لحظه لحظه داستان، منطق داستانی لازم دارد




عنوان داستان : قطار برگشت
نویسنده داستان : فاطمه حسنی

قطار برگشت
چند تا اسکناس ده تومانی را از کیفم بیرون می آورم و از لای پنجره تاکسی می اندازم داخل.منتظر بقیه اش نمی مانم.ساک به دست می دوم به سمت قطار.بلیط رو کجا گذاشتم؟اینجاست، جلوی ساک.مامور سفید پوش مثل نگهبان پل صراط آنجا ایستاده.محتویات بلیط را با سر تایید می کند و جواز عبور می دهد.عددها را از روی شیشه های مات کوپه ها می خوانم و می روم جلو.خودشه.در بازه ولی هیچ کس نیست.سریع می نشینم کنار پنجره خاک گرفته و ساک را کنار پایم رها می کنم.پنجره خوبه.خونه ای که پنجره نداره مثل آدمی می مونه که چشم نداره.زن درشت اندامی با مانتوی آلبالویی جلو باز،اول بالاتنه و بعد بقیه تنش رو وارد کوپه می کنه.عرق کرده و با خودش می گه:مرتیکه هیز.وقتی روی صندلی می نشینه اسفنج هاش یه وجب میرن تو.پره های روسری رو مثل دو بال پرنده باز می کنه تا نفس تازه کنه و می گه:پنجره باز می شه آبجی؟
-نمی دونم.بزار ببینم و با فشار زیاد دستگیره رو می کشم پایین.کمی باز می شه.آینه کوچکی از کیف رو دوشی اش بیرون می آره و صورتش رو در آینه بر انداز می کنه.بخصوص چشم ها و لب ها.انگارمی خواد ببینه با اون همه عرقی که ریخته هنوز دکور صورت همونه؟یا خط چشم و لب ها مثل کرم پودرها وارفتن؟رییس قطار در زد.زن کیف پولش رو باز کرد.در کیف پول برعکس افتاد.و سه تا سروارونه بچه از پشت تلق داخل کیف خودنمایی کرد.از پنجره به بیرون نگاه کردم.چرا هیچ وقت عکس بچه ها رو تو کیفم نذاشتم؟ از کودکی عکس هاشون رو جمع کردم.از تغییرات رشدشون لذت می بردم و اعتماد بنفسم بالا می رفت.بی اختیاز پیشانی عکس ها رو می بوسیدم و می زاشتم رو سینه ام.یک بار که پسرم کنارم نشسته بود خندید.گفت:"خب بیا منو ببوس.من اینجام".یک بار هم دخترم با دیدن دو تا از عکس های خودم که با فاصله ده سال گرفته شده بود پرسید:مامان! چطوری می فهمی کدوم قدیمی تره؟.به عکس ها که توی دستش بود نگاه کردم.هر دو مقنعه مشکی،هر دوسه در چهار،هر دو زمینه سفید.راست می گفت.اما نگاه ها فرق می کرد.چشم های عکس جدید چیزهایی رو دیده بود که عکس ده سال پیش ندیده بود.گفتم:این جدیدتره مامان.می بینی ابروها کم پشت تره.آدم سنش که بالا میره ابروهاش می ریزه.مثل موهاش.مثل کرک و پرش.و هر دو خندیدیم.
زن فلاسک نقره ای رنگ رو از چمدانش بیرون آورد و گفت:لیوانتو بده آبجی! دمنوش به الان می چسبه.نتونستم رسم تعارف رو بجا بیارم.لیوانم رو نگه داشتم.زن ادامه داد: کم خونی دارم.دو سه بار در حال راه رفتن نقش زمین شدم.آهن خونم کمه.ولی هیچ چی چایی نمی شه.لیوانش رو گذاشت روی میز.انعکاس پرتوهای آفتاب روی رنگ دمنوش ها، اونا رو خواستنی تر می کنه.
-دوماد خاله ام تو همین قطاره.جلوی در واایستاده بود.لندهور معلوم نیس تو این سفرها چه غلطی می کنه.تا همین جلوی کوپه چشم ازم بر نداشت.باورت میشه؟بیچاره زنش.می دونی چن بار جراحی صورت کرده؟چند ساعت بیهوشی کشیده؟ مردا عوض بشو نیستن.ساده ایم ما زنا.تکیه داد به دیوار کوپه و پاهاش رو دراز کرد.سر چرخاند:اصفحانی هستی؟
-تقریبا.میرم دیدن اقوام.مرخصی گرفتم
-ما یه تور بودیم.من جا موندم.گفتن خودت بلیط بگیربیا ترمینال صفه همدیگه رو ببنیم.
-اتفاقا ما هم نزدیکی های صفه می شینیم.دلم تنگ شده واسه آدما.فامیلام.همه زندگیمون شده کار.قوطی سفیدی که روش نوشته:آمی تریپ تیلین رو از کیفش در می آره و یه قرص ریز میندازه دهنش و بطری آب معدنی رو سر می کشه.
-فامیل به چه درد آدم می خوره آبجی؟سیاهی لشکرن به خدا.به نقطه ای روی زمین خیره شد و گفت:همین زنای فامیل جوری تو عروسیت کل می کشن که فکر می کنی خوشبخت ترین زن روی زمینی.ولی وقتی مریضی،وقتی زندگی به اینجات میرسه کی بهت به زنگ می زنه حالتو بپرسه؟ باز خوبه این فضای مجازی هست.صبح که پست می زارم از آذربایجان،کهکلویه بویراحمد از هریس و چالدران آدم رو لایک می کنن ولی دریغ از فامیل.اینم نمونه اش.پسره چشم چران!
-همه که یه جور نیستن
-آره.به بیرون نگاه کرد.شوهر اولم چشم و دل پاک بود.سرش به کار خودش بود.فقط سختش بود لب هاشو از هم واکنه و دو کلوم حرف بزنه با آدم..شش ماه از عروسیمون نگذشته بود.نصفه شب دل دردش گرفت و عمرشو داد به شما.
در زدند.مرد خنده رو دستگیره رو کشید.چطوری سیمین جان؟اینم چای.همین دو نفرین یا لیوان بیارم؟
سیمین خودش رو جمع کرد:نه کافیه.چرا زحمت کشیدی و از کیف پولش یه تراول درآورد.دوباره سر سه تا بچه برعکس افتاد اینور.
-این کاراچیه؟مهمون خودمی.مگه ما چن تا دخترخاله نازنین داریم؟و با چشم هاش سیاحت کرد.
سیمین گفت:دختر خاله ما رو هم میاری اینجاها آب و هوا عوض کنه یا نه تنها خوری؟
-اونقدر آوردمش که دیگه دلشو زده به حرف نمی کنه همرام بیاد.چیزی اگه لازم داشتی من همین بغلم صدام کن.
-حتما حتما
سینی رو گذاشت روی میز.کیف پول افتاد کف کوپه.خم شدم:خدارو شکر تنها هم نیستین .اسماشون چیه؟
سرش رو آورد جلو:این پسر بزرگمه.محسن.امسال دیپلم می گیره.انگشت لاک زدشو گذاشت روی چا نه عکس محسن.این دو تا هم مهسا و مهشیدن.از شوهر دومم.اهل بگو و بخند و خیلی پرچانه بود.به سر و وضعش می رسید بی عطر و ادکلن از خونه بیرون نمی رفت.اون قدر جلوی آینه با خودش ور می رفت که یه بیرون رفتنمونم به مرافعه می کشید و زهرمان می شد.من چه می دونستم؟ مهسا و مهشید شیر به شیر بودن.روزا تو خونه مث سگ می جنبیدم و شبا می رفتم سر کار.بیشتر شیفت شب بر می داشتم.مریض هم کم بود و سرم خلوت.چندماه طول نکشید.
با یه دست دسته قوری سفید چینی و با یه دست سرش رو نگه داشت تا نیفته.آب جوش بخاطر تکان های قطار تو لیوان میر قصید.نایلون قند رو پاره کردم.نپتون رو چند با رداخل لیوان بالا و پایین کردم."چند ماه بیشتر طول نکشید.یه روز عصر اومدم خونه شناسنامم رو ببرم.وام کم بهره می دادن.کفتم خونه رو عوض کنیم.محله خوبی نبود.بچه هاش سیگاری و کفترباز بودن.خودم چند بار گوشه های پارک محل،خرده شیشه های بطری مشروب دیدم.چای رو تو دهانش مزمزه کرد و گفت:"بهم گفت برو بیرون.رفیقم تریاک می کشه خجالت می کشه بره بیرون.برو تا بره.
گفتم: رفیقت چرا تو هال نمی کشه؟چرا تو اتاق؟از چنگش در رفتم.کاش نمی رفتم.فقط موهای باز شده پریشانش رو دیدم.چند ساعت بعد وقتی به خودم اومدم تمام انگشتام پر مو بود.با همه چیزش ساختم.هر چی داشتم گذاشتم وسط.همه چیزم.ولی این خفت رو نمی تونستم تحمل کنم.صیغه اش کرده بود.زنیکه لنگه خودش بود:معتاد و بی آبرو
لیوان چای رو سر کشیدم.اگه مادرم بود شروع می کرد به نفرین کردن،فحش دادن و چند تا سوژه شبیه این تعریف کردن.ولی من فقط بلد بودم سکوت کنم.به بیرون نگاه کردم.
مگه خود من از زندگی چی می خواستم؟یه کم آرامش.یه خورده احترام.یه ذره درک شدن.اون اتاق رو با زحمت دیزاین کرده بودم.یه دیوار رو تا بالا قفسه سفید زدم.نویسنده ها رو بر اساس ملیتشون چیدم.کنارش عقب دیوار عکس های سیاه و سفیدشون رو قاب کردم.دور ازپنجره تا آفتاب خرابشون نکنه.جوونیم رو برای شادابی اون گلدونا گذاشتم.چایم رو خوردم.امشب یادش نره قطره چشم شیما رو بریزه خوبه.اگه وقت بود جمع های سه رقمی رو بیشتر با شهاب تمرین می کردیم واسه امتحانش عالی بود.من باشم یا نباشم بچه ها باید راه خودشون رو برن.بعد با صدای بلند گفتم:بچه ها بزرگ میشن.به فکر خودت باش.او نقدر از این بچه ها بزرگ شدن.ازدواج کردن.بچه دار شدن.بیخودی غصه می خوری.
سیمین به انگشت ها ش نگاه کرد و گفت: آره بزرگ می شن.ولی هر دومون شک داشتیم که اونا بتونن بدون ما بزرگ بشن.خوب بزرگ بشن.
-شبا خوابم نمی بره.قلبم تند می زنه.باید لامپ رو روشن بزارم.مشاور می گه برو سفر.با این تور اومدم اصفهان.بعیده.تو سفر شاید.ولی بعد سفر دوباره همون آش و همون کاسه است.کش دور موهاش رو باز کرد و دوباره بست:سر به زندگی نبود.کار و کار و کار.بقیه اش شب نشینی و سفر با دوستاش.وکیلش هم یکی از همون رفیقای خونه خرابش بود.حتی بلد نبود یه گیره به موهای مهشید ببنده.وقتی بیرون می رفتیم باید هر سه تا بچه رو خودم حاضر می کردم.تازه دنبال جورابای او هم می گشتم.دستی به ابروهاش کشید:هیچی بلد نبود...انگشتش رو کشید به پیشونیش.انگار چیز دردناکی یادش اومده باشه
- یه داداشم تهرونه.میگه بیا اینجا.کجا برم؟آدم هر جا بره حافظه اش باهاشه.
صفحه گوشی ام روشن شد.خواهرمه تو واتساپ پیام گذاشته: آبجی کجایی؟بچه هات اومدن اینجا دنبالت.بهشون نگفتی کجا می ری؟شوهرتم ده بار زنگ زده.جواب ندادم.این راهش نیست.تکلیف خودتو روشن کن.بچه ها رو عذاب نده.شام درست می کنم بیا اینجا.به کسی نمی گم پیش منی.
سرم رو میزارم رو تکیه گاه صندلی.چشمامو میبندم.پیشانی ام تیر می کشه.کجا بریم که مادر نباشیم؟تکان های قطار شبیه گهواره است.فقط کاش اینهمه سر و صدا نداشت.ای کاش همیشه دخرت مامانم می موندم.زورم به زن بودن نمی رسه.
زن صدام زد:پاشو رسیدیم.زن لباس هاش رو عوض کرده بود.مانتو شلوار سفید با شال سیاه.مرد خنده رو اومد و گفت: چیزی جا نزاری سیمین ؟چمدونت رو بده من.
با زن سوار تاکسی شدیم و رفتیم ترمینال صفه.جلوی باغچه با هم دست دادیم.باغچه گل های رز سفید و قرمز.رفتم تو ترمینال.بر گشتم.قطار هم خوب بود.قطار شب آرامش بخشه.نشستم کنار باغچه.مسئول باجه می گفت:یه ساعت دیگه اتوبوس تهران حرکت می کنه.جلوی میزش چند تا شاخه از همین گل های رز تو گذاشته بودتو لیوان.اما به شادابی این گل های باغچه نیستن.
به روبرو نگاه کردم.صفه هنوز سر جاش بود و فامیل هام زیر سایه اش زندگی مب کردن.زمان بر این کوه هم گذشته بود اما سرسبزو استوار مانده بود.خوش به حال کوه ها از ایستادن خسته نمی شوند.پایان
نقد این داستان از : قاسمعلی فراست
سلام و درود به سرکار خانم حسنی نازنین. داستان قطار برگشت امتیازهایی دارد و گهگاه جمله‌های خوبی. جمله‌هایی که خواننده خوشش می‌آید و با آن‌ها همراهی می‌کند، اما کاش وقت بیشتری می‌گذاشتید.
اولا منطق داستانی داستان، خیلی قوی نیست. زنی وارد کوپه می‌شود و از همان ابتدا و هنوز جاگیر نشده، با همسفری که اولین‌بار است می‌بیند، گرم می‌گیرد. گرم گرفتن اصلا اشکال ندارد، اما به محض ورود همه دار و ندار زندگیش را برای کسی رو می‌کند که فقط چند دقیقه است با هم آشنا شده‌اند. ما انسان‌هایی داریم که همان دقیقه اول با دیگران اخت می‌شوند، اما این نویسنده است که این زود جوشی را باید باورپذیر کند. نشان بدهد که این خانم پرحرف است و دهان که باز می‌کند بستن آن برایش ممکن نیست. متاسفانه این اتفاق در داستان شما نمی‌افتد. در داستان می‌شود هر استثنایی را طبیعی نشان داد، ولی شرطش در آوردن و قابل قبول کردن آن استثناست. گمان می‌کنم این باور اتفاق نیفتاده و مخاطب برخورد شخصیت داستان شما را نمی‌پذیرد. جایی باید ببینیم که زن همراه او از پرحرفی و بی‌منطقی گفتار او گله‌مند است. یا بی‌حوصله است و در واقع او را تحمل می‌کند.
حتی اگر شخصیت دوم داستان یعنی زن اول را هم جوری شخصیت‌پردازی کرده بودید که اتفاقا مثل خود او پرحرف است و دنبال یکی می‌گردد که پرحرفی کند قابل قبول بود، منتها این اتفاق هم نمی‌افتد.
زمان در داستان شما چندبار عوض می‌شود. چرا؟! با کدام انگیزه؟! بله. داستان‌نویس این کار را هم می‌تواند بکند، اما خواننده می‌فهمد و می‌پذیرد که نویسنده عمدا این کار را کرده و ضمنا حرفه‌ای هم زمان را تغییر داده. این تغییر زمان در داستان شما حرفه‌ای به نظر نمی‌رسد و متاسفانه نشانگر تخصص نویسنده نیست.
غلط‌های املایی و مفهومی هم در داستان به چشم می‌خورد. فقط برای مثال عرض کنم که نوشته‌ای: «اول بالاتنه و بعد بقیه بدنش را وارد کوپه می‌کند» این تصویر یعنی چی؟! مگر می‌شود کسی اول با بالاتنه وارد کوپه شود و بعد پایین‌تنه‌اش را ببینیم؟
اشکال‌های نگارشی هم می‌بینیم. مثلا نوشته‌ای «می زاشتم». حتما می‌پذیرید که می‌زاشتم، محاوره کلمه می‌گذاشتم است و باید نوشته شود «‌می‌ذاشتم»
یا در جایی دیگر نوشته‌ای اصفحان. به جای اصفهان. گمان می‌کنم اگر داستان را چندباره می‌خواندید و بازنگری می‌کردید، خیلی از این نقص‌ها جبران می‌شد.
استفاده از مرد داستان خوب است. بی‌این‌که خواننده خیلی او را ببیند متوجه می‌شود که مرد بوالهوسی است و حسی که به خواننده منتقل می‌شود همان چیزی است که شما می‌خواهید.
پیشنهاد بنده این است که تصویرسازی داستان‌تان را بیشتر کنید. داستان محل تصویرسازی است و همه آن چه را می‌خواهیم به خواننده منتقل کنیم باید از طریق تصویر و غیر مستقیم باشد.
یادمان باشد که خواننده داستان، دنبال کشف است و نه پیام و توضیح مستقیم. تمام داستان‌هایی که من و شما می‌خوانیم و لذت می‌بریم داستان‌هایی هستند که با زبان غیر مستقیم حرف می‌زنند.
امیدوارم داستان‌های بیشتری از سرکار بخوانیم و هرکدام قوی‌تر و جذاب‌تر.

منتقد : قاسمعلی فراست

متولد گلپایگان، تحصیل‌کرده دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و مدرس داستان‌نویسی در همین دانشکده، مدیر سابق گروه ادب و هنر تلویزیون و ادبیات داستانی ارشاد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت