انتخاب زاویه دید با عمق مناسب



عنوان داستان : فرمانده

فرمانده
- الو...صدام میاد؟ من تو مسیرم شاید جایی آنتنم بره، قطع شد دوباره میگیرمت. اوضاع چطوره؟
- حاج رفیع طبقه ی هشتم داره میسوزه اینجا پر شده از ماشینهای اتش نشانی ،میگن همه چیز تحت کنترله. ولی من بعید میدونم.انگار داره بدتر میشه. شما از کجا باخبر شدین؟
- مدیرهمکف و زیرزمین بهم زنگ زد. اونم میگفت چیز مهمی نیست اما نتونستم بمونم راه افتادم.
- حاج رفیع صبح که اومدم، شاگردای سمیعی رو دیدم که با چرخ دستی پارچه هاشونو طاقه طاقه بیرون میبردند. من که رسیدم مامورای اتش نشانی اجازه ی ورود به کسی نمی دادن، زنگ زدم بچه های خودمون هم اومدن، اگه میزاشتن میرفتیم تو لااقل گاوصندوقو خالی میکردیم.
- اون چه زرنگه، ولی ایشالله که طوری نمیشه انبار ما زیرزمینه و جاش از همه جا امن تره. کار ما با ده بیست تا طاقه راه نمیوفته. من از پارچه مهمتر اونجا دارم. گاوصندوقم نسوزه...طوری نمیشه...تو ترافیک کندوانم...روونه میرسونم خودمو
حاج رفیع دکمه قطع روی فرمان را با حرص فشرد و تماس قطع شد. سیگاری روشن کرد و پک زد. شیشه ماشین را کمی پایین کشید هوای مه گرفته و سوز سرد به پیشانی اش خورد. ماشینها پشت به پشت در گردنه کندوان ایستاده بودند. چشمش به بیرون بود که در شلوغی روبروی آشکده کندوان دختر جوانی را دید که با کاپشن سفید و بوتهای سفید، به بی ام دبلیوی سفید رنگی تکیه داده و موهای لخت و بلندش را در نمه باد صبح، رها کرده و ژست گرفته و به لنز دوربینی که در دستهای پیرمرد روبرویش که تیپ جوان پسند زده بود نگاه می کرد. هوا مه آلود بود. قرمزی لبهای چشم را می زد.
ماشینها که حرکت کردند دوباره شماره را گرفت. صدای شاگردش در فضای ماشین پیچید
- چه خبر؟ خاموشش کردن؟
- نه هنوز... همه جارو دود گرفته به کسی اجازه نمیدن اطراف ساختمون باشه. فقط آتشنشانها میرن و میان بچه ها هم رفتن کوچه پس کوچه های دور و بر
- خدا بخیر بگذرونه الان آتیش تو کدوم طبقه س؟
- هنوز طبقه ی هشتمه ولی انگار از طبقه ی دهم شروع شده. کلی اتشنشان هم رفتن تو ساختمون.
طبقه دهم را که شنید قلبش فرو ریخت
- ای کاش نیومده بودم رامسر الان دستم به جایی بند نیست. اگر اونجا بودم شاید میتونستم یه کاری بکنم.
- کاری نمیشد بکنی حاجی. اینجا شده صحرای کربلا. جمعیت دقیقه به دقیقه بیشتر میشه، سر و ته جمهوری رو بستن. از بهارستان هم فقط ماشینهای امداد و پلیس تردد میکنن.
صدای آمبولانس و آژیر آتشنشانی فضای ماشین را پر کرد. سرش شروع کرد به دنگ دنگ کردن. پلک چشم راستش می‌پرید. انگار خمپاره زدن کنار ماشین. دستهایش روی فرمان می لرزیدند. فرمان را چرخاند و در حاشیه‌ی خاکی جاده ماشین را نگهداشت.
سراسیمه از جیپ خاکی بیرون پرید وبا نگاه زیر چشمی به آسمان دستهایش را روی سرش چفت کرد و روی زمین خاکی دراز کشید. صدای خش خش بیسم و تیر و تفنگ قطع نمی شد بیسیم چی دستش روی بیسیم قفل شده بود و تن بی سرش روبروی رفیع دراز به دراز افتاده بود و نیمی از کتفش در تلی از خاک فرو رفته بود. بوی خون و خاک در بینی اش نشسته بود.
صدای بوق ماشینها و جیغ چند دختر باعث شد سرش را بالا بگیرد. سرما تا مغز استخوانش رسیده بود. ماشینی که صدای پخشش در جاده پیچیده بود به سرعت از لاین روبرویش عبور کرد. به ماشین تکیه داده بود. نفهمید کی از ماشین پیاده شده. نفس عمیق کشید، بخار غلیظی از دهانش خارج شد و درهوای صبح محو شد. دستش را روی کاپوت سرد گذاشت و به آرامی سوار ماشین شد. سرش روی فرمان بود که صدای زنگ گوشی بلند شد. دکمه روی فرمان را فشرد و به پلاک نقره ایی آویزان جلوی آینه خیره شد.
- کندوانو رد کردم تا یه ساعت دیگه میرسم. کوه ریزش کرده بود.
- حاجی اوضاع ناجور شده. میگن دیوارهای ساختمون شکاف برداشته و چندتا از راه پله ها هم ریختن. مامورا جمعیت و هول میدن عقب. منم پشت دکه ی سعیدچاکلت نشستم و ساختمونو میپام. بعید میدونم بتونی تا اینجا بیای. همه ی مغازه های دور وبر و تخلیه کردن. هرکی هرچی دستش رسیده از مغازه ش جمع کرده برده. چو افتاده ساختمون میریزه. کف دستش را روی پیشانی اش فشرد.
- نه بابا بعیده اون ساختمون بریزه...من هر طور شده خودمو میرسونم. همه ی زندگیم اونجاست.
- صدات قطع و وصل میشه حاجی
- گفتم خودمو میرسونم
- حاج رفیع دوباره میگیرمت اینجا دود داره خفه م میکنه باید جامو عوض کنم. مامورا میگن از اینجا بریم. سعید چاکلتم داره دم و دستگاشو جمع میکنه. یه جای درست پیدا کنم زنگ میزنم
- بااشه...باشه... بررووو... زنگ بزن............................
رفیع داشبورد را باز کرد و خشاب قرص را بیرون آورد و دو قرص را یکجا در دهانش گذاشت و بطری آب معدنی کنار دستش را سر کشید.
گوشی موبایل را برداشت و شماره ها را بالا و پایین کرد. شماره ای را که میخواست گرفت و گوشی را روی صندلی شاگرد گذاشت. اول صدای بوق و بعد هم صدای خواب آلود مردی از پشت گوشی بلند شد
- چی شده؟ بدون هماهنگی زنگ زدی؟
- تو خوابی؟ همینه مملکت رو هواس. خبر نداری؟
- از چی؟
- پلاسکو
صدای مرد هوشیار شد، انگار گوش تیز کرد. رفیع ادامه داد:
- آتیش گرفته. خبر دادن داره میریزه یه پرس و جو بکن به من خبر بده
- اسناد و مدارک هنوز اونجاست
- آره...هم اسناد هم مختار... امن تر از اونجا ندارم. طبقه دهم تو یکی از واحدهاست که بنام شاگردم اجاره ش کردم. گاوصندوقش نسوزه اما اگه ساختمون بریزه معلوم نیست چی بشه...مختارم تو یه اتاق مخفیه هیچ دسترسی به بیرون نداره.
- مختار بمیره همه مون به باد رفتیم. ببینم چیکارمیکنم. بهت خبر میدم.
صدا قطع شد.
سرش را به پشتی نرم صندلی تکیه داد. لحظه ایی پلکهایش را برهم گذاشت. چشمهایش را که باز کرد، نگاهش به کنار جاده افتاد که بیسیم چی بی سر با کتفی خون آلود و دستی آویزان ایستاده بود.
اتوبوسی به سرعت رد شد و بعد از آن بیسیم چی دیگر نبود.
مرتضی روی صندلی شاگرد نشست و دستش را به ریش بورش کشید و پلاک آویزان جلوی ماشین را لمس کرد و به رفیع لبخند زد و سرش را به نشانه تاسف تکان تکان داد. رفیع نگاه از چشمهای مرتضی دزدید.
ماشین را روشن کرد و چشمش به جاده دوخته شد. عوارضی تهران را که رد کرد گوشی اش زنگ خورد. صدای مرد با کمی ارامش بلند شد:
- با فرمانده آتشنشانی صحبت کردم. قراره چند نفرو بفرسته گاوصندوق رو دربیارن. گفتم یکی از پادوها دهم تو طبقه هم گیر کرده.
- مطمئنی؟ اونا نمیتونن مختارو دربیارن. شماره شو بفرست بگم دقیقا کجا باید برن
- پیامک میکنم
گوشی که قطع شد بلافاصه زنگ خورد:
- الو حاج رفیع صدامو داری
انگار که صدای مرتضی را از بیسیم می شنید.
حاجی بچه هام جلو چشمم پرپر شدن.با ما چیکار کردین... ما قیچی شدیم حاج رفیع...قیچی شذیم...یاحسین...حاج رفیع عراقیا منتظرمون بودن... این آخرین باری بود که صدای مرتضی را شنید.
به صندلی شاگرد نگاه کرد مرتضی نبود. پلاک آویزان مثل آونگ تکان می خورد.
- الوووو... الوووو حاج رفیع...
- آره... آره.. صدات میاد... بگو
- پرس و جو کردم میگن اتیش از طبقه ی دهم شروع شده، هنوز معلوم نیست چطوری...میگن پی ساختمون لرزیده و سازه هاش آسیب دیده...
- خدا بخیر بگذرونه. ولی اون ساختمون قرص و محکمه طوریش نمیشه تو الان کجا رفتی؟ حواست به خودت باشه بچه جان.
- اومدم تولیدی میثم خاوی یه کم پایین تر از پلاسکو. حمید و رضا هم اینجان. اومدیم رو پشت بوم... وااای حاجی طبقه ی دهم ریخت... انگار یه چیزی از تو ترکید. صدامو داری؟
- آره صداتو شنیدم خدا خودش کمک کنه... من رسیدم تهران. خدا بخواد تا نیم ساعت دیگه میرسم.
صدای میثم خاوی از آن طرف گوشی شنیده می شد. رفیع با عصبانیت فریاد کشید:
- اون مرده شورچی داره میگه؟
- حاجی میثم خاوی میگه القانیان که کلیمی بوده و صاحب اصلی پلاسکو موقع اعدام نفرین کرده که پلاسکو جهنم بشه براتون.
صدای خش دار و ضخیم میثم خاوی به گوشش رسید
«حاج رفیع توکه خودت از همه چی با خبری... خوب میدنی این ساختمونو به ناحق ازش گرفتن. من که خوب یادمه هنوز یه سال از انقلاب نگذشته بود که بنیاد، پلاسکو رو به نفع خودش مصادره کرد، چون صاحبش کلیمی بوده. بدبخت و اعدام کردن بی هیچ جرمی... نفرینش الان افتاده تو پلاسکو»
حاج رفیع فریاد کشید:
- حالا وقت این چرت و پرتا نیست، میثم... اصلا پلاسکو موقع اعدام مال اون نبوده احمق
صدای میثم قطع شد و صدای شاگردش که گلویش گرفته بود بلند شد
- اینجا واقعا جهنم شده حاج رفیع. دود سیاه آسمونو گرفته... گلوم میسوزه نفس میکشم.
- بچه جان به حرفای اون منافق گوش نده اون کلا طاغوتیه.
- وااای... حاج رفیع طبقه ی یازده و دوازده هم ریخت... خاک و سنگه که داره از پلاسکو میریزه پایین نمیدونی اینجا چه محشری شده
- الله اکبر توکل به خدا انشالله اتشنشانها خاموشش میکنن.
- نه حاجی از خاموش کردن گذشته دارن اتشنشانهارو بیرون میارن. دارن بلند اعلام میکنن که همه ساختمونو تخلیه کنن، انگار طبقات بالا داره ریزش میکنه.
دستهای رفیع روی فرمان رعشه گرفتند.
- نه بچه جان ساده ایی؟؟؟ اون ساختمون پی درست و حسابی داره، از این ساختمونای چسکی امروزی نیستش که ...200 سال عمر میکنه... بلکم بیشتر... قطع کن من بهت زنگ میزنم.
دوباره شماره قبلی را گرفت. صدای مرد در ماشین پیچید
- من پیگیرم
- چه پیگیریی؟؟؟ دارن ساختمونو تخلیه میکنن. خودت میدونی اون اسناد از بین بره دیگه هیچی نداریم واسه ثابت کردن خودمون...مختار امانته دست ما...سرمونو گوش تا گوش میبرن سعودیا
- من از تو بیشتر به اون اسناد و مختار احتیاج دارم. پس زر نزن بزار کارمو بکنم. مقصر تویی که مختارو بردی اونجا...
- خفه شو با من درست حرف بزن. خیر سرت وزیری یه اتشنشان به حرفت نیست.
گوشی را قطع کرد و شماره ایی را که پیامک شده بود گرفت. کسی جواب نمی داد. پشت هم شماره را گرفت تا صدای خش داری گفت
- الو...
صدای فریاد و آژیر و همهمه اتاق ماشین را پر کرد.
- من از طرف آقای ملکانی تماس میگیرم. باهاتون هماهنگ کردن دیگه
صدای مرد کلافه و گرفته بود...فریاد کشید:
- الان خود رئیس جمهور هم زنگ بزنه من هیچکس رو تو اون جهنم نمی فرستم.
- تو غلط میکنی... دارم بهت دستور میدم
- تو فرمانده من نیستی
صدای بوق موبایل بلند شد و بعد هم صدای مرتضی
- تو فرمانده ایی رفیع تو گفتی بچه ها برن جلو
صدای خش خش بیسیم و بعد هم صدای مرتضی
- رفیع چیکار کردی؟ به چی خودتو فروختی؟ هیشکی از این جهنم بیرون نمیره
صدای زنگ گوشی بلند شد

- حاج رفیع اینجا نیستی ببینی چه خبره... من دارم جهنم و با چشمام میبینم...
- صدات نمیاد من تو ترافیکم. گوشی دستت باشه. قطع نکنیا...
رفیع ماشین را کنار شلوغیها پارک کرد و سر و گردنش را پایین آورد و با قدمهای بلند به سمت پلاسکو دوید. از میان جمعیت راه باز کرده و گوشی را گذاشته بود روی بلند گو و روبروی دهانش نگهداشته بود. تقریبا فریاد می کشید. چهارراه استانبول از جمعیت پر بود.
- ماشین و پارک کردم دارم پیاده میام... چه خبره اونجا این صداها چیه؟؟الوووو الوووو... صدامو داری؟ من دارم میام همون تولیدی میثم خاوی... الو...صدامو داری؟
به چندین زن و مرد که گوشی به دست در حال فیلم گرفتن بودند تنه زد و همچنان با سر وکمر خمیده به سمت جلو حرکت می کرد. صدای شاگردش در آن شلوغی به گوشش نمی رسید. شاگرد فریاد می کشید
- حاج رفیع نمیتونم نفس بکشم، دود و غبار همه جارو گرفته...باید برم یه جای دیگه...گوشی دستمه
حالا صدای سید مرتضی می‌آمد«رفیع مارو قیچی کردن...یا حسین...تو فرمانده این عملیات بودی»
حاج رفیع گوشی به دست با کمر خمیده و سر و گردن رو به زمین فریاد کشید
- من دارم میام...
مردم در حال تخلیه خیابان بودند. او برخلاف موج مردم حرکت می کرد و جلو می رفت.
از بوی سوختگی و دود و غباربه سرفه افتاده بود.
صدای وحشتناکی در میان دود و غبار و صدای آمبولانس و آژیر ماشینهای آتشنشانی پیچید و زمین زیر پایش شروع کرد به لرزیدن. به گوشه پیاده رو پناه برد و کنار بستنی فروشیی که حالا تعطیل شده بود دستهایش را روی سرش گذاشت و چمباتمه نشست و گوشی را میان سینه و زانو نگهداشت. شاگردش داد کشید
- حاج رفیع...
صدای سید مرتضی واضح تر شد
- مارو قیچی کردن رفیع...اینجا جهنمه
باز صدای شاگردش بلندتر شد و صدای گرومپ گروپ و لرزش زمین شدت گرفت... گرد و غبار همه جارا پر کرد. باز هم بوی خون...بوی خاک...بوی جنگ...ابر غلیظ و سیاهی به سمت آسمان رفت و روی تمام خیابان سایه انداخت...صدای گرفته شاگردش از گوشی میامد:
- دارم میرم پایین حاج رفیع... دیگه نمیشه اینجا موند... شما هم اینورنیا ...اینجاجای موندن نیست... چشم چشم و نمیبینه... حاج رفیع خونه خراب شدییم... پلاسکو ریخت.
صدای پیامک گوشی بلند شد. پیام را باز کرد:
«شش تا آتشنشان فرستاده ن طبقه دهم، گفتم بدون پادو و گاوصندوق حق ندارن بیرون بیان»

تابستان1401
نقد این داستان از : مهدی کفاش
نویسنده محترم داستان فرمانده
سلام
این دومین داستان کوتاه شما است که در پایگاه نقد مورد بررسی قرار می‌گیرد. نوع برخورد نویسنده با هر خبر و گزارش چه تاریخی و چه مستند باید اینگونه مانند داستان «فرمانده» باشد. مادامی که نویسنده بنای بازنویسی بی‌کم و کاست یک واقعه مستند مثل حادثه ساختمان پلاسکو را بدون دخالت تخیل داشته باشد داستان ننوشته است! در داستان فرمانده؛ مردی به نام حاج رفیع را می‌بینیم که در مسیر بازگشت به تهران حوالی تونل کندوان به او اطلاع می‌دهند که دفترش در ساختمان پلاسکو در معرض حریق قرار گرفته است. او سعی می‌کند خودش را هرچه سریعتر به تهران برساند تا رازی که در طبقه دهم دارد سربه مهر بماند. هرچه به تهران نزدیکتر می‌شود بیشتر با گذشته خود درگیر می‌شود.
در خلال رفت و برگشتهای زمانی به گذشته متوجه می‌شویم که از فرمانده‌هان سابق جنگ بوده و همان‌طور که در جنگ با محاسبه اشتباهش سربازان دور خورده‌اند و جانشان را از دست داده‌اند، این بار هم برای این که گاوصندوق حاوی اطلاعات مهمی را به همراه مردی که در دفترش به‌عنوان پادو مخفی کرده را خارج کند، با هماهنگی وزیری که از ماجرا مطلع است؛ شش آتش نشان را به ساختمان در حال ریزش پلاسکو می‌فرستد.
نویسنده در این داستان یک موقعیت واقعی یعنی ساختمان پلاسکو و وضعیت آتش‌سوزی آن را برای بیان یک ماجرای انسانی انتخاب کرده است. مضمون داستان «تصمیم اشتباه» است. پیام داستان هم این است که نباید به کسی که سابقه به خطر انداختن جان دیگران را با تصمیم اشتباه دارد فرصت تصمیم‌گیری برای دیگران را داد!
نویسنده، حاج رفیع را در دو موقعیت زمان جنگ و پس از جنگ قرار می‌دهد. او با انتخاب درست زاویه دید سوم‌شخص (دانای محدود) و استفاده به جا از عمق مناسب در سطح زاویه دید «عمل و حرکت» در هنگام یادآوری خاطرات، این امکان را به خواننده داستان داده است تا بی‌واسطه با داستان همراه شود و تماشاگر عمل داستانی حاج رفیع در دو موقعیت زمانی و مکانی متفاوت باشد. خواننده در این سطح زاویه دید بدون هیچ دخالت نویسنده و پیش داوری توانایی کشف لایه‌های پنهان شخصیت را می‌یابد.
هماهنگ با حادثه محوری آتش سوزی با استفاده از دیالوگ در روایت، ضرباهنگ داستان سریع شده و به التهاب و جذابیت داستان افزوده است. اطلاعات پیش برنده ماجرا هم از طریق همین دیالوگ بیان شده است.
به‌عنوان مثال، در گفتگوها برای خواننده معلوم می‌شود که دفتر حاج رفیع در ساختمان تجاری پلاسکو یک پوشش برای کاری بسیار مهم‌تر با اهمیت امنیت ملی است: «خودت میدونی اون اسناد از بین بره دیگه هیچی نداریم واسه ثابت کردن خودمون...مختار امانته دست ما... سرمونو گوش تا گوش میبرن سعودیا...
نویسنده در دادن اطلاعات باید محتاط باشد زیرا اطلاعات زیاد و بی‌موقع لذت کشف را از خواننده دریغ می‌کند و اطلاعات کم و ناقص هم اجازه ارتباط‌گیری خواننده با داستان را سلب می‌کند. نویسنده در این داستان کاملاً مسلط بر داستان و عناصر آن عمل کرده و اطلاعات را به جا و به موقع و با روش درست بیان کرده است.
با این دو نمونه داستان مشخص است که با نویسنده حرفه‌ای مواجه هستیم که داستان را می‌شناسد و ضرورتی ندارد که نامش را در پیشانی داستانش نیاورد!
بعید می‌دانم من بتوانم چیز بیشتری به آموخته‌های شما بیفزایم بنابراین بهتر است سایر اساتید محترم پایگاه نقد نسبت به داستانهای ارسالی شما در آینده لااقل با نگاه و سلیقه متفاوت و دانش بیشترشان نظر بدهند.

موفق باشید

دیدگاه ها - ۳
امید قریب » 14 روز پیش
شما نویسنده هستید. و داستان گیرا و محکمی روایت کردید. سلیقه ی شخصی من این است که دوست داشتم داستان کمی خلوت تر بود، ولی بسیار خوب نوشته اید
صفورا مردانی » 9 روز پیش
تشکر میکنم از اظهارنظرتون
صفورا مردانی » 19 روز پیش
از شما سپاسگذارم استاد گرامی. البته در همین پایگاه داستان دیگری را هم آقای باباخانی برایم نقد کرده اند.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت