وقتی که دیالوگ‌ها به بقیه عناصر داستان می‌چربند




عنوان داستان : هملت
نویسنده داستان : سعید حسین پور

-: داره نماز می‎خونه؟!
این را عامو می‎پرسد و چهار چشمی خیره‎ی عصمت می‎شود. دوباره برمی‎گردد، نگاهش می‎کند. لبخند می‎زند.
-: پفیوز. تو را چه به این غلطا؟
به قاعده‎ی صورت می‎خندد و عصمت هم می خندد.
-: می خواد گورشو گم کنه سربازی.
-: دیگه وقت کفنشه. همون دو روزیم که رفت، زایید زیرش.
-: می‎گن پنج و نیم می‎دن.
-: به پفیوزا نمی‎دن.
نصف زبان، نمازش را می برد و می دود سمت عصمت. لگدش را می‎پراند. نمی‎خورد.
-: هار شدی.
-: بهتر. بره چار صباح سر راحت رو بالش بذارم.
-: بببرم تا تو نننانجیب هر غغغلطی خخخواستی بکنی.
-: ببند دهنتو توله. الدرم بلدرم می‎کنه مرتیکه‎ی نصف زبون.
-: برو بقیشو بخون عامو. برو قضا می‎شه.
برمی‎گردد سر سجاده. قامت می‎بندد.
-: پنج و نیم اولتو که دادن، میای پیش عاموت بدهکاریتو صاف می‎کنی.
-: بی‎خود عاموش. گور واسه پر کردن زیاد داره.
الله‎اکبر بلندی می‎گوید و به سجده می‎رود. تلفن زنگ می‎زند. سراسیمه از سجده می‎دود طرف تلفن.
-: دددست نزن نننانجیب.
تلفن را بر می‎دارد.
-: بببنال. چچچرا لالمونی گگگرفتی؟
-: از صدات ترسیده رستم دستان.
حمله می‎کند.
-: بشین سر جات بوزینه.
هلش می‎دهد.
-: اون یارو که می‎گفت معافیشو می‎گیره...
-: پپپنج و نننیم می‎دن.
تلفن را می‎گذارد و چپ‎چپ نگاه عصمت می‎کند.
-: می‎بینی تو رو قرآن؟ انگار اون ننه‎ی منه.
-: عامو این هم بی‎کس و کاره، هم نصف زبونه، هم طفل معصوم.
-: هم قرمساق.
-: حححرف دددهنتو ببب...
-: باشه. تو جوش نزن. می‎فهمم. حرف دهنمم می‎فهمم.
عصمت بغض می‎کند. عامو لبخند می‎زند.
-: آروم بیگیرید عامو.
-: زنیکه ی خراب ولت کرد رفت چرا افتادی به جون من، عوضی؟ خرجتو ندم که از گشنگی می‎میری بدبخت.
عصمت فین‎فین می‎کند. نصف زبان می‎پرد که چوب گوشه‎ی اتاق را بردارد. عامو دستش را می‎گیرد.
-: ول کن عامو. برو نمازتو بخون. صلوات بفرست. صلوات بلدی؟
قاه قاه می‎خندد. عصمت قُل‎قُلی را فوت می‎کند. آب، حباب می‎زند. عامو نفسش را حبس می‎کند. نصف زبان، از رکوع برمی‎خیزد.عصمت، سوخته را جمع می‎کند. عامو دوباره پک می‎زند.
-: نمی‎زنه؟
-: نمی‎زنه.
-: ببباید تتترک کنم.
-: نزنی که نمی‎تونی بزنی.
-: گرفتتا عامو. شعر می‎گی؟
-: بذاز این پفیوزم بزنه، سه تایی با هم شعر می‎گیم.
عامو می‎خندد. عصمت هم می‎خندد. نصف زبان هم می‎خندد. تلفن زنگ می‎زند. عصمت نگاه می‎کند.
-: بببله؟
عامو برای عصمت می‎گیراند. گوشی را می‎گذارد. لنگه‎ی جورابش را پیدا می‎کند.
-: دددیره. بببریم.
-: دو می‎بنده اداره ی افندی پیزیا.
چای از دماغ عامو بیرون می‎زند. لگدی به عصمت می‎پراند نصف زبان. دست عامو حایل می‎شود. خیره‎ی هم می‎شوند. ساکش را برمی‎دارد نصف زبان. عصمت چادر سر می‎کند. عامو کتش را روی شانه‎اش می‎اندازد و سیگاری آتش می‎زند. جلوتر آن‎ها از خانه بیرون می‎زند. ماشین را سر و ته می‎کند. عصمت جلو می‎نشیند. نصف زبان روی بار، مچاله می‎شود و به سیگار پک می‎زند. صدای خنده‎ی عصمت می‎آید. سرش را به طرف آن‎ها بر نمی‎گرداند نصف زبان. بیشتر در خود فرو می‎رود. ماشید می‎پیچد و می‎رود و ترمز می‎کند. عامو شیشه را پایین‎تر می‎کشد و مشتش را به ماشینی که جلوتر است، حواله می‎دهد. عصمت بلندتر می‎خندد. نور خورشید، بی‎رمق است.
-: لال نمیری، بر قاتلین علی بگو لعنت.
جمعیت، کم‎کم گرد می‎شود و لعنت می‎گوید.
-: بر بخت بد بگو لعنت.
به عصمت نگاهی می‎اندازد. عصمت آرام می‎خندد.
-: بر یار بد بگو لعنت.
زیر آواز می‎زند عامو.
-: تا توانی می‎گریز از یار بد، یار بد بدتر بود از مار بد.
در جعبه، مارها به دنبال یافتن روزنه به خود می پیچند.
-: سرت رو نیار جلو جوون، سرت رو به باد می‎دی.
عصمت کاسه را دور می‎گرداند. مردم پول می‎ریزند. مار فش‎فش می‎کند. عامو قفل را به زنجیر می‎زند. دو مرد جوان می‎آیند و قفل را امتحان می‎کنند. دوباره عقب می‎روند. نصف زبان زور می‎زند.
-: مرتضی علی یارت باشه، ذکر هو و حق کارت باشه. بلند صلوات.
زور می‎زند نصف زبان. عصمت دوباره کاسه را دور می‎چرخاند. چند سرباز به معرکه نزدیک می‎شوند و سعی می‎کنند مردم را پراکنده کنند. کمی که می‎گذرد، خودشان به حلقه می‎پیوندند و چشم‎دریده نصف زبان و مارها را برانداز می‎کنند. دو مار از جعبه بیرون آمده‎اند و حلقه وار، تن بر تن هم می‎سایند. به نصف زبان نزدیک می‎شوند. دوباره زور می‎زند نصف زبان. دانه‎های عرق از پیشانی نصف زبان روی زمین می‎چکد. عصمت کاسه می‎گرداند. عامو از مردم صلوات می‎گیرد. چیزی به غروب نمانده است.
نقد این داستان از : قاسمعلی فراست
سلام و درود فراوان خدمت جناب حسین‌پور عزیز. داستان حس و حال خوبی دارد. اولین امتیاز و شاخصه داستان، دیالوگ‌های نوشته است. طبیعتاً داستان موفق به دیالوگ ماندگار محتاج است. ما داستان و فیلم و نمایش‌نامه‌های زیادی می‌شناسیم که یکی از علل ماندگاری‌شان داشتن دیالوگ‌های قدرتمند و به یادماندنی بوده است، منتها یکی از ویژگی‌های داستان و هر اثر موفق است. داستان خوب و حرفه‌ای داستانی است که در تمام زمینه‌ها درجه یک و حرفه‌ای باشد. دیالوگی از کوروساوا خوانده‌ام که هنوز بعد از سال‌ها در ذهنم مانده و در وجودم ریشه دوانده. او می‌گوید من تمام تلاشم را می‌کنم تا در مرحله اول فیلم‌نامه‌ای حرفه‌ای بنویسم. بعد سراغ بازی‌گر حرفه‌ای می‌روم. چندین برداشت از بعضی صحنه‌ها می‌گیرم تا بهترین آن‌ها را انتخاب کنم. همین‌طور می‌روم جلو تا تمام مراحل ساخت فیلم بهترین‌ها باشد.
این توصیه به درد همه ما می‌خورد و هنوز بعد از سال‌ها برای همه ما کاربرد دارد. برای همین عرض می‌کنم کاش مراحل دیگر داستان هم همچون برخی از دیالوگ‌ها پرقدرت و جذاب بودند.
خواننده با داستان شما همراه می‌شود و حس می‌گیرد. منتها حتما از خود می‌پرسد که فضاسازی چی؟! گمان می‌کنم این حق مخاطب است که وقتی داستانی می‌خواند بتواند فضا را ببیند و آن را لمس کند. جاهایی از نوشته فضاها قطع و بریده می‌شوند.
شخصیت‌های داستان خوب‌اند، اما آنها را کمتر می‌بینیم و بیشتر می‌شنویم. حتما حق می‌دهید که عکس این بهتر است یعنی داستان حرفه‌ای داستانی است که خواننده وقایع و رابطه‌ها را ببیند. و بیشتر مشاهده‌گر باشد تا شنونده. در قسمت‌هایی از این نوشته ما بیشتر شنونده‌ایم و کمتر بیننده و تماشاگر.

این که جناب‌عالی صحنه‌ها و وقایع را کش نمی‌دهید خوب است، اما به نظر می‌رسد کوتاه‌نویسی نباید به قیمت از دست دادن یک موقعیت داستانی باشد. بعضی از صحنه‌ها این ظرفیت را دارند که بیشتر با آن‌ها درگیر شویم. بیشتر روی آن‌ها تامل کنیم. انگار نویسنده تصمیم گرفته که صحنه‌ها را کوتاه بیاورد و گریز بزند. برخی از گریز زدن‌ها به قیمت تلف شدن یک موقعیت داستانی تمام شده.
قلمتان را دوست دارم و یقین دارم با بازنویسی‌ها و بازنگری‌های داستانی و مهم‌تر از این‌ها خواندن بیشتر داستان‌های حرفه‌ای، شاهد آثار درخشان و جذاب شما خواهیم بود.
دوستتان دارم و قلم‌تان پربار و خلاق باد.

منتقد : قاسمعلی فراست

متولد گلپایگان، تحصیل‌کرده دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و مدرس داستان‌نویسی در همین دانشکده، مدیر سابق گروه ادب و هنر تلویزیون و ادبیات داستانی ارشاد.



دیدگاه ها - ۱
سعید حسین پور » 12 روز پیش
سپاسگزار و ارادتمندم جناب فراست گرامی. امیدوارم دوستان در این پایگاه اینترنتی ترتیبی اتخاذ کنند تا نیم فاصله ها در بارگزاری متن داستان اعمال شوند تا داستان به این شکل اشتباه انتشار پیدا نکند.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت