برای شروع نوشتن، بهترین کار نوشتن از تجربه‌های زیستی است




عنوان داستان : سه روز و دو شب
نویسنده داستان : هما نجفی

صدای پا پشت درِ ورودی متوقف شد. گوش تیز کردم. لقمه در دهانم بی حرکت مانده بود. باید خودش باشد. به ساعت نگاه کردم. دو ساعت از ظهر گذشته. هر روز همین وقتها پیدایش می شود.
منتظر چرخش کلید در قفلِ در بودم. همان دری که سه روز قبل محکم کوبیدش به هم و رفت. پشت سرش را هم نگاه نکرد. با بستن در ، فریادهایش هم که بی وقفه بر سر من می ریخت ، تمام شده بود.
( این خونه جای زندگی نیس. هر وقت زن زندگی شدی خبرم کن.)
سرِ جایم خشکم زده بود. با چشمانی گشاد شده و دهانی باز. حتی نتوانسته بودم جوابش را بدهم. همیشه همینطور بوده تا او صدایش را بالا می برد. من عقب نشینی می کردم. او که ساکت بود. من با صدای بلند یا به قول خودش ، جيغ جیغ کردن هایم ، سعی می کردم به او ثابت کنم حرفم درست است.
اما هیچ وقت در این کار موفق نشدم. داد و بیدادهایم همیشه بی فایده بوده. یادم نمی آید یکبار توانسته باشم با فریادهایم کاری را آن طور که می خواستم پیش ببرم. جالب است که بیشتر مواقع او ساکت بود و با سکوتش کارها را همانطور که دلش می خواست انجام می داد و من با گلویی که می سوخت از فریادهای ناهنجار و صدایی که به زور از حلقم بیرون می آمد ، سر خورده و مغموم شاهد پایان کار بودم که اکثر مواقع آن طوری بود که او می خواست.
لقمه در دهانم گیر کرده بود. انگار فَکَم نمی توانست حرکت کند. صدای چرخش کلید در قفل در را که شنیدم ، مطمئن شدم خودش است. کلید درِ خانه را فقط من و او داشتیم.
هول کردم. سوال بود که یکهو چپ و راست به مغزم هجوم می آورد.
آیا می خواهم که برگردد؟ باز برگردم سراغ همان زندگی قبلی؟ همان دعواها و داد و بیدادها؟
انگار در این سه روز که به اندازه سه سال عمر زندگی مشترک من و او بود ، سختي هایم را کشیده بودم و نمی خواستم هدر برود.
سه روز قبل که همین در را کوفت به هم و رفت. انگار در برهوتی سر می کردم که نه راه پس داشتم و نه راه پیش.
گیج و سردرگم ایستاده بودم. اول شاهد ناسزاهایش بودم که مثل گلوله به سمتم شلیک می کرد. من فقط زل زده بودم به او.
حتی اشک به چشمانم نیامد و بعد شاهد رفتن او و تنهایی خودم.
همیشه کسی بوده که به هوایش روزم را شب کنم. قبل از ازدواج با خانواده و بعد از ازدواج با او. اگر بر نمی گشت ، اولین بار بود که باید تک و تنها در خانه ایی هر چند کوچک سر می‌کردم. تا شب شود با همین فکرها کلنجار رفتم.
خودم را مشغول کارهای خانه و دیدن تلویزیون و خواندن کتاب کردم. تا تنهایی به چشمم نیاید. اما فایده ایی نداشت.
دوست داشتم مغزم خالی از هر فکری باشد. با جریان زندگی پیش بروم. انگار نه انگار اتفاقی افتاده. اما مگر می شد. تنهایی کار خودش را می کرد. من را با خودش می برد به جایی که دوست داشت. برایش مهم نبود من هم از رفتن به آنجا راضی هستم یا نه؟
حرف مشاور در گوشم زنگ می‌زد:
(ضعف هایت را بپذیر و خودت را قوی کن. )
منظورش از ضعف ، ترسهایم بود و وابستگی هایم. که به قول خودش بیش از حد شده بود. گفته بود با این حد از وابستگی اولین کسی که در رابطه ضربه می خورد تویی.

با تاریکی هوا ، هر چه لامپ در سالن بود را روشن کردم و همینطور لامپ آشپزخانه را که وصل به سالن بود. خانه مثل روز روشن شده بود.
روی کاناپه چسبیده به دیوار که درست در وسط سالن بود نشستم و کل خانه را زیر نظر گرفتم. هیچ حرکتی از چشمم دور نمی ماند. نگاهم رفت سمت اتاق ته سالن. درش باز بود و تاریکی از آن می‌زد بیرون. مثل غاری شده بود که حس می کردم الان است که جانوری از آن بیرون بزند. درش را بستم تا کمتر دچار وهم و خیال شوم.
فکر خوابیدن در اتاق خواب را از سرم بیرون کردم. ترجیح دادم حالا که در این خانه تنها هستم. شبم را روی کاناپه که در مرکز خانه بود به صبح برسانم. اینجوری به کل خانه مسلط بودم.
ملحفه را دور خودم پیچیدم و بی خیال گرمای اول تابستان شدم. حتی کولر و پنکه را هم خاموش کردم. می خواستم سکوت کامل باشد. نمی خواستم صدای چلیک چلیک کولر آبی یا حرکت پره های پنکه این سکوت را بشکند. می خواستم اگر صدای جانور موزی یا هر صدای مزاحم دیگری آمد ، زود متوجه شوم و به سمتش روم. نمی خواستم رودست بخورم.
بی اینکه چراغ های سالن را خاموش کنم خودم را به خواب زدم. اما به ذهنم آمد نکند کسی در را باز کند و بی هوا بیاید داخل. فکرش لرزی به تنم انداخت. با اینکه پشت دری را انداخته بودم اما دلم آرام نمی گرفت. بلند شدم و در را قفل کردم. چفت دری را هم که به تراس باز می شد را انداختم. خیالم که راحت شد. خودم را زیر ملحفه خفه کردم.

دو ساعتی از ظهر روز دوم گذشته بود که خودم را چسباندم به درِ ورودی. هر روز همین وقتها سر و کله اش پیدا می شد. می خواستم همین که صدای قدم هایش را شنیدم در را باز کنم و خودم را بیندازم در آغوشش. اگر لازم بود عذر خواهی هم میکردم.
نگاه به سالن و آشپزخانه انداختم. همه چیز برای استقبال از مرد خانه حاضر بود. غذا روی اجاق آماده بود. میز آشپزخانه چیده شده بود و خانه برق افتاده بود. از صبح که بیدار شدم تا چند دقیقه قبل هم به خانه رسیدم و هم به خودم.
به ساعت نگاه انداختم. از وقت آمدنش گذشته بود. سابقه نداشت دیر بیاید. فهمیدم دیگر نخواهد آمد.
با حرص پشت دستم را محکم کشیدم به لبم. رژ آلبالویی پخش شد پشت دست و کناره های لبم.
دست از کشیک دادن برداشتم و از پشت در بلند شدم. اما نمی‌دانستم چه کار می خواهم بکنم. هیچ انگیزه ایی برای کارهایم نداشتم. بی حرکت سر جایم ایستادم و به خانه و وسایلش نگاه انداختم. در آن لحظه من و خانه همچون سربازان بلاتکلیفی بودیم که فرمانده شان آنها را به حال خودشان رها کرده. سر جایمان الاف ایستاده بودیم و منتظر فرمان و دستور بودیم اما هیچ فرمانی نبود که صادر شود.
شکمم از گرسنگی به صدا درآمد. غذا از گلویم پایین نمی رفت.
اصلا مگر می‌شود تنهایی غذا خورد؟ مگر می‌شود بی خیال فکر و خیال شد و به غذا پناه آورد؟ این حرفها را با صدای بلند به خودم می‌ گفتم تا مثلا دلیل قابل قبولی برای گرسنگی کشیدنم داشته باشم. اما به خوبی می دانستم بدون او نمی توانم غذا بخورم. زیر گاز را خاموش کردم و خودم را به افکارم سپردم.

تمام بعدازظهر تا شب را سر کردم در کتاب های روانشناسی تا چیزی عایدم شود. اما همان حرف های همیشگی بود. داشتن استقلال و دوری از وابستگی و این جور حرفها.
( مگر می‌شود با کسی زندگی کرد و به او وابسته نشد؟)
سوالی بود که از مشاور پرسیدم. نگاهی انداخت که با لبخند کمرنگی روی لبش همراه بود.
( قرار نیست آدم ها با کسانی که زندگی می کنند بهشون وابسته شوند. )
ادامه داد: ( باید دست بکشم از این همه وابستگی. )
اما مگر به همین راحتی بود. فکر کردم کاش زندگی مثل یک بازی بود. آنوقت می گشتم از بین همه شلوغی ها و دغدغه‌های زندگیم ، وابستگی هایم را پیدا میکردم ، می چیدم دورم و بعد با شلیکی تک تکشان را نابود می کردم. آنوقت به گفته مشاورم همه چیز سر جای خودش قرار می گرفت.

شب از نیمه گذشته بود. هوا سنگین بود و انگار گرم‌تر از دیشب. پنکه را روشن کردم تا با تکان پره هایش هوا را سبک کند. شب قبل چند بار از شدت گرما از خواب پریدم. ملحفه را کشیدم دورم. شب های قبل با وجود او ، بی هیچ رواندازی می خوابیدم. اما انگار در تنهایی ملحفه برایم امنیت می آورد. حاضر بودم گرما را تحمل کنم اما رواندازم را از خودم دور نکنم. ملحفه را کشیدم تا بالای سرم و خودم را به خواب سپردم.

صبح روز سوم ، با ضعف شدید و گرمای هوا از خواب پریدم. تنم عرق کرده بود و شکمم به قار و قور افتاده بود. دو روز بود که غذای درست و حسابی نخورده بودم.
جلسه آخر مشاوره گفت : ( وابستگی هایت را ببین و بشناس. )
پرسیدم ( چه طوری؟ به حرف آسونه. )
( اگه تنها باشی ، به خودت میرسی؟ به ظاهرت می رسی؟ کارهای مورد علاقه ات را انجام می دهی؟)
شکمم را محکم با دو دستم چسبیدم. تا شاید سر و صدایش بخوابد. نشستم اما میلی به بلند شدن نداشتم. فکر کردم دارم ضربه های وابستگی ام را می خورم.
مشاور گفت :( آهسته آهسته اما شروع کن. )
مبارزه با وابستگی ام را می گفت. بی میل خودم را به آشپزخانه کشاندم. لقمه نان و پنیر چپاندم در دهانم و فَکَم را به حرکت واداشتم. شاید این اولین قدم مبارزه با وابستگی ام بود.
پوست تنم سنگین شده بود. سابقه نداشت در هوای گرم سه روز حمام نکرده باشم. باید قدم بعدی ام برای مبارزه را بر می داشتم. خودم را انداختم داخل حمام. آب سرد که به سر و تنم رسید. انگار سلول‌های مغز و بدنم از هم باز شد.
غمِ تنهایی و قهر و نبودنش ، همه و همه با آب شسته شد و از تنم بیرون ریخت. تنم که سبک شد. مصمم‌تر از قبل برای جنگیدن با خودم و وابستگی هایم شدم.

سر ظهر غذایی که از دیروز مانده بود را گرم کردم. بی خیال آمدن یا نیامدنش ، نشستم سر میز. قاشق را سراندم بین غذا. نصف غذایم را تمام کرده بودم که صدای قدم هایش را در راه پله شنیدم. شک کردم. به ساعت نگاه انداختم. همان ساعتی بود که هر روز می آمد.
همین که پشت درِ ورودی متوقف شد. مطمئن شدم خودش است. نیم خیز شدم تا باقی غذا را خالی کنم در قابلمه و وانمود کنم منتظر آمدنش بودم.
حرف مشاور در گوشم پیچید:
( بیش از حد خودت و زندگیت را وابسته به اطرافیانت کردی حتی کارهای شخصی ات را. )
فکر کردم شاید این هم قدم دیگری برای مبارزه است. سر جایم نشستم و سعی کردم در آرامش به خوردن غذایم ادامه دهم. اما فقط با غذایم بازی می کردم. می دانستم لقمه بعدی در گلویم خواهد ماند.
صدای چرق باز شدن در که آمد. بی هوا سرم را برگرداندم سمت درِ ورودی. در باز شد و داخل شد. فکر کردم نباید مشتاق آمدنش باشم.
سرم را خم کردم روی بشقاب. اما گوشم ، چشمم ، دهانم ، ذهنم همه بیرون از آشپزخانه چرخ می زد. جایی که او حضور داشت.
صدای قدم هایش را شنیدم که به آشپزخانه نزدیک می شد. بوی عرق تنش زودتر از خودش به آشپزخانه رسید.
پس روز و شبش را در مغازه سر کرده نه منزل پدری اش. پس او هم مثل من زجرهایش را کشیده حتی شاید بیشتر از من.
صدای سلامش را که شنیدم. بی خیال جنگ با خودم و وابستگی هایم شدم. می دانستم مبارزه ادامه دارد. در این سه روز یاد گرفته بودم روش مبارزه را و بايد ادامه می دادم. اما الان وقتش نبود. باشد برای وقتی دیگر.
حالا باید از مرد خسته و عرق کرده ام استقبال می کردم. بلند شدم و به سمتش قدم برداشتم.
نقد این داستان از : قاسمعلی فراست
سلام و درود به دوست نویسنده عزیز خانم نجفی نازنین. زنده باشید و موفق. داستان سه روز و دو شب داستان نسبتا خوبی است. حس خوبی دارد و مخاطب را با خود همراه می‌کند. اولین امتیاز داستان، استفاده شما از تجربه‌های زیستی است. شما یک خانم هستید و شخصیت اصلی داستان را هم یک خانم انتخاب کرده‌اید این حسن انتخاب، داستان را جذاب می‌کند. چرا؟ برای این که وقتی من نویسنده زن باشم، بالطبع بهتر و بیشتر می‌توانم دنیای ذهنی یک زن را ترسیم کنم. اشکال بزرگی که بسیاری از نویسندگان ما مرتکب می‌شوند این است که اگر مرد هستند، شخصیت داستان‌شان را زن انتخاب می‌کنند و یا اگر حتی مرد هم هستند و مثلا خودشان معلم هستند، درباره مردی می‌نویسند که پزشک است. شما به این نکته توجه داشته‌اید و زنی را انتخاب کرده‌اید که مثلا خانه‌دار است. این انتخاب کار را برای نوشتن راحت‌تر می‌کند. اصولا همه خانم‌ها خانه‌داری و شوهرداری را تجربه کرده‌اند. پس راحت‌تر و حرفه‌ای‌تر می‌توانند درباره آن نویسند و از این ویژگی استفاده کنند.
خوبی و امتیاز دیگر داستان این است که در شروع نوشته، خبر از یک اتفاق داده‌اید. اتفاقی که من مخاطب را در گیر می‌کند که چی شده است؟! چرا مرد گذاشته و رفته؟! علت چیست؟! آیا برمی‌گردد یا نه؟
این پرسش‌ها دست به دست هم می‌دهند و خواننده را برای رسیدن به جواب درگیر داستان می‌کنند. شما بخوبی می‌دانید که اگر قرار است خواننده با داستان همراه شود، یکی از شروطش درگیر شدن با داستان است. راهش هم این است که داستان با سوال و چرا و چی شده است شروع شود. ما در داستان شما با خانمی روبرو هستیم که منتظر برگشتن شوهر است. و ناراحت از این که آیا برمی‌گردد یا نه؟ این پرسش و اضطراب هرقدر قوی‌تر و پیچیده‌تر باشد، به همان اندازه مخاطب با نوشته درگیرتر و همراه‌تر می‌شود.
از محاسن داستان که بگذریم، پیشنهادهایی هم برای بهتر شدن داستان عرض می‌کنم.
این‌که در داستان فکت‌هایی از مشاور آورده‌اید عالی است، اما کاش این رفرنس‌ها حرفه‌ای‌تر و کارشناسانه‌تر بود. برخی از آن‌ها خیلی حرفه‌ای نیست و چنین می‌نمایند که خود من و شما آن‌ها را از زبان یک روانشناس آورده‌ایم.
به نظر می‌رسد روی دلهره‌ها و اضطراب‌های زن شخصیت اصلی داستان بیشتر می‌شود کار کرد. هم به اشتباه‌های او بیشتر می‌شود پرداخت و هم تجربه‌های برخوردهای قبلی.

داستان بسیار زیبایی دارد نویسنده ایتالیایی آقای ایتالو کالوینو. ایشان مثل شما از اختلاف‌های زن و شوهری نوشته که از هم دلگیراند. مرد دارد از بدی‌های زنش صحبت می‌کند. زنی که گذاشته و رفته. ما اول حق را به مرد می‌دهیم، اما رفته رفته می‌فهمیم زن، چقدر زن خوبی است و مردی که دارد بدی او را می‌گوید، چقدر مرد بی‌انصافی است. هنر آن داستان این است که ما بدون این که یک کلمه از زبان زن بشنویم، غیر مستقیم هم شخصیت او را می‌شناسیم و هم می‌فهمیم که چقدر حق دارد.
در داستان شما با شخصیت زن آشنا می‌شویم، اما تصویر و تصوری از شوهر او نداریم. کاش با این مورد هم اشاره می‌فرمودید.
کاش کمی بیشتر روی زبان داستان کار می‌شد. یادمان باشد یکی از شروط لازم برای قدرتمند شدن داستان، بازنگری و چندباره‌نویسی داستان است. جاهایی از داستان انگار چندباره‌نویسی نشده است. مثلاً نوشته‌ای «شاهد رفتن او و تنهایی‌های خودم» تنهایی‌های خودم چی؟! هستم؟! یا بودم؟! فعل کلا حذف شده و منظور نویسنده القا نمی‌شود.
یا جایی دیگر نوشته‌ای «باید تک و تنها در خانه‌ایی» که درستش این «تک و تنها در خانه‌ای»
در مجموع داستان خوبی است و با پیشنهادهای تقدیم شده می‌تواند داستان بهتری هم بشود. گمان می‌کنم روی دلهره‌ها و اضطراب‌های زن بیشتر هم می‌شود کار کرد.
درود فراوان و خسته نباشید.

منتقد : قاسمعلی فراست

متولد گلپایگان، تحصیل‌کرده دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و مدرس داستان‌نویسی در همین دانشکده، مدیر سابق گروه ادب و هنر تلویزیون و ادبیات داستانی ارشاد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت