وقتی شخصیت اصلی عقب‌تر از مخاطب است




عنوان داستان : پیرمرد عاشق پیشه
نویسنده داستان : شهین خادمی

پیرمرد عاشق پیشه
بخاطر رنگ موی سرخ وصورت همیشه برافروخته اش، سرخ صفر صدایش می زدند. با اینکه دیگر موهایش سفید شده وحتی ابروهایش هم رو به سفیدی بود.
کمتراز بیست سال داشت؛ که با دختر عمویش ترمه ازدواج کرد. یک زن سفید،سرخ موی،قد کوتاه و ریزه؛ اما سرخ صفر مرد درشت استخوان وتنومندی بود.
ترمه تا به میانسالی برسد، ده تا بچه بدنیا آورد. همه مثل فنلاند ی ها سرخ مو وسفید؛ که هفت تایی آنها زنده ماندند. ترمه در همان میانسالی بر اثر بیماری فوت کرد.
از آن به بعد سرخ صفر تبدیل به مرد مجرد و جویای همسر!
اوایل دنبال دخترهای مجرد که پا به سن گذاشته اند، رفت. ولی کسی حاضر نشد، که دوباره سرخ صفر داماد بشود. بعد از آن دنبال زنهای بیوه جوان رفت.
از این ده به ده بعد. در این بین دلالهای محبت کم کم شروع به تیغ زدن سرخ صفر کردند. هر کدام رشوه ای می گرفتند تا این وصلت را جور کنند. یک روز عبوری جلوی باغ ملی آشنایی او را دید.
«سلام!آقای شریفی! هان! بازم تنهایی همراه پیدا نکردی؟»
سرخ صفر آهی کشید گفت:
«هر جا رفتم، جواب رد شنیدم. به چند نفر هم دلالی دادم ولی بازم جور نشد.»
مردی به آنها نزدیک شد.
«ببخشید نا خواسته حرف های شما را شنیدم. من بانی وصلت خیلی ها بودم. همه هم ازدواجهای موفق!»
سرخ صفر گفت:«ببخشید آقا! ولی تا آلان به چند نفر پانصد هزار تومان دادم. ولی خبری نشد.»
مرد گفت:«ولی من تضمین می دهم، یک میلیون می گیرم. با خود عروس خانم می آییم؛ عقد صورت گرفت، پولم را بده!»
بعد عکس یک خانم میانسال و خوش برو رو را نشانش داد وگفت:« این خانم خوبه!»
چشمان سرخ صفر برق زد وخندان گفت:«واقعا! من رو دست انداختی؟»
دلال که خودش را عباسی معرفی کرد. گفت:«اختیار داری آقا! مگه من دیوانه ام همچین شوخی بکنم؟»
سرخ صفر که نمی توانست خوشحالی خودش را پنهان کند. گفت:«اگر همین خانم رو جور کنی دو میلیون به تو میدم.»
دلال گفت:«این خانم به شرطی زن تو میشه؛ که تمام مهریه را یک جا بصورت طلا بگیره! بعد به محضر میاد.»
پاییز بود. برداشت محصول تمام شده بود. برگهای درختها رنگارنگ می شدند، وقت استراحت کشاورزان شروع می شد. باز روز های طولانی سرد و تنهایی در خانه شروع می شد. در ده پیچید! امروز سرخ صفر رفته برای تازه عروسش طلا بخرد.
تا بگوش بچه هایش برسد که هر کدام یک طرفی زندگی می کردند. یک قسمت از زمین کشاورزی را فروخت. لباس نو پوشید ؛ که شب با عروس زیبایش برگردد.
دلال روز قبل گفته بود. «جلوی طلا فروشی یاقوت سرخ ساعت ده صبح.»
سرخ صفر به خطه جواهر فروشی زود رسید. هنوز مغازه های جواهری باز نکرده بودند. اینقدر پس وپیش رفت. از هر عابری ساعت پرسید؛ که همه به او مشکوک شدند.
«آقا شما اینجا چکار می کنید؟»
سرخ صفر که همیشه قرمز وبرافروخته بود، رنگش پرید.
«هیچ، هیچی آقا! منتظرم این مغازه باز بشه!»
مامورکه بیشتر مشکوک شد. گفت:«اینجا مگه نونوایه! که اول صبح باز بشه! از اینجا برو! تماس گرفتند که یک فرد مشکوک جلوی جواهری کشیک میده!»
سرخ صفر که خیلی ترسیده بود. خیلی سفت وسخت جلوی کتش را نگه داشته بود، گفت: « مشکوک چیه؟ دروغه ! جناب سرهنگ! برای خرید عروسی آمدم.»
مامور گفت: «اول اینکه من سرهنگ نیستم. دوم اینکه برای عروسی تنها نمیان! عروس و داماد کو؟ دروغ که میگی حداقل چیزی بگو باور کردنی باشه!»
«عروس، عروس آلانه که بیاد. داماد هم منم!»
مامور هر هر خندید. گفت: «به! به! شا داماد این همه عجله! چرا زودتر به صرافت نیوفتادی؟ دیر اومدی ولی زود میخوای بری؟»
مشکوک نگاهش کرد.«چی زیر کتت داری که اینطور محکم بهش چسبیدی؟»
سرخ صفر نگاه عاجزانه ای کرد.« الهی قربانت بگردم جناب سرهنگ ! تو مثل پسرم عینعلی هستی! چیزی نیست!»
مامور بطرفش آمد گفت: «من سرهنگ نیستم. اصلا باید بازرسی بدنی بشی! بچسب به دیوار! دستها بالا دو طرف سرت بزن به دیوار، پاها هم، از هم باز کن! »
سرخ صفر را سمت دیوار هل داد. کم کم مردم دورشان جمع شدند.« یکی می گفت به قیافه اش نمی آمد دزد باشد. دیگری گفت به قیافه ابلهانه اش نگاه نکن هنوز خیلی قوی و تنومنده! یکی دیگه گفت حتما بقیه دزدها همین دور برند! این رو جلو انداختند تا ببینند کسی شک میکنه؟ تا سر فرصت حمله کنند. یادتونه دو سال پیش طلا فروشی روبرو رو چه جوری زدند؟ بیچاره رو گلوله باران کردند! نکنه کار همینها بود؟»
مامور که خواست بازرسی کند ، اول سرخ صفر مقاومت کرد؛ ولی دید بیفایده هست. خیلی آرام خودش را سمت مامور متمایل کرد. «جناب سرهنگ توی کت من پوله! برای خرید عروسی آوردم. بخدا من دزد نیستم! باغ کشاورزیم رو فروختم!»
مامور دست کرد توی جیب داخل کتش وپلاستیک سفیدی با بسته های اسکناس بیرون آورد.
در این بین سرخ صفر چشمش به آشنا خورد و گفت :«اینها این آقا منو می شناسه عروسی همه بچه هام مغازه اون طلا خریدم! پسر حاج نادر زرگر!»
مامور برگشت وگفت: «آقای شعاع شما ایشون رو می شناسید؟ میگه برای خرید طلای عروسی آمده!»
شعاع زرگر نگاهی کرد وگفت: «بله، بله! ایشون واقعا مشتری خوبی هستند. آقای چی بودی؟

سرخ صفر که خیلی ترسیده بود ومی خواست زودتر او را بشناسند. گفت:« سرخ صفرم آقا! صفر شریفی!»
یکی گفت:«آخه اول صبح آدم طلا میخره؟»
شعاع سمتش آمد و گفت: «آقا ولش کنید اینها سحر خیزند مثل ما تا لنگ ظهر نمی خوابند!»
مامور مردم رو متفرق کرد.
شعاع گفت: «خوب آقای شریفی عروس و داماد کو؟»
سرخ صفر که کم کم سر حال می آمد. لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت: «داماد خودمم! عروس بزودی می رسه.»
به! به! به مبارکی ومیمنت! پس خانم اول رو چطور راضی کردی؟
ای آقا! خانم کجا بود! همسرم چند ساله عمرش رو داده به شما!
شعاع زرگر که دیگر مغازه را باز کرده بود. گفت: «خدا رحمت کنه! بی زحمت بیرون باش تا طلا رو بچینم بعد تشریف بیارید.»
نیم ساعتی توی همان پیاده رو قدم زد. دیگر بیشتر مغازه ها باز شده بودند. پیاده رو هم پر از عابر بود.
پسر جوانی او را صدا زد. «آقای شریفی! آقای شعاع گفتند بیا داخل مغازه منتظر بمانی.»
گاه گداری سرخ صفر دم در بیرون را نگاه می کرد که نکند او را نبینند. بالاخره یک ربع به یازده دلال را دید. به شعاع گفت: « این در رو باز کن! منو نمی بینند.»
جلوی یاقوت سرخ دلال همراه خانمی که مانتوی بلند کرم، همراه شال و کیف هم رنگ داشت. آرایش تندی هم داشت. تا سرخ صفر را دید. گفت: «به! به! حاج آقا! شا داماد! خیلی منتظر موندی؟ ببخشید!»
سرخ صفر که بعد از این همه انتظار از دیدن عروس قشنگ وشیک پوش هیجان زده بود؛ توی دلش به دلال احسنت گفت: «یه میلیون حلالت! با این عروس چشم مردم ده را در می آورم! آنها مسخره ام می کنند؟ زنهای ده ما انگشت کوچیکه این خانم زیبا نمیشن!»
دلال گفت: «بریم یاقوت سرخ طلا بخریم.»
ولی سرخ صفر که شرمنده شعاع بود. گفت: «ببخشید من مشتری حاج نادرم! خجالت می کشم جلوی روش برم مغازه دیگه!»
عروس خانم گفت: «اصلا چه بهتر! شعاع طلاهای درشتی داره!»
هر هر خندید، دل سرخ صفر را آب کرد.
شعاع که با دیدن تیپ عروس خانم جا خورد. گفت :«آقای شریفی چه خوش سلیقه ای! عروس خانم آشنا هستند؟»
سرخ صفر دلال را نشان داد که دم در روی چهار پایه نشسته بود. گفت:« آقای عباسی این عروس زیبا را برام پیدا کرده. خدا عمرشون بده! انشالا دست به خاک بزنه طلا بشه! »
شعاع من منی کرد. هر چه سعی کرد با ایما واشاره توجه سرخ صفر را جلب کند. ولی او آنقدر عاشقانه به عروس نگاه می کرد. انگار جز او انسان دیگری آنجا حضور نداشت.
عروس خانم یک زنجیره بلند همراه مدال آویز انتخاب کرد وگفت: «لطفا اول وزن کنید بعد حاج آقا خودشون باید بندازه توی گردنم!»
دوباره غش غش ریسه رفت.
شعاع وزن کرد وگفت :«فاکتور بنویسم دیگه! مورد قبول واقع شد؟»
عروس خانم که جلوی آینه شالش را همراه موهای صاف وپر پشتش با دست از پشت سر بالا زده بود منتظر شد سرخ صفر قفل زنجیر را ببندد. گفت: «بله فاکتور کنید! من که پسندیدم! شما چی حاج آقا!»
سرخ صفر که به هیجان آمده بود بیشتر سرخ شد. گفت: «من چکاره ام شما باید تو گردنت بندازی! فاکتور کن!»
عروس خانم جلوی آینه کمی جلو وعقب رفت وخوب به گردنبند توی گردنش نگاه کرد و رو به سرخ صفر گفت :«حاج آقا به من میاد؟»
سرخ صفر که روی ابرها قدم میزد. گفت: «البته! مبارکت باشه عروس خانم!»
از این حرف، عروس خانم دوباره ریسه رفت. عباسی دلال زیر سبیلی می خندید. گفت:«نهار هم باید من رو یه رستوران خوب ببری!»
سرخ صفر مست از این همه خوشی گفت: «نهار هم قابل داره؟ ای به چشم!»
عروس خانم گفت:« شش تا هم النگو میخوام! کنار ویترین با انگشتش یکی را نشان داد.
این بار که گفت حاج آقا بندازه! شعاع گفت:« النگو انداختن یه فن داره! هر کس نمی تونه!»
اول یک پلاستیک فریزر دستش کرد، بعد لنگه جوراب وبعد خیلی نرم و راحت یکی یکی النگوها را توی دستش سراند.
دوباره عروس خانم جلوی آینه النگوها را تکان داد؛ صدای جرینگ جرینگ النگو در آمد.
دوباره دستش را جلوی صورت سرخ صفر گرفت وصدای جرینگ جرینگ النگوها را در آورد و چشمکی به او زد وگفت: «عروس که بدون حلقه نمیشه ! یک انگشتر هم میخوام!»
دوباره سمت ویترین رفت ویک انگشتر بدون نگین انتخاب کرد. گفت: «نگین فایده نداره موقع فروش از قیمتش کم میشه!»
وقتی نگاه تعجب زده سرخ صفر را دید. گفت:« البته که من حلقه بختم رو نمی فروشم حاج آقا جان!»
بعد از امتحان کردن حلقه، گوشش را از زیر روسری در آورد و به سرخ صفر نشان داد وگفت:«این گوشها گوشواره نمی خواد؟»
سرخ صفر به شعاع نگاه کرد وگفت:«بی زحمت یه حساب کن ببینم پولم می رسه گوشواره رو هم بردارم؟»
بعد از چند دقیقه عروس خانم گوشواره آویزی هم بگوش داشت و در آینه چشمانش برق می زد.
به شعاع گفت :«بی زحمت روی فاکتور بنویسید خانم رحمتی!»
پلاستیک بزرگ پول تمام شد. فقط یک بسته ماند. که سرخ صفر با خودش گفت:« پول نهار و محضر و دلال هم باید بدم! کمی هم خرید کنم! شیرینی هم باید بگیرم! به کوری چشم هم محلیها هم شده باید بهشان شیرینی بدم!»
سر خوش وشاد از مغازه بیرون آمدند. عروس خانم دست توی دست سرخ صفر سمت رستوران رفتند. عباسی هم پشت سرشان بود.
سرخ صفر هرگز اینقدر احساس خوشبختی نکرده بود.در ازدواج اولش اینقدر کم سن بود اصلا نفهمید کی این همه بچه دورش را گرفتند؟ فقط هم کار و زحمت. چیزی از زندگی نفهمیده بود. حالا احساس غرور می کرد. آخر عمری زنی زیبا و دلفریب کنارش هست. دیگراز خدا چی می خواست؟ بچه هایش هر کدام پی زندگی خودشان بودند. سالی به یک بار، برای تفریح می آمدند. فقط یک دخترش که توی ده مجاور بود؛ ماهی یک بار برای تمیز کردن خانه وشتشوی لباسش می آمد.
در رستوران عروس خانم کنار سرخ صفر نشست. منوی غذا را آوردند. سینی کباب سفارش داد.
در تمام مدتی که نهار می خوردند، عروس خانم تکه های کباب را به دهان سرخ صفر می گذاشت. با عشوه می گفت: «حالا نمی دونی چقدر آشپزی من خوبه! هر روز غذای درست کنم که انگشتاتو هم باهاش بخوری!»
سرخ صفر اصلا توی این دنیا نبود. در اون لحظه احساس می کرد کسی از او خوشبخت تر نیست. حیف عمری که به هدر داده!
بالاخره نهار تمام شد. از همانجا تاکسی گرفتند، تا به محضر رسیدند. توی اتاق انتظار شلوغ بود. خانواده های عروس و داماد منتظر نوبتشان بودند. سرخ صفر دست تو دست عروس خانم وارد شد.
دلال گفت:«چون نوبت نداریم باید منتظر بمونیم!»
سرخ صفر گفت:«خوب می مونیم! بالاخره تا غروب نوبت ما که میشه! نهار هم که خوردیم!»
عروس خانم با خوشروی حرفش را تایید کرد. سرخ صفر چشم از عروس بر نمی داشت. در حالی که دستش را محکم گرفته بود، چشم در چشم عروس خانم بود.
عباسی دلال از جایش بلند شد. دو انگشتش را نزدیک لبش کرد، حالت کشیدن سیگار را به سرخ صفر نشان داد. از محضر بیرون رفت. سرخ صفر با افتخار به عروس خانم گفت: «من هرگز خودم رو آلوده این زهر ماری نکردم!»
عروس خانم با لبخند گفت:«کار خوبی کردی!»
دستش را از دست او بیرون کشید و گفت:«ببخشید برم دستشویی!»
سرخ صفر با چشم او را تعقیب کرد. تا او از راهرو خارج شد.

کم کم نگران تاخیر عروس خانم شد. این همه مدت دستشویی؟
وقتی که فهمید دستشویی داخل ساختمان هست، ترسی وجودش را گرفت؛ پس چرا عروس خانم بیرون ساختمان رفت؟

بعد ازظهر که شعاع برای باز کردن مغازه آمد. دوباره سرخ صفر جلوی مغازه اش قدم می زد.
«هان آقای شریفی ! خبر خیریه؟»
«آقا دستم به دامنت! عروس رو پیدا نمی کنم! اینجا نیومدند ؟ توی محضر به من گفتند اگه فاکتور خرید داشته باشم، می تونم از آنها شکایت کنم؟»
شعاع سرش را به چپ و راست به حالت تاسف تکان داد و گفت:«من امروز شک کردم؛ چند بار هم به تو علامت دادم؛ ولی اینقدر محو عروس خانم بودی! حتی نگاهم نکردی! من که فاکتور دادم به اسم رحمتی! مالیات ما بالا ست! دوباره نمی تونم فاکتور بنویسم. »
سرخ صفر همانجا کنار پیاده رو نشست و دو دست توی سرش زد.«ای خدا! زمین کشاورزیم رو فروختم! جواب بچه هام رو چی بدم؟ دیگه از دست شماتت مردم به ده نمی تونم برگردم!»
شعاع گفت:«اگه توانستی شکایتت رو پیش ببری! من فیلم توی مغازه رو به پلیس میدم؛ اگه آنها تا آلان توی این شهر مانده باشند!»
دیر وقت با برگه شکایت به ده برگشت. خیلی آرام از محل عبور کرد؛ که با کسی برخورد نکند. توان نگاههای تمسخر آمیز آنان را نداشت. به اتاق تاریک و ساکتش پناه برد. با همان لباسهای تنش روی زمین خوابید.
پایان
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
با نام خدا و با سلام خدمت شما دوست عزیز. دوست عزیز نوشته شما قصه است. تفاوت قصه و داستان را می‌توانید در اینترنت جستجو کنید و یا از کتاب‌های مختلف می‌توانید پیگیر باشید. قصه‌های مهمی در ایران و در سراسر دنیا نوشته شده‌اند که خواندن‌شان خالی از لطف نیست اما داستان چیزی متفاوت از قصه است. داستان ویژگی‌های مخصوص به خود را دارد. نکته اول و پیشنهاد مهم من این است که حتماً این وِیژگی‌ها را یاد بگیرید و اگر واقعاً می‌خواهید داستان بنویسید اینها را رعایت کنید. داستان نوشتن قواعد خاص خود را دارد. باید بگویم ذاتاً نوشتن قصه ایراد نیست و شما می‌توانید به عنوان نویسنده ابتدا برای خود مشخص کنید که می‌خواهم قصه بنویسم نه داستان. اما نوشتن قصه در زیر اسم داستان درست نیست و باید اصلاح شود. قصه‌ها بیشتر برای کودکان مناسب‌ هستند.
در قصه‌های شخصیت‌های تک بعدی و معمولاً ساده‌ای داریم و معمولاً یا خوبند یا بد. همیشه کارهای خیر انجام می‌دهند و دوست‌دار همه خلق هستند و جوان‌مردند. و یا برعکس شر و پست هستند و فعل خوبی از اینها سر نمی‌زند. قصه‌های معروف را به خاطر بیاورید: خیر و شر – قصه شنگول منگول – کدو قلقله زن و... شخصیت ساده‌لوحی در قصه‌ها وجود دارد که به سادگی گول می‌خورد. آنقدر راحت گول می‌خورد که مخاطب نیز از او جلوتر حرکت می‌کند و می‌داند او گول خواهد خورد. اما او متوجه نیست!
در نوشته شما هم همین‌گونه است. سرخ‌صفر به سادگی آب خوردن گول می‌خورد. شخصیت ساده‌ای که همه دارایی‌اش را بلد است به شکل احمقانه‌ای ببازد.
علاوه‌بر شخصیت‌ها، در قصه‌ها شاهد تصادف و شانس هستیم. تصادفاً اتفاقی می‌افتد و تصادفاً همه‌چیز را می‌برد. همه‌چیز به هم می‌خورد یا همه چیز درست می‌شود. پیشنهاد می‌کنم حتماً چند کتاب در مورد داستان و قصه و تفاوت آنها مطالعه کنید و اگر هم می‌خواهید قصه بنویسید کاملاً آگاهانه بنویسید. حتماً سعی کنید داستان‌های مهم ایرانی و قصه‌های مهم ایرانی را بخوانید. مثلاً «هزارویک شب» را حتماً بخوانید. حداقل قسمت‌هایی از آن را. در مقابل داستان‌های «جلال آل‌احمد و غلام‌حسین ساعدی» را بخوانید. کلیله ودمنه و علاالدین و چراغ جادو و علی‌بابا و چهل دزد بغداد و سندباد را حتماً بخوانید. کتاب «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» را نیز حتماً بخوانید. تفاوت‌ها را به وضوح برایتان نشان خواهد داد.
اما وارد قصه شما شویم. قصه شما درواقع ماجرای پیرمردی است که می‌خواهد زن بگیرد. زن اولش مرده است. او توسط یک دلال ازدواج زنی را پیدا می‌کند و قرار می‌شود با او عقد کند. اما قبل از عقد، او تمام دارایی‌اش را می‌فروشد و به زن تقدیم می‌کند. هنگام عقد زن و دلال هر دو متواری می‌شوند و این پایان قصه شماست. خب این طرح یک طرح درست به لحاظ تکنیکی است. چرا که شخصیتی داریم به نام پیرمرد و او نیز هدفی دارد. موانع را پشت سر می‌گذارد و آخر سر به هدف نمی‌رسد. تا اینجا مشکلی نیست. اما مشکل از زمانی آغاز می‌شود که می‌خواهیم این طرح را پرداخت کنیم. نوشته شما مشکل منطقی دارد. مخاطب به سوژه «زن گرفت یک پیرمرد» به شکل یک تفنّن نگاه می‌کند. او را جدی نمی‌گیرد. انتظار نداشته باشید ما این قصه را جدی بگیریم. این قصه برای نویسنده‌اش جدی نیست. اگر هدف شخصیت اصلی ضروری و مهم بود آن‌وقت برای ما هم این هدف ضروری بود. اما صرف زن گرفتن یک پیرمرد اهمیت چندانی ندارد. یک موضوع مهم نیست.
علاوه‌بر این ایراد اساسی نوشته شما این است که مخاطب از شخصیت اصلی جلوتر است. یک فرد احمقی که ما می‌دانیم سرش کلاه خواهد رفت. این نکته بسیار مهم است که باید توجه کنید: «قهرمان باید جلوتر از مخاطب حرکت کند نه عقب‌تر!» درستش این است که ما به عنوان مخاطب پیگیر باشیم که این تصمیمی که قهرمان گرفت برای چه بود؟ با حدس‌های مختلف سعی کنیم هدف از این تصمیمات را پیش‌بینی کنیم. سعی در کشف موضوعات داشته باشیم. اما الآن در قصه شما برعکس است. ما جلوتر از شخصیت هستیم. ما می‌دانیم که پیرمرد گول خواهد خورد اما خودش نمی‌داند. او عقب‌تر از مخاطب است. برای همین قصه کشفی برای ما ندارد. جذابیتی در کار نیست.
پایان‌بندی شما کار را متاسفانه برتر کرده است. دم‌دستی‌ترین و غیرمنطقی‌ترین پایان را رقم زده‌اید. این که ما به عنوان مخاطب می‌دانیم در پایان این پیرمرد همه‌چیزش را از دست خواهد داد، درست، اما چرا به این شکل ساده و دم‌دستی؟ چرا شما سعی نکرده‌اید این از دست‌دادن اموال، خاص‌تر و متفاوت‌تر باشد؟ من برم دستشویی بیام! من برم سیگار بکشم بیام! این دیالوگ‌ها دیگر اولین چیزی است که به ذهن شما به عنوان نویسنده رسیده است و شما هم همان‌ها را نوشته‌اید. باید کمی روی قضیه فکر می‌کردید. یک حادثه بهتر می‌تراشیدید. یک بهانه جدی‌تر و منطقی‌تر. شما منطق را زیر سوال برده‌اید.
اصلاً این خیلی ابتدایی و احمقانه است که پیرمرد بدون اینکه تعهدی از زن بگیرد، همه دارایی‌اش را خرج او کند. الآن هم در جامعه ما همین ماجرا وجود دارد ولی هیچ‌کس بدون تعهد زیر این همه خرج نمی‌رود. ابتدا یک صیغه یا عقدی جاری می‌شود و سپس این همه پول خرج می‌شود. این همه خرج بدون هیچ‌گونه تعهدی منطقی نیست.
به نظرم بهتر بود چند پرونده کلاه‌برداری که امروز اتفاق می‌افتد را مطالعه می‌کردید. کلاه‌برداری‌ها چگونه اتفاق می‌افتند؟ کجای کار می‌لنگد؟ شما به ساده‌ترین چیز بسنده کرده‌اید که باعث شده است این پایان‌بندی اصلاً منطقی نباشد.
من سعی کردم ایرادهای کار شما را بنویسم. هرچند نوشته شما حسن‌هایی هم دارد که خودتان از آن اطلاع دارید. این که شما یک قصه‌ای را شروع کرده‌اید و به پایان رسانده‌اید ارزشمند است. و شاید خیلی از نویسندگان مبتدی نتوانند این کار را بکنند. سعی کنید این ایرادها را در قصه‌ها یا داستان‌های بعدی‌تان تکرار نکنید. منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستم. موفق و سربلند باشید.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستانم. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت