داستان گزارش نیست




عنوان داستان : سکه سبز در زمین اُخرایی
نویسنده داستان : علی شادکام

در سفری که به زاهدان رفته بودم از دوستی که ساکن آنجا بود درباره چرایی تلخ و شوری آب پرسیدم، نه اینکه علت را ندانم، علت آن قطعاً بیابانی بودن و خشکسالی جغرافیایی آن منطقه بود و بسته شدن رودخانه هایی که می¬توانستند این نقصان را جبران کنند به وسیله سد¬ هایی توسط کشورهای همسایه هم مزید بر آن شده بود. اما دلیل اصلی پرسشم این بود که چرا همین آب موجود شور زدایی نمی¬شود؟ در حکایتی از هزار و یک شب خوانده بودم که ملازمان انوشیروان ساسانی که در چنین مناطقی به شکار و تفریح می¬پرداخت برای رفع تشنگی و زلال کردن آب نوشیدنی اش، از ساقه نیشکر استفاده می¬کردند. حکایت معروفی بود. سوال اینجا بود که آیا با گذشت بیش از پانزده قرن هنوز راهی پیدا نشده بود که آب را بتوان از این مزه جدا و گند آغشته به آن تصفیه کرد؟ پرسیدم این شهر تصفیه خانه ندارد که مردم این آب را ننوشند، جواب هایی داد که باید کسان دیگری آن را گوش می¬دادند و کاری می¬کردند، از دست من که مسافری بیشتر نبودم کاری ساخته نبود، اما به چیزی اشاره کرد که برایم بسیار جالب بود، گفت فردی که نامش را از خاطر برده بود چند سال پیش طرحی داده بوده به این شکل که در دل بیابان گودال هایی حفر کنند، کم عمق و وسیع و این گودال ها به خاطر جنس خاک آن بیابان ها مانع از جذب آب می¬شدند، این ترفند باعث می¬شد باران های گاه و بیگاه و موقتی که چند ماه یکبار ممکن است ببارد در آن ها جمع شود و بعد با لوله کشی، آن آب را به شهرها و مصرف کننده ها برسانند. می¬گفت این طرح اجرا شده و آب در آن جمع شده و بسیار شیرین و گوارا است، مشکل فقط تبخیر سطحی بود که در تابستان ممکن بود بخش زیادی از این آب در تابش مستقیم آفتاب به آسمان برگردد، راه حل آن هم در همان مکالمه به ذهنم رسید، یک چادر موقتی روی سطح گودال ها می¬توانست آن مشکل را هم تا حد زیادی حل کند.
وقتی از سفر برگشتم و با پدر درباره این ایده که مردم سیستان و بلوچستان برای خودشان طرح و اجرا کرده بودند صحبت کردم خاطره ای برایم تعریف کرد، او که در دهه پنجاه مدت دو¬¬ سال بین زاهدان و کرمان برای توسعه ایستگاه های ماکروویو و آنتن های رادیویی در رفت و آمد و ماموریت بود غیر از آن که موهای ریخته سرش را نشان داد، گفت : ” از بس آب آن منطقه گچ و املاح داشت تمام موهای سرم در همان دوره ریخت” . از باغ آبادی در جاده کرمان صحبت کرد که مثل جواهری در دل کویر بود، آب زلال و درختان میوه زیبا و پربار داشت و هوایی دلنشین. طوری از آن¬جا تعریف می-کرد که من فکر می¬کردم دوباره شنونده داستانی از هزار و یک شب هستم. پدر گفت:" صاحب باغ که دوست و رفیقم بود درختها را ضامن آب می¬دانست، می¬گفت اگر این درختها نباشند آب هم بر می¬گردد به دل خاک. تا من درختی نکارم، آبی هم برای استفاده ام از زمین بیرون نمی¬آید”.
با پدرم مثل بحث فلاسفه بر سر مرغ و تخم مرغ بر اینکه ابتدا درخت و آبادانی بوده که آب آمده یا اول آب بوده که درخت آبادانی کنارش ایجاد شده مدتی وقت سپری کردیم و بعد به این فکر کردم که اگر در آن سالها کسی بوده که می¬دانسته چطور آن بیابان را آباد کند، چرا تا امروز چیزی از آن بیابان کم نشده و بر آن آبادانی اضافه نشده است؟ از پدر پرسیدم حالا از آن باغ و رفیق خبری داری؟ دقایقی به فکر فرو رفت و گفت: ”رفیقم که رفت آمریکا و خبری ندارم. باغ را هم که دیگر ندیدم” با هم روی نقشه عکسهای هوایی برنامه گوگل-زمین دنبال محل باغ گشتیم، باغ را پیدا کردیم، در نزدیکترین عکسی که پیدا کردیم شبیه به یک سکه سبز رنگ در صفحه ای اُخرایی بود، به دنبال گودال های آب سیستانی ها و بلوچ ها هم گشتیم، به نظر می¬رسید عکسهای هوایی گوگل هم در آن منطقه به همان نسبت که آب از نو شدن دور مانده بود، قدیمی و بلا استفاده بودند.
به دوست زاهدانی ام پیغام دادم که آیا عکسی از آن گودال های آب دارد؟ آیا نام آن کسی که این ایده را طرح و اجرا کرده را می¬تواند پیدا کند؟ او فردایش در جوابم چند عکس فرستاد، گودال ها تقریبا همان تصویری را داشتند که در ذهنم مجسم کرده بودم، شبیه به آنتن های ماکروویو بزرگی بودند که انگار روی زمین خوابانده شده باشند و تویش آب ریخته باشند، مثل آن یکی که در مکزیک است و برای دریافت امواج احتمالی موجود در فضا نصب شده است. از این مقایسه ای که کردم یک لحظه به فکر فرو رفتم. به فکر انوشیروانی افتادم که به سیستان آمده برای نصب آنتن ماکروویوی که پیغام تمدنی در سیاره ای دیگر را دریافت کند و شاید برای آنها پیغامی هم بفرستند، مثلا بپرسد وضع شما چگونه است؟ شما با خشکسالی چه می¬کنید؟ شما در سیاره تان آب دارید؟ اگر ندارید بدون آب چه می¬کنید؟
رفیق زاهدانی ام نتوانسته بود نام آن مبدع گودال های آب را بیابد. نمی¬توانستم به رفیقم خرده ای بگیرم. اگر قرار بود نام آن فرد ماندگار شود باید یک نماینده ای یا شهرداری پیدا می¬شد و دوتا بیشتر از این گودال ها را می¬ساخت و مشکل آب را به همین سادگی حل می¬کرد. اصلا بعید نبود که نه رفیقم نه دیگران، نام او را از یاد برده باشند. همانطور که انگار سالها بود که شیرینی آب را هم از یاد برده بودند و به تلخی آن عادت کرده بودند. به رفیقم گفتم اگر واقعاً فکر می¬کنی آن گودال ها مشکل آب نوشیدنی شهر را حل می¬کند چرا قدم بیشتری بر نمی¬داری برای آن؟ پاسخم را این طور نوشت که: "من چه کاره ام عزیز!" و فکر کردم که بیراه هم نمی¬گوید، من و او هر دو در یک وضعیت بودیم، همه کاره و هیچ کاره.
نقد این داستان از : علی چنگیزی
این متن همان ایرادی را دارد که بارها درباره‌اش صحبت کرده‌ایم.
داستان را تعریف کرده‌اید، نساخته‌اید. موضوع مهمی است. این متن توانایی داستان شدن را دست‌کم از نظر ایده داراست، اما اینکه به داستان تبدیل شده است و جذاب است... به نظرم خیر.
انگار شما از همان ابتدا دارید گزارش یک سفر را می‌نویسید، آن هم نه به شیوه جزئی و جذاب... گزارشی که به کار مثلا صفحه‌ای در روزنامه می‌آید خب بد هم نیست، اما داستان نیست.
داستانی‌اش کنید البته کار مشکلی است. شرح سفر، شرح آشنایی با به قول شما دوستی. شرح شوری آب...
دیالوگ بنویسید... داستان دیگر... اگر نه مانند این متن شبیه می‌شود به گزارشی نه‌چندان جذاب از موضوعی که شاید جالب باشد. اگر به شیوه داستانی نوشته شود.
سفر را شرح دهید...
مثلا اینجور

تابستان پارسال بود که دنگمان گرفت برویم سمت جنوب. پدرم تا حالا جنوب نرفته بود... من اما رفته بودم و گفتم اگر بخواهیم برویم من نمی‌آیم. دیگر حوصله جنوب را نداشتم.
نمی‌دانم کی بود که گفت خب چرا نرویم سمت زاهدان و اونورها...
پدرم گفت: «اووه واسه خودش ماجراجوییه.»
زندگی پدرم از وقتی بازنشست شده به قول خودش افتاده توی کفی وسط بیابان... بی دار و درخت و کسل کننده و حالا هم میخواست برود یکی از همین بیابان ها را ببیند.
ببینید داستان را شروع کردیم. چرایی سفر رفتن را گفتیم... همراهی پدر و خلق او و سن و سالش را گفتیم ووو داستان همین چیزهاست... گزارش نیست

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت