ذهن داستانی شما را نویسنده می‌کند.




عنوان داستان : چادر
نویسنده داستان : محمدعلی کاظمی نصرآبادی

ساعت حوالی سه صبح بود.تب بالایی داشتم و به خود می‌لرزیدم.با هزار زحمت از جایم بلند شدم و این طرف و آن طرف را نگاه کردم.مادرم را ندیدم اینقدر حالم بد بود که یادم رفته بود مادرم رفته مشهد.یک تشت آب ولرم آوردم و پایم را داخلش گذاشتم کمی حالم جا آمد اما همچنان چهار ستون بدنم می‌لرزید. روی مبلِ کنار خانه دراز کشیدم.خوابم نمی‌برد دیگر حتی نمی‌توانستم از جایم بلند شوم.به اطرافم نگاه کردم چادر مادرم را دیدم که کنار مبل افتاده.برداشتم و رویم کشیدم.چه حس خوبی داشت.انگار مادرم بالای سرم نشسته بود و برایم لالایی می‌خواند.خوابم برد. حوالی ساعت نه صبح از خواب بلند شدم. دیگر نه تب داشتم؛ نه می‌لرزیدم و نه دردی را احساس می‌کردم.
چند لحظه‌ای گذشت.زمزمه‌ای را شنیدم.زمزمه‌ای آشنا! آن طرف‌تر روی زمین چادر را دیدم که مثل بید به خود می‌لرزید.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
داستان جالبی شده. پایان‌بندی شما یک متن ساده را تبدیل به داستانی زیبا کرده است. همه چیز بسیار ساده و صریح و در لایه‌های ابتدایی پیش رفته و در نهایت یک ایده جالب و کاملا داستانی از متن شما یک داستان قابل توجه ساخته است. تا پیش از جمله پایانی همه چیز رئال بود اما جمله پایانی فضا را کاملا غیررئال و حتی سوررئال نمود. معمولا در داستان سوررئال عنصر غریب‌گونگی و کمی دلهره وجود دارد. لرزیدن چادر هم دقیقا چنین احساسی را تداعی می‌کند. حسی از غریب‌گونگی چرا که چادر که نمی‌تواند بلرزد و حس ترس به واسطه شاید شکل‌گیری اتفاقی غریب در اتاق.
البته شاید شما به خاطر حضور مادر در مشهد و اصولا شخصیت خود مادر، خواسته‌اید فضای خاص احساسی و مادرانه و بلکه عرفانی به نوشته بدهید اما اگر کسی برداشت سوررئال هم از این ماجرا داشت هیچ ایرادی بر او نیست.
در کل عناصر را خیلی خوب کنار هم چیده‌اید تا به نتیجه مورد نظر خودتان برسید. اما ای کاش جانب ایجاز را کمی بیشتر رعایت می‌کردید تا داستان بسیار کامل می‌شد. تکنیک تلفیق جملات برای رسیدن به ایجاز و حذف افعال اضافی را فراموش نکنید. این جمله را ببینید: "تب و لرز عجیبی داشتم" این جمله همان اطلاعات جملات " تب بالایی داشتم و به خود می‌لرزیدم" را دارد. شما هم کمی بلندتر و با اطاله گفته‌اید و هم دو فعل خرج این میزان از اطلاعات کرده‌اید که هر فعل هم خود در قاعده دستور زبان یک جمله حساب می‌شود. در مجموع برای اطلاعاتی ساده شما دو جمله به کار برده‌اید.
یا در این جا: "از جایم بلند شدم" که می‌شد بنویسید "از جا بلند شدم". همان گونه که می‌بینید هیچ فرقی باز با هم ندارند و بلکه این جمله ولو به اندازه یک حرف کوتاه‌تر شده.
افعال مشابه را پشت سرهم ردیف نکنید: "یادم رفته بود مادرم رفته مشهد". دوبار از کلمه "رفته" در این فاصله نزدیک استفاده کرده‌اید. این برای زبان کار خوب نیست و از کیفیت ادبی آن می‌کاهد.
در اینجا: "روی مبلِ کنار خانه دراز کشیدم" شاید به طور طبیعی در گویش شما منظور از "خانه" همان اتاق باشد اما اگر برای مخاطب ملی می‌نویسید توجه داشته باشید که برای چنین مخاطبی معنی خانه با اتاق فرق دارد. بهتر است بنویسید "کنار اتاق".
و در نهایت بحث زمزمه، ما زمزمه‌ای نمی‌شنویم. چادر دارد می‌لرزد اما منظور از زمزمه چیست؟ آیا یعنی ذکر مادر است که دارد به همراه لرزیدن چادر به گوش می‌رسد؟ کمی نشانه برای این مقصود ضعیف است. باید جمله وضوح معنایی بیشتری پیدا کند. راه این را هم باید خودتان بیابید. شما این تکه را از ذهن خودتان می‌خوانید و همه چیز درست است اما خواننده عادی از ذهن خودش می‌خواند و رابطه‌ای بین زمزمه و لرزش چادر شاید نبیند و حتی زمزمه را همان صدای لرزش چادر بپندارد.
درمجموع ولی داستان بسیار زیبا شده. ذهن وقتی داستانی شد ایده‌های خوبی پیدا می‌کند. ذهن داستانی یعنی ذهنی که از نرم‌های موجود فاصله بگیرد و به سمت چیزی برود که تجربه نشده و یا دیده نمی‌شود. شاید هرگز انتظار نداشتیم چادر به خود بلرزد و بیماری پسر را به خود بگیرد. اگر همیشه چنین ذهنی داشته باشید (نه صرفا با کنش‌های سوررئال بلکه با برهم زدن نُرم‌های مورد انتظار) می‌توانید به داستان‌های خوبی و مخاطب‌پسندی هم دست پیدا کنید. سلامت و موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
محمدعلی کاظمی نصرآبادی » 15 روز پیش
ممنونم استاد عزیز.نکات ارزنده ی شما را حتماً در داستان های بعدی‎ام رعایت خواهم کرد.سپاس‎گزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت