ایدۀ خوب، پرداخت خوب می‌خواهد




عنوان داستان : دایره
نویسنده داستان : سجاد مومنی

ما بی زاویه ترین کلاس مدرسه بودیم و بهترین دایره های ممکن را سر کلاس ریاضی می کشیدیم.هیچ کلاس دیگه ای توی مدرسه،شاگردهاش به تمیزی کلاس ما نمیتوانستند دایره بکشند.
این موضوع تبدیل به بزرگترین معضل مدرسه از دید مدیر مدرسه شده بود...اینکه بیشتر دانش آموزها روی تخته سیاه نمیتوانستند دایره بکشند.
از نظر تقسیماتی،کلاس ما را مثل خیلی از کلاس های دیگه‌ی هر جای دنیا میشد به سه گروه تقسیم کرد!
منظورم از سه گروه،گروه تنبل ها،زرنگ ها و گروهی که منم جزئی ازش بودم و هیچ اسمی نداشت هست.ما نه تنبل بودیم و نه زرنگ به همین علت توی هیچ محاسبات کلاسی و مدرسه ای به شمار نمیامدیم.حتی بیشتر اوقات اسم خودمان هم معلم باید یک کمی فکر میکرد تا یادش بیاد!چه برسه به اینکه بخواد گروهمون اسمی داشته باشه...ما فقط خوب دایره میکشیدیم که اینم توی اون کلاس اصلا به چشم نمیامد! بود و نبودمون برای تنبل ها،زرنگ ها،معلم ها،مدیر و معاون و در کل برای مدرسه زیاد فرقی نمیکرد.

برمیگردیم سر جریان دایره کشی...
بهترین کسی که این کار را میکرد درویش بیگی بود.اصلا درویش بیگی نه فقط دایره هر چیزی و خیلی قشنگ میکشید و انگار خدا به جای دست،دوتا قلم مو گذاشته بود.
درویش بیگی با صورت سبزه‌ و لاغر که دماغی عقابی تقریبا بیست درصدش را گرفته بود.با موهایی که از یک یا دوسانتی بالای ابروهاش شروع میشد،جای زخمهای توی کله‌اش،دندان های سفیدی که وقتی خنده های انفجاریش شروع مشد انگار ترکش های نارنجک هر کدومش توی یه جهت بودن،یکی یا شاید تنهاترین دلیل
دل نشین شدن مدرسه برای همه‌ی کلاس بود حتی برای بچه زرنگ ها.هیچ دفتری نبود که یکی از نقاشی های درویش بیگی توش نباشد.
یک روز درویش بیگی نقاشی از یک مرد کشید.مردی که موهاش از نزدیک ابروهاش شروع شده بود و دندون های نیشش از کنار لبش بیرون زده بودن. لباس های کهنه ای تنش بود و داشت برای چند نفر که زیر باران ایستاده بودند سخنرانی میکرد که با یکم فاصله یک چتر،جوری که دسته‌اش رو به بالا باشد به دیوار تکیه داده شده بود.همه‌ی کلاس از جمله معلم هنر،نقاشی را دیدند و کیف کردن،حتی من آرزو کردم کاش تنبل ترین بودم ولی مثل درویش بیگی نقاشی بلد بودم.شاید بقیه هم!
شبِ همان روز مدیر مدرسه به خانه‌ی درویش بیگی تلفن میزند و از پدرش میخواهد به مدرسه برود تا در مورد مسئله ای مهم با او صحبت کند.فردای آن شب وقتی پدر درویش بیگی وارد دفتر شده بود مدیر با بدخلقی برگه ای که بعد از مچاله شدن صاف و صوف شده باشد را جلوش گذاشته بود که روی آن نقاشی یک مرد که برای چند نفر سخنرانی میکنه کشیده شده بود.
مدیر،به پدر درویش بیگی اعتراض کرده بود که نقاشی به قصد تخریب اون کشیده شده.رنگ لباس،مدل ایستادن سخنران و از همه مهمتر صورت مرد توی نقاشی عمدا بیضی شکل کشیده شده که چهره‌ی مدیر را زشت نشان بده در صورتی که درویش بیگی بهترین دایره کش مدرسه بود.مدیر تاکید کرده بود که درویش بیگی توی اون نقاشی داره نشان میده که مدیر آدم وراجی هست و موقع حرف زدن تا فاصله‌ی دور از دهنش تف پرتاب میشه.
و همچنین اضافه کرده بود حتما منظور درویش بیگی از کشیدن چتر،یک جارو بوده که به بقیه بفهماند حرفهای مدیر به درد سطل آشغال میخورد،نه بیشتر.
با کوهی از اتهامات جور واجور پدر درویش بیگی با شرمندگی مجبور شده بود تعهد بده که پسرش دیگه هیچ وقت نقاشی نمیکشه که بعد عمدا اون را توی سطل اشغال بیاندازه و بوسیله‌ی اون بخواد دست به تخریب وجهه‌ی مدیر جلوی دانش اموزها کنه و در ادامه مدیر هم تهدید کرده بود در صورت تکرار پسرش از مدرسه اخراج میشه...
جالب این بود که تا اون روز هیچ کدام از ما توجهی به حرفهای بی ارزش مدیر،به تف پراکنی اون موقع حرف زدن و از همه مهمتر به کله‌‌ی بیضی شکل مدیر که از الان خیلی به نظرمون شبیه ذرت میامد نکرده بودیم و از اون روز به بعد میشد هر از گاهی نقش یک بیضی کج و کوله را روی یکی از دیوارهای مدرسه دید.
ماجرا همین جا تمام شد و پدر درویش بیگی که نجار بود،همان روز مشکل زاویه دار بودن بقیه‌ی مدرسه را متوجه شده بود.جهت جبران خطای پسرش یک پرگار ساخت و به مدرسه هدیه داد.پرگاری چوبی که نوک یک بازویش تیز و نوک بازوی دیگرش یک طوق نخ خیاطی میخ شده بود که گچ داخل آن قرار میگرفت و زاویه ی بین بازوهایش به راحتی قابل تنظیم بود.پرگاری به ظرافت نقاشی های پسرش.
خیلی زود الزام بر این شد که همه ی دانش آموزان برای کشیدن دایره از همان پرگار استفاده کنند و دیگر هیچ دایره ای در مدرسه با دست کشیده نشود...
چند روزی گذشت و مدیر بی خبر ار بیضی های کوچکی که توی گوشه و کنار مدرسه روی دیوارها کشیده میشد احساس غرور میکرد و تصمیم داشت با دعوت از بازرسان آموزش و پرورش،آنها را هم در جریان این دستاورد بزرگ خود بگذارد.

همه چیر به ظاهر خوب بود تا روز آمدن بازرسان اداره آموزش و پرورش جهت دیدن کارایی پرگار!
همان روز به طرز عجیبی پرگار غیب شد و مدیر با شرمندگی تمام به عرض بازرسان رسانده بود که پرگار گم شده!
یک روز بعد از رفتن بازرسان جو عجیبی توی مدرسه بود سکوت ترسناک که هر از گاهی توش صدای باز یا بسته شدن دری یا پچ پچ ضعیفی ازش به گوش میرسید و وقتی ترسناک تر میشد که صدای درها و پچ پچ ها نزدیک و نزدیکتر به کلاس ما میشد.
با برپا دادن مبصر و همزمان با بلند شدن نا خوداگاه ما از پشت نمیکت ها انگار قلبهامون تا پشت لب های به هم فشردمون اومد و بعد از همون ارتفاع افتاد سر جای اولش.
مدیر به کله ای که از همیشه بیضی تر به نظر میامد به همراه معاون و چندتا از معلم ها وارد کلاس شدن.روی پیشانیش عرق و کنار لبش کف کرده بود.
بدون هیچ مقدمه ای به گروه تنبل ها و زرنگ ها دستور بیرون رفتن از کلاس را داد و بی توجه به ما،جوری که اصلا انگار وجود نداریم خودشان هم پشت سر انها بیرون رفتند.این اولین بار بود که با خالی شدن کلاس از معلم هیچ تحرک و هیچ همهمه ای توی کلاس به پا نشد و ما نه زرنگ،نه تنبل ها که تعدادمون کم هم نبود حتی به هم نگاه نمیکردیم.
کمتر از ده دقیقه بعد.هیچ وقت معلوم نشد که چطور تصمیم گرفتن که گم شدن پرگار کار درویش بیگی هست...
من حس روز اول مدرسه را داشتم.توی حیاط وقتی که درویش بیگی و پدرش داشتند از در مدرسه بیرون میرفتند.آرزو کردم کاش حداقل درویش بیگی برمیگشت یه نگاه بهمون میکرد و یکمی از خنده هاش را منفجر میکرد،بعد میرفت.ولی موقع رفتنش فقط پر رنگی جای جیب های عقب شلوارش را میدیدم.و با چند ثانیه اختلاف مدیر با کله‌ی ذرتی که داشت برای معاون و چند تا از معلم ها صحبت میکرد.در حالی که کنارش یک جارو به دیوار تکیه داده شده بود!

تا قبل از گم شدن مرموز پرگار توی مدرسه ی معمولی ما هیچ چیز گم نشده بود ولی بعد از اون میکروفن،جعبه ی گچ،تخته پاک کن و خیلی چیزهای دیگه حتی نیم متر کابلِ گیس شده‌ی معاون که همیشه توی دستش بود گم شدن.
کاش من جای درویش بیگی بودم هر روزی یه نقاشی میکشیدم و اون و توی یه سطل اشغالی از شهر میانداختم.
نقد این داستان از : احسان رضایی
برتولت برشت، نمایشنامه معروفی دارد با عنوان «کله گردها و کله تیزها» که در آن صاحبان این دو فرم جمجمه را نمادی از دو حزب سیاسی کشور می‌کند و می‌گوید نایب‌الحکومه برای بقای خودش، مدام این دو گروه (کله گردها و کله تیزها) را به جان هم می‌اندازد ولی در این دعوا مردم عادی هستند که قربانی می‌شوند و باقی حرفها و نظرات سیاسی که مورد نظر آقای برشت بوده است. منظورم این است که ایدۀ اولیه داستان بالا، تفاوت دایره و بیضی، به شرط پرداخت خوب و دست، می‌تواند در حد آثار یکی از برجسته‌ترین نویسندگان مدرن باشد. منتها همان طور که گفتیم، شرط چنین اتفاقی، پرداخت درست داستان است. ما اینجا یک ایدۀ اولیه داریم. پسری که همه چیز را دایره می‌کشد و یک بار مدیر مدرسه را با سری شبیه بیضی ترسیم می‌کند، و این حمل بر معانی دیگر می‌شود و همین زمینه‌ساز اتفاقات بعدی است. برای این ایدۀ خوب چه کار باید بکنیم؟ باید آن را باورپذیر کنیم. یعنی چه؟ یعنی هنر دایره کشین پسر را تبدیل به امری نمادین و معنادار کنیم. اتفاقی که خودش خاص و ویژه باشد. در حالت عادی و در دنیای معمولی، ترسیم دایره امر شگفتی نیست. کافی است یک پرگار بخریم یا الگویی دایره‌ای شکل (سکه، لیوان، لوله و ...) را در دست داشته باشیم. اگر قرار است در دنیای داستانی، این کار دایره کشیدن ویژگی برجسته‌ای باشد باید به طریقی چنین ابزارهایی از جهان داستان حذف شوند و افراد هم به دلیلی (مثلاً یک بیماری ارثی) قدرت کشیدن خط منحنی نداشته باشند. برای آموزش دایره در کتابهای درسی و مدرسه هم توجیه موجهی لازم است. در این صورت است که چنین اقدامی می‌تواند هنر آن پسر و در نتبجه تبدیل به یک موضوع جذاب و داستانی شود که اگر پسر چهرۀ کسی را غیر از این کشید، باعث تعجب باشد. در نسخۀ فعلی داستان چنین اتفاقی هنوز نیفتاده. اینکه کلاس ما بی‌زاویه بود و معلم‌ها اسممان را به خاطر نمی‌سپردند (ضمن اینکه به پیشبرد ایده اصلی داستان کمکی نمی‌کند) برای آن فضاسازی که ما نیاز داریم کاربردی ندارد. اینکه همۀ بچه‌های کلاس بدون نام و زاویه هم خوب دایره می‌کشیدند که اصلاً موضوع را بیمزه می‌کند. دیگر دلیلی ندارد که پسر، چهرۀ برجسته و ویژه‌ای به حساب بیاید. پس برای این موضوع باید فکری بکنید. انتهای داستان، یعنی گم شدن وسایل بعد از رفتن پسر هم نیازمند توجه و دقت بیشتری است. ظاهراً این بخش به آن دلیل گنجانده شده که بفهمیم مدیر ظن بیخودی به پسر داشته. ولی هنوز خواننده منتظر حل معما، یعنی کشف رمز گم شدن پرگار و دلیل سارق برای این کارش است.

در کنار نیاز به رسیدگی و توجه به نقشۀ داستان، حتما و حتما لازم است تا داستان را بعد از نگارش، چند بار هم بازخوانی کنیم تا ایرادهای تایپی و نگارشی نداشته باشد. فرض کنید در متن بالا، در سکانس افتتاحیه و معرفی، می‌خوانیم که: «حتی بیشتر اوقات اسم خودمان هم معلم باید یک کمی فکر میکرد تا یادش بیاد!» این جمله به سادگی می‌توانست تبدیل بشود به چیزی که خواندن و فهمیدنش آسانتر و بی دست‌انداز باشد: «حتی بیشتر اوقات معلم باید کمی فکر میکرد تا اسم ما یادش بیاد!» به علاوه در متن غلطهای تایپی و نگارشی دیگری هم هست. چیزهایی که با یکی دو دور روخوانی متن برطرف می‌شد. یادتان باشد که توجه به متن، بزرگترین امتیاز داستان شما خواهد بود. متنی که غلطهای واضح داشته باشد به خواننده این حس را می‌دهد که برای خود نویسنده‌اش هم اهمیتی نداشته است!

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس، منتقد ادبی و مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. مؤسس و اولین سردبیر پایگاه نقد داستان. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۱
سجاد مومنی » 12 روز پیش
سپاس از نقد شما و راهنمایی های به جا.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت