اجازه دهید مخاطب خودش به درکی درست از جهان ممکن داستان و آدم‌هایش برسد




عنوان داستان : یک لقب تلخ لعنتی
نویسنده داستان : Maryam Eskandari

با یک چشم بر هم زدنی زندگی ام زیر و رو شده بود. فکر می کردم دیگر هیچ وقت رنگِ شادی را نمی بینم. اسیرِ یک لقبِ تلخ شده بودم. دنیا برایم مثل کوچه بن بست خانهی خان دایی بود. همان قدر تنگ و همان قدر خلوت. بدون هیچ راهی برای فرار از غم ها. اما حالا با وجودِ این احساس تلخیِ آن لقب لعنتی از بین رفته است.
نشسته ام روی نیمکتی در پارک. پاهایم را آویزان کرده و لبه های دامنم که روی زمین افتاده است را جمع میکنم. نگاهی به اطراف میاندازم. باغبان پیری که موهای کم پشت جو گندمیاش در اطراف بیشتر از وسط سرش است، مشغول آب دادن به گلهاست. پرنده ای روی شاخهی باریک درختی می نشیند و با منقار پرهایش را نوک می زند. پسری جوان آن سوی پارک زیر درخت تنومندی که تنه اش پوسته پوسته شده ایستاده و ویولن مینوازد. با حرکت تند دستانش که آرشه را روی سیم ها میکشد، دلم پر از آشوب می شود.
یاد حرف مادرم می افتم : «این جا جهان سوم است اما تو زندگی ات را بکن، نترس از اینکه قضاوت شوی.»
نمیدانم به او چه بگویم. نمی داند چطوری دلم ریش ریش می شود وقتی پچ پچ و نگاه های زیر چشمی خان باجی ها و دیگر زن های فضول و ورّاج فامیل را می بینم. سارا و سحر مشغول بازی هستند. چشم از آنها بر نمیدارم. دو هفته مانده به شروع مدارس. به آنها قول داده ام در این فرصت کوتاه هر روز آنها را به پارک بیاورم. از پله های سٌرسٌره که بالا می روند، دلم هٌرّی می ریزد. جانم به جانشان بسته است. با شنیدن صدای ضربهی محکمی از جا می پرم. چند قدم به سمت صدا می دوم. تمام بدنم سُست می شود. عرق سردِ روی پیشانی ام را با گوشه ی روسری پاک می کنم. خیابان شلوغ شده است. مردم جمع میشوند دورِ یک ماشین. خوب که نگاه میکنم می بینم راننده سرش را گذاشته روی فرمان و تکان نمی خورد. سرو صدا والم شنگه ی زیادی بلند میشود. دختر ها به سمتم می دوند. هر دو هاج و واج یک صدا می گویند :(( مامان، مامان، خوبی؟ .))
دستشان را می گیرم و به سرعت از آنجا دور می شوم. هر دو معترض هستند اما بی اعتنا به حرف هایشان به راهم ادامه می دهم. با خودم می گویم :(( ای کاش هیچ وسیله ی نقلیه ای به وجود نمی آمد که اگر نبود، دختر ها روز پدر غمگین گوشه ای کز نمی کردند، مادرم مجبور نبود دائم به سهیل تذکر بدهد جلوی خواهر زاده ها، بچّه ات را بغل نگیر و من هم با شنیدن بوق، کشیده شدن چرخ ماشین و صدای ضربه نمی مردم.
صدای ضربه را شنیدم و دیگر هیچ. از حال رفته بودم. نمی دانم چقدر گذشت. باید می مُردم. باید همانطور با چشمان بسته می رفتم. باید می رفتم و بغض دختر ها را در روز های عید، شب های چله و روز تولدشان نمیدیدم. با شنیدن صدایِ گریان مادرم در بیمارستان به خودم آمدم.
(( خداروشکر دخترم چشمهایش را باز کرد.))
چشمانم را باز کرده بودم تا بد بختی ام را ببینم. چشمانم را باز کرده بودم تا نگاه های پیرمردِ بقالِ سرکوچه مان را ببینم که با دیدنم کنار دکانش می ایستد و تا جایی که در تیر رس نگاهش هستم دنبالم می کند. چشمانم را باز کرده بودم تا نگاه های هرزه همسایه ی روبه رویی مان را ببینم که چطور در سنین میانسالی حیا را قی کرده است و مرد صاحب خانه که گاه و بیگاه به بهانه های الکی زنگ در را می زند و باعث آزارم می شود.
دختر ها تازه 2 سالشان تمام شده بود. تازه زبان باز کرده بودند. چند کلمه ی ساده و چند جمله ی کوتاه و بریده بریده. دائم تُپق می زدند. شروع شیرین زبانی هایشان بود. تازه داشتند یاد می گرفتند چطوری خودشان را لوس کنند. به محض بیدار شدن از خواب دور پدر می چرخیدند. بعد هر چه سنجاق و سر و گیره مو داشتند را به موهای پدر می زدند و صورتش را غرق بوسه می کردند. انگاری می دانستند عمر دلبری هایشان کوتاه است.
مادرم گفت:(( با پولِ بیمه ی عمر یک خانه بخر تا راحت شوی.))
راحت شوم؟ میانِ زمین و آسمان مانده ام. چند بارگفته بودم :(( مرد ماشین نخر، حواس پرت هستی، من توان تنهایی بزرگ کردن بچّه ها را ندارم.))
ما را گذاشت رفت بیآنکه به فکرِ سر پناه باشد. سر به هوا بود. موقع رانندگی توی خیابان همه جا را نگاه میکرد الّا جلویش را. از بس پشت فرمان حرف می زد گاهی مسیرها را اشتباه میرفت و مجبور می شد دوباره دور بزند و برگردد. آن روز هم گرم صحبت بود در اتوبان. عبور خانه باغِ دایی را رد کرد. مجبور شد چند کیلومتری برود و موقع دور زدن، راه ماشینی که از جلو می آمد را بست.
روز ها را بی حوصله می گذرانم. لب هایم از غصه به خنده باز نمی شوند. بعضی روز ها حتی حوصلهی شانه کردن موهایم را هم ندارم. فقط جلوی آینه می ایستم و به روزهای خوش گذشته فکر می کنم. تعطیلات آخر هفتهی خانه باغِ خان دایی، شیطنت های سهیل و خنده های دختر ها. شده ام مثل مرغی که توی قفس افتاده و دائم خودش را به میله های آهنی آن میکوبد.
بالاخره خانهی کوچکی می خرم. خانه با حیاطِ اندازهی کف دستش بوی مرگ می دهد. با اینکه دیگر ترسی از سوراخ کردن دیوار ها برای آویز تابلو ندارم اما بوی خون می دهد. با اینکه مجبور نیستم از ترس صاحبخانه هر لحظه به دختر ها چشم غُره بروم تا سرو صدا نکنند، اما بوی درماندگی می دهد. تنها دلخوشی ام شده آشپزخانه با پنجرهی رو به باغچه اش که لب آن شیشه های آب غوره و سرکه ردیف است و این نشان می دهد زنِ قبلیِ این خانه دلخوش بوده است به روزمرگی هایش.
مادرم دائم به من می گوید :(( بگذار بچه ها آزاد باشند، کاری به کارشان نداشته باش.))
دوست دارم کاری به کارشان نداشته باشم. بگذارم هرچه می خواهند جیغ بکشند، بخندند، بدوند. دوست دارم مثل پرنده پر بکشند، آزاد باشند و من هم همراهیشان کنم؛ اما وقتی فکر می کنم این آزادی مختص چهار دیواری خانه ی مان است، دلم می گیرد. وقتی فکر می کنم پشت درِ حیاط، نرسیده به بقالی سر کوچه دیگر ندارمش، بغض راه گلویم را می فشارد. پایم را که از در خانه بیرون می گذارم باید آدم دیگری شوم. به زمین و زمان حساس شده ام؛ فکر می کنم هر کسی هر حرفی می زند یا نگاهم می کند قصد و منظوری دارد. خیابان ها و آدم ها مثل قبل نیستند، همه شان بی معرفت شده اند. گاهی با خودم فکر می کنم باید از این محله بروم. فکر می کنم آدم های محله مان شیطان هایی هستند که از جهنم فرار کرده اند، یا آدم هایی هستند که روح شیطان در بدنشان است. فکر می کنم باید جایی بروم که هیچ کس مرا نشناسد. تنهای تنها باشم. آن وقت بدون ترس از حرف و حدیث ها روسری های گلدار رنگ رنگی سَر کرده و رنگ رژلب هایم را با گل های آن سِت کنم. شاید این طوری بتوانم به خودم فرصت زندگی دوباره بدهم.
سهیل می گوید: « برو سرِکار، جایی مشغول شو، سرگرم که شوی از این همه فکر رها می شوی.»
راست می گوید باید سَرِ کار بروم. باید به خاطر دختر ها هم که شده دنبال مشغولیتی باشم. به خاطرآینده شان سرپا بایستم. شاید کمی درد بی پدری فراموششان شود، اگر که بشود. با خودم می گویم: «حواست هست داری چکار میکنی؟ ایستاده ای و دور خودت هی می چرخی و زندگیت را دودِ هوا می کنی.»
اگر سرکار بروم شاید بتوانم روی ساختنِ زندگی جدیدی تمرکز کنم، آن وقت غصه ها حتماً فراموش می شوند. باید همه ی توانم را به کار ببندم و به زندگی ادامه بدهم.
آگهی روزنامه ها را بالا و پایین می کنم. سهیل به چند نفر می سپارد. روزها می گذرد تا اینکه یکی از دوستانم شماره ی یک تولیدی پوشاک را می دهد. ظهر یک شنبه تماس می گیرم. آقایی از پشتِ خط با صدایی آرام و شمرده جواب می دهد. آدرس تولیدی را می گیرم و بعد به سرعت تلفن را قطع میکنم؛ صدایش پر از آرامش است؛ مثل صدای لا لایی مادرم. فردای آن روز می روم به آن آدرس. خدا خدا می کنم که به خیر بگذرد. در ذهنم هزار جور فکر و خیال میکنم. از محله ی خودمان که دور می شوم احساس بهتری دارم. دیگر نگاه آدم ها سنگین نیست. حرف های مردم روی سرم آوار نمی شوند. با خودم میگویم: ((خانه ها بازلزله ها ویران می شوند و آدم ها با حرف ها و نگاه ها.))
بعد از طی مسافتی طولانی به تولیدی می رسم. ساختمانی قدیمی با آجر های قرمزرنگ؛ شبیه خانه ی آقا نوروز.
باغبان خانه ی خان دایی بود. از او شعر خواندن هایش و نقالی شب های جمعه را به یاد دارم. جلوی در می ایستم زنگ را می زنم. مرد جوانی که عینک به چشم دارد در را باز می کند. به محض شنیدن صدایش می فهمم همان صدای دلنشین پشت تلفن است. سلام و علیک می کنیم. صدایش می لرزد. هر از چند گاهی از بالای عینک نیم نگاهی می اندازد و به سرعت نگاهش را می دزدد. روی صندلی می نشینیم. ضربان قلبم تند تر از حالت عادی شده.
گوشه های روسری را جلوی سینه پهن می کنم. می ترسم ضربان قلبم از روی لباس دیده شود. بعد شروع به صحبت می کنم از وضعیتم. جواب چند سوال را می دهم. و در آخر قرار بر این می شود که از فردا به مدت دو هفته کارم را به صورت آزمایشی شروع کنم.
به همین سادگی، باور کردنی نیست. سپس بلند می شویم و به سمت سالن تولیدی می رویم. صورتم داغ شده دلیلش را نمی دانم. بعد از دیدن سالن، خداحافظی می کنم و از تولیدی بیرون می آیم.
نفس عمیق میکشم. ریه هایم را از هوا پر میکنم. کمی سبک تر می شوم. در پیاده رو به راه می افتم. فکر میکنم مسیر را اشتباهی آمده ام. مسیر موقع رفتن جور دیگری بود. انگاری درخت ها، خیابان ها، مغازه ها و آدم ها زیبا تر به نظر می رسند. دو چهار راه بالاتر جلوی مغازه ی روسری فروشی می ایستم. روسری گلدار رنگ رنگِ پشت ویترین مرا جذب خودش می کند. با دیدن رنگ های شاد آن دلم غَنج می زند. احساس می کنم تمام غم و غصه هایم را در آن تولیدی جا گذاشته ام. همه ی شان را ریخته ام روی میز برش با قیچی برقی تکه تکه شان کرده ام. وارد مغازه می شوم. روسری را می خرم. و ته کیفم پنهان می کنم.
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم مریم اسکندری عزیز، سلام. نزدیک به دو سال است به نوشتن روی آوردید و «یک لقب تلخ لعنتی» اولین داستانی است که به پایگاه ارسال کردید. امیدوارم در نوشتن مصمم باشید و به زودی داستان‌های بیشتری از شما دریافت کنیم.
داستان کوتاه و بلند و رمان تفاوت‌های زیادی با هم دارند. یکی از مهم‌ترین تفاوت‌هایشان این است که در داستان کوتاه فرصت کم است. پس مجالی برای پیش کشیدن یکی دو گره بیشتر نیست، اما در داستان بلند و بیشتر از آن در رمان نویسنده فرصت دارد تا دلش می‌خواهد عدم تعادل ایجاد کند و به تعادل ثانویه برساندشان و برود سر گره و ماجرایی دیگر. داستان کوتاه بهتر است در واحدی از زمان و مکان روایت شود، فشرده و کپسوله، مثل اسمش. داستان شما بر سر دو راهی مانده. نه داستان کوتاه است و نه داستان بلند. بیشتر شبیه خلاصه‌ای از یک داستان بلند است. خلاصه‌ای که مخاطب نه فرصت می‌کند شخصیت‌ها را بشناسد و به آن‌ها نزدیک شود و نه مجالی دست می‌دهد که احساساتش درگیر آدم‌ها و ماجراهای داستان شود. اگر می‌خواهید تکلیف داستان‌تان را روشن کنید و آن را به سمت داستان کوتاه سوق دهید پیشنهاداتی دارم که امیدوارم در بازنویسی به آن‌ها توجه داشته باشید تا از دل این روایت، داستان کوتاه خوب و سر پایی را بیرون بکشید که هم خودتان از نوشتنش احساس رضایت و خوشنودی داشته باشید هم مخاطب را به خواندن داستانی خوش ساخت میهمان کنید.
داستان کوتاه بهتر است از بزنگاهی شروع شود. جایی که عدم تعادل اتفاق افتاده یا قرار است اتفاق بیفتد. عدم تعادل داستان شما جایی نزدیک به پایان داستان اتفاق می‌افتد. جایی که راوی تصمیم می‌گیرد سر کار برود و زن مستقلی باشد. داستان را از همین جا آغاز کنید. از روزی که زن تصمیم گرفته برای مصاحبه‌ی کاری به تولیدی که یکی از دوستانش به او معرفی کرده، مراجعه کند. با شروع از چنین عدم تعادلی، وحدت زمان و مکان و موضوع را در روایت رعایت می‌کنید. داستان در یک صبح تا ظهر و در مسیر رفتن زن برای مصاحبه تا محل مصاحبه و بیرون آمدن از آن رعایت می‌شود. موضوع اصلی تصمیم راوی است. این‌که از خانه‌نشینی و فکر کردن به حرف‌های صد من یه غاز همسایه‌ها و اهالی محل خسته شده و می‌خواهد دست روی زانوهایش بگذارد و بلند شود. زندگی کند تا بتواند به بچه‌هایش هم درست زندگی کردن را بیاموزد. صبح روز مصاحبه، بچه‌ها را دست مادر یا آشنایی می‌سپارد و با تاکسی یا اتوبوس راهی آدرسی که در دست دارد، می‌شود. تا رسیدن به تولیدی فرصت دارد که گذشته را در ذهن مرور کند. تصادف همسرش، بزرگ‌کردن دخترها به تنهایی و نگاه بدی که مردم محل به او دارند. با این پل زدن‌ها به گذشته و بازگشت به زمان حال داستان به مخاطب فرصت می‌دهید به راوی نزدیک شود و حتی با او همسان‌پنداری کند. درکش کند و برای قضاوت احمقانه‌ی مردم متأثر شود. نویسنده جایی موفق عمل می‌کند که بتواند احساس مخاطب را درگیر داستان کند.
در رفتن به گذشته، به خاطراتی پل بزنید که در پیشبرد روایت و دادن اطلاعات لازم به مخاطب ضرورت حضورشان در متن احساس می‌شود. همه چیز را رو و سر راست و با خشم نگویید. اجازه دهید مخاطب خودش از خواندن متن به کشف موازی با قرائت برسد. به عنوان داستان توجه کنید. پر از خشم و عصبانیت راوی و البته نویسنده است. اجازه دهید مخاطب این خشم را از جهان ممکن داستان دریافت کند و از این میزان بی عدالتی در مورد یک مادر جوان خشمگین شود.
خانم اسکندری عزیز، در فرصتی مناسب به سراغ داستان بروید و با حوصله و صبوری بازنویسی‌اش کنید. اجازه دهید متن با تصمیمات درست و فکرشده‌ای که می‌گیرید به موقعیتی که شایسته‌ی آن است، برسد.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت