نمی‌شود یک عمر زندگی را در دل یک داستان کوتاه روایت کرد




عنوان داستان : تماس نیمه شب
نویسنده داستان : اکرم گلپایگانی

تماس نیمه شب

پول تاکسی را حساب کردم و به سرعت پیاده شدم، هوا روشن شده بود به ساعتم نگاه کردم چند دقیقه ای به 7صبح مانده بود ،سوز آذر ماه تا مغز استخوانم را میسوزاند
دنبال موبایلم شروع به جستجو در کیفم کردم ،انقدر با شتاب پشت سر علی از خانه خارج شده بودم که اصلا یادم نیست مبایل را با خود اوردم یا نه، دستم که در کف کیف به گوشی خورد، نفس راحتی کشیدم
سریع شماره رضا را گرفتم، با اولین بوق برداشت
سلام داداش الان جلوی بیمارستان هستم ،باید کجا بیام ؟
سلام بیا آی سی یو
اخرین باری که حبیب را دیدم بر میگشت به سه سال قبل در بیمارستان ،بچه که به دنیا امد ،پرستار خواست آن را در آغوشم بگذارد ،قبول نکرد م گفتم بدهید به پدرش
پرستار با حیرت نگاهم کرد گفت :واقعا نمیخواهید بغلش کنید بدون هیچ تردیدی گفتم نه
متحیر تر از قبل پرسید چرا ؟گفتم برای اینکه ازپدرش جدا شدم
خب چه ربطی دارد ؟
نمیخواهم با دیدن بچه وابسته اش بشوم ،پدرش میخواهد برای همیشه او را با خود به امریکا ببرد، نمیدانم پرستار زیرلب چه فحشهایی نثارم کرد
از درب بیمارستان وارد شدم و با گامهای نا مطمئن به سمت ساختمان اصلی حرکت کردم تمام گذشته پیش رویم ظاهر میشد گذشته ای که فکر میکردم تمامش را فراموش کرده ام
پدر حبیب که فوت کرد من 5 ماهه باردار بودم ،دعوا بر سر رفتن از همان موقعه شروع شد
میگفت دیگر دلیلی برای ماندن ندارد موقعیتهای زیادی به او پیشنهاد شده بود که دیگر نمیخواست آنها را از دست بدهد
حتی میخواست زودتر برویم تا بچه انجا به دنیا بیاید
اما من دلایل زیادی برای ماندن داشتم و بیشتر از همه غمگین بودم که خودم اصلا دلیلی برای ماندن حبیب به حساب نمی آمدم
حبیب دوست صمیمی رضا بود او را خوب میشناختم حتی رضا هم باور نمیکرد که حبیب انقدر راحت از من و زندگی با من بگذرد
اما او هم دلایل خودش را داشت او هم مرا متهم به بی مهری میکرد و میگفت اگر مرا دوست داری با من بیا
پرستار که بچه را بیرون برد گریه ام گرفت به سختی خودم را کنترل کردم
چند دقیقه بعد حبیب با بقچه کوچکی که در بغل داشت داخل امد و گفت هنوز هم سر حرفت هستی ، حتی نمیخوای بچه رو ببینی ؟
تمام این چهارماه باقیمانده بارداری ، او امیدوار بود که بعد از به دنیا امدن پسرمان من به خاطر علاقه به او کوتاه بیایم و من تمام ترسم همین بود
خیلی قاطع گفتم نه
واین اخرین تصویری بود که از حبیب وپسر بقچه پیچمان در یادم مانده است
دیشب حدود ساعت دوازده شب بود که پلیس با من تماس گرفت ، چقدر در دل ،خدا را شکر کردم که علی در اتاق خواب خوابیده بود و من در اتاق کارمان مشغول نوشتن پایان نامه بودم
بعد از تماس پلیس برای چند دقیقه سردرگم و گیج مانده بودم که چه باید بکنم تنها کاری که به ذهنم رسید زنگ زدن به رضا بود میدانستم تا دیر وقت بیدار است تازه ساعت دوازده شب فروشگاه را میبست و به سمت خانه میرفت
اول سری به علی زدم که مطمئن شوم خواب است
و بعد به اتاق برگشتم و به رضا زنگ زدم
نمیدانستم از کجا باید بگویم وقتی رضا با همان لحن مهربان وگرمش گفت چی شده یاد ما کردی این موقعه شب ؟
بغضم ترکید رضا که حالا هول شده بود با اضظراب از من میخواست آرام باشم بگویم چه شده است
سعی کردم به خودم مسلط باشم گفتم الان یک شماره غریبه با من تماس گرفت وقتی که جواب دادم خودش را سروان محمدی از پلیس راه تهران قم معرفی کرد وگفت این موبایل اقایی هست که داخل تاکسی فرودگاه بوده و در جاده تصادف کرده است و تنها شماره ی سیو شده روی گوشی شماره ای من بوده است بغض راه گلویم را گرفت سکوت کردم دستانم میلرزید
رضا که معلوم بود با تمام وجود منتظر شنیدن بقیه ماجرا است گفت خب این اقا چه کسی است ؟همکارت بود؟اسمی و یا مشخصاتی همراهش نبود؟
اب دهانم را قورت دادم گفتم رضا !!،پلیس گفت حبیب خرسند ،رضا!!!!!پلیس گفت یک پسر بچه همراهش بودکه به بیمارستان منتقلش کردند پلیس گفت من برم بیمارستان
با اضطراب ادامه دادم حالا من چیکار کنم رضا !! تو که میدانی علی در مورد بچه نمیداند
رضا هم مثل من شک شده بود برای چند دقیقه هیچ حرفی نزد با صدایی که به سختی خارج میشد گفتم: رضا!! پلیس گفت اگر با این افراد نسبتی دارم برای پیگیری کارهایشان سریعتر خودم را به بیمارستان هفت تیر شهرری برسانم
نمیدانم رضا بیشتر از اینکه بهترین و صمیمی ترین دوستش تصادف کرده بود ناراحت شد، یا عواقبی که میتوانست زندگی مرا درگیر کند حتی خودم هم نمیدانستم تصادف و بدحالی حبیب و آن پسربچه قلبم را میفشارد و یا این دروغ لعنتی
رضااز من پرسید چرا تنها شماره ی تو؟
نمیدانم ، این شماره ای است که علی برایم خرید نمیدانم چطور این را پیدا کرده است
خب الان مهم نیست دیگر، فعلا خودت رو جمع و جور کن چیزی هم به علی نگو ببینم چیکار باید بکنم الان میرم بیمارستان ببینم چه خبر است نگران نباش چیزی نشده است با لحنی سرزنشگونه ادامه داد هر چند که از روز اول بهت گفتم جریان بچه را به علی بگو فعلا خدا حافظ
نمیدانم شب را چطور به صبح رساندم
بعد ازرفتن حبیب تمام سعیم را برای فراموش کردن او و آن بچه کردم انقدر سرم را با درس و کار مشغول کردم که زمانی نماند برای بخاطر آوردند با علی که اشنا شدم خسته بودم از تنهایی و کار زیاد ،وقتی گفتم مطلقه هستم اولین سوالش این بود بچه که نداری ؟و من گفتم نه
در حقیقت هم نداشتم چرا باید فقط به خاطر نه ماه ،حمل آن بچه آینده ام را خراب میکردم بچه ای که یقین داشتم هیچ گاه به ایران برنمیگردد واسم من اصلا در شناسنامه اش ثبت نشد ،
علی مردی ارام وصبور بود کم حرف ولی مرد عمل ، دست به آچار و فنی
آرامشش را دوست داشتم حرف نمیزد اما شنونده خوبی بود برای من که خسته بودم از شلوغی بهترین همراه بود
علی بچه دوست نداشت چرایش را هیچ وقت به زبان نیاورد فقط گفت این تنها شرط من است و من قبول کردم خودم هم نمیخواستم
وقتی به راهروی طبقه دوم رسیدم
رضا روی نیمکت جلوی درب مراقبتهای ویژه نشسته بود وقتی برای پاسخ سلام من، سرش را بالا اورد چشمانش از گریه به رنگ خون شده بود
خسته و بی رمق گفت حبیب تمام کرد
بغض راه گلویم را گرفت این سوال که چرا به ایران برگشت تمام مدت توی سرم میپیچید او کسی را در ایران نداشت مادرش را در نوجوانی از دست داده بود خواهر و برادری هم نداشت چرا به ایران امد است
رضا اشکهایش را پاک کرد گفت قبل از فوت رفتم دیدمش
با تمام وجود منتظر بودم بقیه حرفش را بشنوم ته دلم آشوب بود دلم گواهی میداد این ارامش قبل از طوفان است و همین طور هم بود
حبیب به رضا گفته بود که سرطان بد خیم دارد دکترها چند ماه بیشتر احتمال زنده بودن را نداده اند
او به ایران برگشته برای اینکه سام را به من بسپارد و این چند ماه را در ایران بماند وکنار والدینش دفن شود
و این یعنی آغاز طوفان در زندگی من که باید خودم را برایش اماده میکردم مادرم همیشه میگفت( گذشته ها گذشته رفته و برنگشته ) اما حالا این گذشته ها بود ند که برگشته بودند و داشتند اینده من را هم با خود میبردند
رضا خیلی ارام همراه با محبت پرسید میخوای سام رو ببینی؟حالش خوب است وخدا رو شکر اسیب جدی ندیده است
برای چند لحظه به زمین خیره شدم باید با خودم رو راست میبودم ،یکبار دروغ گفته بودم دیگر حاضر نبودم تکرارش کنم
سام پسر من بود هر طور که حساب کردم دیدم برای ترک کردن مجددش هیچ دلیل موجهی ندارم که به وجدانم بگویم
باید با علی صحبت میکردم به قیمت هر چیزی که میتوانست خراب شود




گلپایگانی
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
سرکار خانم اکرم گلپایگانی سلام.
داستان کوتاه برشی از زندگی آست . کوتاه، مفید و مختصر و مهم‌تر تاثیرگذار. آیا شما این قاعده کلی را رعایت کردید؟ نه! مثلاً مقدمه داستان شما بسیار طولانی شده این همه توصیف و شرح مستقیم سال‌ها زندگی راوی و حبیب و سام و رضا و علی برای چیست؟ مگر قرار است رمان بنویسید؟ نمی‌شد این‌ها را در دو سه جمله کوتاه و فشرده آورد؟
مورد بعدی که خیلی مهم است دیالوگ است. داستان شما بر اساس گفتگو بنا شده است. این خیلی عالی است، به شرطی که واقعا دیالوگ باشد نه مکالمه. متاسفانه گپ و گفت راوی یعنی با رضا که اصلی‌ترین بخش داستان است خیلی سطحی و باور نکردنی شده است. می‌دانید چرا؟ چون آنچه آورده‌اید دیالوگ نیست، مکالمه است. اجازه بدهید به جای نقد مستقیم داستان‌تان، مقداری درباره دیالوگ و برخی از خصوصیات و ویژگی‌های آن صحبت کنیم ‌به زبان دیگر من سعی می‌کنم به جای دادن ماهی، به شما ماهیگیری بیاموزم اجازه می‌دهید.

دیالوگ پرسرعت‌ترین راه انتقال اطلاعات است و به داستان پویایی و تحرک زیادی می‌دهد. تا اینجا مشکلی نداریم. موضوع اصلی اینجا است که وقتی قرار است از ابزار دیالوگ استفاده کنیم باید این ابزار را، امکانات و ظرفیتش را، تکنیک‌هایش را بشناسیم. تمرین و مهارت کافی داشته باشیم. طرح این موضوع ولو به‌طور خلاصه و نیمه‌کاره، به افزایش آگاهی من، شما و دوستانی که خواننده احتمالی داستان شما و متن بنده هستند، کمک خواهد کرد.
دیالوگ: حرف‌های بین دو نفر را دیالوگ می‌گویند. دیالوگ حرف‌های ارزشمندی است که اطلاعات تازه ارائه می‌کند. در مقابل دیالوگ، مکالمه قرار دارد که در بیشتر داستان‌ها و فیلم‌ها به وفور یافت می‌شود، یعنی حرف‌های بی‌ارزش، تعارف، گفتن کلمات برای اتلاف وقت.
برای مشخص شدن دیالوگ بهتر است ازدواج تقسیم‌بندی «هگلی» استفاده کنیم. هگل در بحث معرفت‌شناسیش فرمولی را، قاعده‌ای را تعریف کرده است. ایشان می‌گویند: «تز + آنتی‌تز= سنتز» یا به زبان ساده‌تر «یک مفهوم بعلاوه یکی مفهوم دیگر، مفهوم جدیدی خلق می‌کند.» مثلاً چیزهایی که من می‌گویم می‌شود تز، چیزهایی که طرف مقابل می‌گوید می‌شود آنتی تز، اما برداشتی که مخاطبان، شنونده می‌کند، بسیار بیشتر از اطلاعاتی است که ما دو نفر ارائه کرده‌ایم به این می‌گویند سنتز.
مثال: «مردتیکه مگر قرار نبود دیگه نیارنت تو این کلانتری؟»
گوینده کیست؟ مرد، پلیس، نسبتاً بی‌ادب، عصبانی
حالا طرف مقابلش کیست؟ مرد، مجرم، سابقه‌دار.
مکان کجاست؟ کلانتری
می‌بینید این همه اطلاعات فقط با یک جمله کوتاه گوینده اول به ذهن خواننده منتقل شده است.
مجرم ممکن است بگوید: «سرکار به خدا قسم این دفعه اشتباهی گرفتنم.» چنین پاسخی کلیشه‌ای و قابل انتظار است. تقریباً همه مجرمین دستگیر شده همین را می‌گویند. اطلاعات اضافه و پنهان شده‌ای به خواننده نمی‌دهد. این پاسخ، فاقد ارزش اطلاعاتی است. حالا ببینید، مجرم ممکن است بگوید: «سرکار، آخه دلم براتون تنگ شده بود!»
در این صورت معلوم می‌شود مجرم سابقه‌دار، پر رو، جسور، خونسرد و کمی هم با مزه و با نمک و حاضر جواب است. گفته مأمور تز گفته مجرم آنتی‌تز، آنچه ما به‌عنوان خواننده یا مخاطب برداشت می‌کنیم سنتز است.
نکته مهم: «هر چه بار سنتز، اطلاعات مستتر در دیالوگ بیشتر باشد، نشان‌دهنده قدرت دیالوگ و دیالوگ‌نویس است.»
مثال بعدی:
«باز این چه وقته اومدن به خونه است دختر؟»
گوینده به احتمال قوی مرد، پدر، نگران و‌ عصبانی
زمان دیر وقت شب.
مکان خانه.
مخاطبش دختر جوانش است، مجرد که سابقه دیر آمدن دارد.
ممکن است دختر بگوید: «ببخشید باباجون. تصادف کردم دیر شد.»
این جواب قابل انتظار و‌ دم‌دستی و کلیشه‌ای است و اطلاعات پنهان ندارد، فاقد ارزش است.
حالا دختر ممکن است بگوید: «به تو مربوط نیست من دیگه بزرگ شدم!»
حالا ببینید چقدر موضوع تغییر کرد و چقدر اطلاعات اضافی و‌ پنهان در دل یک سطر دیالوگ مستتر بود و منتقل شد!
این از ویژگی‌های اعجاب‌آور دیالوگ خوب است.
وقتی من می‌گویم: «سلام»
و طرف مقابلم هم می‌گوید: «سلام»
این می‌شود مکالمه. حرف‌های فاقد ارزش، اما اگر من بگویم: «سلام عزیزم»
و طرف مقابلم بگوید: «سلام و درد، کدوم قبرستونی بودی تا حالا!»
این می‌شود دیالوگ.
گمان می‌کنم تا همین حد برای این جلسه کافی باشد. اگر عمری بود و دگربار شانس خواندن داستان‌تان قسمت‌ام شد بیشتر با هم صحبت می‌کنیم. موفق باشید یاعلی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت