهد و با غیظ گفتم:
«ببین حاجی! من دختر هیچکس نیستم الکی‌ام فاز آدم مثبتارو بر ندار، کار داری بسم‌الله نداری من به خیر و تو به سلامت»
اصلا عصبانی نشد. یادت هست همیشه به جز چشم چیز دیگری نمی‌گفتم ولی باز هم فقط با انواع و اقسام فحش‌هایی که لایق آن زن هرزه‌ات بود رو به رو می‌شدم. حق داشت بعد از آن رفتار، اجازه ورود که هیچ، حتی بدتر از آنها را هم بارم میکرد. ولی او درک کرد. مرا فهمید. اما تو آشغال نفهمیدی. ولی نه، بی‌انصاف نیستم، درست که فکر می‌کنم یکبار فقط یکبار فهمیدی. چرا با تعجب نگاه می‌کنی؟! الان می‌گویم کی و کجا فهمیدی. یادت هست روز مادر بود. هشت ساله بودم. دیدم همه در رفت و آمد هستند. آن روز هرکسی را که میدیدم گل و شیرینی در دست داشت. از دوستانم پرسیدم امروز چه روزی است؟ یکی از آنها هم گفت:
«یعنی تو نمیدانی روز مادر است.»
منتظر باقی حرف‌هایش نشدم. تا خانه را دویدم و در گوش‌ات گفتم که برویم برای مادر کادو بخریم. تو هم دستم را گرفتی و رفتیم دو دست پیاله ماست خوری با گل‌های رز قرمز خریدیم. حالا یادت آمد؟ همان پیاله‌هایی که فردای آن روز با مادرم دعوا کردی و یکی‌یکی آنها را به دیوار اتاق کوبیدی و شکستی. یک تکه از آن هم به پایم رفت. تو درتمام عمرت فقط آن هرزه را فهمیدی. چون مثل خودت، از خدا بی‌خبر بود. حتما به یاد داری که هرچقدر بدتر از سگ با تو رفتار می‌کرد برایت عزیزتر می‌شد. دست خودت نبود ذاتا آدم کم‌ظرفیتی بودی. ولی مادر من نمی‌توانست مثل تو و امثال تو باشد. هرشب منتظر می‌ماند تا از سرکار برگردی و با هم شام بخوریم. برای هیچ یک از مراسم‌ها لباس مجلسی نمی‌خرید که به تو و غیرت ناچیزت فشاری نیاید. همیشه بعد از نظافت خانه‌ها که برمی‌گشت حتی هزار تومن از دستمزدش را برای خودش خرج نمی‌کرد. دستانت نلرزد. الان دیگر فایده‌ای ندارد به قول خودت چیزی هست که شده. چند ماه در قنادی سید علی کار کردم. ظرف‌ها را میشستم. به قناد کمک می‌کردم و مواد اولیه کیک ها را آماده می‌کردم. شب‌ها هم در یک گوشه زیر زمین می‌خوابیدم. روزی پسر سید آمد. من هم اتفاقی به طبقه اصلی قنادی رفتم. مرا دید و سرش را پایین انداخت. توجهی نکرد. یاد رفتار‌های آن برادرزاده‌ی ... حیف که اینجا در چند متری آن مامور زندان نمیشود چیزی گفت و، الا هرچیز که لایقش بود را به زبان می‌آوردم. ولی حیف از خون من که به خاطر تو و تخم و ترکه آن پدرت کثیف بشود. چند روزی از رفتن امیر علی گذشت. روز بعد زن سید به قنادی آمد. من طبقه پایین بودم. سید صدایم کرد:
«سما خانوم لطفا چند دقیقه به طبقه بالا بیا»
به آنها نگفتم که اسم‌ واقعی‌ام گلرخ است. رفتم. با خانم محجبه‌ای رو به رو شدم. الحق که در زیبایی چیزی کم نداشت. لیاقت سید هم زنی چون خودش بود. دستانم را به گرمی فشرد. در مورد زندگی و پدر و مادرم پرسید. گفتم که هفت سال پیش وقتی پانزده ساله بودم مادرم بر اثر سرطان سینه فوت کرد. خیلی غمگین شد. چشمانش پر از اشک شد. درباره‌ی تو پرسید. چیزی نگفت. فقط گفت:
«ما بنده‌ها همه‌مون گناهکاریم و قاضی ما فقط خداست.»
چیزی نگفتم. چون دوست داشتم او هم مثل من مرده زنده‌ات را مورد عنایت قرار بدهد، اما دیگر در مورد تو حرف نزد. سوالی هم از من نپرسید. حس کردم شاید در دلش می‌گوید حیف زمانی که بخواهی برای چرندیات یک دختر فراری بگذاری. چند دقیقه بعد به بهانه روضه رفت. از نوع رفتار خوب و متانتش تعجب کردم. حق هم داشتم. چون از تو که پدرم و خانواده‌ام بودی ندیده بودم و از غریبه میدیدم. اما بی‌انصاف نباشم هرچه از تو ندیدم، از مادر دیده بودم. با غیظ نگاه نکن. الان خدا قاضی بین من و توست‌. خودت هم میدانی که کمترین وجه مشترکی در رفتارت با مادر نداشتید. بعد از اینکه آمنه خانم رفت حدس زدم که شاید پسرش از من خوشش آمده باشد. ولی باز هم با خود می‌گفتم چرا همچین خانواده‌ی متدینی باید یک دختر فراری را انتخاب کنند. فردای آن روز سید صدایم کرد. مثل همیشه موقع صحبت با من پیشانیش عرق میکرد. چند دقیقه‌ای این پا و آن پا کرد تا حرفش را زد. همسرش گفته بود خوبیت ندارد دختر به آن جوانی و زیبایی در کنار شما کار کند. عذرم را خواست. البته ناگفته نماند که عذر من را نخواست عذر ایمان آبکی خودش را خواست. می‌توانست بگوید که چندماه است که آنجا کار می‌کنم بدون کوچکترین دردسری. من هم چیزی نگفتم. دوباره چمدانم را برداشتم و به محله بالاتر رفتم. این دفعه هنر داشتم. کیک پز بودم. حیرت نکن. افتخار کن. درست است در خانه نمی‌توانستم تخم‌مرغ درست کنم ولی زندگی با اجبار و بی‌پشتوانه‌ گاو نر می‌خواهد و مرد کهن. این دفعه در یک کافه که همه آنها خانم بودند کار میکردم. خوشحال بودم. جای خواب هم داشتند. فکر می‌کردم چون همه خانم هستند دیگر کسی نیست که نظر بدی داشته باشد. یک شب مشتری‌ها کم بودند. من هم کیک‌ها و شیرینی‌ها را آماده کرده بودم. دور هم نشسته بودیم. یکی از آنها دختر زیبایی بود با موهای بلوند و اندامی ایده‌آل، با لبخند از زیبایی اندامم تعریف کرد. حرفش را گذاشتم پای تعریف و تمجید. آخر شب شد، کافه را بستیم. به طبقه اول تخت رفتم. چهارتا تخت دو نفره داشتیم دوتای آنها پر بود و دوتای دیگر خالی. همان شب الی به تختم آمد. شروع به نوازش موهایم کرد. فردای آن روز دوباره چمدانم را برداشتم. آمدم کنار زندان در یک فلافلی کار کردم. به بهزیستی درخواست دادم. چون دختر تنها و بی‌ سرپناهی بودم، بعد از شش ماه تحقیق و بررسی یک خانه کوچک و بدون اتاق خواب دادند. آن شش ماه را هرچه کار می‌کردم هزینه‌ی جای خوابم در مسافر‌خانه آن‌ طرف خیابان می‌شد. آن روز که تو را آوردند بعد از چند سال، شناختمت. چه زود پیر شدی. در چهره‌ات خبری از آن همه غرور و منم منم نبود. وقتی فهمیدم که متوجه شده‌ای آن هرزه دوزاری به تو خیانت کرده و به قتلش رسانده‌ای ناراحت شدم. برای تو. لامذهب از قدیم گفته‌اند که خون، خون را می‌کشد ولی باور نمی‌کردم. چه شب‌هایی که به فکر انتقامت میخوابیدم. آن موقع نمی‌دانستم نیازی به من نیست. خدا هست. همیشه هست. الان هم اشک‌هایت را پاک کن. به قول خودت چیزی‌هست که شده. همیشه دنبال فرصتی بودم که گفتنی‌ها را می‌گفتیم. وقت ملاقات تمام شده است. باید بروم. قبل از آمدن به اینجا با وکیلی که دادگاه برایت در نظر گرفته صحبت کردم. می‌گوید امیدی هست که بتواند نجاتت بدهد. اصلا لعنت به من، این کار را هم می‌کنم، می‌روم و با خانواده‌اش صحبت می‌کنم. تلاش برای زنده ماندن تو.
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم ناهید مردان عزیز، سلام. کمتر از یک سال است به نوشتن روی آوردید و فقط یک داستان به پایگاه ارسال کردید. امیدوارم در نوشتن مصمم باشید و به زودی داستان‌های بیشتری از شما دریافت کنیم.
عنوان، ویترین داستان است. وقتی نویسنده در چیدمان این ویترین سلیقه و هوش خرج می‌کند، مخاطب جذب می‌شود و داستان را با علاقه می‌خواند. البته که در کنار چیدمانی جذاب برای ترغیب مخاطب باید به نزدیکی عنوان و مضمون و ارتباطشان با هم، توجه داشته باشیم. «گفتنی‌ها را گفتیم، اگر فرصت یک نفس بود» عنوان جذابی است اما با مضمون نزدیکی ندارد. این اسم بیشتر ذهن مخاطب را به این موقعیت سوق می‌دهد که دختر در آخرین فرصتی که در مواجهه با پدر دارد، حرف دلش را می‌زند. در حالی که پایان این داستان شروع ماجراست و قرار است دختر برای نجات پدرش از اعدام هر کاری که از دستش برمی‌آید انجام دهد.
دختری به ملاقات پدرش در زندان رفته. دختری که سال‌ها پیش از خانه‌ی عمویش فرار کرده و آواره‌ شده و تک و تنها گلیمش را از آب بیرون کشیده. حالا پدرش برای قتل نامادری دختر به زندان افتاده. دختر به ملاقاتش آمده تا همه‌ی حرف‌های نگفته‌ی این سال‌ها را به او بگوید. البته راوی کم‌کم از مکان و موقعیتی که در آن است به مخاطب اطلاعات می‌دهد و همین باعث جذابیت داستان شده. پدر و دختر مقابل هم نشسته‌اند و مخاطب فقط صدای دختر را دارد. برای باورپذیری این موقعیت بهتر است گاهی به جمله‌ی کوتاهی که پدر در دفاع از خودش می‌گوید یا اظهار پشیمانی از کارهایی که کرده، اشاره شود. منظورم این نیست که صحبت‌های پدر را هم در داستان داشته باشیم. منظورم این است که دختر اشاره‌ای به صحبت پدر بکند یا جوابش را بدهد طوری که مخاطب متوجه شود که پدر چیزی گفته. اگر هم بعد از این همه سال پدر آنقدر نادم است که دلش نمی‌خواهد حتی سر بلند کند و دختر را نگاه کند. دختر قضاوتش کند یا بگوید که می‌دانم در دلت چه می‌گویی یا چه حسی داری. این به ساختن موقعیت و فضای داستان در ذهن مخاطب کمک می‌کند. به مونولوگ دختر هیجان می‌بخشد و متن از ایستایی و یک‌نواختی نجات پیدا می‌کند. پیشنهاد می‌کنم دختر جایی از حرف‌هایش اشاره کند که وقت ملاقاتی خارج از برنامه روتین زندان گرفته. پس برای مخاطب باورپذیر می‌شود که دختر و پدر را در اتاقی تجسم کند که مقابل هم نشسته‌اند و نگهبانی بیرون در کشیک می‌دهد. چون باورپذیر نیست که دختر به زندان برود، پشت شیشه بنشیند و گوشی را بردارد و یک نفس حرف بزند و بعد هم بگوید وقت ملاقات تمام شد. این پیشنهادات فقط برای باورپذیر شدن موقعیت پدر و دختر است. وقتی مخاطب موقعیت را به درستی در ذهن متصور نشود، از باورپذیری‌اش کم می‌شود و همین او را از داستان و همراهی شخصیت‌ها بازمی‌دارد.
دختر از شروع داستان تا پایان یک نفس بد پدر را می‌گوید و او را مورد دشنام و ناسزا قرار می‌دهد. مخاطب منتظر است که در پایان دختر حتی آب دهانی به سمت پدرش پرت کند و بگوید: «فقط برای دیدن بدبختی‌ات به اینجا آمدم و حالا مردن و زنده ماندنت هم برام توفیری ندارد.» اما دختر می‌گوید: «برای نجاتت هر کاری از دستم برمی‌آید انجام می‌دهم.» اگر قرار است مخاطب با چنین پایانی مواجه شود بهتر است او را از قبل و کم کم برای این پایان آماده کنید. بخشش پدر فقط به این دلیل که زنش را کشته کافی نیست مخصوصا وقتی دلیل اصلی کشتن خیانت بوده. برای مثال دختر به پدرش بگوید باور نمی‌کرده زنش را به خاطر او بکشد. باور نمی‌کرده در دادگاه بگوید بعد از فرار کردن دخترش پشیمان بوده و زنش را مقصر می‌دانسته یا دلایلی شبیه به این موارد. چیزی که مخاطب مجاب شود با تمام بلاهایی که پدر سر دخترش آورده باز دختر او را می‌بخشد و تصمیم دارد برای نجاتش از اعدام از هیچ تلاشی کوتاهی نکند.
داستان‌نویسی به شیوه‌ی نثر شکسته کار شایسته‌ای نیست و از ادبیت متن کم می‌کند اما در داستان‌هایی شبیه به متن شما که دو نفر مقابل هم نشسته‌اند و مخاطب فقط صدای یکی از شخصیت‌های داستان را می‌شنود نوشتن با نثر شکسته به برقراری ارتباط مخاطب با شخصیت کمک شایانی می‌کند. پیشنهاد می‌کنم بخشی از داستان را به این شیوه اتد بزنید و تفاوتش را ببینید.
خانم مردان عزیز، نمی‌دانم این چندمین داستانی است که نوشته‌اید. اما برای نوشتنش به شما تبریک می‌گویم. عیان است در کنار علاقه‌ای که به نوشتن دارید داستان را می‌شناسید و تا حدودی با تکنیک‌هایش آشنا هستید. امیدوارم در فرصت مناسب به سراغ بازنویسی بروید و اشکالات متن را برطرف کنید و اجازه دهید داستان به موقعیتی که شایستگی‌اش را دارد، برسد.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت