محاوره بودن زبان داستان، حتی در زاویه دید اول‌شخص نباید سست باشد




عنوان داستان : تماشا
نویسنده داستان : رضوان تدین

به نام خدا
داشتم به حرفهای آقای احمدی گوش میدادم ، سرم رو تکون دادم . تاییدش کردم و همزمان کاملا توی افکار خودم غرق شده بودم ، کیفم دوتا صندلی اونور تر بود ، چشمهام به آقای احمدی بود ، دستم رو دراز کردم و کیف رو کشیدم سمت خودم . دست بردم توی کیف تا عینکم رو پیدا کنم . چشمای من نزدیک بینن و البته آستیگمات . برای دیدن آقای احمدی نیازی بهش نداشتم ، نزدیک رو میبینم . اما حدودا پنج یا ده دقیقه ی بعد جلسه ی امتحان بود و من مراقب جلسه ی امتحان بودم .
سالن امتحانات طبقه دوم بود . به محض اینکه زنگ به صدا در اومد با پوشه ی مقوایی نارنجی رنگی که برگه های امتحانی داخلش بود وارد سالن شدم . برگه ها رو دادم به سه تا از بچه ها تا بین همکلاسی هاشون پخش کنن ، عینکم رو زدم تا حواسم حسابی جمع باشه ، سالن رو بررسی کردم ، میخواستم یه جایی بشینم که حواسم به همه چی باشه . صندلی مو گذاشتم کنار راه پله ، طوری که مشرف بود به درب ورودی . این طور حواسم به بچه های جلو و پشت و همه ی اونهایی که به بهونه ی دل درد می رفتن بیرون بود .
امتحان شروع شد و من مراقب بودم .
حدود نیم ساعت از امتحان گذشته بود ، امتحان اونقدری سخت بود که هنوز هیچ کس نتونسته بود برگه شو تحویل بده . چشمهام خسته شده بودن، عینکم رو دراوردم ، چشم هام رو بستم ، ماساژ دادم . دستم روی چشمهام بود که یکهو یک حجم وحشتناک از صداهای عجیب و غریب گوشم رو پر کرد . میخواستم بلند شم اما واقعا ترسیدم . عینکم از دستم افتاد و همه برگشتن سمت من . نگاهم کردن و دوباره مشغول امتحان شدن ، عینکم رو برداشتم اما صداها هر لحظه بیشتر میشد و من هرلحظه بیشتر از هر چیز از آرامش شاگردهام میترسیدم ، واقعا انگار اونها هیچ چیز نمی شنیدن و من دستام به وضوح می لرزید و خیره شده بودم به انگشتام ، به دستام ، به پاهام .مراقبشون بودم.
اون روز من مراقب بودم .
درب سالن بازشد . نه اونقدر محکم که کوبیده شدنش لرزش دستهام رو بیشتر کنه و نه اونقدر آروم که لولاهای زنگ زده ی درب آهنی رو به صدا در نیاره .
اومدنش رو با چشمهام دیدم . یه مرد چهارشونه ی قوی
یه مرد چهارشونه ی قوی که سلانه سلانه از پله ها میومد بالا ، پله ی دوم بود یا سوم بود ؟ خمپاره بود یا گلوله بود یا توپ یا هرچی . من نمی دونستم . خورد کنارش ، اما دیگه روی پله ی دوم یا سوم نبود . کنار یه دختر بچه بود که قشنگ بود، موهاش طلایی بود ،چشمهاش آبی بود ، ریحانه بود اما لباساش خونی بود .
ریحانه رو مرد چهارشونه ای که قوی بود گرفت روی دستاش . هزار سال بعد بود انگار، رسید روی پله ی چهارم ، مرد چهارشونه ای که حالا کمتر قوی بود ، سرش پایین بود با ریحانه یِ روی دوتا دستاش ، های های گریه میکرد . پله ی شیشم بود یا هفتم ، نمیدونم . پله ها کش اومدن ، کش اومدن و صاف شدن . صاف شدن و شدن آسفالت خیابون . خیابونی که درخت زیتون داشت درخت نخل داشت خیابونی که کلی خرابه داشت شبیه خونه ها و کلی خونه داشت شبیه خرابه ها . خمپاره بود یا گلوله یا توپ یا هرچی . من نمی دونستم. خورد روی خونه . شد خرابه . من دیدم که مرد چهارشونه ی نسبتا قوی با ریحانه روی دوتا دستاش رفت سمت آخرین خرابه .
آسفالت جمع شد ، مرد رسید روی پله ی دهم ، با ریحانه روی دستاش . انگار مادرش رو پیدا کرده بود ریحانه . روی پله ی دهم ریحانه ای که بود و دیگه نبود رو مادرش از دستای مرد چهارشونه ای که قوی بود و پدر بود و دیگه نبود ، گرفت . نشست . ریحانه رو گذاشت روی دوتا پاش ، تکون داد . چادرش رو کشید روی سرش و لالایی خوند برای ریحانه ای که نبود .
مرد چهارشونه ای که دیگه اصلا قوی نبود ، روی پله ی یازدهم کشیده شد . خودش رو رسوند به دوازدهمی ، آخرین پله . رو به روی من .
اینجا درست سه قدم با هم فاصله داشتیم . مرد چهارشونه با سر و صورت خاکی و برو بازوی خونی ، دستش رو دراز کرد سمت من . سمت من با دست های لرزون ، با چشم های آستیگمات ، با عینک شکسته .
اگه سه قدم برمیداشتم دستم میرسید به دستش .
من برگشتم .
هیچ کس هیچ چیز رو ندیده بود . نشنیده بود . من مراقب نبودم ، همه تقلب کرده بودن . با ترس برگشتم به مرد چهارشونه که دیگه اصلا قوی نبود نگاه کردم . تقلا میکرد برای اون سه قدم .کاری نکردم . نگاه کردم .
من سالها مراقب بودم و با چشمهای نزدیک بینم ، فقط به دنیا نگاه کردم .



برای فلسطین
نقد این داستان از : قاسمعلی فراست
سلام و ارادت خدمت سرکار خانم تدین نازنین. داستان شما ماهیت و ظرفیت یک داستان حرفه‌ای شدن را دارد. راوی چیزهایی می‌بیند که دانش‌آموزان نمی‌بینند. دنیایی دارد که اصلا برای دانش‌آموزان و من مخاطب یکسان نیست. این تضاد در داستان مایه داستانی خوبی است. باعث می‌شود مخاطب کنجکاو شود که مسئله چیست؟ چرا چنین است؟! این چرایی برای داستان بسیار خوب است و کاربرد دارد. منتها باید گفت نویسنده از این موقعیت داستانی خوب، با هوشیاری و توانمندی لازم استفاده نکرده و به نوعی آن را هدر داده.
مسئله این است که ناظر امتحان‌ها چی می‌بیند که دانش‌آموزان نمی‌بینند؟! چرا نمی‌بینند؟! این چرایی در داستان جا نیفتاده و در نتیجه خواننده باور نمی‌کند. شما خوب می‌دانید که وقتی مخاطب منطق تضاد موجود در داستان را باور نکند، با داستان من و شما ارتباط برقرار نخواهد کرد. من وقتی داستان شما را می‌خوانم باید چشم سوم داستان باشم. به این معنی که چشم اول ناظر امتحان‌ها است که صحنه مورد نظر را می‌بیند.چشم دوم بچه‌ها هستند که از موضوع بی‌خبرند. منتها چشم سوم باید من مخاطب باشم. مخاطبی که به نوعی قاضی داستان است. همه چیز را می‌بیند و می‌داند و براساس دانسته‌هایش قضاوت می‌کند. باید گفت متاسفانه دست قاضی را خالی گذاشته‌اید و چیز زیادی برای قضاوت ندارد.
این خیلی خوب است که ما مرد تنومندی را می‌بینیم که از پله‌ها بالا می‌آید، اما کمی که بالا می‌آید دیگران توانایی و قدرت قبلی را ندارد. این صحنه عالی است، اما باید ببینیم که چی دیده و چی شده است.این صدای عجیب و غریبی که ریحانه را روی دستش گذاشته چه صدایی است و از کجاست و چرا؟

نوشته‌آید داستان را برای فلسطین نوشته‌آید. عالی و درود، اما رد پایی که من مخاطب را به وقایع فلسطین نزدیک کند کدام وقایع است؟ بله می‌شود حدس زد که این صداهای مدنظر شما (که نه من خواننده آن‌ها را می‌شنوم و نه بچه‌های دانش‌آموز داستان)، می‌توانند تمثیلی از حمله‌های اسراییلی به مردم فلسطین باشد، اما شما حق خواهید داد که داستان جای حدس و گمان نیست. داستان بستری است که با کنار هم گذاشتن وقایع داستان، منظورمان را به خواننده منتقل می‌کنیم.
کاستی دیگر داستان شما بی‌دقتی در زبان و نگارش داستان است. نوشته جاهایی از این نقص، رنج می‌برد. برای مثال جایی نوشته‌ای: «چشم‌های من نزدیک بین یا استیماک) خوب؟ بعدش چی؟! نزدیک‌بین یا آستیماک هست؟! یا بود؟! یا نیست؟! کدام یک؟! می‌بینید که جمله را ناقص رها کرده‌اید و اگر فقط دو یا چندبار نوشته را بازنگری و بازخوانی می‌کردید، این مسایل حل‌شدنی بود.
غلط‌های متداولی مثل «درب» به جای کلمه درست «در» را فعلا ندید می‌گیریم و به حساب این می‌گذاریم که گاهی بزرگان این مملکت هم متاسفانه از این اشتباه‌ها می‌کنند.
امیدوارم با مطالعه و تلاش بیشتر شاهد آثار درخشان و جذاب شما باشم. دوستتان دارم و از این که قلم را انتخاب کرده‌اید دم شما گرم.

منتقد : قاسمعلی فراست

متولد گلپایگان، تحصیل‌کرده دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و مدرس داستان‌نویسی در همین دانشکده، مدیر سابق گروه ادب و هنر تلویزیون و ادبیات داستانی ارشاد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت