فرم




عنوان داستان : ژاله
نویسنده داستان : امیرعلی الماسی

داستان کوتاه:
ژاله

سهراب: فکر می‌کنی از ایران بری خوشبخت می‌شی؟
ژاله: فکر نمی‌کنم، مطمئنم.
سهراب: درسته صدات خوبه ولی خواننده شدن کار هر کسی نیست. انقدر باید تو صف خیال پردازی‌ت بمونی تا زیر پات علف سبز شه.
ژاله: مزخرف نگو. این اسمش خیال بافی نیست... من استعداد دارم و به خودم هم ایمان دارم. اصلا خود تو نبودی که می‌گفتی اول عاشق صدات شدم؟!... بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم چقدر با روزهای اول‌ت فرق کردی! باور می‌کنی حتی تحمل کردنت‌م برام سخت شده.
سهراب: خیلی بی‌معرفتی. شیش ماه پیش، وقتی اولین بار تو مهمونی بچه‌ها دیدمت هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم تا این اندازه وابسته‌ت شم.
ژاله: هر وقت کم میاره دَم از عشق و عاشقی می‌زنه. اگه راست میگی پاشو تو هم با من بیا.
سهراب: بیام چی کار کنم؟ نه پولی دارم نه حرفه‌ای بلدم.
ژاله: منِ احمق نباید بهت اعتماد می‌کردم. با دوز و کلک، پاسپورت و مدارک شناسایی‌م رو گرفتی که مثلاً کارهام‌ رو زودتر انجام بدی. آخه نامرد من ده روز دیگه بیشتر وقت ندارم و تو می‌دونی اگه همین الان اقدام کنم، مدارک تا دو ماه دیگه هم به دستم نمی‌رسه‌... بگو چی کارشون کردی؟ اذیتم نکن.
سهراب: چی می‌گی؟! بهت گفتم که یه موتوری کیفم رو زد.
ژاله: دروغ می‌گی عین سگ. ببین تو فقط ظاهرت خوبه ولی درونت حال آدم رو بهم می‌زنه. به خدا اگه همین الان مدارکم رو ندی زنگ می‌زنم پلیس.
سهراب: زنگ بزن... بگو بیان کل خونه رو بگردن. اصلا برو شکایت کن.
ژاله: به خدا که تو مریضی. این‌بار رفتی پیش دکترت بگو دوز قرص‌هات رو ببره بالا.
سهراب: حرف دهنت رو بفهم، بیشعور!
ژاله: نمیدی دیگه؟... باشه... قاچاقی میرم ترکیه
سهراب: بیخود کردی!
***
ژاله، لب‌هایش را محکم روی هم فشار‌ داد. در حالی که دست چپش را در جیب پالتو مشت کرده بود، کیف چرمی را از روی میز غذاخوری برداشت و گفت: کاری می‌کنم مرغ‌های آسمون به حالت گریه کنن.
سهراب پک عمیقی به سیگار زد و آن را داخل زیر سیگاری گذاشت. دود به امتداد شاخه‌های پیچک آویزان به بالا می‌رفت و در انبوه هاله‌ی سفید محو می‌شد. در کنج اتاق روزنه‌ی ملایم از میان دو پرده‌ي ضخیم عبور می‌کرد و بر روی جلد کتاب (تمدن و ملالت‌های آن) می‌تابید.
سهراب از روی صندلی چوبی بلند شد. دو دستمال کاغذی را از جعبه بیرون کشید. بینی‌اش را خشک کرد و در حالی که ماهیچه‌ی‌ فک‌ش منقبض شده بود، ژاله را در حال پوشیدن کفش‌هایش نگاه ‌کرد.
ژاله زیپ نیم بوتش را بالا کشید. در را باز کرد. دستش روی دستگیره‌ی در بود که ناگهان سهراب از پشت سر او را گرفت و با شدت به داخل آپارتمان پرتش کرد. ژاله جیغ کشید و در بسته شد.
***
با صدای شکستن اولین ظرف، همسایه‌ی واحد اول درِ آپارتمانش را تا نیمه باز کرد. سرش را به اندازه‌ای که تنها چشم‌ها و بینی‌اش پیدا بود، از در بیرون آورد و به درِ واحد دو که یک طبقه بالاتر از آنها بود خیره شد.
در طبقه سوم، از اتاق خواب صدای خروپف می‌آمد. پیرمرد روی تخت دراز کشیده بود و چرت می‌زد. بیرون، آسمان از تلفیق نور خورشید با ابرهای تیره به رنگ نقره‌ای در آمده بود. باد، برگ‌های زرد و نارنجی سطح خیابان را جابه‌جا می‌کرد و هر بار که در میان شاخه‌های درختی می‌پیچید به برگ‌های خشک سطح پیاده رو اضافه می‌شد.

***

داخل واحد دو، دست‌های سهراب روی گردن ژاله بود و فشارش می‌داد. ژاله تقلا می‌کرد و با چرخاندن سرش از چپ به راست و برعکس، سعی می‌کرد راه نفسش را باز کند. گوشه‌ی قالیچه زیر پای ژاله با هر با تلاشش جمع و سپس باز می‌شد.
یک‌باره زانوی سهراب از روی بازوی راست ژاله سُر خورد. ژاله دستش را رها کرد و از بالای ابرو تا زیر گونه‌ی سهراب را چنگ زد. فشار دست چپ سهراب روی گردن ژاله کمتر شد. در همان لحظه ژاله ساعد سهراب را با تمام قدرت گاز گرفت. سهراب فریاد زد و ژاله با پاشنه کفشش، ضربه‌ای به زیر شکم او زد و در حالی که سرفه می‌کرد، سینه‌خیز به طرف در ‌رفت. تکه‌های خرد شده بشقاب و لیوان قسمت‌هایی از کف آشپزخانه و اتاق را پر کرده بود. سهراب پایش را روی خاک گلدان واژگون شده گذاشت. ساق پای ژاله را گرفت و او را تا نزدیکی آشپزخانه روی زمین کشید. ژاله با صدای گرفته جیغ زد.
روی شعله‌ی وسط اجاق، داخل قابلمه، آب با برگ‌های اکالیپتوس درحال جوشیدن بود. سهراب ابروهایش را در هم گره کرده بود و پیش می‌آمد. ژاله از لبه‌ی کابینت گرفت و بلند شد. در این حالت او پشت‌ش به سهراب بود. سهراب چند قدم نزدیک ژاله که حالا کاملا ایستاده بود برداشت اما یک‌دفعه ایستاد و گفت: بذارش زمین!
ژاله جیغ زد: کمک! کمکم کنید!
سهراب کنار صندلی چوبی ایستاده بود. عرق سرد از روی پیشانی‌اش سرازیر شد و روی خراشیدگی صورتش نشست. گردن ژاله کبود، موهایش به هم ریخته و سفیدی چشم‌هایش قرمز شده بود. سهراب نزدیک‌تر شد و دست‌ش را روی صندلی گذاشت. ژاله این بار فریاد بلندتری کشید.
همسایه طبقه اول که صدای گریه کردن دخترش را شنیده بود، زیر لب گفت: «خدا می‌دونه این مردک چه غلطی می‌کنه؟!. چند دفعه به آقا مسلمی گفتم خونه به مجرد نده.» این را گفت و در را بست.
سهراب حالا دو دستش را روی صندلی گذاشته بود و به ژاله می گفت: غلط کردم. داد نزن... پاسپورتت رو می‌دم فقط داد نزن.
ژاله در حالی که چاقو را به سمت سهراب گرفته بود و به طرف در می‌رفت، گفت: خفه شو روانی. نزدیک‌م نشو!
سهراب صندلی چوبی را بلند کرد و آن را به سر ژاله کوبید. اتاق ساکت شد.

***

در طبقه سوم، پیرمرد پتو را کنار زد و به پنجره اتاق خواب خیره شد. در بالکن ساختمان مقابل پسرکی با چتر رنگارنگ در حال بالا و پریدن بود و می‌خندید. پیرمرد دستش را دراز کرد. سمعک را از کنار آباژور برداشت و داخل گوشش گذاشت. از روی تخت بلند شد و به سمت دستشویی رفت. دیگر خبری از جیغ و فریاد در ساختمان نبود.

***
قابلمه غُل‌غُل کرد تا سَر رفت؛ شعله خاموش شد. سهراب زانو بغل گرفته بود و سرش را مدام بالا و پایین می‌برد. ژاله روی قالیچه‌ی کرم رنگ دمر افتاده بود و گل وسط قالیچه از خون سر او قرمز شده بود.
رعد و برق، لحظه‌ای فضای اتاق را روشن‌تر کرد و سپس صدای هولناک‌ش لرزه به تن سهراب انداخت و او به ژاله نگاه کرد. با دیدن خون چشم‌هایش را بست. احساس تنگی نفس می‌کرد. قوطی قرص را از کنار تلویزیون برداشت و چند عدد قرص را با هم خورد.
باران شدت گرفته بود و به پنجره می‌کوبید.
سهراب بلند شد و قالیچه را دور ژاله پیچید. از پنجره‌ی کوچک، باد به داخل حمام می‌پیچید. سهراب قالیچه را کف حمام گذاشت و در را بست. دستش را روی کمرش گذاشته بود. پاکت سیگار را از روی میز برداشت به دنبال فندک می‌گشت که سرش گیج رفت و روی مبل افتاد.

***
در طبقه سوم، پیرمرد صورتش را تراشیده بود. در آینه به خودش نگاه کرد و لبخند زد. شیر آب چکه می‌کرد. پیرمرد با خودش گفت: «یه ماه نیست مغزیش رو عوض کردم!» و بعد شیر را باز کرد و دوباره بست. شیر آب بیشتر چکه کرد.
از دستشویی بیرون آمد و غرولندکنان به طرف آشپزخانه رفت. جعبه ابزارش را باز کرد و بعد تمام کشوها را گشت. چانه‌اش را لمس کرد و با صدای بلند گفت: «نشد این پسر یه چیزی از ما بگیره سر موقع برگردون‌ش.»
از روی چوب لباسی کلاهش را برداشت. در آپارتمان را باز می‌کرد که تلفن زنگ خورد. پای راستش بیرون در بود. در همان حالت ایستاد. تلفن همچنان زنگ می‌خورد؛ برگشت. گوشی تلفن را برداشت و سلام و احوال‌پرسی گرمی کرد.
***
آب باران جمع شده در فرورفتگی‌های‌ خیابان مرجان که ساختمان سه طبقه قدیمی سر پیچ آن قرار داشت با هر بار رد شدن تایر خودروها به پیاده‌رو می‌پاشید. عابران در حال آمد و شد بودند و با هربار بازدم،‌ بخار دهانشان در هوا منجمد می‌شد. صدای آمبولانس چند خیابان بالاتر شنیده می‌شد.
پیرمرد تلفنش تمام شده بود. از پله‌ها پایین ‌آمد و زنگ خانه را زد. صدایی شنیده نشد. دوباره زد باز هم صدایی شنیده نشد. با انگشتر عقیق‌ش چند بار به در زد و گفت: آقای مرادی!
جوابی نیامد. این‌بار محکم‌تر در زد و بلندتر از قبل صدا زد. همسایه طبقه اول در را باز کرد.
زن: سلام حاج آقا مسلمی
پیرمرد: سلام، احوال شما خوبید؟
زن در حالی‌که دختر بچه‌اش را بغل کرده بود و گوشه‌ی چادرش را زیر دندان گرفته بود گفت: سلامت باشید اتفاقی افتاده؟
پیرمرد: نه اومدم آچارم رو پس بگیرم.
زن: گفتم شاید شما هم متوجه دعوای این مستاجر ِ شدین.
پیرمرد: کی‌؟
زن: چند ساعت پیش. صدای داد و بیداد یه زن هم می‌اومد!
پیرمرد: عجب!
در ورودی آپارتمان باز شد. مرد چهارشانه و قد بلندی، در حالی‌که موتور سیکلت‌ش را داخل می‌آورد وارد شد. موتور را روی جک گذاشت و از پله‌ها بالا آمد.
مرد: سلام آقای مسلمی
پیرمرد: سلام خسته نباشید
زن سلام کرد. دخترک را به او داد و شروع کرد به تعریف کردن ماجرا.
مرد به کفش مردانه پشت در اشاره کرد و گفت: «حتما تو خونه است» و از پله‌ها بالا رفت. به در نرسیده بود که گفت: بوی گاز میاد!
زن از پله ها بالا رفت و دخترک را از آغوش مرد گرفت و گفت: یا جد سادات!
مرد به در نزدیک‌تر شد و چند بار با صدای بلند گفت: آقا سهراب! آقا سهراب!
پیرمرد بینی‌اش را نزدیک‌تر برد و گفت: من متوجه بوی گاز نمی‌شم!
مرد بدون این‌که حرفی بزند از پله‌ها پایین رفت. فلکه اصلی گاز را بست و بی‌درنگ کنتور برق را هم قطع کرد. خاموشی آپارتمان را فرا گرفت. دخترک گریه می‌کرد . مرد در حالی‌که چراغ قوه‌ی موبایل‌ش را روشن کرده بود دوان دوان از پله‌ها بالا آمد و از پیرمرد پرسید: کلید یدکی اینجا رو دارید؟
پیرمرد: آره ولی نمی‌دونم کجا گذاشتم.
مرد سراسیمه گفت: شماها برید بیرون!
زن گفت: میخوای چی کار کنی محسن؟!
مرد گفت: «گفتم برید بیرون؛ همین الان» و با لگد چند بار به در کوبید تا قفل در شکست. در باز شد. حجم زیادی از گاز در راهرو پیچید. زن به همراه دخترک و پیرمرد بیرون ساختمان ایستاده بودند. دخترک همچنان گریه می‌کرد. زن دعا می‌خواند و پیرمرد هاج و واج به راهروی تاریک ساختمان نگاه می‌کرد.
***
مرد نفس عمیقی کشید و وارد اتاق شد. از روی تکه‌های شکسته لیوان رد شد و پنجره را باز کرد. سرش را بیرون برد و چند بار سرفه کرد. بوی گاز کمتر شده بود. نور چراغ برق از بیرون کافی بود تا بهم ریختگی اشیا به چشم آید. مرد کنار مبل ایستاد و چراغ قوه موبایل‌ش را روی صورت رنگ پریده‌ی سهراب انداخت. خم شد دستش را روی گردن او گذاشت اما بلافاصله دستش را برداشت و چند قدم به عقب رفت.
صدای آژیر ماشین آتش‌نشانی به گوش می‌رسید.
زن از پله‌ها بالا آمده بود و مقابل در چند بار صدا زد: محسن... محسن!
محسن از حمام با صدای بلند گفت: دختره زنده‌ است!


پایان
نقد این داستان از : ندا رسولی
جناب آقای امیرعلی الماسی سلام و احترام
در تعریف داستان کوتاه آمده است که داستان کوتاه قالبی از داستان است که به برشی از زندگی می‌پردازد؛ موضوعی محوری دارد و دارای شروع و میانه و پایان است. حال این برش می‌تواند در برگیرنده‌ی حوادث و روزمرگی‌های زندگی باشد، گاه نویسنده به سوژه‌های تکراری‌ای برمی‌خورد؛ همانطور که گفته می‌شود همه‌ی داستان‌های جهان نوشته شده‌اند؛ بنابراین نویسنده می‌بایست تلاش نماید تا در ارائه‌ی آنچه در ذهن دارد به شیوه‌ای متفاوت عمل کرده و در نهایت داستانی جذاب و خواندنی پیش روی مخاطب قرار دهد. به این معنا که شیوه‌ی روایت و نحوه‌ی ارائه‌ی موضوع داستان می‌بایست خلاقانه باشد تا همان موضوعات تکراری و موضوعاتی که قبلا نوشته شده‌اند، باز هم خواندنی باشند. یعنی چگونگی نگاه نویسنده به موضوع و ایده‌ها و چگونگی انتخاب فرمِ ارائه داستان بسیار با اهمیت است. از یک موضوع واحد؛ گاه می‌شود داستانی شاهکار خواند و گاه داستانی غیر قابل قبول. این برمی‌گردد به هنر نویسنده که چگونه به موضوع نگاه کند و چگونه داستان را از آب و گل درآورد. با توجه به این مسئله گاه نویسندگان در نوشتن داستان کوتاه تحت تاثیر فرم‌گرایی قرار می‌گیرند و نویسنده سعی در نگارش صورتی از روایت می‌کند که دچار ساختارشکنی می‌گردد. به این معنا که از انتخاب فرمی تازه می‌خواهد کمک بگیرد تا داستان را خواندنی‌تر و جذاب‌تر نماید. این اتفاق خوبی است؛ اما نباید اشتباه شود که فرم‌گرایی خلق اثری غیر عادی است؛ به هر حال نویسنده می‌بایست به اصول و قواعد و تکنیک‌های داستان‌نویسی پایبد باشد و در واقع نویسنده در عین توجه به فرم و تغییر و تحول در شیوه روایت می‌بایست به اصول و قواعد اصلیِ داستان‌نویسی و همچنین محتوا و آنچه قرار بوده بگوید نیز توجه داشته باشد. به عنوان مثال چه داستان به شکل خطی و معمول و ساده ارائه شود و چه نویسنده آن را با فرمی متفاوت ارائه دهد در هر صورت توجه به طراحی پیرنگی مستحکم و مناسب برای داستان ضروری است و یا روی پرداخت عناصر داستان در هر صورت می‌بایست به شکل شایسته‌ای کار شده باشد.
داستان «ژاله» با دیالوگ‌ شروع می‌شود و این دیالوگ‌ها به شکلی پی در پی ادامه پیدا می‌کنند تا جایی که داستان با ستاره* به صحنه‌ی دیگری می‌رود. خوبیِ دیالوگ‌ها در بند اول داستان «ژاله» این است که پیش برنده‌ی داستان هستند؛ یعنی تقریبا با خواندن هر دیالوگ خواننده می‌تواند به اطلاعات تازه‌ای دست یابد. و این دادن اطلاعات از همان افتتاحیه و خطوط اول داستان شروع می‌شود: «سهراب: فکر می‌کنی از ایران بری خوشبخت می‌شی؟... ژاله: فکر نمی‌کنم، مطمئنم... سهراب: درسته صدات خوبه ولی خواننده شدن کار هر کسی نیست. اینقدر باید تو صف خیالپردازی بمونی تا زیر پات علف سبز شه... ژاله: مزخرف نگو این اسمش خیال بافی نیست. من استعداد دارم و به خودم هم ایمان دارم. اصلا تو خودت نبودی که می‌گفتی اول عاشق صدات شدم؟ بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم که چقدر با روزهای اولت فرق کردی. باور می‌کنی حتی تحمل کردنت هم برام سخت شده؟...» نویسنده با همین دیالوگ‌های ابتدایی خواننده را به سرعت وارد داستان می‌کند، مسئله‌ی داستان را مشخص کرده و در ادامه اطلاعات جدیدی به خواننده می‌دهد. این‌ها اتفاق‌های خوبی است که در شروع و بند اول داستان افتاده است؛ اما نکته‌ای که وجود دارد این است که بهتر بود اگر در کنار این دیالوگ‌ها، توصیف و صحنه و کنش وجود داشت. به عنوان مثال همانگونه که در بندهای بعدی روایت دانای کل وجود دارد و دیالوگ و فضا و صحنه و توصیف و کنش در کنار هم داستان را پیش می‌برند؛ بهتر بود اگر در بند اول نیز داستان اینچنین پیش می‌رفت. در بندهای بعدی صحنه عوض می‌شود، گاه خواننده ژاله و سهراب را می‌بیند، گاه پیرمرد همسایه طبقه بالایی را و گاه زن همسایه طبقه پایین را و گاه پسرکی را در بالکن ساختمان روبه‌رو... این‌ها در نگاه اول شاید به نظر خواننده بی‌ربط بیایند و مثلا این سوال در ذهن خواننده ایجاد شود که آیا همه‌ی این‌ها در داستان کارکرد دارند؟ (با توجه به اینکه هر آنچه در داستان آورده می‌شود می‌بایست کارکرد داشته باشد.) در پایانِ داستان نویسنده این پازل را تکمیل می‌کند و خواننده متوجه‌ی دلیل انتخاب این فرم برای داستان خواهد شد. البته بعضی بخش‌ها می‌تواند کوتاه‌تر از این شود یا حذف شود.
نویسنده سعی کرده است که موقعیت شخصیت‌ها و رویدادهای داستان را با فرم تازه‌ای ارائه دهد و تقریبا موفق هم بوده است. اما چند نکته وجود دارد که برمی‌گردد به اصول اولیه‌ی داستان نویسی که بسیار با اهمیت هم هستند. نکته‌ی اول توجه به طراحی پیرنگ و روابط علی و معلولی مستحکم در داستان است. به عنوان مثال خشنونتی که سهراب در درگیری با ژآله دارد، می‌بایست دلایل محکم‌تری برایش آورده شود، نویسنده سهراب را به عنوان کسی که ژاله را دوست داشته معرفی می‌کند، حال گیریم که با رفتن ژاله مخالف باشد. ژاله در حال خروج است که سهراب او را می‌کشد و پرت می‌کند توی آپارتمان؛ ما مقدمه‌ی محکم‌تر و صحنه‌ی روشنتری برای شروعِ این درگیری لازم داریم تا باورش کنیم. همچنین در بخش پایانی صحنه‌ای طراحی شده که گاز همه‌ی آپارتمان را گرفته، سهراب افتاده و ظاهرا مُرده است، ژاله ضربه‌ای به سرش توسط سهراب وارد شده و به حمام برده شده است. در پایان ژاله زنده می‌ماند و سهراب می‌ماند. در این بخش‌ها نیز بهتر بود روی فضاسازی داستان بیشتر کار می‌شد. مثلا حمام در اینجا فضای مهمی است، فضایی که ما فقط پنجره‌ای از آن را می‌بینیم که برای داستان مهم است و باز بودن پنجره است که ژاله را نجات می‌دهد از گازگرفتگی... در مورد سهراب این سرگیجه و افتادن زود اتفاق می‌افتد. حتی گازگرفتگی و خوردن قرص نیز به زمانی احتیاج دارد تا بتواند فردی را ناگهانی از پا بیندازد؛ ما این زمان را نمی‌بینیم. توجه به چنین ظرایفی می‌تواند داستانی قابل قبول‌تر و مستحکم‌تر پیش روی خواننده بگذارد. به طور کلی نویسنده در نوشتن «ژاله» تقریبا به خوبی عمل کرده است و توجه به پرداخت عناصر داستانی و پیرنگی مستحکم‌تر می‌تواند به ارتقا این اثر کمک کند.
جناب آقای امیرعلی الماسی شما سابقه چندانی در داستان‌نویسی ندارید و قطعا با خواندن و نوشتن مداوم به نتایج بهتری خواهید رسید. از اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم و منتظر آثار بعدی شما هستیم. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد



دیدگاه ها - ۲
امیرعلی الماسی » 15 روز پیش
خانم ندا رسولی عزیز و بزرگوار امروز نور فانوس دریایی را نزدیک‌تر از قبل دیدم. بدانید به نجات کشتی و مسافر‌هایم (مرجان، ژاله و ...) در اقیانوس پرتلاطم ادبیات امیدوارترم. این روشنایی را مدیون شما هستم.
ندا رسولی » 14 روز پیش
منتقد داستان
خواهش می کنم، موفق باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت