داستان قصه آدم‌های فراموش‌شده است




عنوان داستان : فلسفه جهان
نویسنده داستان : بنیامین ثابتی

نخستین ایده بزرگ جهان: لحظه بسترِ زندگیست؛ تمام زندگی در یک دَم و یک دَم از زندگی، نامتناهی است.
وَ بَعد پَریدم. به محضِ اینکه پاهایم را از رابطه پوسیده با لبه فلزی پُل قدیمی سپیدرود بیرون کشیدم، زمان با یک ایست قلبی مواجه شد و حاصل این شوک چیزی جز احیای تنهایی سه بُعدِ مکان نبود. شروع علم زیست و مفهوم کمیّت زمان به آغاز همین حیات دروغین برمیگردد اما علم فیزیک پیش از هر آغازی وجود داشته است. مطابق با فیزیکِ نوین با در اختیار نداشتن بُعد زمان، مختصات کافی برای تعیین موقعیت رویدادها از بین میرود و حالا من معلّق در هیچجا بودم. وضعیتی مشابه با ساعت اتمی نصب شده روی شاتل فضایی داشتم که اثباتی بر امکان کش آمدن زمان در تئوری نسبیت را بر عهده داشت. به نظر که وجود جسارتِ خودکشی در کاراکترِ یکی از آلمانیهای سازنده پُلِ سپیدرود میتوانست راهنمای دانشمند هموطن و همدوره-شان یعنی آلبرت انیشتین باشد. چرا که طبیعتاً آن آلمانی نه در خودکشی و نه در جنگ جهانی نمیمُرد؛ احتمالاً با تئوری شبیه تناسخ دوباره به نقشه برمیگشت تا اندکی از تجربه مشابهمان در فرازمان را لااقل از دریچه دژاوو ، باز تعریف کند. این را بر اساس اصل عدم نابودی اِن¬پی¬سی¬ها در بازی که همه ما از آن مطلعیم، میگویم؛ همه ما به غیر از جهان که اصلاً از هیچکدام این حرفها سر در نمیآورد. خیلیها اندازه مفاهیم اطرافشان سواد ندارند اما جهان از آن دسته ابله¬هایی بود که حتی یکبار برای فهمیدن این حرفها تلاش نکند. یعنی اگر همین حدیث نفس به شکل وصیتنامه من به دستش میرسید تا قبل از رسیدن به این خط، آن را کنار گذاشته بود که مبادا به هوش مصنوعی ضعیفش فشار بیاید. در عوض خواندن متن آبکی عاشقانه یا طنزی تکراری را میپسندید؛ از همانهایی که دروغگویی یک پسر و دختر به هم، رفلکس احساسی گریه به وجود میاورد و یا قرارگیری شخصی در موقعیتی دروغین، منجر به عکسالعمل کاملاً اتوماتیک خنده میشود. البته میدانم که قرار نیست جهان بفهمد که هر چیزی که از زندگی فهمیده یک دروغِ بزرگ بوده است؛ چون شخصیتی فرعی است که فقط گیرنده¬های انعکاسی در او تعبیه شده¬اند. طبیعی هم هست که این شخصیتها در هر جایی به دنبال تجربه مکرّر سیخ شدن موهای بدنشان، حس ایجاد تپش در قلبشان و کلیشه¬هایی عوامانه از همین دست باشند. اما من به عنوانِ شخصیت اصلی، مامور کشف حقایق آفرینش از طریق تعقل منطقی و بررسی¬های پیچیده فلسفی بودم تا به تئوری¬های شخصی خودم برسم. به استنادِ تجربیات علمی، حداقل سه ایده بزرگ برای داشتن یک فلسفه شخصی نیاز است. این داشتن سه ایده را به تبعیت از اکثر راهنماهای معروف بازی میگویم؛ حالا که پریدم و فیزیک تنها علمِ روی هواست از نیوتون و سه قانونش به عنوان راهنمای نمونه یاد میکنم ولی افسوس که جهان را چه به قانون و فلسفه داشتن!
همین چند دقیقه پیش بود که مرد پنجاه ساله از دلتنگی برای مادرِ من زیر گریه مرگ زد و اما بدتر اینکه همان وسط گریه به یاد خرید برای مهمانیِ شب یلدایی دختر تازه عروسش هم افتاد. اینکه جشن گرفتن شبی فقط به واسطه چندثانیه طولانی¬تر بودن از بقیه شبها تا چه اندازه میتواند احمقانه باشد را درک نمیکرد. احتمالاً هم فقط میخواست مثل همه شبهای دیگر با دامادش پلی استیشن بازی کند و با همسرش سریال دوزاری ببیند و تفاوت صرفاً در این باشد که کمی خوشحالتر روزمرگی کُنَد. بعد از سی سال بود که برگشتم؛ دیدن اینکه طراح بازی بعد از این همه سال هم شخصیتپردازیِ جهان را از تیپ فراتر نبرده است، بسیار مأیوس کننده بود. جهان در همان اولین برخورد دوباره من را ارباب¬پسر صدا کرد که آن هم با لهجه بود. این همه سال مثلاً شهرنشینی باید لااقل این یک مورد را تغییر میداد؛ کمی وسواس در طراحی خرده روایتهای این بازی به کجا برمیخورد؟ انگار کسی از اَبَرموتورهای گرافیکی برای طراحی ایده باشکوه این کهکشان استفاده کرده است و سپس از ذوقِ طرحش تا صبح مشغولِ خیالبافی شده باشد. بعدش تعدّد داستانها باعث شده خیلی از آن¬ها را با کلی سوراخ در روایت بدهد برای چاپ!
با این وجود گرافیک فوق¬العاده بازی بعد از سالها هنوز شورانگیز است. همین حالا و از این بالا میبینم که جریان سپیدرود در پُرآب¬ترین روز پاییز به درختهای نارنجی رنگی در دوردست میرسند که برای بیشمار دفعه در چرخه¬ای دروغین قرار گرفته¬اند. انگار چشمهایم لنز دوربینی باشند که شبنم روی آن نشسته است. از هر زاویه¬ای که به بعضی قسمتهای دنیا نگاه کنی مثل عکسِ جوانیهای ننه¬جهان زیبا اما غصه¬دار است. از جمله همین قسمت که چند ثانیه بعد از پرش در آن به انرژی مکانیکی صفر رسیدم. اگر از مقاومت هوای مطبوعی که مثل دِموی بهشت به سراغم آمده است، صرف نظر کنیم؛ از زاویه دید اول شخص، من با شتاب گرانش نُه و هَشت دَهم به زیبایی در حالِ سقوط به درونِ سپیدرود خروشان هستم. از دید جهان هم که در بالای پُل ماند تا شانس خروج از این اتاق فرار را از دست بدهد همین حالا یک تراژدی غم انگیز در حال اتفاق است. و حتّی دیدِ دانایِ کُل که صاحبش از آن بالا دارد جوجه¬هایش را میشمارد؛ این را خوب میدانم چون تمام خوابهایی که در سالهای اخیر دیدم از همین زاویه بوده است. خواب دیدن از نمای بالا بسیار منحصر به فرد است. در خردسالی اینقدر فردگرا نبودم؛ در خواب هم مثل بیداری پاهایم روی زمین بود و هر بار پریدن از خواب باعث میشد در آغوش مادرم فرود بیایم. حالا که این بالا زمان به کندی میگذرد و یاد خوابهایم هم افتادم باید اعتراف کنم که انگار جهان یک نظریه درست هم برای زندگی ارائه داده است. چند دقیقه پیش که علاقه به چند ثانیه فرصت بیشتر را مسخره میکردم، برای اولین بار در عمرش شوخی را کنار گذاشت و با دلخوری گفت: «ارباب پسر اینجوری نگو. تو یه زواله خواب که شما میگین چُرت عصر، تا ده سال دیگه رو میشه دید. مریضی دخترم هر یه لحظه آمپول زدنش ده تایه عمر آدمیزاد به ما سخت میگذشت. یه لحظه خیلیه ارباب¬پسر.»
دومین ایده بزرگ جهان: دروغ، خطای زندگیست؛ توانِ این تنها گناه یک وَهم است که هرگز آفریده نشده.
آب؛ بعد از این همه سال مکاشفه پیرامون هر آنچه اندیشمندان مطرح کردند ناخواسته داشتم فرضیه اولین فیلسوف زمان یعنی «تالِس» را به اثبات میرساندم. اصل همه چیز از آب است و از آب میآید و همه چیز به آب بر میگردد. آن هم فقط چند لحظه پس از اینکه به توصیه «دموکریت» با یک پَرِش، دست به تصحیح تنها خطایم یعنی زندگی کردن زدم. در بالای پُل با قراردادن پاشنه یک پا در جلوی انگشتان پای دیگر و تکرار مداوم این بازی که سالها پیش با خطوط روی موزاییک خانه اربابی انجام میدادم به میانه پل رسیدم. تصمیم گرفتم به طور «سقراط»پسندی بالاترین بها را برای باورهایم پرداخت کنم. اگر پل بزرگ سپیدرود را خط وسط زمین بازی زمین بدانیم و مثل زمین فوتبال یک دایره گرد در وسط آن رسم کنیم، من و جهان در نقاط متقارن از زمین ایستاده بودیم. جهان که تا چند لحظه پیش به قصد قرض اندکی پول به من میچسبید از دلهره عقب عقب رفته بود تا لابد مبادا سمت چپ نصف النهار سنگینی کند و من به داخل آب بیفتم. جهان نگران از افتادن اتفاقیِ من بود اما قصد پریدنم را جدی نمیگرفت. با همان لحن خُنَک همیشگی گفت: «ارباب¬پسر نیفتی بمیری بدبخت شیم. پول نخوایم برار. ایبچه عقبتر بیا» اگر نمیدانستم سقراط هم یک دیتای نوشته شده بیشتر نیست، از عقیده او که سادگیِ سخنانِ نافرهیختگان را تاثیرساز میدانست، حسابی نااُمید میشدم. دستهایم را باز کرده بودم و در حالیکه جهتِ باد هم پیش قراول این جنگی صلیبی را به عقب¬نشینی توصیه میکرد با خونسردی جواب دادم: «مرگ بدبختیه؟ بقول افلاطون مرگ بدترین اتفاق برای آدم نیست.» جهان که انگار با حرکات دستش به هواپیمای در حال تیکآف علامت میداد، گفت: «حق با دروغگوعه، فقط بیا جلوتر بگو.» جواب دادم: «حتی اگه دروغ بگم هم حق با منه چون همه دروغگوایم. هرچیزی میگیم دروغه. ننه¬جهان و دخترت و شب یلدا و این پل و همه پلهای دنیا همه بازین. همه وجودت فقط همون لحظاتیه که کنار من بودی. بقیه همه تو فکرته. برنامه نویس نوشته که تو فکرت باشه. حتی وجودت دروغه.» سکوت جهان تجلّی نخستین اندیشه بزرگ «دکارت» مبنی بر میاندیشم پس هستم بود اما او به جای این جواب دندان شکن برای اثبات حقیقی بودن خودش، فقط پرسید: «ها؟». شاکی شدم و گفتم: «فقط همین؟ ها؟» جهان که کمی اعصابش بهم ریخته بود، جواب داد: «ننه جهان گُل فرمایش میکرد. کسی که زیادتر داره حرف میزنه کمتر داره فکر میکنه!» اگر هنوز مقاله مینوشتم، حتماً شناسایی فلاسفه از میان عامه یک شاخه جذاب تحقیقاتی میبود و میتوانستم با «ننه جهان» که هم عصرِ «ژان پل سارتر» و سوال کلیدی¬اش یعنی چگونه زیستن بود، شروع کنم. هرچه به جهان میگفتم آب در هاون کوبیدن بود؛ ایده بزرگ «کانت» که تمامی داده های حسی ما را به صورت زمان و مکان سامان میداد و دانسته های ما را در حدودی محدود که در تجربه ما واقع شده جا میکرد. معنای جهان در اندیشه «هگل» که جهان طبیعت را عاقل و تاریخ را هدفمند میدانست. تلاش«شوپنهاور» در بروز اراده برای برقراری پیوندِ جهان و دنیای طبیعت و یا «نیچه» که تئوری مرگ خدا را از زبان سازنده بازی تعریف کرده بود؛ در مورد آخری به گمانم طراح احتمال میداد که در میانه بازی دست از آن بکشد و سرگردانی، عاقبتِ شخصیتهای بازی باشد. همه فلاسفه را رها کردم و با فلسفه خودِ جهان به او جواب دادم: «جی¬تی¬اِی که بازی کردی؟! دارم میگم دنیا همون بازیه. منم همون سیاه¬پوستم.» جهان انگار در دَم پذیرفت وسط سَن آندریس ایستاده¬ایم و طوری که دنبال کد تقلب باشد گفت: «یعنی میگی اگه واز بکنی پایین، از اونجایی که سیو کردی برمیگردی!!!» اصلاً فکر اینجای داستان را نکرده بودم. اگر بازی دوباره از اول شروع میشد یا از یک جایی وسطهای بازی یا تکرار مدام همین مرحله پریدن چه!
همین چند دقیقه پیش رادیوجهان یکهو روی موج داستان رفته بود؛ مثل گذشته¬ها! نمیتوانید مطمئن باشید چیزی از جمله شما و داستانی که در حال خواندن آن هستید جزئی از یک داستان نباشد که شخص دیگری در حال خواندن آن است. منظورم این است که شاید وقتی نوشته¬ای را در دست دارید، هیچکسی در واقع آن را ننوشته، هیچ جشنواره یا نشریه¬ای آن را برای شما ارسال نکرده و همه وجود محدود به دایره محدودیت حواس شماست. یعنی شاید یک سانتیمتر دورتر از آنجایی که میبینید، هیچ تصویری نباشد و یک میلیمتر دورتر از محدوده شنوایی شما هیچ صدایی نباشد. شاید هر آنچه که اطراف شماست از جمله متن و نویسنده آن، دروغِ دیتاهای خورانده شده به شما یا طراحی از پیش انجام شده¬ای برای شماست که متناسب با موقعیت، خود را واقعیت جلوه میدهد. صحبتم با جهان هم، دروغ بودن همه داستانها بود که او با اشاره به کتاب توی دستم گفت: «برای تست، یه داستان از همین کتابت نمیخونی ارباب¬پسر؟» گفتم: «داستان کجا بود گَمَج! من درباره زندگی پژوهش میکنم.» گَمَج از یکجایی در انتهای کودکی¬ام بیرون پرید. جهان که از چند جمله جلوتر خنده داشت، یکهو از قهقهه دلش را گرفت و گفت: «زندگی رو داری میبینی که آبَرار. این هوای. اون آبه. سر و تهشم که معلومه.» با تمسخر پرسیدم: «نکنه تو سر و تهشو میدونی؟» جهان گفت: «تهش رو که خدا بقول دختر ما اسپویل کرده. الانسان لَفی خُسر. سرشم که شما میدونی خط تولید آدمیزاد کجاست. کلا زندگی از زیرلحاف تا زیر ملحفست، بقیه قصه¬ها هم وسط خوابیدن کرایه لحاف ندن.» جهان یاد گذشته¬ها کرد و قصه¬هایی که از ننه¬جهان برایم میگفت. یادم هست که همیشه از من میخواست چیزی تعریف کنم اما من هیچوقت یک قصه کامل نشنیده بودم. ننه جهان همسر زیباروی کارگری بود که یکروز وسطِ کار در مزرعه، چشم ارباب او را گرفت. کارگر مفلوک یک روزی به خانه آمد و کفش ارباب را زیر ایوان دید و حالا زنی داشت که از جیغ صدایش گرفته و از گریه چشمهایش پف کرده بود. چند صباح بعد که کارگر یک روزی هم پالتوی ارباب را آویزان به در خانه¬اش دید، دیگر طاقت برگشتن به آن خانه را نداشت و طوری رفت که انگار هیچوقت نبوده است. ننه جهان با پسر در راهش تحمیلی به خانه اربابی رفتند ولی آنجا هم در کنار زنِ خانزاده ارباب خیر ندیدند. من در خانه اربابی متولد شدم و اما خیلی زود که ارباب و نظام اربابی به شکل قدیمی¬اش مُرد؛ ننه جهان و پسر بزرگش آواره¬تر شدند. گروه سنی¬ام از الف به ب نرسیده بود که بخاطر احتمالِ از خونِ ارباب بودن بی¬مادر شدم. گهگاهی در فصل کار و از بالای تَلار بُلندِ خانه اربابی، برادرِ از پدر سوایم یعنی همین جهان را میشُد دید که روی پای مادرش در زیر سایه تلار خوابیده است. یک روز فهمیدم در رساندن اخبارِ مادر، مدام او را ننه¬جهان صدا میزنند. اسم من هرگز پسوند نسبت ننه نمیشد و این یعنی دسترسی من به حساب مشترکمان قطع بود. جهان برخلاف من قصه¬های جذابی از دروغ داشت. جهان از قول ننه¬جهان داستانِ دختری را تعریف میکرد که وقتی به زور مهیا عروسی با اربابش میکردند با دروغِ آوردنِ حنا از مجلس بیرون رفته و با معشوقه خود فرار کرده تا اینطوری دست ارباب را در حنا گذاشته باشد. از جنگ با شوروی داستانِ مادر کوری در سنگاچین انزلی را میگفت؛ اینکه در غم مفقودی پسر سربازش از بیتابی در تب میسوخته که پِیکِ خبرِ مرگِ پسرش سر رسیده است. وقتی مادر نابینا، پیک که همسنگر پسرش بوده را با پسر خود اشتباه گرفته، دیگر برای همه عمر پسرش از کنارش نرفته است. جهان همه این قصه¬ها را باور داشت. کلی دروغ هپی اِند که از همه میخواست باورشان کنند. هنوزم این عادت را ترک نکرده است. چند دقیقه پیش که روی پُل بودیم از غُصّه دخترش میگفت؛ از دروغی که سالها به او گفته. همانجا که دلخور شده بود تا از ارزش لحظه دفاع کند، حرفش ادامه¬ای هم داشت. قطره اشکی از روی پیشانی¬اش به آسمان رفت و در باد شدید با صدایی ضعیف گفت: «دخترم هشت سالش بود که مهاجری گفت سن تکلیفشم نمیبینه چه برسه عروسیشو. من به خونه گفتم دکتر ازم قول دعوت تو عروسیشو گرفته. دکتر مهاجری دیگه ویزیت نمیکنه اما امسال واسه عروسی دعوتش کردم.» گفتم: «اشتباه کردی دروغ گفت...» که جهان با داد پرید وسط حرفم: «نهههه. نگفتم.» و بعد که انگار خیالش راحت شده باشد خطایی نکرده به آرامی ادامه داد: «اگر دروغ بود که خدا باور نمیکرد. وقتی یکی همیشه همه چیزو میدونه دروغ نمیشه گفت!»
سومین ایده بزرگ جهان: عشق دلیل زندگیست؛ تنها مفهومی که ما را در دنیا حفظ خواهد کرد.
اینکه جهان در بالای پل از من خواست که داستانی از کتابم را برایش بخوانم، مقدمه¬ای داشت. قبلش که گفته بود:«ارباب¬پسر ایچی تره بگم؟» سرتکان دادم. جهان با لهجه¬اش تسویه حساب کرد و با خجالت گفت: «پول میخوام.» گفتم: «خب؟!» جهان انگار که گرمایِش جَو گرفتارش کرده باشد، صورتش خیس و سرخ شد و جهت بازگشت به وضعیت سفید با شوخی گفت: «هیچی. کوتاه ترین داستان دو کلمه¬ای جهان! بود.» احتمالاً به حال خودش بود که خنده¬ای در صورتش پیدا شد تا اینکه چند دقیقه بعد از شنیدن یک کلمه گَمَج، قهقهه زده باشد. با قیافه¬ای عبوس گفتم: «دروغه.همه داستانات دروغه.» جهان جا خورد. گفت: «اع. نه جان ننه جهانم. بگو ببینیم کدوم دروغه.» گفتم: «همین! بازم پول ندارم.» جهان با کمی مکث گفت: «البته وقتی شما بگی بله. دروغه. شاید شما بد داستان تعریف میکنی.» بعد با اشاره به کتاب توی دستم گفت: «برای تست یه داستان از همین کتابت نمیخونی ارباب¬پسر؟»
اولین قطره آب به صورتم خورد. فاصله¬ام با جریانِ آب کم شده است. ممکن بود اصلاً نپرم. جهان چیزی از فیزیک نمیدانست اما هشدار داده بود که به محض جداشدن پاهایم از زمین، همه مختصات حضورم در دنیا از بین خواهد رفت. این را همان اول گفت. وقتی که به او نهیب زدم چرا همیشه همراه من میاید. جهان گفت: «سفارش ننه جهانه. میگفت آدم لافندِ آدم رو زمینه؛ همون طناب. اگه کسی هیچکس نداشته باشه میره هوا. دیگه جاش رو زمین معلوم نیست.» صورتم چند میلیمتر تا جریان تُندِ آب فاصله دارد. ماهیها درجریان متلاطم آب همه چیز برای زندگی دارند، بقول جهان هم آب و هم هوا. صدای لالایی ننه جهان در گوشم میپیچد. کاش یک لحظه بیشتر وقت داشتم تا خوب به لالایی گوش کنم. کی برایم لالایی گفته که حالا آن را میشناسم! من میدانم از کجا روی زمین گم شدم؛ وقتی که بعد از بردین بند ناف، طناب آغوش مادر هم از من باز شد و دیگر عشقی را طناب زندگی نکردم. هر سه ایده جهان درباره مفاهیم اطرافمان درست به نظر میرسد. خیلیها اندازه مفاهیم اطرافشان سواد ندارند اما جهان از آن دسته ابله¬هایی بود که حتی یکبار برای فهمیدن تلاش نکند. من خواستم به این تلاش نکردن پایان دهم. پس لحظه¬ای قبل از پریدن سر چرخاندم و پرسیدم: «پس تقصیر ننه¬جهان بود که ولم کرد. به زندگی وصل نشدم. شاید اگر اسم من پسوند صدا زدن اون بود.......» جهان انگار ترسش از افتادن من ریخته باشد جلو آمد و گفت: « من رو نگاه کن ارباب¬پسر. ولت نکرد. مگه اسمت جهان نیست؟» درست میگفت. مادر من فقط یکبار صاحب فرزند شده بود و اسم من جهان بود. من که هیچوقت روی موزاییکهای خانه اربابی بازی نکردم و فصل کار در سایه زیر تَلار بُلند آن خانه روی پای مادرم خوابیدم. جریان آب سپیدرود من را با خودش برد. من را با همه سوادم و همه داشته¬هایم جز یک کتابِ داستان که پیش جهان در بالای پُل جا گذاشتم؛ همان پژوهشی که خودم آن را درباره زندگی مینوشتم. نمیدانستم در شکم ننه¬جهان بودم که به خانه اربابی رفتیم یا نه. حتی هنوز نمیدانستم که این بازی چرخه¬ای است که از جایی دوباره شروع میشود یا نه اما خیالم از فلسفه جهان راحت شد وَ بَعد پَریدم. به محضِ اینکه پاهایم را از رابطه پوسیده با لبه فلزی پُل قدیمی سپیدرود بیرون کشیدم، زمان با یک ایست قلبی رو به رو شد و حاصل این شوک چیزی جز احیای تنهایی سه بُعدِ مکان نبود. شروع علم زیست و مفهوم کمیّت زمان.... .
نقد این داستان از : علی چنگیزی
خب این متن (دقت فرمایید ننوشتم داستان چون تا نوشتن داستان فاصله زیاد دارید) از همان ابتدا گرفتاری اش آغاز می شود. داستان جای افاضات نیست و گزین گویه نویسی به خصوص در ابتدای راه.
این است که همان جمله آغاز متن پس زننده است: نخستین ایده بزرگ جهان: لحظه بسترِ زندگیست؛ تمام زندگی در یک دَم و یک دَم از زندگی، نامتناهی است.
خب؟ نخستین ایده بزرگ جهان ؟ داستان بنویسید. از موضوعاتی که از ان اطلاع دارید. منزلت داستان از منزلت فلسفه قطعا بالاتر است. ایراد ندارد نویسنده از فلسفه هم بنویسید اما فلسفه در بطن داستان و از دل روایت ها و اتفاقات روزمره. داستان عین زندگی است. شما یک کلمه از این حرفها را در زندگی روزمره بزنید تا چنان به شما نگاه کنند که انگار از دنیای دیگری پرت شده اید به زمین.
همان چیزی را که در گفت و شنود ها می گویید و عجیب نمی اید در داستان هم باید برقرار کنید.

باقی متن هم شوربختانه از این گزین گویه ها و فلسفه های سطحی پر است: «زمان با یک ایست قلبی... احیای تنهایی سه بعد مکان... شروع علم زیست...
نه برادر این داستان نیست و داستان نویسی هم نیست ساحت داستان برتر از این حرفهاست. از موضوعاتی بنویسید که از ان اطلاع دارید. زندگی اش کرده اید. داستان چنانچه گفتم زندگی است. شعار نیست اما قصه آدم های فراموش شده است آدم هایی که دیده نمی شوند. قصه ما مردم است. جای این حرفها هم نیست. این حرفها به کار صفحات مجازی می آیند نه داستان.
خودت متنت را بخوان: در عوض خواندن متن آبکی عاشقانه یا طنزی تکراری را میپسندید؛ از همانهایی که دروغگویی یک پسر و دختر به هم، رفلکس احساسی گریه به وجود میاورد
یا زیر گریه مرگ زد
متن بهتری بنویسید از چیزهایی که از آن اطلاع دارید. می توانید با مطالعه و حتا تقلید... هنر از تقلید آغاز می شود.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت