از تصاویر پراکنده تا تصویر کلی و یکدست داستانی




عنوان داستان : خدا زنگ خانه‌ام را می‌زند
نویسنده داستان : مجيد رحمانی

داستان کوتاه
خدا زنگ خانه‌ام را می‌زند
دستمال را می‌کشم روی آینه. صورتم گلوله‌ای از آتش نیست؟ موهایم مثل بوته‌ای خشک نمی‌سوزد؟ بوی گوشت و موی سوخته نمی‌‌آید؟ شلنگِ شعله‌‌افکن از شلنگ در نرفت؟ شعله‌‌ای که شبیه آتشِ دهانِ اژدها بود.
زنگ هشدارِ همراهم آن‌قدر بلند است که تا درون رویا و کابوس‌ها می‌رسد به گوشم. از خواب می‌پرم. زنی چادری در کوچه‌ی خلوت پرسه می‌زد. زنی که هر چی می‌دویدم دنبالش دورتر می‌شد. پتو را مچاله کرده‌ام زیرم. تلویزیون روشن مانده. اذان صبح را پخش می‌کند. صدای اذان رفته بود توی کوچه، همراه زن.
چرا این‌قدر زود صبح شد؟ گوشی همراهم یک ساعت دیگر زنگ هشدار می‌زند. نگاه می‌کنم به لباسهایم. جالباسی کز کرده گوشه‌‌‌ی اتاق. شبها که برمی‌گردم از شرکت، کاپشن و شلوارم را آویزان می‌کنم روی یکی از آویزهایش. بقیه‌ی آویزهایش خالی است. لیوان آب را یک نفس سر می‌کشم. تلویزیون را خاموش می‌کنم. امروز جمعه است. پاهایم را تا زیر شکمم می‌کشم بالا. پلک‌هایم را می‌گذارم روی هم. شاید تصویرِ لرزانِ زنِ چادری بنشیند کنارم. گریه کند و من بشنوم صدایش را.
لابد با پاهایم از پلّه‌های راه‌پله آمدم بالا. نفس نفس زدم. دستم را کشیدم روی نرده. سردی‌ آهن نشست روی پوست دستم. هیچ وقت خواب‌هایم را نمی‌توانم عین یک داستان بی‌سروته حتّا برای خودم تعریف کنم. پلّه‌ها را که می‌آیم بالا، آهنِ نرده لیز می‌خورد از لای مشتم. باد سردی می‌خورد به صورتم. کپسول و شلنگ را می‌گذارم روی ایزوگامِ وصله پینه‌ی پشت‌بام. هوا آفتابی نیست. چشمهایم را می‌بندم. ریزه‌های آتش می‌چرخند روی زمینه‌ی بنفش و یا قهوه‌ای. مادرم لم داده به مخته. قلیان می‌کشد. موهایش را دیگر رنگ نمی‌کند. کتاب دعا و سجاده‌‌‌اش را گذاشته گوشه‌ی اتاق. مانتوی بلند و چادر مشکی‌ را بند کرده روی یکی از آویزهای جالباسی. بقیه‌ی آویزها خالی مانده. رادیو را روشن می‌کند. دعای قبل از اذان مغرب را که می‌شنود دستش را ستون می‌کند. یا علی می‌گوید و بلند می‌شود. شیر آب را باز می‌کند. لبهایش تکان می‌خورند. خیسی کف دست را می‌کشد روی فرق سرش، روی موهای کم‌پشت و سفید. بعد نگاه می‌کند به ساعت دیواری. چادر را می‌اندازد روی قد خمیده‌اش و می‌رود مسجد. نمی‌بیندم. من در کامپیوترم می‌نویسم.
چشمهایم را باز می‌کنم. ایستاده‌ام روبروی در خانه‌اش. پاشنه‌ی پاهایم را فشار می‌دهم روی آسفالت ترک خورده، یا روی همین ایزوگامی وصله پینه. لابد مطمئن نیستم که بیدارم. دستم نمی‌رود روی آجرهای دیوار، روی زنگِ درِ زنگ‌زده‌ی خانه‌. می‌ترسم از اینکه زبری آجر و در را حس نکنم. چند بار می‌روم ته کوچه و برمی‌گردم. گیج می‌زنم. آسمان برق می‌زند. باد تند می‌شود. انتهای کوچه زنی بچّه بغل می‌رود خانه‌اش. چادر مشکی‌اش خیس شده. پلک که می‌زنم نقطه‌های رنگی شبیه توپ تخم‌مرغی می‌پرند بالا و پایین. نقطه‌ها رنگ آتش می‌شوند. شعله‌افکن و شلنگ را وصل می‌کنم به کپسول. بستش پوسیده. سرم را می‌گیرم بالا. آسمان را می‌بینم. خوابم نمی‌برد. پتو را می‌کشم کنار. چرا دستم را کشیدم روی نرده و از پله‌ها رفتم پشت‌بام؟ چرا تلویزیون خاموش است؟ گوشی همراهم را می‌بینم. یک ساعت دیگر موبایلم زنگ هشدارش را می‌زند. چشمهایم را باز می‌کنم و نمی‌فهمم کی اتوبوس شرکت ما را می‌برد کارخانه، وسط صحرای برهوت.
تمام روز را با کامپیوتر مشغولم. سیگارم را روشن می‌کنم، امّا هر چقدر پک می‌زنم دودی نمی‌رود توی ریه‌هام. دستم آرام می‌رود روی فندک. روشنش می‌کنم. شعله‌اش را نزدیک صورتم می‌کنم. موها و پوستم نمی‌سوزند.
دود سیگار را می‌دهم بیرون. دهانم طعمِ گس دود می‌گیرد. فندکم را روشن می‌کنم. نوک انگشتم را می‌برم نزدیک شعله. دستم می‌سوزد. نفس عمیقی می‌کشم. زل می‌زنم به حروفِ « ر،د،ا،م » که می‌رقصند روی سیاهی صفحه‌ی ال سی‌دی. از پنجره محوطه‌ی شرکت را می‌بینم. کارگری سنگ فرز را می‌سابد روی آهن. ریزه‌‌های آتش می‌جهند توی هوا. به پهلو می‌چرخم، گوشی‌ام را وصل می‌کنم به شارژر. پتو را می‌کشم روی سرم. چشمهایم را می‌بندم. حروف می‌چرخند. مثل ریزه‌های آتش سنگ فرز، یک‌جا می‌روند توی چشمهایم. ماهی‌ها هیچ‌وقت چشمهایشان نمی‌سوزند. دلم می‌خواهد جای آن ماهی حوضِ خانه‌ی پدری‌ام باشم. دلم نمی‌خواهد جای آن ماهی کبودِ ُتنگِ قِلیان باشم که با قُل‌قُل سروتَه می‌شود. مادرم هم‌چنان لم داده به مخته، هنوز قلیان می‌کشد. این‌بار نگاه نمی‌کند به ساعت. ورق‌های کتاب دعایش در آمده. آنها را دسته می‌کند. کتاب را می‌گذارد زمین. عینکش را می‌زند. کمرش را قوز می‌کند. من دراز می‌کشم روبرویش. کتاب را می‌بندد. دستش را ستون می‌کند. بلند می‌شود تا وضو بگیرد. طاقباز می‌شوم. چشمم می‌افتد به سقف. خطِ نم، مستقیم کشیده شده بالا. بعد یک نیم دایره قوس بر می‌دارد. خطِ نم می‌شکند و شبیه به مثلثی بی قاعده کشیده می‌شود پایین. انگار تصویر نمناک زنی چادری افتاده روی سقف. شبیه کسی که لبه‌ی چادر را کشیده باشد تا صورتش را نبینی. تصویر می‌لرزد. آرام آرام و زیرآفتاب نزدیکم می‌شود. می‌نشیند کنارم. صورتش را نمی‌بینم. سنگ ریزه‌ای بر می‌دارد و خط می‌کشد روی بدنم.
چشمهایم را فشار می‌دهم روی هم. آب باران از درز درِ پوسیده‌ی خانه‌ی قدیمی‌مان می‌خزد توی حیاط. جاری می‌شود روی پلّه‌ها، می‌ریزد روی موزائیکهای کنار حوض. صدا‌ی قُل‌قُل می‌رود داخل حبابهای آب، کش‌دار می‌شود. حبابها، ماهی کبود را سروته می‌کنند. شیر حوض باز است. مادر مشتِ پر از آبش را خالی می‌کند روی آرنج راستش. آب از لوله می‌ریزد کف حوض. مادر با دقّت دست خیسش را می‌کشد روی انگشتان پا و تا مفصلش‌. چشمهایم آتش گرفته، هنوز می‌سوزند، پرت شده‌ام توی حوض، پرت شده‌ام کنار کولر. دست و پا می‌زنم. می‌سوزم. ماهی قرمز با چشمهای بازش نگاهم می‌کند. نمی‌توانم نفس بکشم. مادر خیره شده به آب. چشمهایش رنگ ندارند. چشمهایش، چشمهایی نیست که آن روزها از آشپزخانه‌ی گرمِ خانه‌‌ی پدری نگاهم می‌کرد. چشمهایش رنگ شبهایی نیست که پشه‌بند را می‌بست کنار رایحه‌ی گلهای لاله عباسی. وقتی آمدم توی کوچه نفسم گرفته بود. نفس نفس می‌زدم. زن چادری توی کوچه هم‌چنان می‌رفت. سایه‌ی یک مرد کنارش بود.
تکه‌ی ایزوگام را می‌اندازم جایی که شکاف برداشته. هوای شبهای برفی با همه‌ی تیرگی‌اش رنگ دارد. انگار با ماژیک همه‌ی ورق را رنگ بنفش زده باشی. دنبال فندکم می‌گردم تا مشعل را روشن کنم. برف می‌بارد. بخاری‌اش را روشن می‌کنم. برایش نان تازه می‌خرم. مادر می‌گوید: « یا توی این دنیا باید بسوزی یا اون دنیا». برایش آش خریده‌ام. می‌گوید: « هیچ مادری بین بچّه‌هاش فرق نمی‌ذاره». برایش یک جعبه انگور برده‌ام. اخم می‌کند و می‌گوید: « خستم کردی». عین زغالهای سرِ قلیان گُر می‌گیرم وقتی می‌گوید: «دیگه چیزی برام نخر، من وضعم از تو بهتره». می‌نشینم توی حیاط. بالاخره فندکم را پیدا می‌کنم.
چشمهایم کم‌کم گرم می‌شوند. داغ می‌شوند. گوشی‌ام زنگ هشدارش را نزده. نقطه‌های رنگی‌ را توی هوا‌ِی نارنجی می‌گیرم. نقطه‌ها از دستم در می‌روند. هرکدام یک حرف می‌شوند. حروف را در هم می‌ریزم. مثل دیوانه‌ها مشتم را سُر می‌دهم توی هوا. حروف می‌چرخند روی زمینه‌ی سیاه. می‌افتند توی خانه. سکوت خانه‌ی قدیمی می‌شکند: « یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود...». سیگارم را از شیشه‌ی ماشین پرت می‌کنم بیرون. ماشین را نگه می‌دارم کنار جاده. دستم را می‌کوبم روی فرمان، داد می‌زنم دروغ است، به خدا دروغ است، فریاد می‌کشم غیر از خدا خیلی‌ها هستند. تو هستی که اسمت را گذاشته‌اند مادر، برادر و خواهرم هستند که در آن سوی مرزها نصیحتم می‌کنند، زن همسایه‌‌مان که تازه پسرش مرده هم هست. من هستم، مردی با موهای شانه‌نزده، چهل و پنج ساله، شاید هم بیشتر، با محاسن سفید، اخمو، توی خانه‌ای ساکت که غیر از خدا و خودم کسی نیست. خودم را می‌بینم توی آینه ماشین، دستهای نرم کودکی‌ام بیرون می‌آید از آینه. تصویرم توی آینه‌ی که شیشه‌اش برق می‌زند واضح نیست. من چند سالم است؟ دوباره داد می‌زنم چرا دروغ می‌گویی؟ فندکم را می‌گیرم به نوک سیگار، گُر می‌گیرد. زغالهای روی سَر قلیان هم گُر گرفته‌اند. مادر دود را از دهانش فوت می‌کند بیرون: « اگر ناراحتی برو توی یک خانه‌ی دیگه زندگی کن، از خونه‌ی من برو بیرون». نگاه می‌کنم توی چشمهایش. باور می‌کند اگر ورق کاغذ را بدهم بهش؟ که غیر از خدا « د » نیست « ر» نیست « الف و م » هم نیست.
حتما زنگ هشدار به صدا در آمده. نشسته‌ام در یک صحرای خشک. تعداد زیادی کارگرِ شرکت می‌آیند به طرفم. اتوبوس می‌رود. زنِ چادر سیاه زیر آفتاب می‌لغزد. پیچ کپسول را می‌چرخانم. بوی گاز می‌زند زیر دماغم. نگاه می‌کنم به اتاق مادرم، به راحتی‌هایی که ملافه‌ی سفید کشیده رویشان. و پرده‌‌ی پنجره‌اش که شکل هشت دارد. و سرامیک آشپزخانه‌ که هیچ لکی ندارد. با وجود این‌که ‌گاهی قلیان می‌کشد، اتاق بوی دود نمی‌دهد. نمی‌دانم قلیان را کجا می‌گذارد. چی بگویم؟ بگویم چرا خانه‌ات تمیز و مرتب است؟ توی دلم می‌گویم: « خانه‌ات دختری زیباست که از تنهایی می‌نشیند کنار کلبه، نگاه می‌کند به کوههای روبرو، و غروب، و کبوترهایی که دوست ندارند بنشینند روی بام کلبه‌اش.» نگفتم که منتظر جوابش نشوم، امّا خواند از چشمهایم. یک جوری خداحافظی کردم که انگار خداحافظی آخرمان است. از پلّه‌ها که می‌آمدم پایین یاد رنگی می‌افتادم که افتاده بود توی چشمهایش. رنگی که رنگ نبود. شاید توی خوابهایم دیده باشم. شاید مثل دریایی که آبی نیست. دریایی که سردش است و پوستت را می‌گزد.
توی آینه نگاه می‌کنم به پوست سوخته‌ و پوسته پوسته‌ام. سرم درد می‌کند. کامپیوترم را روشن می‌کنم تا بنویسم روزی روزگاری بود. خدا بود. کارگری که با سنگ فرز کار می‌کرد هم بود. سردی فلزِ نرده بود. سوزش و تاول صورت هم بود. مادر و فرزندش هم بودند. هر کدام توی خانه‌ی خود. مادر می‌گفت: « زمین زیر پای عزب شکایت می‌کند» پسر می‌گفت:« می‌خواهم تنها باشم» مادر گفت: « دلت مثل سنگ شده» پسر گفت: « بهشت زیر پای هر کسی می‌تواند باشد» مادر می‌گوید: « من مادرتم » پسر می‌گوید: « من هم پسرت...». » مادر گفته بود:« تارک‌الصلاه شدی » پسر گفته بود: « خدا همیشه زنگ خانه‌ام را می‌زند». دیگر دهان به دهانش نمی‌گذارم. از خانه که می‌زنم بیرون مادر می‌گوید:« پدرت اگر زنده بود...».
نشسته‌ام توی حیاط، نگاه می‌‌کنم به لبه‌ی بام. مادر نشسته آن بالا. خیلی جوان شده، عین آن وقتهایی که با سینه می‌افتادم روی زانوهایش، زمانی که ماهی کبود رنگی توی تنگ قلیانش دست‌وپا نمی‌زد، شنا می‌کرد توی حوض. دستم را گرفت و مرا از حوض کشید بیرون. سایه‌ی پدر را می‌دیدم. مادر قصّه‌‌ی پیرزن جادوگری را می‌گفت که از گرسنگی بچّه‌اش را خورده بود. حالا نشسته روی بلندی کوه. آفتاب افتاده روی صورتش. عین پیرزنهای جادوگر نیست. صورتش لاغر و چین‌چین نیست. دماغش عقابی و موهایش سفید نیست. کمرش را خم نکرده. جارو نگرفته دستش. به جایش تسبیح دستش هست. دعا می‌خواند. از آن بالا چشمش می‌افتد به من، دستهایش دراز می‌شود، عین آدامسی که کِش می‌دادم. صورتم را که پر شده از ریش و سبیلِ سفید محکم نیشگون می‌گیرد. دردم می‌آید.
آتش فندک را می‌گیرم نزدیک شعله پخش‌کن. دستهای مادر کش می‌آیند. دنبالم می‌کند. تکه‌ی ایزوگام را می‌گذارم کنار دیوار. سرپیک، شبیه اژدها از دهانش زبانه‌ی آتش می‌زند بیرون. دستهای مادر بیشتر کش می‌آید. می‌سوزد صورتم. ماهی حوض چشمهایش را دوخته به من. شلنگ سرپیک از جا در می‌رود. اژدها دهان باز می‌کند. آتش ریخته می‌شود صورتم. سرپیک و شلنگ را پرت می‌کنم زمین. دستهای مادرم باز کش می‌آیند. بوی گوشت و موی سوخته می‌زند زیر دماغم. می‌دوم سمت در حیاط. چرا پاهایم صدا نمی‌دهند روی موزائیکهای حیاط؟ مادر که جادوگر نیست. پس چرا دستهایش از آن بالا رسیده به من؟ در قفل است. پشت در مانده‌ام. آتشِ سر پیک افتاده روی کپسول.
گریه می‌کنم. مادر سرش را بر می‌دارد از روی مُهر. اشکهایم را پاک می‌کند. خوب می‌بینَدَم: « دیدی، دیدی خدا چه جوری جواب کسی رو می‌ده که نماز رو گذاشته کنار» خوب می‌بینمش: « چرا فکر می‌کنی خدا کسی که فقط از بنده‌اش انتقام می‌گیره؟». آن روز که توی ماشین و جاده بودم زدم کنار و نیم ساعت گریه کردم. کنار آن همه گندم‌زار، و گلّه‌ای در دور دست، و صدای ضعیف آواز چوپانی تنها. باد می‌زند به صورت سوخته‌ام. دست می‌کشم روی چرم دورِ فرمان. هوا ابری می‌شود. چرا با کپسول رفته بودم پشت‌بام؟
طوری نشسته روی قلّه‌ی کوه که انگار نشسته روی بام خانه‌‌اش. همین خانه‌ای که تازه خریده و بی خبر، اثاثیه‌اش را باربرها آوردند. حتّا آن قلیان قدیمی‌اش با آن ماهی کبود داخلِ تنگش. آن وقت گریه کرد و گفت که تو فرق کردی و دیگر کمکم نیستی. من گفتم، تو هم فرق کردی. گفت دخالت نکن توی زندگی‌ام، من هنوز آن‌قدر پیر نشده‌ام که اختیارم را بدهم دست توی کافر.
حالا پاهایش را آویزان کرده و تکان می‌دهد. از لوله‌ی سیمانی بخاری روی لبه‌ی بام به جای دود، حروف درهم برهم دعا می‌زند بیرون. چشمهایش زیر عینک درشتر شده. باد می‌وزد و موهای خاکستری‌اش را تاب می‌هد روی هوا. عین بادی که آن روز می‌پیچید توی گندم‌زار و خوشه‌ها را خم می‌کرد. دستهایش را گذاشته روی نرده و پاهایش را شبیه دختری هفت هشت ساله تکان می‌دهد. من هم از شادی پاهایم را تکان می‌دهم. مادر می‌خندد. باران تمام نمی‌شود، پوستم خیس می‌شود. پوستم خیس نمی‌شود. داد می‌زنم. شعله‌ زبانه می‌کشد. شلنگ آتش را پرت می‌کنم روی کپسول. همه‌ی بدنم آتش می‌گیرد. باران خاموشش نمی‌کند. غلت می‌زنم سمت دیوار. همه‌ی بیابانهای ترسناک خوابهایم می‌شود گندم‌زار، علفزار، آن‌قدر باران می‌بارد که کوههای صخره‌ای خوابهای وحشتناکم مثل عسل می‌شوند. عین آن کش می‌آیند و می‌ریزند توی دره. بوی سبزه و خاک نم‌خورده را حس می‌کنم.
مثل کسی که قلبش یک لحظه از کار می‎‌افتد می‌پرم از خواب . نفس نفس می‌زنم. دهانم خشک شده. نمی‌دانم صبح است یا شب. الان مدیر ساختمان در واحد را می‌زند. شاید می‌خواهد بگوید تکه‌ای از ایزوگام پشت‌بام خراب شده. یا شاید می‌خواهد خبر مرگ پسر زن همسایه‌مان را بدهد.
سکوت خانه مثل پتکی کوبیده می‌شود روی شیشه‌‌ی پنجره، روی دیوار و در. و روی قفسه‌ی سینه‌ام. چشمهایم را می‌مالم. منتظرم که گوشی همراهش را جواب بدهد. که بگویم « دوستم نداری». کم‌کم زنِ جادوگر زیبا که بچّه‌اش را نخورده بود صورتش شد لاغر و چروکیده. دماغش قوز پیدا کرد. کمرش خمیده شد و لاغر. جیغ می‌زد، من دستم را گرفته بودم روی صورتم. آن‌همه باغ و عسل و گندم شد همان عنکبوت و مار و بیابانهای ترسناک. گوشی‌ام مانده بود زیر کمرم. ای‌کاش برادر و خواهری نداشتم، تا عین یک مادر بچّه‌هاش را نصیحت ندهند. «مراقب مادر باش، تو کوچکتری، چی‌کردی ازت عصبانیه؟، اعصابشو خرد نکن» و بعد تلفن را قطع می‌کردند. بعد همه چیز در آنجا فراموش می‌شد. آن وقت می‌رفتند جشن کریسمس، می‌رقصیدند و می‌خوردند و یا صبح یک یکشنبه‌ی برفی، روی تپه‌ای سفید سُر می‌خوردند پایین. می‌خندیدند. آخرین باری که آمده بودند ایران، به نظرم چشمهایشان را جا گذاشتند بودند روی همان تپه‌های برف. شبی که در فرودگاه بدرقه‌شان کردیم، یک گلدان بودند که از ما جدا می‌شدند. آن شب مادر تا صبح برای گلدانهایش نخوابید. من هم نخوابیدم و سوختم.
صبحها که بیدار می‌شوم صدای قمری توی حیاط خلوت کوچک مرا یاد کوچه می‌اندازد. می‌نشینم روی راحتی. کتابم را باز می‌کنم، ورق می‌زنم. فورا می‌بندمش و دفترم را برمی‌دارم. سعی می‌کنم خوابم را بنویسم: « زنی جادوگر را روی لبه‌ی بام دیدم. باران می‌بارید و...». و بقیه‌اش یادم نمی‌آید.
گوشی زنگ هشدار می‌زند. بلند می‌شوم. چشمهایم را باز می‌کنم. دیگر نمی‌سوزند. صدها پروانه پرواز می‌کنند توی آسمان. همه‌ی کوچه پر شده از گلهای عباسی. پدرم قرار است بیاید. زن چادری ایستاده در افق کوچه.
تمام – مجید رحمانی
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای مجید رحمانی سلام
«خدا زنگ خانه‌ام را می‌زند» را خواندم و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. شاید بشود گفت این داستان علی‌رغم پیچ و خم‌های ظاهری‌اش داستان یک چیز است: داستان تنهایی است. می‌گویم پیچ و خم ظاهری برای اینکه فرم و ساختار دارند تلاش می‌کنند یا اصرار دارند وانمود کنند پیچیده هستند یا بگویند خیلی عجیب و غریب‌اند اما اینطور نیست. راوی تنهاست و تنهایی‌اش با تصاویر تکرارشونده تشدید می‌شود یا درست‌تر اینکه این تصاویر قرار است بر شدت و عمق تنهایی او تأکید کنند و آن را به ما نشان بدهند اما مهمترین پرسش درمورد هر داستانی چیست؟ اینکه داستان در نمایش آنچه به دنبال نمایش آن بوده موفق عمل کرده است یا خیر؟ از نظر من هم بله و هم خیر. بله برای اینکه زبان و بیان داستانی قابل پذیرش است (اما درخشان نیست) و خیر برای اینکه تصاویر و صحنه‌ها و توصیف‌ها و تمامی لوازم بیان داستان در اغلب موارد دچار نوعی پراکندگی شده‌اند. مرز میان خواب و بیداری و خیال و واقعیت برداشته شده. برداشتن این مرزها یا ادغام آن‌ها به خودی خود مشکل اثر نیست بلکه مشکل آنجاست که این پراکندگی به پریشانی و گنگی متن انجامیده و داستان را دچار نوعی عدم انسجام کرده است؛ بنابراین مانع انسجام حسی مخاطب هم می‌شود. درست است که پریشان‌احوالی راوی به متن نشت کرده اما این پریشان‌حالی اگر در نهایت خواننده را به روایت و تصویریکدستی نرساند راه به جایی نخواهد برد. متن، دست مخاطب را نمی‌گیرد. حالا چه باید کرد؟ پل‌های تداعی را به موقع و با ساختار مستحکم‌تری در متن بگذارید و اجازه ندهید تصاویر و توصیف‌ها و... هر کدام ساز خودشان را بزنند. پشت سر هم ردیف کردن آن‌ها کمکی نمی‌کند مگر آنکه در خدمت روایت اصلی باشند و تصویر کلی را شکل بدهند. روی شخصیت‌پردازی و رابطه‌ میان آن‌ها هم بیشتر کار کنید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت