با عدم تعادلی در شروع، مخاطب را به خواندن ادامه‌ی متن ترغیب می‌کنید




عنوان داستان : درخت افت زده
نویسنده داستان : شهین خادمی

درخت آفت زده
نزدیکهای ظهر کت و شلوار پشمی اش را پوشید. کلاه لبه دار را روی سر بی مویش گذاشت. از کنار جای کفشی عصایش را برداشت. امروز پاهایش کم جان تر بودند.
به درخت پرتقال حیاط نگاه کرد، با صدای آهسته گفت:« باید سم پاشی بشه!»
دلش می خواست کمی در پارک بنشیند تا با دوستانش گفتگو کند. چند روزی بخاطر درد پاهایش از خانه بیرون نرفته بود.
با خود گفت آفتاب دم ظهر در اسفند لذت بخش است. با هر سختی به پارک رسید. طبق معمول سرهنگ روی نیمکت کنار فواره آب نشسته بود.
«به! به! سلام حاج آقا کاظمی! پیدا نیستی؟»
«سلام! هان! امروز تنهایی، کسی نیومده؟»
«بشین کم کم سر و کله شان پیدا میشه.»

حاج آقا کاظمی به پاهایش دست کشید و گفت:« صبح پاهام درد می کرد، اول نمی خواستم بیام؛ ولی اینقدر هوا خوب بود دلم طاقت ند اشت خونه بمونم. خسته شدم آقا ! چقدر تلویزیون تماشا کنم؟ آن هم تنهایی!»
سرهنگ لبخندی زد وگفت:« تو که تنها نیستی حاج آقا!»
کاظمی سر را به حالت تاسف تکان داد وگفت:«ای! وقتی حرفی برای گفتن نداری تنهایی دیگه!»
یاد دخترش نرگس افتاد که حتی حاضر به نشستن روی یک سفره با او نیست. در اتاقش به تنهایی غذا می خورد. باید حرف زنش را گوش می کرد با داشتن نوه دوباره بچه دار نمی شدند. آنها همیشه جای پدر بزرگ ومادر بزرگ نرگس بودند. با خود گفت در تربیتش کوتاهی کردیم!
سرهنگ گفت:«هوا بوی بهار رو میده! این هوا برای ما پیرمردها خوبه . مثل جوجه های پاییزی توی آفتاب چرت می زنیم!» هر دو با هم خندیدند.
کاظمی آهی کشید و گفت:«اون موقع، این وقت سال کارهای کشاورزی رو شروع می کردیم! آلان وقت هرس و تمیز کردن باغه.»
سرهنگ گفت:«باید برات سخت باشه یک عمر کار کردی و آلان قدم زدن هم برات مشکله!»
«هوم! چه جانی داشتم! من و زنم با جان کندن به آن همه کار می رسیدیم. از سپیده نزده بیدار می شدیم تا بوق سگ کار می کردیم. هر قطعه از زمین رو با کار زیاد بدست آوردیم.»
سرهنگ دستی به شانه او کشید وگفت:«خوب ارزشش رو داشت، بالاخره چیزی بدست آوردی!»
کاظمی پوز خندی زد وگفت:«چه فایده همه رو دو دستی به پسرها دادم که راحت زندگی کنند؛ ولی اینقدر صبر نکردند تا من بمیرم! یا فروختن و یا بایر گذاشتند.»
«پس دیگه چیزی از آن همه باغ نداری؟»
کاظمی سری با تاسف تکان داد وگفت:«نه چیزی از باغ مونده! نه ملک دارم! فقط یک خونه قدیمی مونده بود، آن هم دخترها اعتراض کردند، چرا همه رو به پسرها دادی؟ پس ما چکاره ایم؟ خونه رو هم به اسم آنها زدم.»
«پس الان کجا زندگی می کنی؟»
کاظمی گفت:«توی همون خونه، عمرایی کردم تا زنده هستم من بنشینم.»
سرهنگ لبخندی زد وگفت :«پس حداقل یه جا زرنگی کردی.»

یک زن جا افتاده که آرایش غلیظش توی ذوق می زد، با لباسهای اجق وجق جلو آمد.
«سلام حاجی! کار بار ندارید؟ در خدمتیم!»
سرهنگ گوشه سبیلش را تاب داد و خندید. در حالی که سعی می کرد دندانهای مصنوعیش حرکت نکند، گفت:«نه خانم من هنوز زن دارم! ولی دوست من چند سالیه ؟ مجرده!» هر هر خندید.
زنه تا بناگوش خندید و لبهای ورم کرده اش بزرگتر شد.
«به! به! چه حاج آقای خوش تیپی! همه جوره در خدمتیم!»
یک چشمکی زد، که مژه های مصنوعی بلندش تا شد.
کاظمی ابروهای خاکستریش را توی هم کرد و گفت:«آلان پانزده ساله زنم فوت کرده، اگر زن می خواستم این همه سال تنها نبودم! برو خانم! ما دیگه آفتاب لب بومیم! از ما گذشته! تا پارک بزور آومدم. برو دنبال یک کار آبرومند.»
صورتش را برگرداند.
«او و و حاج آقا! من که نمی خوام بکشمت! کار خونه هم بخوای انجام میدم.»
بعد یک آلبوم در آورد و گفت:« ببین جوون هم توی آلبوم دارم! هر رقم که بخوای! ولی قیمتها فرق داره.»
فورا از جا پرید. انگار کسی را دیده باشد، چشمهایش برقی زد و گفت:« دوباره خدمت می رسم!»
به طرف یک مرد میانسال سمت زمین بازی بچه ها رفت.
کاظمی سرش را تکان داد وگفت:« اینا چه جور زنی هستن؟ زن من جواهر بود! دیگه فکر نمی کنم کسی مثل اون پیدا بشه! یه عمر پا به پای من زحمت کشید. تازه پیری باید راحت زندگی می کردیم؛ ولی عمرش به دنیا نبود.»
یاد نرگس افتاد. به آن زن که با مرد میانسال چانه می زد نگاه کرد؛ آهی کشید. با خودش گفت وای نرگس! از جا بلند شد و گفت:« امروز می خوام درخت پرتقالم رو سمپاشی کنم! پارسال دیر آفت کش زدم، همه میوه ها ش ریخت. به دوستان سلام برسون.»
بسختی از جا بلند شد.
از داروخانه کشاورزی آفت کش خرید. موقع برگشتن دیگر پاهایش می لرزید، سوار تاکسی شد.
با اینکه خیلی خسته بود؛ ولی زود لباسش را عوض کرد سم پاش را پر کرد سمت درخت پرتقال گرفت. هنوز نصف درخت را هم سمپاشی نکرده بود؛ که صدای داد و فریاد نرگس بلند شد.
«بازم سمپاشی می کنی؟ پارسال موقع سمپاشی بچه گربه ام مسموم شد. دامپزشک هم نتونست نجاتش بده! حالا نوبت بقیه شده؟»
«اگر آلان سمپاشی نکنم دوباره همه رو آفت می زنه! خوب اونا رو از اینجا دور کن! یعنی توی این خونه من اختیار یه درخت رو هم ندارم؟»
دستهایش می لرزید! صورتش برافروخته شد. سرش گیج می رفت.
« تو چی می خوای از جونم! خسته شدم! تا کی باید وبال گردنم باشی؟ خدا منو نمی کشه از دست تو نجات پیدا کنم. آخه کی باید خودت زندگی بگیری؟»
نرگس که خشم سر تا پایش را فرا گرفته بود، دستهایش را تند تند بالا و پایین می کرد. لب هایش کبود شده بود.
«هان! تو چرا می خوای منو بیرون بندازی؟ کور خووندی! باز هم یکی رو توی پارک پیدا کردی؟»
«حرف دهنت رو بفهم! تو دیگه چهل و پنج سالت شده! هنوز توی خونه من هستی! خرج زندگیت به گردن من افتاده! من آلان سرم رو زمین گذاشتم، تکلیف تو چی میشه ؟ خواهرا ت هم سهم خودشون رو می خوان! چرا توی این خونه چپیدی؟ روز وشب با چند گربه و مرغ و خروس سر و کله می زنی! برو بیرون! یه کاری پیدا کن!»
نرگس که از عصبانیت دور دهانش کف زده بود گفت:« تقصیر توئه! هر چه زمین داشتی به پسرای عزیزت دادی! هیچ فکری برای من نکردی!»
« آخه دختر جان بعد از من چکار باید کنی؟ تو که با کسی نمی سازی! پیش چه کسی باید زندگی کنی؟ نه شوهر می کنی و نه دنبال یه کار میری!»
نرگس که از خشم می لرزید گفت:« تمام این کارا برای بیرون کردن منه؟ می خوای من نباشم تا دوباره زن بگیری؟»
«آخه اگر بخوام زن بگیرم مگه از تو می ترسم؟ همون موقع مادرت مرد، بخاطر اینکه تو پناه نداری زن نگرفتم ! ولی دیگه بسه! من مهمان یک دو روزه ام! بعد از من کجا آوره میشی؟»
«ناراحت نباش هر وقت مردی، من فکری به حالم می کنم! اون سم پاش رو کنار بذار!»
پیرمرد دستهایش می لرزید. «همین آلان زنگ می زنم خواهرت بیاد. یا جای منه! یا جای این حیو ونها! از این همه کثافت خسته شدم. مردم تو روستا تمیزتر زندگی می کنند.»
در حال غر زدن از پله بالا رفت و با دستهای لرزان شماره گرفت.
نرگس سمپاش را به پشت خانه پرت کرد و با صدای بلند داد زد.«حرف اینا رو نزن! تنها دلخوشی من توی زندگی همینا س. اصلا عامل همه بدبختیم توی ! هر چه اون موقع گفتم این خونه قدیمی رو بفروش! به یه محله بهتر بریم ، قبول نکردی. هر چه خواستگار داشتم پرید! تا در این خونه قدیمی و این محله زندگی کنم، هرگز عروس نمیشم!»
پیرمرد بسختی شماره گرفت و گفت: « زود! همین آلان بیا اینجا! گفتم زود با تاکسی بیا!»
نرگس دوباره به او توپید.« چرا به اون زنگ زدی؟ به پلیس زنگ می زدی ! بگو دخترم دیوونه س! می خواد منو بکشه!»
«دیوانه دیگه شاخ و دم داره؟ آخه خدا! سر پیری زنم رو گرفتی دست این هند جگرخوار افتادم.»

پیرمرد ناله کنان توی اتاقش روی تخت دراز کشید. از بیرون صدای شکستن ظرفها می آمد.او با صدای آرام گریه کرد و بالای طاقچه به عکس زنش که صورت گردش را چادر گلداری در بر گرفته بود نگاه کرد و گفت: « تو اینقدر بی وفا نبودی! چرا منو تنها گذاشتی؟ خسته ام! منو هم ببر!»
آرام به خواب رفت.
پایان
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم شهین خادم عزیز، سلام. یادداشتی را به داستان سنجاق کرده‌اید که قصد دارید این داستان را برای جشنواره بفرستید. اگر می‌خواهید از منتخبین جشنواره باشید بهتر است متن را بازنویسی کنید و اشکالاتش را برطرف کنید تا بتوانید یکی از برگزیدگان باشید.
داستان کوتاه رئالی مثل داستان شما که اتفاقا مضمونی سنتی دارد می‌طلبد با گره یا عدم تعادلی شروع شود. چیزی که همان سطرهای اول اتفاق بیفتد و مخاطب را درگیر ماجرا کند. مثل اینکه تنهایی به پیرمرد فشار آورده و قصد تجدید فراش کرده و به همین دلیل با بچه‌هاش دچار مشکل شده یا این‌که با دخترش نمی‌سازد و تازگی‌ها رفتار دخترش مشکوک هم شده. پیرمرد به پارک برود و اتفاقا در آلبومی که زن به او نشان می‌دهد عکس دخترش را ببیند. چیزی که ماجرا و هیجان به متن تزریق کند تا مخاطب با علاقه با راوی و روایتش همراه شود. اگر موقعیت دوم را انتخاب کنید عنوان داستان هم با مسماتر می‌شود. درخت داستان سمپاشی نشده و پیرمرد نگرانش است اما آفت اصلی به زندگی دخترش افتاده و پیرمرد از آن بی‌خبر بوده. پیرمرد با دیدن آلبوم حالش دگرگون می‌شود و با عجله و البته حال خراب به خانه برمی‌گردد. حالا نقطه‌ی اوج داستان است. جایی که پیرمرد و دخترش با هم مواجه می‌شوند. این که چه اتفاقی در این صحنه بیفتد کاری است که شما باید به عنوان خالق این متن رقم بزنید. البته که این عدم تعادل‌ها مثال بودند. شما می‌توانید گره دیگری برای داستان‌تان انتخاب کنید و تعلیق را به سمت و سوی دیگری ببرید. آن‌چه مهم است عدم تعادلی است که مخاطب را به خواندن این متن تشویق و ترغیب کند. در پایان، این عدم تعادل می‌تواند به تعادل ثانویه برسد یا نرسد. یعنی با توجه به محتوا و مضمون و البته پیرنگی که برای داستان اتد می‌زنید می‌توانید پایان را ببندید یا باز نگه‌دارید تا مخاطب با توجه به نشانه‌ها و داده‌های داستانی پایان یا پایان‌هایی را در ذهن متصور شود.
گفتگو در داستان شبیه مکالمات روزمره نیست. گفتگو سراب است. سرابی که مخاطب آن را شبیه دیالوگ های روزمره‌ی آدم‌ها در جهان واقع می‌بیند اما در اصل نویسنده از گفتگوی بین آدم‌های داستان اهداف دیگری دارد. یادمان باشد که در داستان جواب سلام، علیک نیست. یعنی آن حرف‌ها و جملاتی که بین آدم های داستان رد و بدل می‌شوند باید در بهترین و درخشان‌ترین شکل‌شان در متن ورود کنند. از گفتگو استفاده می‌کنیم که سرعت انتقال اطلاعات داستان را بالا ببریم. شخصیت‌های داستان و موقعیت‌هایشان را به مخاطب معرفی کنیم. آدم‌های داستان و ادبیات و لحن‌شان را در همین گفتگوها به مخاطب می‌شناسانیم و خیلی موارد دیگر که در این یادداشت نمی‌گنجند.
خانم خادم عزیز، در بازنویسی صبور باشید. اول متن را چند بار بخوانید و جاهایی را که باید تغییر دهید پیدا کنید و بعد تغییرات را اعمال کنید. اگر لازم بود متن بازنویسی شده را دوباره به پایگاه بفرستید تا بخوانم و اگر موردی بود برایتان در یادداشتی بنویسم. امیدوارم برای داستان‌تان اتفاقات خوبی بیفتد.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۱
شهین خادمی » 17 روز پیش
ایده من تنهایی پیرمرد واحترامی انتظار داشت از طرف فرزندان ببیند. ولی نسل جدید مثل قدیم احترامی برای بزرگتر قائل نیستند. از راهنمایی شما ممنون. دوباره بازنویسی می کنم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت